جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۳۵ - عاشق شدن خورشید بر جمشید

سلمان ساوجی
گلی دید از هوا پیراهنش چاک مهی از آسمان افتاده در خاک
ز پا افتاده قدی همبر سرو پریده طوطی هوش از سر سرو
عرق بر عارض گلگون نشسته هزاران عقد در بر گل گسسته
چو نیلوفر گل صد برگ در آب شده بادام چشمش در شکر خواب
گرفته دامن لعلش زمرد دری ناسفته در وی لعل و بسد
در خورشید را پا رفت در گل بر او چون ذره عاشق شد به صد دل
به حیلت خفته می زد راه بیدار به صنعت برد مستی رخت هشیار
ملک چون سایه بیهوش اوفتاده فراز سایه خورشید ایستاده
سهی سرو از دو نرگس ژاله انگیخت گلابی چند بر برگ سمن ریخت
صبا با چین زلفش بود دمساز دماغ خفته بویی برد از آن راز
به فندق مالش ترکان چین داد دو هندو را ز سیمین بند بگشاد
چو زلف خویشتن بر خویش پیچید چو اشک خود دمی بر خاک غلتید
سرش چون گرم شد از تاب خورشید ز خواب خوش بر آمد شاه جمشید
ز خواب خوش چو مژگان را بمالید به بیداری جمال ماه خود دید
بر آورد از دل شوریده آهی چو ماهی شد تپان از بهر ماهی
پری رخ بازگشت از پیش جمشید خرامان شد به برج خویش خورشید
بدو مهراب گفت آهسته، ای شاه چه برخیزد بجز رسوائی از راه؟
ز آب دیده کاری برنخیزد ز روی دل غباری بر نخیزد
نباشد بی سرشک و ناله سودا ولی هر چیز را وقتی است پیدا
ز بارانی که تابستان ببارد به غیر از بار دل باری نیارد
نداری تاب انوار تجلی مکن بسیار دیدارش تمنی
تحمل باید و صبر اندرین کار تحمل کن دمی، خود را نگه دار»
ملک برخاست چون باد از گلستان سوی خرگاه رفت افتان و خیزان
دو درج لعل با خود داشت جمشید فرستاد آن دو درج از بهر خورشد
مه نو برج درج لعل بگشود، هزاران زهره در یک برج بنمود
به زیر لعل دری سفت سر بست گهر بنمود و درج لعل بشکست
که هست این گوهر از آتش نه از خاک هزارش آفرین بر گوهر پاک!»
سمن رخسار خورشید گل اندام کنیزی داشت،« گلبرگ طری نام
اشارت کرد گلبرگ طری را که رو بیرون بگو آن جوهری را:
نه لعل است این بدین زیب و بها، چیست؟ بگو تا این گهر ها را بها چیست؟»
ملک در بهر حیرت بود مدهوش برون کرده حدیث گوهر از گوش
نمی دانست گفتار سمن رخ زبان بگشاد مهرابش به پاسخ
که شاها، این گهرهای نثاری است نه زیبای قبول شهریاری است
ز هر جنسی گهر با خویش دارم اگر فرمان دهی فردا بیارم»
زمین بوسید خسرو گفت:« شاها، به برج نیکویی تابنده ماها،
نثار و هدیه را رسم اعادت به شهر ما نباشد رسم و عادت
نه من گردون دونم کان گهر کان برون آرد، برد بازش بدان کان
من خاکی به خاک خوار مانم ز هر جنسی که دارم بر فشانم»
سمن رخ پیش گلرخ برد پاسخ چو گل بشکفت و گفتا با سمن رخ:
« چنین بازارگان هرگز ندیدم بدین همت جوان هرگز ندیدم
غریب است این که ناکامی غریبی ز ما نایافته هرگز نصیبی
گهرهای چنین بر ما بپاشد چنین شخص از گهر خالی نباشد
همانا گوهرش پلک است در اصل هزاران آفرینش باد بر اصل»
« کتایون» نام، آن مه دایه ای اشت که از هر دانشی پیرایه ای داشت
فرستادش به رسم عذر خواهان بپوشیدش به خلعت های شاهان
از آن پس نافه های چین طلب کرد حریر و دیبه رنگین طلب کرد
سر بار متاع چین گشادند ز دیبا جامه ها بر هم نهادند
شد از عرض حریر و مشک عارض زمین با عارض خوبان معارض
به هر سو طبله عنبر نهادند نسیم گلستان بر باد دادند
ملک یاقوت اشک از دیده می راند نهان در زیر لب این شعر می خواند:

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه روایتی از دیدار عاشقانه و حیرت‌انگیز پادشاهی به نام جمشید با زیبارویی خفته است که در فضایی آکنده از لطافت و شکوهِ توصیف‌های ادبی به تصویر کشیده شده است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌ها و استعارات، شوریدگیِ عاشق در برابر زیباییِ خیره‌کننده‌ی معشوق را ترسیم می‌کند و تقابل میان عالمِ خواب و بیداری را دستمایه بیان حالات درونی قرار می‌دهد.

در بخش‌های میانی و پایانی، این داستان به عرصه‌ی ادب، اخلاق و منشِ جوانمردانه وارد می‌شود. گفتگوهای میان عاشق و اطرافیان معشوق، نشان‌دهنده‌ی بزرگ‌منشی و کرامت نفسِ پادشاه است که در پیِ پیوند با معشوق، نه در پی تملک مادی، بلکه در پی اثبات صداقت و بزرگواری خویش است. کل اثر در ستایش عشق، زیبایی و ارزش‌های انسانی در قاب یک داستان عاشقانه کلاسیک است.

معنای روان

گلی دید از هوا پیراهنش چاک مهی از آسمان افتاده در خاک

پادشاه زیبارویی را دید که گویی فرشته‌ای از آسمان بر زمین افتاده و زیبایی‌اش به شکلی آشکار و خیره‌کننده نمایان است.

نکته ادبی: مه در اینجا استعاره از معشوق زیباست.

ز پا افتاده قدی همبر سرو پریده طوطی هوش از سر سرو

آن معشوق که قامتی بلند و موزون چون سرو داشت، بی‌هوش و از پا افتاده بود و گویی هوش و حواس از سرش پریده بود.

نکته ادبی: طوطی هوش استعاره از عقل و هوشیاری است.

عرق بر عارض گلگون نشسته هزاران عقد در بر گل گسسته

عرق بر چهره‌ی سرخ‌فام و زیبای او نشسته و گردنبندهای مرواریدش در آغوشش باز و پراکنده شده بود.

نکته ادبی: عقد در اینجا به معنای گردنبند یا رشته مروارید است.

چو نیلوفر گل صد برگ در آب شده بادام چشمش در شکر خواب

او همچون گل نیلوفر در آب بود و چشمان بادامی‌شکلش در خوابی شیرین فرو رفته بود.

نکته ادبی: شکرخواب استعاره از خواب عمیق و شیرین است.

گرفته دامن لعلش زمرد دری ناسفته در وی لعل و بسد

لب‌های سرخ او را زینت‌های سبز احاطه کرده بود و در میان آن، همچون مرواریدی نتراشیده، زیبایی‌هایش خودنمایی می‌کرد.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب سرخ و زمرد استعاره از زینت‌های سبز است.

در خورشید را پا رفت در گل بر او چون ذره عاشق شد به صد دل

جمشید چنان مسحور زیبایی او شد که در برابرش چون ذرات غبار کوچک شد و با تمام وجود عاشق او گشت.

نکته ادبی: خورشید در اینجا استعاره از معشوقِ درخشان است.

به حیلت خفته می زد راه بیدار به صنعت برد مستی رخت هشیار

او با مکر و حیله‌ی خواب، دلِ هوشیارِ پادشاه را ربود و با مستیِ زیبایی‌اش، عقلِ او را به تاراج برد.

نکته ادبی: صنعت در اینجا به معنای فریب و کاربست زیبایی است.

ملک چون سایه بیهوش اوفتاده فراز سایه خورشید ایستاده

پادشاه همچون سایه‌ای مبهوت و بی‌اختیار در کنار او افتاده بود و معشوق چون خورشیدی درخشان بر بالای سرش قرار داشت.

نکته ادبی: تقابل سایه (پادشاه) و خورشید (معشوق) نماد اختلاف رتبه و جایگاه است.

سهی سرو از دو نرگس ژاله انگیخت گلابی چند بر برگ سمن ریخت

آن معشوقِ بلندبالا با چشمان زیبایش اشکی ریخت که همچون شبنم بر برگ‌های سفید و گلبرگ‌هایش نشست.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم و ژاله استعاره از اشک است.

صبا با چین زلفش بود دمساز دماغ خفته بویی برد از آن راز

باد صبا با زلف‌های پرچین و شکنش همراه شد و حتی در خواب نیز بوی خوشِ آن راز و زیبایی به مشام می‌رسید.

نکته ادبی: چین زلف کنایه از زیبایی و پیچیدگی گیسوان است.

به فندق مالش ترکان چین داد دو هندو را ز سیمین بند بگشاد

او با انگشتان ظریفش گره از بندهای نقره‌ای لباس خود گشود.

نکته ادبی: فندق مالش کنایه از سرانگشتان ظریف است.

چو زلف خویشتن بر خویش پیچید چو اشک خود دمی بر خاک غلتید

او همچون زلف خودش به دور خودش پیچید و لحظه‌ای بر خاک غلتید.

نکته ادبی: تشبیه حرکت به زلف.

سرش چون گرم شد از تاب خورشید ز خواب خوش بر آمد شاه جمشید

وقتی سرش از تابش خورشید گرم شد، شاه جمشید از آن خواب شیرین بیدار گشت.

نکته ادبی: شاه جمشید اشاره به نام پادشاه در داستان است.

ز خواب خوش چو مژگان را بمالید به بیداری جمال ماه خود دید

هنگامی که چشمانش را از خواب مالید، در همان بیداری زیباییِ آن ماه‌رو را دید.

نکته ادبی: جمال ماه استعاره از زیبایی معشوق است.

بر آورد از دل شوریده آهی چو ماهی شد تپان از بهر ماهی

آهی از دل شوریده‌اش کشید؛ گویی ماهی بود که برای رسیدن به ماهِ آسمان (معشوق) بی‌تابی می‌کرد.

نکته ادبی: تپان بودن به معنای اضطراب و تپش است.

پری رخ بازگشت از پیش جمشید خرامان شد به برج خویش خورشید

آن زیباروی از برابر جمشید برخاست و همچون خورشیدی که به افق خود بازمی‌گردد، رفت.

نکته ادبی: برج استعاره از جایگاه و مقام معشوق است.

بدو مهراب گفت آهسته، ای شاه چه برخیزد بجز رسوائی از راه؟

مهراب به آرامی به شاه گفت: ای شاه، از این کار جز رسوایی چه نتیجه‌ای حاصل می‌شود؟

نکته ادبی: مهراب در اینجا شخصیت قیم یا نگهبان معشوق است.

ز آب دیده کاری برنخیزد ز روی دل غباری بر نخیزد

با گریستن کارها پیش نمی‌رود و غبار غم از دلِ عاشق با اشک پاک نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به بیهوده بودن صرفِ اشک ریختن بدون اقدام.

نباشد بی سرشک و ناله سودا ولی هر چیز را وقتی است پیدا

اگرچه عشق همیشه با ناله و اشک همراه است، اما هر کاری زمان مناسب خود را دارد.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و شوریدگی است.

ز بارانی که تابستان ببارد به غیر از بار دل باری نیارد

بارانی که در تابستان ببارد، فایده‌ای جز رنج و سنگینی بر دل ندارد.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن بی‌موقعی و بی‌فایدگی برخی کارها.

نداری تاب انوار تجلی مکن بسیار دیدارش تمنی

چون طاقت دیدارِ انوارِ درخشانِ این جمال را نداری، بیش از حد تمنای دیدار مکن.

نکته ادبی: انوار تجلی به معنای پرتوهای زیبایی معشوق است.

تحمل باید و صبر اندرین کار تحمل کن دمی، خود را نگه دار»

در این راه به صبر و شکیبایی نیاز است؛ پس لحظه‌ای تحمل کن و خویشتندار باش.

نکته ادبی: تاکید بر فضیلت صبر در عشق.

ملک برخاست چون باد از گلستان سوی خرگاه رفت افتان و خیزان

پادشاه همچون باد از آن گلستان برخاست و با حالی آشفته به سوی خیمه‌گاه خود بازگشت.

نکته ادبی: افتاده و خیزان کنایه از حیرت و اضطراب عاشق است.

دو درج لعل با خود داشت جمشید فرستاد آن دو درج از بهر خورشد

جمشید دو جعبه جواهر و یاقوت با خود داشت و آن‌ها را برای آن زیبارو فرستاد.

نکته ادبی: درج لعل استعاره از جواهرات گرانبهاست.

مه نو برج درج لعل بگشود، هزاران زهره در یک برج بنمود

آن زیبارو درِ جعبه‌ی جواهرات را گشود و گویی هزاران ستاره در یکجا نمایان شد.

نکته ادبی: زهره استعاره از زیبایی و درخشش جواهرات است.

به زیر لعل دری سفت سر بست گهر بنمود و درج لعل بشکست

او در زیر آن جواهرات، گوهری نهفته داشت؛ با دیدن هدایای شاه، آن زیبایی‌ها را به رخ کشید.

نکته ادبی: درج لعل بشکست کنایه از باز کردن هدایاست.

که هست این گوهر از آتش نه از خاک هزارش آفرین بر گوهر پاک!»

او گفت این گوهر از جنس آتش است نه خاک؛ هزاران آفرین بر این گوهر پاک باد.

نکته ادبی: اشاره به اصالت و ارزش بالای گوهر (و احتمالاً معشوق).

سمن رخسار خورشید گل اندام کنیزی داشت،« گلبرگ طری نام

آن زیبارو که پوستی گلگون داشت، کنیزی به نام گلبرگِ طری داشت.

نکته ادبی: گلبرگ طری نام خاص کنیز است.

اشارت کرد گلبرگ طری را که رو بیرون بگو آن جوهری را:

به کنیز دستور داد که بیرون برود و به آن پادشاه (جوهری) بگوید:

نکته ادبی: جوهری در اینجا اشاره به جمشید است که گوهر شناس است.

نه لعل است این بدین زیب و بها، چیست؟ بگو تا این گهر ها را بها چیست؟»

این چه جواهراتی است با این همه زیبایی و بها؟ بگو قیمت این گوهرها چقدر است؟

نکته ادبی: پرسش در مورد ارزش هدایا برای آزمودن نیت پادشاه.

ملک در بهر حیرت بود مدهوش برون کرده حدیث گوهر از گوش

پادشاه در دریای حیرت غرق بود و چنان مدهوش که سخن کنیز را نشنید.

نکته ادبی: بحر حیرت استعاره از سرگشتگی عاشق است.

نمی دانست گفتار سمن رخ زبان بگشاد مهرابش به پاسخ

او منظور کنیز را نفهمید، پس مهراب زبان به پاسخ گشود.

نکته ادبی: مهراب در اینجا به عنوان واسطه عمل می‌کند.

که شاها، این گهرهای نثاری است نه زیبای قبول شهریاری است

مهراب گفت: ای شاه، این‌ها جواهراتی است که به عنوان هدیه (نثار) آورده شده، نه کالا برای فروش.

نکته ادبی: نثاری کنایه از هدیه‌ی کریمانه است.

ز هر جنسی گهر با خویش دارم اگر فرمان دهی فردا بیارم»

من از هر نوع جواهری نزد خود دارم و اگر دستور دهی، فردا آن‌ها را خواهم آورد.

نکته ادبی: اعلام آمادگی برای تقدیم هدایای بیشتر.

زمین بوسید خسرو گفت:« شاها، به برج نیکویی تابنده ماها،

پادشاه زمین را بوسید و با احترام گفت: ای شاه‌بانو، ای ماهِ درخشانِ نیکویی،

نکته ادبی: تابنده ماها استعاره از معشوق است.

نثار و هدیه را رسم اعادت به شهر ما نباشد رسم و عادت

در شهر و دیار ما رسم بر این نیست که هدیه‌ای را که پیشکش شده، پس بگیریم.

نکته ادبی: اشاره به آداب جوانمردی در هدیه دادن.

نه من گردون دونم کان گهر کان برون آرد، برد بازش بدان کان

من آن آسمانِ پست نیستم که گوهر را از معدن بگیرد و دوباره به معدن بازگرداند.

نکته ادبی: گردون دون استعاره از خساست و پستی است.

من خاکی به خاک خوار مانم ز هر جنسی که دارم بر فشانم»

من انسانی خاکی‌ام که بر خاک مانده‌ام و هر چه دارم را با کمال میل به دیگران می‌بخشم.

نکته ادبی: اشاره به بخشندگی شاه.

سمن رخ پیش گلرخ برد پاسخ چو گل بشکفت و گفتا با سمن رخ:

زیبارو پاسخ شاه را شنید و مانند گل شکفت و با خرمی با کنیز سخن گفت.

نکته ادبی: شکفتن گل کنایه از شادی و رضایت معشوق است.

« چنین بازارگان هرگز ندیدم بدین همت جوان هرگز ندیدم

گفت: تاجر و پادشاهی با چنین همت و بزرگواری هرگز ندیده بودم.

نکته ادبی: تحسین بزرگی روح پادشاه توسط معشوق.

غریب است این که ناکامی غریبی ز ما نایافته هرگز نصیبی

عجیب است که او با وجود غریبی و دوری از وطن، هنوز از ما چیزی به دست نیاورده است.

نکته ادبی: بیان تعجب از نجابت پادشاه.

گهرهای چنین بر ما بپاشد چنین شخص از گهر خالی نباشد

کسی که چنین جواهرات گرانبهایی بر ما می‌بخشد، خود حتماً از گوهر (اصالت) خالی نیست.

نکته ادبی: استدلال منطقی معشوق درباره ارزش وجودی پادشاه.

همانا گوهرش پلک است در اصل هزاران آفرینش باد بر اصل»

قطعاً اصل و نسب او بسیار والا و ارزشمند است؛ هزاران آفرین بر این اصالت باد.

نکته ادبی: اصل به معنای ریشه و تبار است.

« کتایون» نام، آن مه دایه ای اشت که از هر دانشی پیرایه ای داشت

آن زیبارو دایه‌ای به نام کتایون داشت که از هر دانشی بهره‌مند بود.

نکته ادبی: کتایون نام خاص است.

فرستادش به رسم عذر خواهان بپوشیدش به خلعت های شاهان

او را به رسم عذرخواهی و احترام، با لباس‌های فاخر شاهانه به نزد پادشاه فرستاد.

نکته ادبی: اشاره به آداب و رسوم درباری.

از آن پس نافه های چین طلب کرد حریر و دیبه رنگین طلب کرد

سپس تقاضای بهترین عطرهای چین و حریر و دیباهای رنگین کرد.

نکته ادبی: نافه های چین کنایه از مشک و عطر ناب است.

سر بار متاع چین گشادند ز دیبا جامه ها بر هم نهادند

بسته‌های متاع گرانبهای چین را گشودند و لباس‌های حریر بر روی هم قرار دادند.

نکته ادبی: توصیف تجملات و هدایا.

شد از عرض حریر و مشک عارض زمین با عارض خوبان معارض

از شدت زیبایی پارچه‌ها و بوی خوش عطرها، زمین با چهره‌ی زیبایان رقابت می‌کرد.

نکته ادبی: معارض بودن زمین با عارض زیبارویان، اغراق در زیبایی است.

به هر سو طبله عنبر نهادند نسیم گلستان بر باد دادند

در هر سو ظرف‌های عطر عنبر قرار دادند و بوی خوش آن را در فضا پراکنده کردند.

نکته ادبی: نسیم گلستان استعاره از رایحه خوش است.

ملک یاقوت اشک از دیده می راند نهان در زیر لب این شعر می خواند:

پادشاه یاقوت اشک از چشمانش جاری می‌ساخت و زیر لب شعری در وصف عشق می‌خواند.

نکته ادبی: یاقوت اشک استعاره از اشک‌های گرانبها و سرخ‌فام است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مه (ماه)

به کار رفته برای اشاره به زیبایی معشوق و درخشندگی او در برابر پادشاه.

کنایه طوطی هوش از سر پریدن

کنایه از مدهوش شدن، بی‌هوش گشتن یا از دست دادن تمرکز عقلانی بر اثر عشق.

تضاد (طباق) سایه و خورشید

نماد تقابل میان وضعیت خاکی و پایین‌دستِ عاشق (پادشاه) و جایگاه رفیع و درخشانِ معشوق.

تشبیه چو نیلوفر گل صد برگ در آب

مقایسه‌ی زیبایی و طراوت معشوق به گل نیلوفر در آب.

مراعات نظیر لعل، زمرد، گهر، بسد

استفاده از واژگان مرتبط با جواهرات برای توصیف زیبایی و هدایا.