جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۳۸ - گفتگوی جمشید با شمع

سلمان ساوجی
ملک با شمع گفت ای گرم رو، نرم ! من اندر آتشم بر من مشو گرم
نه گفتی رهروان را ره نمایم؟ نه گفتی عاشقان را پیشوایم؟
من عاشق درین شب های تنها ز راه افتاده ام ، راهیم بنما
جوابی خواست دادن شمع بازش زبان اندر دهن بگرفت گازش
که: «هان،شمعا، بجای خویش بنشین مزن با شاه لاف عشق چندین
به آب اول بشو صد ره دهان را دگر بگشا به ذکر او زبان را
ملک جمشید شمع عاشقانست دم اندر کش که صبح صادق آنست
ز سر بیرون کن این سودا و صفرا زبان را قطع کن، ور نه همین جا
ترا این صبح مهر افروز عالم به جای خویش بنشاند به یک دم
ز ناگه شد هوای خانه روشن در آمد صبح با مشعل ز روزن
ملک را گفت آن شمع دل افروز هوای باغ و نسرین دارد امروز
به باغ خلد رضوان بار دادش گلستانی به بستان کار دادش
همه اسباب عشرت شد مهیا حضور شاه در می یابد آنجا
ملک چون گنج شد ز آن کنج بیرون ز خازن خواست درجی در مکنون
بر مهراب بودش درجی از زر چو نار آکنده از یاقوت احمر
در آن هر گوهری بیرون یاقوت که می ارزید خاکش خون یاقوت
دگر شهناز را با ارغنون ساز چو شکر دادشان از پرده آواز
بدیشان گفت: «سار راه سازید نوای بزم شاهنشاه سازید
سرای او مقامی بس بزرگست پرستاریش نامی بس بزرگست
شما در پرده ام بودید محرم کنون جان مرا باشید همدم
مرا کردید عمری دلنوازی بباید کردن اکنون چاره سازی
به دستان چاره کارم بجویید بدو در پرده راز من بگویید
بباید ساختن در هر مقامی که باشد هر مقامی را کلامی
بنالید از حدیث شاه شهناز برآمد صد خروش از ارغنون ساز
شکر در آتش غم رفت با عود بر آمد از دل عود و شکر دود
چو چنگ از غم خراشیدند رخسار که می بایست کردن پشت بر یار
گهی در دامنش چسبید شکر گهی همچون مگس زد دست بر سر
که «شاها ، از چه شکر را خریدی به صد زیب و بهایش بر کشیددی؟
مگر یکبارگی دیدی گرانش که خواهی کرد نقل دیگرانش
به شکر پروریدندت به صد ناز دلارایا، مکن خوی از شکر باز
برون افکند راز پرده شهناز نوایی کرد اندر پرده آغاز
همی زد دستها بر سر به زاری همی کرد ارغنونش دستیاری
که ما با زهره زهرا بسازیم اگر ما را بسوزی ما بسازیم
نوازش یافتی هر روز صد راه ز ما مگسل تو باری چنگ ناگاه
بر ایشان هر نفس می داد جم دم در اخر با ملک گشتند همدم
خرامان بر در آن باغ شد شاه کنیزان چون ستاره در پی ماه
چو روی خود بهشتی دید خرم گل و نسرین و سنبل رسته باهم
روان آب روان پا در سلاسل روان سرو چمن تا ساق در گل
قماری صوت ها افکنده در هم چنارش سینه ها کوبنده بر هم
غلامان دست و پایش بوسه دادند کنیزان پیش رویش سر نهادند
امیر مجلس آن شهناز را خواند فراز تخت خویشش برد و بنشاند
چنین باشد کرم، عزت برآرد کریمان را همه کس دوست دارد
اگر خواهی بزرگی ، همچو دریا لب خود را به آب میالا
چو نرگس هرکه از زر دارد افسر به سیم و زر فرو می ناورد سر
ملک هر تحفه ای کآورد با خویش یکایک مه رخان بردند در پیش
کنیزان را به دهلیز حرم برد به لالایان آن درگاه بسپرد
که اینان مطرب پرده سرایند سزاوار در پرده سرایند
گل خرگه نشین ما قصب پوش ز درج شاه در می کرد در گوش
درئن پرده خواند آن مطربان را کشید اندر سخن شیرین زبان را
حدیث چین و حال شاه پرسید سراسر گرد پای حوض گردید
درآمد طوطی شکر به آواز همای شوق در دل کرد پرواز
از آن پس ارغنون بنواخت آهنگ همایون پرده خود ساخت با چنگ
به علم آورد در کار این عمل را ز قول شاه بر خواند این غزل را:

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر روایتی تمثیلی و عرفانی است که تعامل میان سالک و حقیقتِ مطلق را در قالبِ بزم و شکار به تصویر می‌کشد. شمع، به عنوان نمادِ طالب، در برابرِ شعله‌وریِ سلطان (حقیقت)، دچار بیم و امید است و از ناتوانیِ خود برای نزدیک شدن به کمال می‌گوید، اما با درکِ حقیقتِ حضور، به سکوت و تسلیم فرامی‌خواند.

با طلوع خورشید و ورود به باغِ خلد (تمثیلی از بهشتِ معرفت)، فضایِ داستان از التهاب به آرامش می‌گراید. این بخش نشان‌دهنده یگانگی و انسجامِ وجود در پرتوِ اشراقِ الهی است که در آن، هر جزء از هستی، از مطربان تا ابزارِ عیش، در جایگاهِ شایسته و کمالِ خویش قرار می‌گیرند تا در خدمتِ پادشاهِ جان باشند.

معنای روان

ملک با شمع گفت ای گرم رو، نرم ! من اندر آتشم بر من مشو گرم

پادشاه به شمع گفت: ای کسی که با شتاب حرکت می‌کنی، آرام باش! من خود سراسر آتشم، پس بیش از این با من گرم مگیر و به من نزدیک مشو.

نکته ادبی: گرم رو کنایه از تندخو یا پرشتاب است؛ و گرم شدن در اینجا به معنایِ گستاخی و نزدیکیِ بیش از حد است.

نه گفتی رهروان را ره نمایم؟ نه گفتی عاشقان را پیشوایم؟

آیا خودت نگفتی که راهنمایِ رهروان هستی؟ آیا نگفتی که پیشوایِ عاشقانی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای یادآوریِ عهد و پیمانِ پیشینِ معشوق است.

من عاشق درین شب های تنها ز راه افتاده ام ، راهیم بنما

من که در این شب‌هایِ تنهایی عاشقم، راه را گم کرده‌ام؛ راه را به من نشان بده.

نکته ادبی: استعاره از شب‌های تنهایی به دورانِ دوری از یار یا بی‌معرفتی.

جوابی خواست دادن شمع بازش زبان اندر دهن بگرفت گازش

شمع خواست پاسخی بدهد، اما (عقل یا وجدان) دهانش را بست و خاموشش کرد.

نکته ادبی: گاز گرفتنِ زبان کنایه از سکوتِ اجباری و ممانعت از سخن گفتن است.

که: «هان،شمعا، بجای خویش بنشین مزن با شاه لاف عشق چندین

(به او گفت): هان ای شمع! در جایگاه خود بنشین و در حضورِ پادشاه، ادعایِ عشقِ بزرگ نکن.

نکته ادبی: لاف زدن به معنای ادعایِ گزاف و بی‌مایه است.

به آب اول بشو صد ره دهان را دگر بگشا به ذکر او زبان را

ابتدا دهان خود را صد بار با آبِ پاک بشوی (تطهیر کن) و سپس به ذکرِ او زبان بگشا.

نکته ادبی: تطهیرِ دهان کنایه از پاکیِ باطن برای سخن گفتن از حقیقت است.

ملک جمشید شمع عاشقانست دم اندر کش که صبح صادق آنست

سلطان (جمشید)، شمعِ عاشقان است. نفسِ خود را حبس کن که صبحِ صادق (حقیقت) در راه است.

نکته ادبی: دم اندر کشیدن کنایه از خاموشی و رعایتِ ادبِ حضور است.

ز سر بیرون کن این سودا و صفرا زبان را قطع کن، ور نه همین جا

این خیال‌هایِ باطل و صفراوی (خشم و تندی) را از سر بیرون کن، وگرنه همین‌جا زبانت را قطع می‌کنم.

نکته ادبی: سودا و صفرا در طب قدیم نمادِ خشم و هوس‌هایِ نفسانی است.

ترا این صبح مهر افروز عالم به جای خویش بنشاند به یک دم

این صبحِ مهر‌افروزِ عالم (حقیقتِ الهی)، تو را در یک لحظه به جایگاهِ شایسته‌ات می‌نشاند.

نکته ادبی: مهر‌افروز هم به معنایِ خورشید‌گون و هم به معنایِ محبت‌افزا است.

ز ناگه شد هوای خانه روشن در آمد صبح با مشعل ز روزن

ناگهان هوای خانه روشن شد و صبح با مشعلی از روزن (پنجره) به درون آمد.

نکته ادبی: ورودِ صبح نمادِ ظهورِ انوارِ الهی در قلبِ سالک است.

ملک را گفت آن شمع دل افروز هوای باغ و نسرین دارد امروز

آن شمعِ دل‌افروز (خادمِ شاه) به پادشاه گفت که امروز هوایِ باغ و گلِ نسرین، دلپذیر است.

نکته ادبی: نسرین نمادِ لطافت و زیباییِ معنوی است.

به باغ خلد رضوان بار دادش گلستانی به بستان کار دادش

رضوان (نگهبانِ بهشت) به او در باغِ بهشتی اجازه ورود داد و گلستانی در بوستان برایش مهیا کرد.

نکته ادبی: خلد و رضوان نمادِ فضایِ ملکوتی و روحانی است.

همه اسباب عشرت شد مهیا حضور شاه در می یابد آنجا

همه اسبابِ لذت و عشرت آماده شد و حضورِ شاه در آنجا میسر گشت.

نکته ادبی: عشرت در اینجا به معنایِ انسِ عارفانه است.

ملک چون گنج شد ز آن کنج بیرون ز خازن خواست درجی در مکنون

پادشاه مانندِ گنج از آن گوشه (خلوت) بیرون آمد و از خزانه‌دار، جعبه‌ای پنهان خواست.

نکته ادبی: خازن نمادِ حافظِ اسرارِ الهی است.

بر مهراب بودش درجی از زر چو نار آکنده از یاقوت احمر

روی محراب، جعبه‌ای از طلا داشت که مانندِ انار، پر از یاقوتِ سرخ بود.

نکته ادبی: محراب در اینجا مکانی مقدس و والا است؛ یاقوت کنایه از قلبِ پاک و پربهاست.

در آن هر گوهری بیرون یاقوت که می ارزید خاکش خون یاقوت

در آن جعبه گوهری بود که گران‌بهاتر از یاقوت بود و ارزشِ خاکِ آن از خونِ یاقوت هم بیشتر بود.

نکته ادبی: اشاره به نفاست و ارزشِ والایِ معرفتِ الهی.

دگر شهناز را با ارغنون ساز چو شکر دادشان از پرده آواز

سپس شهناز (سازِ موسیقی) را با ارغنون‌ساز (نوازنده) همراه کرد و نغمه‌ای شیرین از پرده‌هایِ موسیقی بیرون آورد.

نکته ادبی: شهناز نامِ یکی از پرده‌های موسیقی است.

بدیشان گفت: «سار راه سازید نوای بزم شاهنشاه سازید

به آنان گفت: نغمه‌ای آغاز کنید و بزمِ شاهنشاهی را آماده کنید.

نکته ادبی: سار به معنایِ نغمه‌ساز و راه ساز است.

سرای او مقامی بس بزرگست پرستاریش نامی بس بزرگست

جایگاهِ او مقامی بسیار بزرگ است و پرستاری (خدمت به او) افتخاری بس عظیم است.

نکته ادبی: مقام اشاره به مرتبه و جایگاهِ معنوی است.

شما در پرده ام بودید محرم کنون جان مرا باشید همدم

شما قبلاً در پرده (خفا) محرمِ من بودید، اکنون همدم و همراهِ جانِ من باشید.

نکته ادبی: پرده کنایه از حجاب‌هایِ دنیوی است.

مرا کردید عمری دلنوازی بباید کردن اکنون چاره سازی

شما عمری مرا دلنوازی کردید، اکنون زمان آن است که چاره‌ای برای کارِ من بیندیشید.

نکته ادبی: دلنوازی کنایه از تسلی دادن و همراهی کردن است.

به دستان چاره کارم بجویید بدو در پرده راز من بگویید

با نغمه و موسیقی، راهِ چاره کارِ مرا بجویید و رازِ من را در میانِ پرده‌های موسیقی بازگو کنید.

نکته ادبی: دستان به معنای نغمه و موسیقی و نیز ترفند است.

بباید ساختن در هر مقامی که باشد هر مقامی را کلامی

در هر مقامی باید نغمه‌ای ساخته شود، چرا که هر مقام و جایگاهی، کلام و سخنِ خاصِ خود را می‌طلبد.

نکته ادبی: اشاره به تناسبِ احوال با افعالِ سالک.

بنالید از حدیث شاه شهناز برآمد صد خروش از ارغنون ساز

(سازها) از داستانِ شاهِ شهناز بنالیدند و صدها خروش و فریاد از ارغنون برخاست.

نکته ادبی: خروشِ سازها استعاره از شورِ درونی و ناله عاشقانه است.

شکر در آتش غم رفت با عود بر آمد از دل عود و شکر دود

شکر (شیرینی و حلاوت) در آتشِ غم با عود سوخت و از دلِ عود و شکر، دودِ آه برآمد.

نکته ادبی: آمیختنِ شکر و عود استعاره از فنا شدنِ لذت‌های دنیوی در آتشِ عشق است.

چو چنگ از غم خراشیدند رخسار که می بایست کردن پشت بر یار

هنگامی که چنگ از رویِ غم صورتش را خراشید، (دانستند) که باید از یار رو برگردانند.

نکته ادبی: خراشیدنِ رخسار کنایه از نهایتِ غم و اندوهِ جدایی است.

گهی در دامنش چسبید شکر گهی همچون مگس زد دست بر سر

شکر گاهی به دامنِ یار می‌آویخت و گاهی همچون مگس از سرِ ناچاری بر سرِ خود می‌زد.

نکته ادبی: مگس‌وار دست بر سر زدن کنایه از حیرت و درماندگی است.

که «شاها ، از چه شکر را خریدی به صد زیب و بهایش بر کشیددی؟

(می‌گفت): ای شاه، چرا شکر را خریدی و با این همه زیبایی و بها آن را برکشیدی (بالا بردی)؟

نکته ادبی: برکشیدن به معنایِ عزیز داشتن و ارج نهادن است.

مگر یکبارگی دیدی گرانش که خواهی کرد نقل دیگرانش

شاید به یکباره او را گران‌قیمت یا سنگین دیدی که می‌خواهی او را به دیگران بسپاری؟

نکته ادبی: نقل کردن به معنای انتقال و واگذاری است.

به شکر پروریدندت به صد ناز دلارایا، مکن خوی از شکر باز

تو را با صد ناز و نعمت پروریدند، ای زیبا، از عادتِ شکر دست نکش.

نکته ادبی: خوی از شکر باز کردن کنایه از ترکِ عادتِ نیکی و شیرینی است.

برون افکند راز پرده شهناز نوایی کرد اندر پرده آغاز

شهناز راز را از پرده بیرون افکند و نغمه‌ای در پرده (موسیقی) آغاز کرد.

نکته ادبی: راز از پرده برون افکندن کنایه از افشایِ سرّ است.

همی زد دستها بر سر به زاری همی کرد ارغنونش دستیاری

(شهناز) از رویِ زاری دست بر سر می‌زد و ارغنون او را همراهی می‌کرد.

نکته ادبی: دستیاری در اینجا به معنای همراهی و همکاریِ موسیقایی است.

که ما با زهره زهرا بسازیم اگر ما را بسوزی ما بسازیم

که ما با زهره و زهرا می‌سازیم، اگر ما را بسوزانی (در آتشِ عشق)، ما با این سوختن کنار می‌آییم.

نکته ادبی: زهره نمادِ موسیقی و زهرا کنایه از درخشش و زیبایی است.

نوازش یافتی هر روز صد راه ز ما مگسل تو باری چنگ ناگاه

هر روز هزار راه برایِ نوازشِ ما یافتی، پس تو دیگر چنگ را ناگهان از ما جدا مکن.

نکته ادبی: گسستنِ چنگ کنایه از قطعِ پیوندِ عاشقانه است.

بر ایشان هر نفس می داد جم دم در اخر با ملک گشتند همدم

پادشاه هر لحظه بر آن‌ها دم می‌بخشید و سرانجام آن‌ها را با خود همراه و همدم کرد.

نکته ادبی: دم دادن کنایه از جان‌بخشی و حیاتِ معنوی دادن است.

خرامان بر در آن باغ شد شاه کنیزان چون ستاره در پی ماه

پادشاه خرامان به درِ آن باغ رفت و کنیزان مانندِ ستاره‌ها به دنبالِ او (ماه) حرکت کردند.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به ماه و کنیزان به ستاره‌ها برای نشان دادنِ درخشش و مرتبتِ اوست.

چو روی خود بهشتی دید خرم گل و نسرین و سنبل رسته باهم

چون رویِ خود را بهشتی خرم دید که گل و نسرین و سنبل در آن با هم روییده بودند.

نکته ادبی: بهشتی خرم نمادِ فضایِ کمال و شادیِ روحانی است.

روان آب روان پا در سلاسل روان سرو چمن تا ساق در گل

آبِ روان در جویبار مانندِ کسی که پا در زنجیر دارد حرکت می‌کرد و سروِ چمن تا ساق در گل فرو رفته بود.

نکته ادبی: پا در سلاسل بودنِ آب استعاره از محدودیتِ جریانِ آب در جوی است.

قماری صوت ها افکنده در هم چنارش سینه ها کوبنده بر هم

آواها به هم درآمیخته بودند و چنارهایِ بلند، سینه‌هایِ خود را به هم می‌کوبیدند (از باد).

نکته ادبی: قماری صوت کنایه از هم‌صدایی و شورِ موسیقیایی است.

غلامان دست و پایش بوسه دادند کنیزان پیش رویش سر نهادند

غلامان دست و پایِ او را بوسیدند و کنیزان در برابرش سر تعظیم فرود آوردند.

نکته ادبی: سر نهادن کنایه از تواضع و تسلیمِ محض است.

امیر مجلس آن شهناز را خواند فراز تخت خویشش برد و بنشاند

امیرِ مجلس، شهناز را خواند و او را به بالایِ تختِ خود برد و نشاند.

نکته ادبی: بر تخت نشاندن کنایه از تکریم و اعطایِ مقامِ والا به عاشق است.

چنین باشد کرم، عزت برآرد کریمان را همه کس دوست دارد

جوانمردی چنین است که عزت می‌آفریند؛ همه کس کریمان را دوست دارند.

نکته ادبی: عزت برآوردن یعنی باعثِ بزرگی و احترام شدن.

اگر خواهی بزرگی ، همچو دریا لب خود را به آب میالا

اگر بزرگی می‌خواهی، مانندِ دریا باش و لبِ خود را به آبِ ناپاک آلوده مکن (دهان به گله مگشا).

نکته ادبی: لب به آب نیالودن کنایه از پرهیز از درخواست و گله‌گزاریِ پست است.

چو نرگس هرکه از زر دارد افسر به سیم و زر فرو می ناورد سر

کسی که مانندِ گلِ نرگس تاجِ زرین دارد، در برابرِ طلا و نقره سر خم نمی‌کند.

نکته ادبی: سر فرو نیاوردن کنایه از عزت‌نفس و بی‌نیازی است.

ملک هر تحفه ای کآورد با خویش یکایک مه رخان بردند در پیش

پادشاه هر تحفه‌ای را که با خود آورده بود، ماهرویان (کنیزان) یک‌به‌یک پیشِ رو بردند.

نکته ادبی: مه‌رخان کنایه از زیبایی و کمالِ ظاهری است.

کنیزان را به دهلیز حرم برد به لالایان آن درگاه بسپرد

کنیزان را به دهلیزِ حرم برد و آن‌ها را به محافظانِ آن درگاه سپرد.

نکته ادبی: لالایان به معنایِ پاسداران و حافظان است.

که اینان مطرب پرده سرایند سزاوار در پرده سرایند

که اینان نوازندگانِ پرده‌سرا هستند و شایسته‌یِ این مقام (پرده‌سرا) می‌باشند.

نکته ادبی: پرده‌سرا کنایه از مقامِ اهلِ راز و باطن است.

گل خرگه نشین ما قصب پوش ز درج شاه در می کرد در گوش

گلِ ما که در خیمه نشسته و لباسِ قصب پوشیده است، از جعبه‌یِ پادشاه مروارید در گوش می‌کرد.

نکته ادبی: در درجِ شاه در گوش کردن کنایه از شنیدنِ اسرار و کلامِ پادشاه است.

درئن پرده خواند آن مطربان را کشید اندر سخن شیرین زبان را

آن مطربان را در آن مقام فراخواند و زبانِ شیرینشان را به سخن واداشت.

نکته ادبی: سخن شیرین کنایه از نغمه‌هایِ خوشِ موسیقی و کلامِ عارفانه است.

حدیث چین و حال شاه پرسید سراسر گرد پای حوض گردید

از داستانِ چین (زیبایی) و احوالِ پادشاه پرسید و سراسرِ حوض را گشت.

نکته ادبی: گردِ حوض گشتن نمادِ طواف و حضورِ دائمی در محضرِ معشوق است.

درآمد طوطی شکر به آواز همای شوق در دل کرد پرواز

طوطی شیرین‌سخن به آواز خواندن آغاز کرد و همین امر سبب شد تا مرغِ شوق و اشتیاق در دل‌ها به پرواز درآید.

نکته ادبی: طوطی شکر استعاره از گوینده‌ی خوش‌سخن؛ همای شوق استعاره‌ای برای اشتیاقِ بلندپروازانه است.

از آن پس ارغنون بنواخت آهنگ همایون پرده خود ساخت با چنگ

پس از آن، صدای سازِ ارغنون در فضا پیچید و با همراهی سازِ چنگ، نغمه‌ای در دستگاه همایون ساخته و نواخته شد.

نکته ادبی: ارغنون و چنگ از سازهای کهن هستند؛ همایون هم نام دستگاه موسیقی است و هم به معنای فرخنده.

به علم آورد در کار این عمل را ز قول شاه بر خواند این غزل را:

آن هنرمند با تکیه بر دانش و مهارتِ خود این کار را به انجام رساند و غزلی را به نیابت از پادشاه با صدای بلند خواند.

نکته ادبی: به علم آوردن کنایه از با مهارتِ کامل انجام دادن؛ ز قولِ شاه اشاره به سخن گفتن از طرفِ مقامِ والا.