جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۴۰ - غزل

سلمان ساوجی
ای میوه رسیده ز بستان کیستی؟ وی آیت نو درآمده در شان کیستی؟
جانها گرفته اند در میان ترا چو شمع جانت فدا چراغ شبستان کیستی؟
هرکس به بوی وصل تو دارد دلی کباب معلوم نیست خود که تو مهمان کیستی؟
جانها به غم فروشده اندر هوای تو باری تو خوش بر آمده ای، جان کیستی؟
ای دل مشو ز عشق پریشان و جمع باش اول نگاه کن که پریشان کیستی؟
غزل را چون پدید، آمد فرو داشت برین قول ارغنون آواز برداشت
ای دل من بر سر پیمان تو جان و دل من شده قربان تو
جان منی،جان منی،جان من آن توام،آن توام، آن تو
عمر عزیزم همه خواهد گذشت در سر زلفین پریشان تو
ای سر زلف تو پریشان ما مطلع خورشید گریبان تو
عمر بدان باد فشانم چو شمع کآوردم بوی گلستان تو
چو شهناز این غزل بر چنگ بنواخت صنم زد جامه چاک و خرقه انداخت
سهی سرو از هوا در جنبش آمد زمین همچون سما در گردش آمد
به رقصیدن صنوبر وار برخاست ز سرو و نارون زنهار برخواست
چنان شد بر زمین خورشید در چرخ که شد بی خویشتن ناهید بر چرخ
نوای پرده شهناز شد راست هوا در جنبش امد پرده برخاست
چو آتش ز آبگینه روی گلگون ز خرگه عکس مه انداخت بیرون
ز عکسش بی سکون شد جان جمشید بر آب افتاد گویی عکس خورشید
ملک چون غمزه او مست گشته چو زلف دلبرش پا بست گشته
عنان اختیار از دست رفته کمان بشکسته تیر از شست رفته
چو نرگس سرگران گشتش ز مستی ز بالا کرد سروش میل پستی
ملک را جام می چون سرنگون شد ز می اطراف رویش لاله گون شد
شکر را گفت جم خیز و دریاب که چون چشم خود از مستی است در خواب
چو خالش بستری افکن ز نسرین ز برگ ارغوانش ساز بالین
چو بختش باش شب تا روز بیدار ز چشم دشمنانش گوش می دار
شکر چون گل درآوردش به آغوش غلامانش برون بردند بر دوش
بگستردند فرشش بر لب جوی شکر بالین خسرو ساخت زانوی
گل و بید و کنار آب و مهتاب شکر بیدار و خسرو در شکر خواب
صبا برخاستی هر ساعت از جای گهش بر سر دویدی گاه بر پای
گهی مرغ سحر گفتی فسانه گهی آب روان می زد ترانه
ز سوسن ساخت سرو ناز را جای گرفتش در کنار آب روان پای
از آن مجلس چو بیرون رفت جمشید ز خلوت خانه بیرون رفت خورشید
خرامان کرد سیمین بی ستون را بخواند اندر پی خود ارغنون را
چو طاووسی روان در پی تذروی سر آبی گزید و پای سروی
نشست و ارغنون را پیش خود خواند ز هر جنسی و هر نوعی سخن راند
نخستش گفت کاین مرد جوان کیست؟ چنین آشفته و شوریده از چیست؟
اگر دارد سر بازارگانی مناسب نیست این گوهر فشانی
برآنم کاین جوان بازارگان نیست که در وی شیوه بازاریان نیست
دل من می دهد هر دم گواهی که او دری است از دریای شاهی
بسی گفت این سخن با ارغنون ساز نمی کرد ارغنون زین پرده آواز
ز مطرب ماه قولی راست می خواست نمی گشت او به گرد پرده راست
از آن پس پیش خود شهناز را خواند ازین معنی بسی با او سخن راند
به آواز آمد آن مرغ خوش آواز جوابی داد خوش طاووس را باز
که ما مرغان بستان آشیانیم حدیث قاف و عنقا را چه دانیم
اگر بخشی به جان زنهار ما را کنیم این راز بر شه آشکارا
به الماس سخن یاقوت سفتند سخن زآغاز تا انجام گفتند
چو بر جمشید مهرش گرم تر گشت به خون گلبرگ او از شرم تر گشت
حدیثی چرب و شیرین بود و درخورد به عمدا رو ترش کرد و فرو برد
چو سروی از کنار جوی برخاست به قد خویش بستان را بیاراست
صنوبر وار در بستان چمان گشت همی زد چون صبا گرد چمن گشت
در آن مهتاب می گردید خورشید دو مطرب در پیش بر شکل ناهید
چو گل بر ارغنون می کرد نازش چو بلبل ارغنون اندر نوازش
گلش رنگ رخ از مهتاب می برد به غمزه نرگسان را خواب می برد
خرامان آن بهار نوشکفته بیامد بر سر بالین خفته
نگاری دید زیبا رفته از دست دو چشمش خفته بر برگ سمن مست
خطی بر لاله از عنبر کشیده به خوبی لاله را خط در کشیده
شکر چون دید ماه خرگهی را خرامان بر چمن سرو سهی را
در آب نیلگون افتاده مهتاب مهی درآب و ماهی در لب آب
ملک را خواست دادن ز آن بشارت به شکر کرد شیرین لب اشارت
که: «کم گو بلبلا کمتر کن آشوب یک امشب خواب خوش بر گل میاشوب
اگر چه برگ گل آشفته اولی ولیکن خفته است او ، خفته اولی
درآن مهتاب چشم انداخت بر شاه نظر فرقی نکرد از شاه تا ماه
ولیکن داشت خسرو عنبرین فرق نبود اندر میانش غیر این فرق
دگر شبها ملک بیدار بودی همه شب دیده اش خونبار بودی
شب تاری به مژگان لعل می سفت ز آه و ناله اش مردم نمی خفت
همی گردید و چشمش خواب می جست خیال خواب خوش در آب می جست
شبی کامد به کارش چشم بیدار زدی بر دیده گفتی خواب مسمار
به پای خود چو دولت بر در آمد سبک خواب گرانش بر سر آمد
همه چیزی به وقت خویش باید که بیگه خواب نوشین خوش نیاید
نگشن آن شب گل خسرو شکفته چنین باشد چو باشد بخت خفته
سبک روحی نمود آن روح ثانی ولیکن خواب کرد آن شب گرانی
نشاط انگیز سازی با نوا ساخت به آواز حزین این شعر پرداخت:

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر ترکیبی است از غزل‌های پرسشگرانه و عاشقانه‌ای که در ابتدای متن، با زبانی شیوا و پرسش‌گر، به توصیفِ حیرانی عاشق در برابر محبوب می‌پردازد و در ادامه، روایتی منظوم و داستانی را پیرامون یک ملاقات عاشقانه در باغی مصفا میان شخصیت‌هایی چون جمشید و شکر، با حضورِ نمادهای موسیقی مانند ارغنون و شهناز، تصویر می‌کند.

شاعر در این ابیات، با پیوند زدنِ فضایِ طبیعت (گل، آب، سرو، پرندگان) با حالاتِ درونی و انسانی (مستی، عشق، رازداری)، فضایی سرشار از شکوه، شور و وجدِ عرفانی-عاشقانه پدید آورده است. در این صحنه‌آرایی، موسیقی نه تنها عنصری تزئینی، بلکه عاملی محرک و زنده است که تمامِ هستی، از زمین و آسمان تا جانِ آدمیان را به جنبش وامی‌دارد و پرده از رازهای پنهان برمی‌دارد.

معنای روان

ای میوه رسیده ز بستان کیستی؟ وی آیت نو درآمده در شان کیستی؟

ای که چون میوه‌ای رسیده از باغِ زیبایی هستی، بگو از آنِ کیستی؟ ای پدیده‌ی تازه‌ای که در جایگاهِ والایِ حسن و جمال ظهور کرده‌ای، تو در خدمتِ کیستی؟

نکته ادبی: تشبیه 'محبوب' به 'میوه رسیده' برای بیان کمال زیبایی.

جانها گرفته اند در میان ترا چو شمع جانت فدا چراغ شبستان کیستی؟

همان‌طور که پروانه‌ها به دور شمع جمع می‌شوند، جان‌ها به سوی تو شتافته‌اند؛ ای که تو خود، جانت را فدایِ چراغِ محفلِ چه کسی کرده‌ای؟

نکته ادبی: استفاده از تمثیل شمع و پروانه برای بیان شیفتگی.

هرکس به بوی وصل تو دارد دلی کباب معلوم نیست خود که تو مهمان کیستی؟

هرکس که بوی وصل تو را استشمام می‌کند، دلی کباب و سوخته پیدا می‌کند؛ اما هنوز معلوم نیست که تو در این میان، مهمانِ دلِ چه کسی هستی؟

جانها به غم فروشده اندر هوای تو باری تو خوش بر آمده ای، جان کیستی؟

جان‌ها در هوایِ رسیدن به تو، در اندوه و غم غرق شده‌اند؛ اما تو چه خوش و خرم ظهور کرده‌ای؛ بگو جانِ خود را تقدیمِ چه کسی می‌کنی؟

ای دل مشو ز عشق پریشان و جمع باش اول نگاه کن که پریشان کیستی؟

ای دل، به خاطر عشق پریشان‌خاطر مباش و آرام باش؛ پیش از هر چیز نگاه کن که تو شیفته و پریشانِ چه کسی هستی؟

غزل را چون پدید، آمد فرو داشت برین قول ارغنون آواز برداشت

هنگامی که این غزل سروده و مشخص شد، نوازنده با همان مضمون، شروع به نواختن ساز ارغنون کرد.

نکته ادبی: ارغنون: سازی کهن و موسیقایی که در اشعار قدیم نماد موسیقی اصیل است.

ای دل من بر سر پیمان تو جان و دل من شده قربان تو

ای دلبر من، جان و دلم بر سرِ پیمانی که با تو بسته‌ام، قربانی شده است.

جان منی،جان منی،جان من آن توام،آن توام، آن تو

تو جانِ منی و من تماماً متعلق به توام.

عمر عزیزم همه خواهد گذشت در سر زلفین پریشان تو

تمامِ عمرِ عزیز من، در گره‌گشایی و اندیشیدن به زلف‌های پریشانِ تو خواهد گذشت.

نکته ادبی: زلف پریشان کنایه از پیچیدگی‌های راه عشق است.

ای سر زلف تو پریشان ما مطلع خورشید گریبان تو

ای که سرِ زلف تو، مایه پریشانی و آشفتگیِ ماست، تو خود همچون طلوعِ خورشید از گریبانِ من سر بر می‌آوری.

عمر بدان باد فشانم چو شمع کآوردم بوی گلستان تو

همچون شمع، عمرم را در راهِ تو به باد می‌دهم، چرا که تو بویِ گلستانِ لطفِ خود را برایم آورده‌ای.

چو شهناز این غزل بر چنگ بنواخت صنم زد جامه چاک و خرقه انداخت

چون سازِ شهناز نواخته شد، آن صنم (محبوب) جامه درید و از خود بی‌خود شد.

نکته ادبی: خرقه انداختن: کنایه از ترک خویشتن و مقام دنیوی و رسیدن به شور و حال.

سهی سرو از هوا در جنبش آمد زمین همچون سما در گردش آمد

آن سروِ بلندبالا با صدای موسیقی به جنبش درآمد و زمین همچون آسمان در حال چرخیدن و پایکوبی شد.

به رقصیدن صنوبر وار برخاست ز سرو و نارون زنهار برخواست

صنوبرِ نازنین به رقص برخاست و از سرو و نارون، فریادِ تحسین و شگفتی بلند شد.

چنان شد بر زمین خورشید در چرخ که شد بی خویشتن ناهید بر چرخ

خورشید به چنان چرخشی بر زمین درآمد که ستاره ناهید نیز از شدتِ شور و حال، از خود بیخود گشت.

نوای پرده شهناز شد راست هوا در جنبش امد پرده برخاست

آوای ساز شهناز کوک و متناسب شد، هوا در جنبش آمد و پرده‌ی ساز بلند گشت.

چو آتش ز آبگینه روی گلگون ز خرگه عکس مه انداخت بیرون

چون چهره‌ی گلگونِ محبوب از پشتِ شیشه یا حجاب نمودار شد، تصویرِ ماه را از خیمه بیرون انداخت (چهره‌اش از ماه درخشان‌تر بود).

ز عکسش بی سکون شد جان جمشید بر آب افتاد گویی عکس خورشید

از دیدنِ تصویرِ او، جانِ جمشید ناآرام شد، گویی تصویرِ خورشید بر آب افتاده باشد.

نکته ادبی: جمشید در اینجا شخصیت اساطیری یا شاهی است که نمادِ کمال و شکوه است.

ملک چون غمزه او مست گشته چو زلف دلبرش پا بست گشته

آن پادشاه (جمشید) از غمزه و کرشمه‌های او مست شد و چنان زلفِ دلبرش او را گرفتار کرد که گویی پای‌بندِ او گشته است.

عنان اختیار از دست رفته کمان بشکسته تیر از شست رفته

اختیار از دستِ جمشید خارج شد؛ گویی تیرِ نگاهش به خطا رفت و کمانِ صبرش شکست.

چو نرگس سرگران گشتش ز مستی ز بالا کرد سروش میل پستی

چون گل نرگس که از مستی سرش سنگین می‌شود، محبوب از بالا به پایین نگریست و سروِ قامتِ او به سوی زمین خم شد.

نکته ادبی: تشبیه قدِ بلند به سرو.

ملک را جام می چون سرنگون شد ز می اطراف رویش لاله گون شد

جامِ شرابِ جمشید واژگون شد و از ریختنِ شراب، چهره‌اش گلگون گشت.

شکر را گفت جم خیز و دریاب که چون چشم خود از مستی است در خواب

جمشید به 'شکر' (محبوب) گفت برخیز و اوضاع را دریاب، چرا که او (جمشید) از مستی گویی در خواب است.

چو خالش بستری افکن ز نسرین ز برگ ارغوانش ساز بالین

همچون خالِ سیاه، بستری از گل‌های نسرین فراهم کن و از برگ‌های ارغوانی، بالینِ او را بساز.

چو بختش باش شب تا روز بیدار ز چشم دشمنانش گوش می دار

همچون بختِ یاری‌گر، شب تا روز بیدار باش و گوش به زنگِ دسیسه‌های دشمنان باش.

شکر چون گل درآوردش به آغوش غلامانش برون بردند بر دوش

وقتی شکر، جمشید را در آغوش گرفت، غلامان او را بر دوش گرفته و از آن مکان بردند.

بگستردند فرشش بر لب جوی شکر بالین خسرو ساخت زانوی

فرشِ خود را بر لبِ جوی پهن کردند و شکر، زانوی جمشید را بالشِ سرِ او کرد.

گل و بید و کنار آب و مهتاب شکر بیدار و خسرو در شکر خواب

در کنارِ گل، بید، آبِ روان و مهتاب، شکر بیدار بود و جمشید در خوابی شیرین فرو رفته بود.

صبا برخاستی هر ساعت از جای گهش بر سر دویدی گاه بر پای

باد صبا هر لحظه از جای برمی‌خواست، گاه بر سر و گاه بر پایِ آن‌ها می‌دوید.

گهی مرغ سحر گفتی فسانه گهی آب روان می زد ترانه

گاه مرغِ سحر افسانه‌ای می‌خواند و گاهی صدایِ آبِ روان، گویی ترانه‌سرایی می‌کرد.

ز سوسن ساخت سرو ناز را جای گرفتش در کنار آب روان پای

از گل سوسن جایگاهی برای آن سروِ ناز (محبوب) ساخت و در کنارِ آبِ روان او را در آغوش گرفت.

از آن مجلس چو بیرون رفت جمشید ز خلوت خانه بیرون رفت خورشید

وقتی جمشید از آن مجلس بیرون رفت، گویی خورشید از خلوت‌خانه بیرون رفته است.

خرامان کرد سیمین بی ستون را بخواند اندر پی خود ارغنون را

او با گام‌های خرامان به سوی 'سیمین‌بی‌ستون' (تندیس یا محبوب) رفت و ارغنون را به دنبالِ خود فراخواند.

چو طاووسی روان در پی تذروی سر آبی گزید و پای سروی

مانند طاووسی که در پیِ کبکی روان است، در کنارِ آب و در سایه‌ی سرو جای گرفت.

نشست و ارغنون را پیش خود خواند ز هر جنسی و هر نوعی سخن راند

نشست و ارغنون را پیشِ خود خواند و از هر موضوعی سخن راند.

نخستش گفت کاین مرد جوان کیست؟ چنین آشفته و شوریده از چیست؟

ابتدا از ارغنون پرسید: این مرد جوان کیست؟ چرا چنین آشفته و شوریده است؟

اگر دارد سر بازارگانی مناسب نیست این گوهر فشانی

اگر او کار و کسبی دارد، شایسته نیست که چنین گوهرافشانی (سخنان نغز و قیمتی) کند.

برآنم کاین جوان بازارگان نیست که در وی شیوه بازاریان نیست

باور دارم که این جوان بازرگان نیست، چرا که هیچ خوی و رفتارِ بازاریان در او دیده نمی‌شود.

دل من می دهد هر دم گواهی که او دری است از دریای شاهی

دلِ من هر لحظه گواهی می‌دهد که او گوهری از دریایِ شاهی و بزرگی است.

بسی گفت این سخن با ارغنون ساز نمی کرد ارغنون زین پرده آواز

سخن بسیار با نوازنده‌ی ارغنون گفت، اما ارغنون از این پرسش، آوازی برنیآورد (سکوت کرد).

ز مطرب ماه قولی راست می خواست نمی گشت او به گرد پرده راست

از مطرب، نغمه‌ی راست طلب کرد، اما سازش با آن پرده هم‌نوا نمی‌شد.

از آن پس پیش خود شهناز را خواند ازین معنی بسی با او سخن راند

پس از آن، شهناز را پیش خود خواند و درباره این موضوع با او سخن گفت.

به آواز آمد آن مرغ خوش آواز جوابی داد خوش طاووس را باز

آن پرنده‌ی خوش‌نوا (شهناز) به آواز آمد و پاسخی خوش به طاووس (جمشید) داد.

که ما مرغان بستان آشیانیم حدیث قاف و عنقا را چه دانیم

که ما مرغانِ باغِ حقیقت هستیم، ما را چه به دانستنِ حدیثِ قاف و عنقا (اسرارِ غیبی و دوردست)؟

اگر بخشی به جان زنهار ما را کنیم این راز بر شه آشکارا

اگر به جانِ ما امان دهی، این راز را بر شاه آشکار خواهیم کرد.

به الماس سخن یاقوت سفتند سخن زآغاز تا انجام گفتند

با کلامی برنده و گران‌بها، اسرار را بر هم گشودند و سخن را از آغاز تا پایان بیان کردند.

نکته ادبی: الماس سخن: استعاره از سخنِ برنده و دقیق.

چو بر جمشید مهرش گرم تر گشت به خون گلبرگ او از شرم تر گشت

چون مهر و محبتِ جمشید نسبت به او بیشتر شد، از شدتِ شرم، گونه‌های گلبرگ‌مانندش سرخ‌تر گشت.

حدیثی چرب و شیرین بود و درخورد به عمدا رو ترش کرد و فرو برد

سخنی شیرین و چرب در میان بود، اما او عمداً چهره درهم کشید و سخن را پنهان کرد.

چو سروی از کنار جوی برخاست به قد خویش بستان را بیاراست

چون سروی از کنارِ جوی برخاست و با قامتِ موزونِ خود، باغ را آراست.

صنوبر وار در بستان چمان گشت همی زد چون صبا گرد چمن گشت

مانند درخت صنوبر در باغ به حرکت درآمد و همچون بادِ صبا، گردِ چمن می‌گشت.

در آن مهتاب می گردید خورشید دو مطرب در پیش بر شکل ناهید

در آن شب مهتابی، خسرو همچون خورشید می‌درخشید و دو نوازنده در برابر او مانند ستاره ناهید (که نماد موسیقی و زیبایی است) ساز می‌نواختند.

نکته ادبی: خورشید استعاره از خسرو است و ناهید نماد موسیقی و زیبایی در اخترشناسی قدیم است.

چو گل بر ارغنون می کرد نازش چو بلبل ارغنون اندر نوازش

موسیقی نوازندگان چنان لطیف بود که گویی مانند گل، ناز و کرشمه می‌کرد و همچون بلبل در حال نغمه‌سرایی و نوازندگی بود.

نکته ادبی: ارغنون نام سازی است قدیمی (ارگ). تشبیه موسیقی به گل و بلبل، تصویرسازی انتزاعی از صداست.

گلش رنگ رخ از مهتاب می برد به غمزه نرگسان را خواب می برد

رنگ رخسار گل در برابر نور مهتاب رنگ می‌باخت و چشم‌های نرگس‌مانند (خسرو) چنان افسونگر بود که گویی خواب را از سر می‌پراند.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم است که به دلیل خمار و پرکرشمه بودن به آن تشبیه می‌شود.

خرامان آن بهار نوشکفته بیامد بر سر بالین خفته

آن بهار نوشکفته (شیرین) با خرام و ناز به بالین آن فرد خفته نزدیک شد.

نکته ادبی: بهار نوشکفته استعاره از شیرین است که نماد طراوت و جوانی است.

نگاری دید زیبا رفته از دست دو چشمش خفته بر برگ سمن مست

او نگاری زیبا را دید که از هوش و خودی بی‌خبر بود و چشمانش بر روی برگ‌های گل یاسمن، آرام گرفته بود.

نکته ادبی: سمن به معنای گل یاسمن است که سفیدی و لطافت چهره را تداعی می‌کند.

خطی بر لاله از عنبر کشیده به خوبی لاله را خط در کشیده

خطی از موهای سیاه و معطر بر گونه‌هایش کشیده شده بود که به زیبایی، گویی بر روی گل لاله خطی نوشته باشند.

نکته ادبی: خط در اینجا به معنای موهای تازه روییده بر صورت است که به لاله تشبیه شده است.

شکر چون دید ماه خرگهی را خرامان بر چمن سرو سهی را

شیرین وقتی آن پادشاهِ ماه‌رو را در میان چمن، همچون سروی بلند و موزون دید، به سوی او خرامید.

نکته ادبی: ماه خرگهی استعاره از پادشاه زیبا و سرو سهی تشبیه قد بلند و موزون است.

در آب نیلگون افتاده مهتاب مهی درآب و ماهی در لب آب

مهتاب در آب نیلگون بازتاب یافته بود؛ ماهی در آب بود و «ماه» دیگری (خسرو) در کنار آب خوابیده بود.

نکته ادبی: ایهام در واژه ماه که هم به جرم آسمانی و هم به معشوق زیبا اشاره دارد.

ملک را خواست دادن ز آن بشارت به شکر کرد شیرین لب اشارت

شیرین خواست تا این مژده (یا موقعیت) را به پادشاه برساند، اما با اشاره لب به شکر (یا شیرینی کلام)، سکوت را توصیه کرد.

نکته ادبی: شکر در اینجا ایهام دارد؛ هم نام شخصیت (شکر) و هم کنایه از لب‌های شیرین.

که: «کم گو بلبلا کمتر کن آشوب یک امشب خواب خوش بر گل میاشوب

به نوازندگان گفت: ای بلبلان، سر و صدا نکنید و آرامش خوابِ این گل (خسرو) را بر هم نزنید.

نکته ادبی: بلبل خطاب به نوازندگان است که با لحنی نغمه‌پرداز توصیف شده‌اند.

اگر چه برگ گل آشفته اولی ولیکن خفته است او ، خفته اولی

اگرچه برای گل شایسته است که آشفته و باز باشد، اما چون او در خواب است، بهتر است بگذارید در همان حالِ خواب بماند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه کمالِ گل در شکفتن است اما در این لحظه خاص، خواب بودنِ او ارجحیت دارد.

درآن مهتاب چشم انداخت بر شاه نظر فرقی نکرد از شاه تا ماه

شیرین در زیر نور مهتاب به شاه نگاه کرد و دید که چهره او تفاوتی با ماه آسمان ندارد.

نکته ادبی: این بیت اوج همانندی و هم‌ذات‌پنداری عاشق و معشوق با طبیعت را نشان می‌دهد.

ولیکن داشت خسرو عنبرین فرق نبود اندر میانش غیر این فرق

تنها تفاوت این بود که خسرو موهایی معطر و مشکین (عنبرین) داشت و جز این تفاوتی میانشان نبود.

نکته ادبی: عنبرین فرق کنایه از موی خوشبو و سیاه است که تنها نشانه متمایز کننده است.

دگر شبها ملک بیدار بودی همه شب دیده اش خونبار بودی

شاه در شب‌های دیگر بیدار بود و تمام شب چشمانش از شدت گریه خونبار بود.

نکته ادبی: اشاره به رنج‌های شبانه و بی‌خوابی‌های عاشقانه خسرو در گذشته.

شب تاری به مژگان لعل می سفت ز آه و ناله اش مردم نمی خفت

در شب‌های تاریک، از مژگانش اشک‌های سرخ (مانند لعل) می‌چکید و آه و ناله‌اش مانع خوابِ دیگران می‌شد.

نکته ادبی: لعل استعاره از اشک‌های سرخی است که از چشم‌های خونبار جاری می‌شود.

همی گردید و چشمش خواب می جست خیال خواب خوش در آب می جست

همیشه در جستجوی خواب بود و در جستجوی خیالی از یک خواب خوش در آب (آینه) می‌گشت.

نکته ادبی: خواب در آب جستن کنایه از نایافته بودن آرامش در بازتاب‌ها و خیالات است.

شبی کامد به کارش چشم بیدار زدی بر دیده گفتی خواب مسمار

شبی که چشمان بیدارش به کار افتاد (خوابید)، گویی خواب بر چشمانش میخ کوبید تا دیگر باز نشود.

نکته ادبی: مسمار (میخ) برای خواب استعاره از عمیق و سنگین بودن خواب است.

به پای خود چو دولت بر در آمد سبک خواب گرانش بر سر آمد

خوابِ عمیق و سنگین به سراغش آمد، درست همان‌طور که بخت و اقبال به سراغ آدم می‌آید.

نکته ادبی: خواب گران کنایه از خواب عمیق و سنگین است.

همه چیزی به وقت خویش باید که بیگه خواب نوشین خوش نیاید

هر چیزی باید در زمان مناسب خودش رخ دهد، زیرا خواب شیرین هم اگر بی‌موقع باشد، لذتی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به نکته‌ای اخلاقی و حکمی در باب ضرورتِ زمان‌بندیِ مناسب برای هر رویداد.

نگشن آن شب گل خسرو شکفته چنین باشد چو باشد بخت خفته

آن شب گلِ وجودِ خسرو شکفته نبود و این حالِ گلِ پژمرده، نشان‌دهنده بختِ خفته اوست.

نکته ادبی: بخت خفته کنایه از بدشانسی یا در خواب بودنِ اقبال است.

سبک روحی نمود آن روح ثانی ولیکن خواب کرد آن شب گرانی

آن روحِ ثانی (خسرو) ظاهری چابک و سبک داشت، اما آن شب، خوابی سنگین بر او غلبه کرده بود.

نکته ادبی: روح ثانی استعاره از محبوب یا جانِ جانان است.

نشاط انگیز سازی با نوا ساخت به آواز حزین این شعر پرداخت:

او (شیرین) سازی که نشاط‌انگیز بود با آهنگی مناسب کوک کرد و با صدایی غمگین، این شعر را خواند.

نکته ادبی: آواز حزین تضادی با نشاط‌انگیز بودنِ ساز ایجاد می‌کند که نشان از عمق احساسات دارد.