جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۳۳ - جواب دادن حورزاد جمشید را

سلمان ساوجی
پری گفتش که: «اینجا مرز روم است همه ره کشور و آباد بوم است
حقیقت دان که دریای است این اسب نبرد راه خشکی هرگز این اسب
پیاده بایدت رفتن در این راه مگر کارت شود بر حسب دلخواه»
ز اسب پیل پیکر شاهزاده جدا شد کرد رخ در ره پیاده
چو مه بنهاد تاب مهر در دل به یک منزل همی کرد او دو منزل
وجود نازنین ناز پرورد نه گرم روزگاران دیده نه سرد
کف پایش ز رنج راه در تاب برآورد آبله همچون کف آب
چو گل بنشسته خوی بر طرف رخسار دریده جامه و پایش پر از خار
چو بگذشت از شب تاریک بهری رسید از راه تنها سوی شهری
پریشان از جفای گردش دهر همی گردید مسکین گرد آن شهر
غلامی داشت نامش خاص حاجب که بودی شاه را پیوسته حاجب
ملک در راه دیدش حاجب آسا سیه پوشیده و خم کرده بالا
در آن تاریکی اش فی الحال بشناخت ولیکن شاه بر کارش بینداخت
به نزد حاجب آمد و گفت کای یار غریب و خسته و سرگشته بیمار
ندارم اندرین شهر آشنایی که ما را گوشید امشب مرحبایی
از او پرسید حاجب: «از کجایی که داری رنگ و بوی آشنایی»
ملک گفتش: «ز چین بهر تجارت سفر کردم، مرا کردند غارت
چو بشنید این حکایت حاجب بار به دل گفت: «این جوان در شکل و رفتار
به نور چشم ما تابنده خورشید همی ماند دریغا شاه جمشید!»
بر آن حالت زمانی زار بگریست جوان گفت: «ای برادر، گریه از چیست؟»
غلام این قصه پیش شاه می گفت شهنشه می شنید و آه می گفت
همی رفت از شی حاجب در آن راه سخن گویان ملک تا کاروانگاه
ملک را خاص حاجب گفت: فرمای درا، امشب و ثاق ما بیارای
غریب و خسته ای و ره گذاری رفیقی نیستت، جایی نداری»
ملک را در سرای خویشتن کرد بسی نیکی به جای خویشتن کرد
چو نور شمع برمه پرتو انداخت غریب خویش را یعقوب بشناخت
چو چشم او بر آن مه منظر افتاد از او آهی و فریادی برآمد
ز آهش جنیان گشتند غمگین درآمد گرد حاجب لشکر چین
به فال سعد روی شاه دیدند در آن تاریکی شب ماه دیدند
سران چین به پایش در فتادند سراسر دست و پایش بوسه دادند
نثارش زر و گوهر بر فشاندند به خسرو جان شیرین بر فشاندند
حکایت کرد شاه از بحر از بر سخن نگذاشت هیچ از خشک تر و از تر
نوای عیش و عشرت ساز کردند طرب بر پرده شهناز کردند
زر و یاقوت می پالود ساقی شفق در صبح می پیمود ساقی
به روی جم دو هفته باده خوردند سیم هفته بسیج راه کردند
روان آن کاروان کشور به کشور رسید آنگه به دارالملک قیصر
خبر آمد که آمد کاروانی که پیدا نیستش قطعا کرانی
به گوش رومیان از یک دو فرسنگ همی آمد خروش و ناله از زنگ
تماشا را ز بام و برج باره نظاره ماهرویان چون ستاره
نفیر مرحبا می آمد از شهر همه بانگ درا می آمد از شهر
ز وقت صبح تا شام از پی هم گهی می رفت اشهب گاه ادهم
شده روی در و دشت و صحاری نهان از هودج و مهد و عماری
ملک جمشید چون خورشید تابان همی آمد ز گرد ره شتابان
ز چوب صندل و عود و قماری به پیش خسرو اندر ده عماری
سران چین پیاپی در پی شاه صد و پنجه غلام ترک همراه
کمرهای مرصع کرده یکسر غلامان سمن بر، چوب دو پیکر
به شهرستان درآمد شاه جمشید چو ماه چارده در برج خورشید
کلاه چینیان بنهاده بر سر قبای تاجران را کرده در بر
زن و مرد اندران حیران بمانده ز دست مرد و زن دلها ستانده
به فیروزی فرود امد به منزل فرود آورد بار خویش در دل
چو چین حلقه های زلف دلدار چو مشکین رشته های غمزه یار
به هر سو نافه های چین گشادند به هر جانب چه بازاری نهادند
چو خورشیدی نشسته خسرو چین برو گرد آمده خلقی چو پروین
نهاده چون لب و دندان خود جم عقود لولو و یاقوت بر هم
به یکدم گرد آن خورشید رخسار هزاران مشتری آمد پدیدار
چو مشکین زلف خود صد حلقه بسته هزاران مشتری در وی نشسته
به بازار ملک دلهای پر غم ز هر سو یک به یک افتاده در هم
هر آن کس کو به بازارش رسیدی دل و جان دادی و مهرش خریدی
خبرهای ملک جمشید یکسر رسانیدند نزد شاه شاه قیصر
طلب فرمود میر کاروان را «سر و سالار خیل کاروان را،
ببین تا از متاع چین چه داری بچو تاآنچه داری با خود آری»
متاعی چند با خود داشت زیبا ز مشک عنبر و یاقوت و دیبا
غلامی چند را همراه خود کرد به رسم تحفه پیش قیصر آورد
ملک چون عکس تاج قیصری دید بساط خسروانی را ببوسید
دعا کردش که عمرت باد جاوید ز اوج دولتت تابنده خورشید
همه به روزی و پیروزی ات باد سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد
جهان در سایه عدل تو ایمن قلم در آمد و شد تیغ ساکن
ز خسرو قیصر آن گفتار شیرین چو بشنید و بدیدش رسم و آیین
ملک جمشید را نزد خود خواند چو سروش سربلندی داد و بنشاند
چو پرسید این حکایت قیصر از چین شدی گفتش حدیث قیصر چین
چو از حال دگر بودی خطابش ندادی جم جواب الا صوابش
به دل گفت این جوان گویی سر و شست ز سر تا پا همه عقل است و هوشست
نمی دانم که اصلش از کیانست ولی دانم که با فر کیانست
نه خود از تاجرانست این جوان مرد که کم یابد کسی تاجر جوانمرد
حیا و مردمی از مرد تاجر نباید جست کاین امری است نادر
زمانی بزم قیصر داشت تازه اجازت خواست دادندش اجازه
زمین بوسید و قیصر عذرها خواست چو طاووسش بخلعتها بیاراست
به حاجب گفت تا نزدیک درگاه وثاقی ساز داد اندر خور شاه
ملک سوی وثاق خویشتن رفت ز ملک مصر تا بیت الحزن رفت
نبود از شوق خورشید گل اندام ملک را ذره ای چو ذره آرام
شبی نالید خسرو پیش مهراب که با مهرش ندارم بیش ازین تاب
برای در جهان گشتی سر و بن لب دریاست در، شو در طلب کن
ضعیفی تشنه از راه بیابان رسیده بر کنار آب حیوان
جگر در آتش و دل در تب و تاب تحمل چون تواند کردن از آب
بباید طوف آن گلزار کردن چو باد آنجا دمی بر کار کردن
مگر بویی از آن گلزار یابی درون پرده دل بار یابی
به دشواری بر آید گوهر از سنگ به جان کندن به دست آید زر از سنگ
گرفتم ره نیابی در سرایش توان بوسیدن آخر خاک پایش
چو بشنید این سخن مهراب برخاست متاع چین ز گنجور ملک خواست
بسی دیبای زیبا و گهر داشت ز هر چیزی متاعی چند برداشت
غلامی چند با خود کرد همراه بیامد تا در مشکوی آن ماه
اساسی دید خوش با چرخ همبر نهاده بر درش دو کرسی از زر
نشسته خادمانی بر ارایک درونش حوری و بیرون ملایک
از ایشان یافت مهراب آشنایی سلامش کرد و گفتا مرحبایی
به خادم گفت:« من مهراب نامم قدیمی درگه شه را غلامم
به وقت فرصت از من ار توانی زمین بوسی بدان حضرت رسانی»
رسانید آن سخن را مرد لالا بگوش ماه چون لولوی لالا
اشارت کرد تا راهش گشادند در آن بستان سرایش بار دادند
چو مهراب اندرون آمد ز درگاه سپهری دید یکسر زهره و ماه
بنامیزد بهشتی یافت پر حور سوادی دید همچون دیده پر نور
رواقی آسمانی برکشیده بساطی خسروانی در کشیده
مرصع پرده ها چون چرخ خضرا نشسته در درون خورشید عذرا
صبا برخاست از گلزار امید تتق برداشت از رخسار خورشید
حجاب شب ز روی صبح بگشود گل صد برگ را از غنچه بنمود
نهاده سنبلش بر ارغوان سر چو شمشادی قدش ماهی بر آن سر
لب لعلش نگین خاتم جم دهان از حلقه انگشتری کم
به صنعت رویش آتش بسته بر آب ز مستی چشم شوخش رفته در خواب
عذارش آفتاب از شب نمودی حدیثش قفل لعل از در گشودی
هزاران شعبه سر بر باد داده چو موی اندر قفای وی فتاده
کمان ابروانش چرخ هر پی که دیده کرده زه صد بار بر وی
هزارش دل نهان در گوشه لب هزارش جان روان با آب غبغب
دو پستانش دو نار اندر دو بستان دو رخ همچون دو شمع اندر شبستان
میان چون سیم از زر مطوق سرین چون کوهی از موئی معلق
میان چون کار خسرو پیچ در پیچ دل او در میانش هیچ در هیچ
چو مهراب آتش رخسار او دید چو باد آمد به پیش و خاک بوسید
نظر کرد اندر او خورشید و از شرم بر آمد سرخ و می شد دیده اش گرم
بپرسید که:« چونی؟ و از کجایی که داری رنگ و بوی آشنایی؟»
جوابش داد پس مهراب کای جم شهنشه را کمینه من غلامم
ز چین بر عزم این فرخنده درگاه میان در بسته و پیمودم این راه
بسی آورده چون باد بهاری حریر چینی و مشک تتاری
چو ببشنید این سخن بشناخت او را به صد لطف و کرم بنواخت او را
همی پرسید حال چین ز مهراب همی گفت او حکایت ها ز هر باب
ز هر جنسی متاع چین طلب کرد به پیش، آورد مهرابش ره آورد
که:« حالی اینقدر با خویش دارم اگر خواهی دگر، فردا بیارم»
زمین بوسید و جانی پر ز امید جدا شد همچو ماه از پیش خورشید
به برج ماه چینی رفت چون باد حکایت کرد یک یک پیش جم یاد
ملک جمشید در پایش سر افشاند چو چشم خویش بر وی گوهر افشاند
پس از حمد و ثنا رویش ببوسید لبش بر لب سرش در پای مالید
که این چشمست کان رخسار دیدست که این گوش است کاوازش شنیده ست
بدین لب خاک کویش بوسه دادست بدین پا بر سر کویش ستاده ست
کنار یار بنما تا ببینم کناری از همه عالم گزینم
سخن پرداز با خسرو حکایت همی کرد از لب شیرین روایت
گهی پیچیدن اندر تاب مویش گهی دادن نشان از نقش رویش
ملک زاده همه تن گوش گشته ز نوش نکته اش بیهوش گشته
ملک را گفت:« من می دارم امید که فردا مه رود در برج خورشید»
سحر مهراب چون صبح دل آرا بر خورشید شد با مشک و دیبا
ملک درجی پر از یاقوت احمر ز مشک و دیبه چینی ده استر
بدان نقاش چابک دست چین داد به پیش شمسه چینش فرستاد
به باغ آن کاروان سالار با بار در آمد همچو سروی کاورد بار
بهشت جاودانی یافت چون حور که باد از ساحتش چشم بدان دور
در آن بستان روان جویی به هر سوی نشانده سرو قدان بر لب جوی
سمن رویان چو شمشاد ایستاده چو گل بر کف نهاده جام باده
شده جام بلور و ساغر زر ز عکس روی ساقی لعل پیکر
در آن مینو زده خرگاه مینا بجز گاه اندرون خورشیید زیبا
همه آن سرو قدان بلبل آواز به عارض ارغوان و ارغوان ساز
زمین بوسید رنگ آمیز چالاک ز روی خویش نقشی بست بر خاک

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

پری گفتش که: «اینجا مرز روم است همه ره کشور و آباد بوم است

آن پری به او گفت: اینجا مرز سرزمین روم است و تمام این نواحی کشوری آباد و پرنعمت است.

نکته ادبی: بوم: در ادب کهن به معنای سرزمین و مکان است.

حقیقت دان که دریای است این اسب نبرد راه خشکی هرگز این اسب

حقیقت را بدان که این اسب نمی‌تواند از این دریا عبور کند و هرگز توانِ طی کردنِ مسیر خشکی را در این مکان ندارد.

نکته ادبی: دریا: احتمالاً کنایه از مانعی بزرگ یا استعاره از دشواری راه است.

پیاده بایدت رفتن در این راه مگر کارت شود بر حسب دلخواه»

مجبوری که در این راه پیاده حرکت کنی تا شاید به آن چیزی که در دل داری برسی.

نکته ادبی: بر حسب دلخواه: مطابق میل و آرزو.

ز اسب پیل پیکر شاهزاده جدا شد کرد رخ در ره پیاده

شاهزاده از اسب بزرگ و تنومند خود جدا شد و راهِ پیاده‌روی را در پیش گرفت.

نکته ادبی: پیل‌پیکر: تشبیه اسب به جثه بزرگ فیل.

چو مه بنهاد تاب مهر در دل به یک منزل همی کرد او دو منزل

چون تابش خورشید را در دل داشت، با همتی والا و سرعتی دوچندان، در یک روز به اندازه دو منزل راه می‌پیمود.

نکته ادبی: تاب مهر: استعاره از عزم و اراده راسخ.

وجود نازنین ناز پرورد نه گرم روزگاران دیده نه سرد

او که انسانی نازپرورده بود، هرگز گرمی و سردیِ روزگار را نچشیده و با سختی‌ها آشنا نبود.

نکته ادبی: گرمی و سردی روزگار: کنایه از تجربیات تلخ و شیرین زندگی.

کف پایش ز رنج راه در تاب برآورد آبله همچون کف آب

از شدتِ راه رفتن، کف پایش تاول زد و این تاول‌ها همچون حباب‌های روی آب، برآمد.

نکته ادبی: در تاب بودن: کنایه از درد کشیدن و ملتهب بودن.

چو گل بنشسته خوی بر طرف رخسار دریده جامه و پایش پر از خار

عرق از شرم و رنج بر چهره‌اش نشسته بود، لباسش پاره گشته و پایش بر اثر برخورد با خارها زخمی شده بود.

نکته ادبی: خوی: به معنای عرق بدن است.

چو بگذشت از شب تاریک بهری رسید از راه تنها سوی شهری

وقتی بخشی از شب تاریک گذشت، به تنهایی به شهری رسید.

نکته ادبی: بهری: به معنای بخشی و مقداری.

پریشان از جفای گردش دهر همی گردید مسکین گرد آن شهر

او که از بی‌وفایی روزگار پریشان‌حال بود، ناچار و سرگردان به دور آن شهر می‌گشت.

نکته ادبی: گردش دهر: اشاره به بی‌ثباتی و ناپایداری ایام.

غلامی داشت نامش خاص حاجب که بودی شاه را پیوسته حاجب

غلامی داشت که نامش حاجبِ خاص بود و همیشه ملازم و همراه شاه بود.

نکته ادبی: حاجب: در اینجا به معنای پرده‌دار و خدمتگزار نزدیک شاه است.

ملک در راه دیدش حاجب آسا سیه پوشیده و خم کرده بالا

شاه، حاجب را در راه دید؛ او لباس سیاه پوشیده و به نشانه غم و اندوه، قامت خم کرده بود.

نکته ادبی: سیه‌پوشیده: کنایه از عزاداری برای دوری شاه.

در آن تاریکی اش فی الحال بشناخت ولیکن شاه بر کارش بینداخت

در آن تاریکی شب فوراً او را شناخت، اما شاه خود را به بی‌خبری زد و تظاهر کرد که او را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: بینداخت: در اینجا به معنای نادیده گرفتن و خود را به تغافل زدن است.

به نزد حاجب آمد و گفت کای یار غریب و خسته و سرگشته بیمار

نزد حاجب آمد و گفت: ای دوست، من غریبه‌، خسته و بیمارم که سرگردان مانده‌ام.

نکته ادبی: غریب: مسافر و کسی که در شهری آشنا ندارد.

ندارم اندرین شهر آشنایی که ما را گوشید امشب مرحبایی

در این شهر هیچ آشنایی ندارم که امشب به من خوش‌آمدی بگوید و پناهی دهد.

نکته ادبی: مرحبایی: به معنای خوش‌آمد گویی و پذیرایی.

از او پرسید حاجب: «از کجایی که داری رنگ و بوی آشنایی»

حاجب از او پرسید: از کجایی؟ چرا که سیمای تو حالتی دارد که گویی آشنایی.

نکته ادبی: رنگ و بوی آشنایی: کنایه از شباهتِ رفتار و چهره به افراد شناخته شده.

ملک گفتش: «ز چین بهر تجارت سفر کردم، مرا کردند غارت

شاه به او گفت: از چین برای تجارت سفر کردم و در میان راه، اموالم را غارت کردند.

نکته ادبی: بهر تجارت: اشاره به نقشه‌ای برای پنهان کردن هویت اصلی.

چو بشنید این حکایت حاجب بار به دل گفت: «این جوان در شکل و رفتار

وقتی حاجب این داستان را شنید، با خود گفت این جوان از نظر شکل و رفتار بسیار آشناست.

نکته ادبی: بار: در اینجا به معنای دفعه یا نوبت است.

به نور چشم ما تابنده خورشید همی ماند دریغا شاه جمشید!»

او به شاه جمشید شباهت دارد، افسوس که او همچون خورشیدی درخشان در چشم ما بود.

نکته ادبی: دریغا: واژه‌ای برای ابراز حسرت و دریغ.

بر آن حالت زمانی زار بگریست جوان گفت: «ای برادر، گریه از چیست؟»

حاجب در آن حال گریست، جوان پرسید: ای برادر، علت این گریه چیست؟

نکته ادبی: زار گریستن: با سوز و گداز گریه کردن.

غلام این قصه پیش شاه می گفت شهنشه می شنید و آه می گفت

غلام این قصه را برای شاه نقل می‌کرد و شاه هم می‌شنید و با آه و حسرت پاسخ می‌داد.

نکته ادبی: آه کشیدن: نشانه درد و غم نهفته در سینه.

همی رفت از شی حاجب در آن راه سخن گویان ملک تا کاروانگاه

حاجب در آن راه حرکت می‌کرد و شاه نیز سخن‌گویان تا محل کاروانگاه همراهش رفت.

نکته ادبی: کاروانگاه: محل توقف کاروان‌ها.

ملک را خاص حاجب گفت: فرمای درا، امشب و ثاق ما بیارای

حاجبِ خاص به شاه گفت: امر کن و امشب به منزل ما بیا و آنجا را با حضور خود آراسته کن.

نکته ادبی: ثاق: در اینجا به معنای خانه و منزل است.

غریب و خسته ای و ره گذاری رفیقی نیستت، جایی نداری»

تو غریبه و خسته‌ای و مسافری، هیچ همراهی نداری و جایی برای ماندن در این شهر نداری.

نکته ادبی: ره‌گذری: مسافر و رهگذر.

ملک را در سرای خویشتن کرد بسی نیکی به جای خویشتن کرد

شاه را به خانه خود برد و به عنوانِ میزبان، به او نیکی بسیاری کرد.

نکته ادبی: نیکی کردن: مهمان‌نوازی و پذیرایی شایسته.

چو نور شمع برمه پرتو انداخت غریب خویش را یعقوب بشناخت

وقتی نور شمع بر صورتِ آن ماهرو تابید، حاجب، غریبه را مانند یعقوب (که یوسف را شناخت) بازشناخت.

نکته ادبی: یعقوب: تلمیح به داستان یوسف پیامبر و بازشناختن یوسف پس از سال‌ها دوری.

چو چشم او بر آن مه منظر افتاد از او آهی و فریادی برآمد

چون چشمش به آن چهره زیبا افتاد، آه و فریادی از سر شوق و اندوه برآورد.

نکته ادبی: مه‌منظر: تشبیه به ماه برای زیبایی چهره.

ز آهش جنیان گشتند غمگین درآمد گرد حاجب لشکر چین

از آهِ او جن‌ها غمگین شدند و سپاه چین به دور حاجب جمع شدند.

نکته ادبی: جنیان: در متون کهن گاه برای اغراق در عظمت واقعه استفاده می‌شود.

به فال سعد روی شاه دیدند در آن تاریکی شب ماه دیدند

آن‌ها شاه را به فال نیک دیدند و در آن تاریکی شب، ماه را یافتند.

نکته ادبی: ماه دیدن: کنایه از یافتنِ گمشده‌ای عزیز و درخشان.

سران چین به پایش در فتادند سراسر دست و پایش بوسه دادند

بزرگان چین به پای شاه افتادند و تماماً دست و پای او را بوسیدند.

نکته ادبی: سران: بزرگان و سرداران.

نثارش زر و گوهر بر فشاندند به خسرو جان شیرین بر فشاندند

زر و گوهر بر سرش نثار کردند و جان شیرین خود را به پای پادشاه فدا کردند.

نکته ادبی: جان فشاندن: کنایه از نهایتِ ایثار و محبت.

حکایت کرد شاه از بحر از بر سخن نگذاشت هیچ از خشک تر و از تر

شاه ماجرا را از ابتدا تا انتها تعریف کرد و هیچ سخنی را ناگفته نگذاشت.

نکته ادبی: خشک و تر: اصطلاحی به معنای همه چیز، بدون استثنا.

نوای عیش و عشرت ساز کردند طرب بر پرده شهناز کردند

موسیقی و بساط شادی فراهم کردند و در پرده شهناز شروع به نواختن کردند.

نکته ادبی: پرده شهناز: یکی از گوشه‌های موسیقی سنتی.

زر و یاقوت می پالود ساقی شفق در صبح می پیمود ساقی

ساقی شراب ناب را پالایش می‌کرد و با آمدن صبح، سپیده دمید.

نکته ادبی: شفق: سرخی آسمان، کنایه از صبح زود.

به روی جم دو هفته باده خوردند سیم هفته بسیج راه کردند

به احترام شاه دو هفته باده‌گساری کردند و در هفته سوم عزم سفر کردند.

نکته ادبی: بسیج راه: آماده شدن برای حرکت.

روان آن کاروان کشور به کشور رسید آنگه به دارالملک قیصر

کاروان از کشوری به کشور دیگر رفت تا سرانجام به پایتخت قیصر رسید.

نکته ادبی: دارالملک: پایتخت و محل حکومت.

خبر آمد که آمد کاروانی که پیدا نیستش قطعا کرانی

خبر رسید که کاروانی آمده است که پایان و کرانه‌ای برای آن پیدا نیست.

نکته ادبی: بی‌کران: اشاره به بزرگی و عظمتِ جمعیت کاروان.

به گوش رومیان از یک دو فرسنگ همی آمد خروش و ناله از زنگ

صدای زنگ‌ها از یک یا دو فرسنگی به گوش رومیان می‌رسید.

نکته ادبی: خروش و ناله از زنگ: صدای کاروان.

تماشا را ز بام و برج باره نظاره ماهرویان چون ستاره

زیبارویان شهر همچون ستاره بر بام و برج‌ها جمع شدند تا تماشا کنند.

نکته ادبی: ماهرویان: استعاره از زیبارویان.

نفیر مرحبا می آمد از شهر همه بانگ درا می آمد از شهر

صدای خوش‌آمدگویی و بانگ زنگ‌های کاروان از شهر به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: نفیر: صدا و بانگ.

ز وقت صبح تا شام از پی هم گهی می رفت اشهب گاه ادهم

از صبح تا شب کاروانیان پشت سر هم می‌آمدند، گاهی اسب‌های سفید و گاه اسب‌های سیاه عبور می‌کردند.

نکته ادبی: اشهب و ادهم: رنگ‌های اسب (اشهب: سفید/خاکستری، ادهم: سیاه).

شده روی در و دشت و صحاری نهان از هودج و مهد و عماری

دشت و صحرا پر از کاروان شد و جمعیت زیادی در هودج‌ها و کجاوه‌ها پنهان بودند.

نکته ادبی: مهد و عماری: وسایل حمل و نقل اشرافی.

ملک جمشید چون خورشید تابان همی آمد ز گرد ره شتابان

ملک جمشید، تابان همچون خورشید، با شتاب از میان غبار راه می‌آمد.

نکته ادبی: خورشید تابان: تشبیه شاه به خورشید.

ز چوب صندل و عود و قماری به پیش خسرو اندر ده عماری

در پیشگاه شاه، کجاوه‌هایی از چوب صندل و عود و چوب قماری حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: قماری: نوعی چوب خوشبو که از هند آورده می‌شد.

سران چین پیاپی در پی شاه صد و پنجه غلام ترک همراه

بزرگان چین پشت سر شاه بودند و صد و پنجاه غلام ترک همراهش بودند.

نکته ادبی: صد و پنجه: صد و پنجاه.

کمرهای مرصع کرده یکسر غلامان سمن بر، چوب دو پیکر

همگی کمرهای جواهرنشان داشتند و غلامانی با چهره‌های زیبا و تنومند همراه بودند.

نکته ادبی: سمن‌بر: کسی که بدنی لطیف و خوش‌بو همچون یاسمن دارد.

به شهرستان درآمد شاه جمشید چو ماه چارده در برج خورشید

شاه جمشید مانند ماه شب چهارده که در برج خورشید وارد شود، به شهر درآمد.

نکته ادبی: ماه چارده: تشبیه زیبایی و شکوه شاه به ماه کامل.

کلاه چینیان بنهاده بر سر قبای تاجران را کرده در بر

کلاه چینی بر سر داشت و قبای تاجران را در بر کرده بود.

نکته ادبی: قبای تاجران: لباس مبدل برای پنهان کردن هویت شاهی.

زن و مرد اندران حیران بمانده ز دست مرد و زن دلها ستانده

مرد و زن در شهر حیران مانده بودند و دل از دیدن او برده شده بود.

نکته ادبی: دل‌ستاندن: کنایه از زیبایی خیره‌کننده.

به فیروزی فرود امد به منزل فرود آورد بار خویش در دل

با پیروزی و افتخار در منزل فرود آمد و بار و بنه خود را در قلب خود جای داد.

نکته ادبی: فرود آمدن به منزل: کنایه از اقامت گزیدن.

چو چین حلقه های زلف دلدار چو مشکین رشته های غمزه یار

مانند حلقه‌های زلفِ معشوق و همچون تارهایِ تیره و خوشبویِ غمزه و نگاهِ یار.

نکته ادبی: حلقه‌های زلف و رشته‌های غمزه استعاره از زیبایی‌های صورت محبوب است.

به هر سو نافه های چین گشادند به هر جانب چه بازاری نهادند

در هر طرف نافه های مشک (عطرهای گرانبها) گشودند و بازاری پر هیاهو در هر سو برپا کردند.

نکته ادبی: نافه چین کنایه از زیبایی و رایحه خوش محبوب است.

چو خورشیدی نشسته خسرو چین برو گرد آمده خلقی چو پروین

خسروِ چین مانند خورشیدی در میان نشسته بود و مردم (خلق) مانند خوشه پروین دورتادور او حلقه زده بودند.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به خورشید و مردم به ستاره پروین برای نمایش شکوه و جایگاه اوست.

نهاده چون لب و دندان خود جم عقود لولو و یاقوت بر هم

پادشاه جمشید که لب و دندانش همچون گوهر و یاقوت بود، آن‌ها را بر هم نهاده بود.

نکته ادبی: عقود لولو و یاقوت استعاره از دندان‌های زیبا و ردیف است.

به یکدم گرد آن خورشید رخسار هزاران مشتری آمد پدیدار

در یک لحظه دورِ آن چهره خورشیدگونه، هزاران مشتری (عاشق و خریدار) پدیدار شد.

نکته ادبی: مشتری در اینجا ایهام دارد: هم به معنای خریدار و هم اشاره به سیاره مشتری که در کنار خورشید است.

چو مشکین زلف خود صد حلقه بسته هزاران مشتری در وی نشسته

همچون زلف تیره خودش، صدها حلقه بسته بود و هزاران مشتری (مشتاق) در اطرافش نشسته بودند.

نکته ادبی: حلقه بسته استعاره از گروه‌هایی است که گردِ کسی جمع شده‌اند.

به بازار ملک دلهای پر غم ز هر سو یک به یک افتاده در هم

در بازارِ ملکِ دل‌های غمگین، از هر سو مردم یکی پس از دیگری در هم آمیختند.

نکته ادبی: بازارِ ملکِ دل‌ها استعاره از فضایی است که دل‌ها در آن سودا می‌شوند.

هر آن کس کو به بازارش رسیدی دل و جان دادی و مهرش خریدی

هر کسی که به بازارِ او (محبوب) می‌رسید، جان و دلش را می‌داد و عشق او را می‌خرید.

نکته ادبی: مهر خریدن استعاره از عاشق شدن و دل باختن است.

خبرهای ملک جمشید یکسر رسانیدند نزد شاه شاه قیصر

خبرهای پادشاهی جمشید را یکجا به پادشاه قیصر رساندند.

نکته ادبی: جمشید در اینجا نام پادشاه است و قیصر لقبی برای پادشاهِ دیگر.

طلب فرمود میر کاروان را «سر و سالار خیل کاروان را،

او (قیصر) پادشاه کاروان را طلب کرد و گفت ای سرور کاروانیان.

نکته ادبی: سر و سالار خیل کاروان اشاره به پادشاهی است که در لباس تاجر است.

ببین تا از متاع چین چه داری بچو تاآنچه داری با خود آری»

ببین چه کالایی از چین داری و هر چه داری را با خود بیاور.

نکته ادبی: متاع چین می‌تواند هم کالا و هم کنایه از زیبایی‌های آن دیار باشد.

متاعی چند با خود داشت زیبا ز مشک عنبر و یاقوت و دیبا

او کالاهای زیبایی با خود داشت؛ از مشک و عنبر و یاقوت و پارچه دیبا.

نکته ادبی: ذکرِ کالاهای گرانبها برای نشان دادنِ شأنِ والایِ مسافر است.

غلامی چند را همراه خود کرد به رسم تحفه پیش قیصر آورد

چند غلام را همراه خود کرد و به عنوان پیشکشی نزد قیصر آورد.

نکته ادبی: تحفه دادن از آداب درباری برای نشان دادن احترام است.

ملک چون عکس تاج قیصری دید بساط خسروانی را ببوسید

پادشاه (جمشید) وقتی عکس تاج قیصر را دید، به نشانه احترام بساط پادشاهی را بوسید.

نکته ادبی: بوسیدن بساط کنایه از تواضع و احترام عمیق است.

دعا کردش که عمرت باد جاوید ز اوج دولتت تابنده خورشید

برای او دعا کرد که عمرت جاوید باشد و خورشید دولتت در اوج بدرخشد.

نکته ادبی: اوج دولت استعاره از اقتدار و شکوه پادشاهی است.

همه به روزی و پیروزی ات باد سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد

همه چیز به کام و پیروزی تو باشد، سرت سرافراز، رویت شاداب و دلت خرم باشد.

نکته ادبی: سرت سبز کنایه از زنده بودن و سرزنده بودن است.

جهان در سایه عدل تو ایمن قلم در آمد و شد تیغ ساکن

جهان در سایه عدالت تو ایمن است، قلم (صلح) جاری و شمشیر (جنگ) ساکن است.

نکته ادبی: تضاد قلم و تیغ برای نشان دادنِ برقراریِ صلح و امنیت است.

ز خسرو قیصر آن گفتار شیرین چو بشنید و بدیدش رسم و آیین

وقتی قیصر آن گفتار شیرین را از خسرو (جمشید) شنید و آداب و رسوم او را دید.

نکته ادبی: رسم و آیین نشانه منشِ والا و پادشاهانه جمشید است.

ملک جمشید را نزد خود خواند چو سروش سربلندی داد و بنشاند

ملک جمشید را نزد خود خواند و مانند سروِ سربلندی او را احترام کرد و نشاند.

نکته ادبی: تشبیه به سرو کنایه از قامتِ رعنا و بلندِ اوست.

چو پرسید این حکایت قیصر از چین شدی گفتش حدیث قیصر چین

وقتی قیصر از او درباره چین پرسید، او داستان قیصرِ چین را برایش بازگو کرد.

نکته ادبی: حدیثِ قیصرِ چین استعاره از پرسشِ درباره اصل و نسب اوست.

چو از حال دگر بودی خطابش ندادی جم جواب الا صوابش

چون حال و هوای او (جمشید) متفاوت بود، جمشید جز سخنِ درست و به جا پاسخی نداد.

نکته ادبی: صواب پاسخ دادن کنایه از هوشمندی و درایت است.

به دل گفت این جوان گویی سر و شست ز سر تا پا همه عقل است و هوشست

قیصر در دل گفت این جوان گویی سر و رازی دارد، از سر تا پا عقل و هوش است.

نکته ادبی: سر و شست استعاره از رازداری و دانایی است.

نمی دانم که اصلش از کیانست ولی دانم که با فر کیانست

نمی‌دانم اصل و نسبش از کجاست، اما می‌دانم که فرّ و شکوه پادشاهان (کیان) را دارد.

نکته ادبی: فرِ کیان در اساطیر ایران نشانه شکوه و تایید الهی پادشاهی است.

نه خود از تاجرانست این جوان مرد که کم یابد کسی تاجر جوانمرد

این جوانمرد از تاجران نیست؛ چرا که به ندرت می‌توان تاجر جوانمرد یافت.

نکته ادبی: تردیدِ قیصر نشان‌دهنده هوشِ او در تشخیصِ اصلِ واقعیِ مهمان است.

حیا و مردمی از مرد تاجر نباید جست کاین امری است نادر

حیا و مردمی از یک تاجر انتظار نمی‌رود؛ چرا که این امری بسیار نادر است.

نکته ادبی: مردمی در معنایِ انسانیت و آدابِ معاشرت به کار رفته است.

زمانی بزم قیصر داشت تازه اجازت خواست دادندش اجازه

زمانی که بزم قیصر تازه (پرشور) بود، اجازه خواست و به او اجازه دادند.

نکته ادبی: بزم تازه استعاره از گرمیِ مجلس است.

زمین بوسید و قیصر عذرها خواست چو طاووسش بخلعتها بیاراست

زمین را بوسید و قیصر عذرها خواست و او را مانند طاووس با خلعت‌ها آراست.

نکته ادبی: تشبیه به طاووس استعاره از زیبایی و شکوهِ لباس‌های بخشیده شده است.

به حاجب گفت تا نزدیک درگاه وثاقی ساز داد اندر خور شاه

به نگهبان گفت که در نزدیک درگاه، مکانی در شأن یک پادشاه برای او بسازد.

نکته ادبی: وثاق به معنای خانه و محل اقامت است.

ملک سوی وثاق خویشتن رفت ز ملک مصر تا بیت الحزن رفت

پادشاه به سمت اقامتگاه خود رفت، از مصرِ ملک (جایگاه خود) تا بیت الحزن (جایگاه اندوه).

نکته ادبی: بیت‌الحزن تلمیحی به داستان یوسف و یعقوب و دوری از محبوب است.

نبود از شوق خورشید گل اندام ملک را ذره ای چو ذره آرام

از اشتیاقِ آن معشوقِ گل‌اندام، پادشاه حتی ذره‌ای آرام و قرار نداشت.

نکته ادبی: ذره در اینجا به معنای کوچک‌ترین مقدار برای تاکید بر بی‌تابی است.

شبی نالید خسرو پیش مهراب که با مهرش ندارم بیش ازین تاب

شبی خسرو پیش مهراب نالید که با مهر او دیگر تحمل و صبری ندارم.

نکته ادبی: مهراب در اینجا به عنوان محرمِ راز و کارگزار پادشاه ظاهر شده است.

برای در جهان گشتی سر و بن لب دریاست در، شو در طلب کن

برایِ مرواریدِ (در) جهان، سر و بنِ عالم را گشتی، مروارید کنار دریاست، برو آن را طلب کن.

نکته ادبی: دُر استعاره از معشوق و لبِ دریا کنایه از مکانِ حضورِ اوست.

ضعیفی تشنه از راه بیابان رسیده بر کنار آب حیوان

فردی ضعیف و تشنه که از راه بیابان آمده و به کنار آبِ حیات رسیده است.

نکته ادبی: آبِ حیوان استعاره از معشوق است که حیات‌بخش است.

جگر در آتش و دل در تب و تاب تحمل چون تواند کردن از آب

جگرش در آتش (عطش) و دلش در تب و تاب است، چگونه می‌تواند از آب صبر کند؟

نکته ادبی: تضاد آتش و آب برای نمایشِ اشتیاقِ شدید است.

بباید طوف آن گلزار کردن چو باد آنجا دمی بر کار کردن

باید آن گلزار را طواف کنی و همچون باد، آنجا تلاش و تکاپو کنی.

نکته ادبی: باد کنایه از سرعت و بی‌پروایی در رسیدن به هدف است.

مگر بویی از آن گلزار یابی درون پرده دل بار یابی

شاید بویی از آن گلزار بشنوی و در دِلِ خود، راهی به آن پیدا کنی.

نکته ادبی: پرده دل استعاره از حریم خصوصیِ احساسات است.

به دشواری بر آید گوهر از سنگ به جان کندن به دست آید زر از سنگ

گوهر به سختی از سنگ بیرون می‌آید و طلا نیز با رنج به دست می‌آید.

نکته ادبی: تمثیلِ تلاش برای رسیدن به امرِ ارزشمند است.

گرفتم ره نیابی در سرایش توان بوسیدن آخر خاک پایش

اگر راهی به قصرش پیدا نکردی، حداقل توان بوسیدن خاک پایش را که داری.

نکته ادبی: خاکِ پایِ معشوق استعاره از کمترین وصال ممکن است.

چو بشنید این سخن مهراب برخاست متاع چین ز گنجور ملک خواست

وقتی مهراب این سخن را شنید، بلند شد و کالاهای چینی را از خزانه‌دار ملک خواست.

نکته ادبی: مهراب به عنوانِ واسطه عمل می‌کند تا پادشاه را به هدفش برساند.

بسی دیبای زیبا و گهر داشت ز هر چیزی متاعی چند برداشت

بسیاری دیبای زیبا و گوهر داشت و از هر چیزی مقداری برداشت.

نکته ادبی: دیبا و گهر نماد ثروت و هدیه برای باز کردنِ راه است.

غلامی چند با خود کرد همراه بیامد تا در مشکوی آن ماه

چند غلام همراه خود کرد و تا جلوی قصر (مشکوی) آن ماه آمد.

نکته ادبی: ماه استعاره از معشوق زیباست.

اساسی دید خوش با چرخ همبر نهاده بر درش دو کرسی از زر

ساختمانی خوش و هم‌تراز آسمان دید که بر درش دو کرسی طلا نهاده بودند.

نکته ادبی: چرخ همبر استعاره از شکوه و بلندیِ بناست.

نشسته خادمانی بر ارایک درونش حوری و بیرون ملایک

خادمانی بر جایگاه‌های مخصوص نشسته بودند، داخلش حوری و بیرونش فرشتگان بودند.

نکته ادبی: توصیفِ بهشتیِ فضایِ اقامتگاه معشوق.

از ایشان یافت مهراب آشنایی سلامش کرد و گفتا مرحبایی

مهراب از آن‌ها آشنایی یافت، سلام کرد و خوش‌آمد گفت.

نکته ادبی: مهراب با زیرکی سعی در برقراری ارتباط دارد.

به خادم گفت:« من مهراب نامم قدیمی درگه شه را غلامم

به خادم گفت: من مهراب نام دارم و غلام قدیمی درگاهِ شاه هستم.

نکته ادبی: معرفی خود برای جلب اعتماد خادمان.

به وقت فرصت از من ار توانی زمین بوسی بدان حضرت رسانی»

اگر فرصتی شد، مرا به حضور آن حضرت برسان تا زمین را ببوسم (ادای احترام کنم).

نکته ادبی: زمین بوسی کنایه از اوجِ ادب و درخواستِ ملاقات است.

رسانید آن سخن را مرد لالا بگوش ماه چون لولوی لالا

آن مرد (لالا) پیام را به گوشِ آن ماه (معشوق) که مانند مروارید است، رساند.

نکته ادبی: ماه و لولو هر دو استعاره از زیباییِ معشوق هستند.

اشارت کرد تا راهش گشادند در آن بستان سرایش بار دادند

اشاره کرد که راه را برایش باز کنند و در آن باغِ زیبا به او اجازه ورود دادند.

نکته ادبی: بستان سرا کنایه از محیطِ دلپذیرِ خانه محبوب است.

چو مهراب اندرون آمد ز درگاه سپهری دید یکسر زهره و ماه

وقتی مهراب وارد شد، آسمانی را دید که پر از زهره و ماه بود.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ اطرافیان و مکانِ معشوق با نمادهای آسمانی.

بنامیزد بهشتی یافت پر حور سوادی دید همچون دیده پر نور

به‌به، بهشتی پر از حور دید، سرزمینی را دید که مانند چشمی پر از نور بود.

نکته ادبی: بنامیزد دعایی برای دفع چشم‌زخم است؛ و سواد به معنایِ سیاهی و مکان.

رواقی آسمانی برکشیده بساطی خسروانی در کشیده

سایبانی آسمانی و مرتفع برپا شده و بساطی باشکوه و شاهانه گسترده گشته است.

نکته ادبی: رواقی آسمانی کنایه از بنایی بسیار بلند و رفیع است. خسروانی به معنای منسوب به خسرو (شاه) و بسیار گران‌بهاست.

مرصع پرده ها چون چرخ خضرا نشسته در درون خورشید عذرا

پرده‌های جواهرنشان مانند آسمان سبزگون است و در میان آن، معشوقی که چون خورشیدِ زیباست، جای گرفته است.

نکته ادبی: چرخ خضرا استعاره از آسمان است. عذرا در اینجا نه به عنوان نام خاص، بلکه صفتی برای معشوقی چون خورشید است.

صبا برخاست از گلزار امید تتق برداشت از رخسار خورشید

نسیم صبحگاهی از گلزارِ امید وزیدن گرفت و نقاب را از چهره درخشان خورشید (معشوق) کنار زد.

نکته ادبی: صبا نماد پیام‌آور و نوازشگر است. تتق به معنی پرده و نقاب است.

حجاب شب ز روی صبح بگشود گل صد برگ را از غنچه بنمود

پرده تاریک شب از رخسارِ صبح برداشته شد و گلِ صدبرگِ زیبایی از غنچه شکفته گردید.

نکته ادبی: این بیت در ادامه تصویرسازی طلوع صبح و زیبایی معشوق است؛ گل صدبرگ نماد شکوفایی جمال است.

نهاده سنبلش بر ارغوان سر چو شمشادی قدش ماهی بر آن سر

موهای سیاه و پیچ‌درپیچش بر روی چهره‌ی گلگونش جای گرفته و قامتِ بلند و موزونش مانند درخت شمشاد، همچون ماهی بر آن قرار دارد.

نکته ادبی: سنبل نماد موی سیاه و معطر است؛ ارغوان استعاره از چهره سرخ و گلگون است.

لب لعلش نگین خاتم جم دهان از حلقه انگشتری کم

لب‌های سرخ و براقش همچون نگینِ انگشتریِ جمشید است و دهانِ کوچکش از حلقه انگشتر نیز تنگ‌تر است.

نکته ادبی: لعل کنایه از لب سرخ و گران‌بهاست. این بیت اغراقی در کوچکی دهان معشوق است.

به صنعت رویش آتش بسته بر آب ز مستی چشم شوخش رفته در خواب

به هنرِ آفرینش، چهره‌اش آتشی بر آب نشانده (تضاد و آمیزش رنگ‌ها) و چشمانِ پُرخمارش به خواب فرو رفته است.

نکته ادبی: آتش بر آب کنایه از ترکیبِ سرخیِ چهره و درخشندگیِ شفافِ پوست است.

عذارش آفتاب از شب نمودی حدیثش قفل لعل از در گشودی

چهره‌اش خورشید را در دلِ شب آشکار می‌کرد و سخن گفتنش، قفل‌های بسته‌ی لب‌هایش را مانند گشودنِ دری باز می‌کرد.

نکته ادبی: حدیث به معنی سخن گفتن است. قفل لعل استعاره از بستگیِ لب‌ها پیش از سخن است.

هزاران شعبه سر بر باد داده چو موی اندر قفای وی فتاده

هزاران شاخه مو، پریشان در باد رها شده و چون موهای پشتِ سرش افتاده است.

نکته ادبی: اشاره به بلندی و کثرت موهای معشوق دارد که زیبایی او را دوچندان کرده است.

کمان ابروانش چرخ هر پی که دیده کرده زه صد بار بر وی

ابروانِ کمان‌شکلش همچون چرخِ گردون است که صدها بار تیرِ نگاه را بر آن نهاده و زه کرده است.

نکته ادبی: کمان ابرو از رایج‌ترین استعاره‌های ادبی برای توصیف زیبایی است.

هزارش دل نهان در گوشه لب هزارش جان روان با آب غبغب

هزاران دل در گوشه لبش پنهان است و هزاران جان در گروِ لطافت و زیباییِ چانه‌اش قرار دارد.

نکته ادبی: آب غبغب استعاره از زیبایی، لطافت و نمکین بودن چانه و اطراف آن است.

دو پستانش دو نار اندر دو بستان دو رخ همچون دو شمع اندر شبستان

دو پستانش چون دو انار در دو بوستان است و دو گونه‌اش همانند دو شمع در شبستان می‌درخشد.

نکته ادبی: توصیفات صریح و حسی در ادبیات غنایی که برای بیان زیبایی فیزیکی به کار می‌رود.

میان چون سیم از زر مطوق سرین چون کوهی از موئی معلق

کمرش چون رشته‌ای سیمین (باریک و سفید) و سرینش همچون کوهی است که گویی از مویی آویزان شده است.

نکته ادبی: سیم استعاره از سفیدی و نازکی است؛ اغراق در تناسب اندام است.

میان چون کار خسرو پیچ در پیچ دل او در میانش هیچ در هیچ

کمرش چون کارهای دشوارِ خسرو، پیچیده و پررمزوراز است و دلِ او در میان این پیچیدگی‌ها گم شده است.

نکته ادبی: اشاره به دشواریِ وصفِ زیبایی و اغراق در ظرافت کمر معشوق.

چو مهراب آتش رخسار او دید چو باد آمد به پیش و خاک بوسید

وقتی مهراب چهره‌ی آتشین و درخشان او را دید، همچون باد به سویش شتافت و خاکِ پایش را بوسید.

نکته ادبی: مهراب در اینجا نام شخص (مأمور یا واسطه) است که در برابر زیبایی معشوق تسلیم می‌شود.

نظر کرد اندر او خورشید و از شرم بر آمد سرخ و می شد دیده اش گرم

خورشید به او نگریست و از شرمِ درخششِ زیباییِ او، چهره‌اش سرخ شد و چشمانش از حرارتِ آن خیره گشت.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای برتریِ زیبایی معشوق بر خورشید که باعث خجالت خورشید می‌شود.

بپرسید که:« چونی؟ و از کجایی که داری رنگ و بوی آشنایی؟»

از او پرسید که: تو کیستی و از کجا آمده‌ای؟ چرا که رنگ و بوی تو برای من آشناست.

نکته ادبی: رنگ و بوی آشنایی کنایه از پیوندی روحی یا از پیش تعیین شده است.

جوابش داد پس مهراب کای جم شهنشه را کمینه من غلامم

مهراب در پاسخ گفت: ای جمشید! من کمترین غلامِ پادشاه هستم.

نکته ادبی: جم در اینجا مخاطب قرار گرفته (پادشاه) و مهراب خود را غلام او معرفی می‌کند.

ز چین بر عزم این فرخنده درگاه میان در بسته و پیمودم این راه

از سرزمین چین به قصدِ این درگاهِ مبارک، کمر همت بسته و این راهِ طولانی را پیموده‌ام.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ و عزم راسخ است.

بسی آورده چون باد بهاری حریر چینی و مشک تتاری

بسیار هدایا چون نسیمِ بهاری آورده‌ام؛ از جمله حریرِ چینی و مشکِ سرزمینِ تاتار.

نکته ادبی: حریر و مشک نمادهای کالاهای لوکس و نفیس در ادبیات کهن هستند.

چو ببشنید این سخن بشناخت او را به صد لطف و کرم بنواخت او را

چون پادشاه این سخن را شنید، او را شناخت و با لطف و مهربانیِ فراوان از او پذیرایی کرد.

نکته ادبی: نواختن در اینجا به معنی گرامی داشتن و پذیرایی کردن است.

همی پرسید حال چین ز مهراب همی گفت او حکایت ها ز هر باب

پادشاه از مهراب درباره احوالِ سرزمین چین پرسید و او داستان‌های گوناگونی برایش بازگو کرد.

نکته ادبی: هر باب کنایه از موضوعات مختلف و متنوع است.

ز هر جنسی متاع چین طلب کرد به پیش، آورد مهرابش ره آورد

پادشاه هر نوع متاعِ چینی را طلب کرد و مهراب نیز هدایای همراه خود را پیشکش کرد.

نکته ادبی: ره‌آورد به معنای هدیه و سوغاتی است که مسافر با خود می‌آورد.

که:« حالی اینقدر با خویش دارم اگر خواهی دگر، فردا بیارم»

مهراب گفت: در حال حاضر همین مقدار را همراه دارم، اگر بیشتر بخواهی، فردا خواهم آورد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده احترام و تعهدِ واسطه در تأمین خواسته‌های پادشاه.

زمین بوسید و جانی پر ز امید جدا شد همچو ماه از پیش خورشید

مهراب زمین را بوسید و با قلبی لبریز از امید، همچون ماه از نزدِ خورشید (پادشاه) جدا شد.

نکته ادبی: تمثیل ماه و خورشید برای نشان دادن مراتب و جایگاه است.

به برج ماه چینی رفت چون باد حکایت کرد یک یک پیش جم یاد

مانند باد به سوی سرزمینِ چین (محل اقامت معشوق) رفت و تمام ماجرا را برای پادشاه جم بازگفت.

نکته ادبی: اشاره به سرعتِ عمل و مأموریتِ واسطه دارد.

ملک جمشید در پایش سر افشاند چو چشم خویش بر وی گوهر افشاند

پادشاه جمشید در پای او جان‌فشانی کرد و به همان اندازه که چشمش به او افتاد، گوهر بر سرش نثار کرد.

نکته ادبی: سر افشاندن و گوهر افشاندن کنایه از نهایت احترام و تکریم است.

پس از حمد و ثنا رویش ببوسید لبش بر لب سرش در پای مالید

پس از ستایش خدا، روی مهراب را بوسید و لب بر لبانش نهاد و سرش را بر پایش گذاشت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی اشتیاقِ شدید پادشاه برای کسب خبر از محبوب که از طریق واسطه منتقل می‌شود.

که این چشمست کان رخسار دیدست که این گوش است کاوازش شنیده ست

می‌گفت: این چشمی است که آن چهره را دیده و این گوشی است که صدای او را شنیده است.

نکته ادبی: تأکید بر تقدسِ واسطه‌ای که به دیدار محبوب نائل شده است.

بدین لب خاک کویش بوسه دادست بدین پا بر سر کویش ستاده ست

این لب‌ها خاکِ کوی او را بوسیده و این پاها در کویِ او ایستاده است.

نکته ادبی: تداومِ تقدیسِ واسطه به دلیلِ نزدیکیِ فیزیکی به معشوق.

کنار یار بنما تا ببینم کناری از همه عالم گزینم

از او خواست که هم‌آغوشیِ با معشوق را توصیف کند تا او بتواند آن را برتر از تمام عالم برگزیند.

نکته ادبی: گزین کردن به معنای برتری دادن و انتخاب کردن است.

سخن پرداز با خسرو حکایت همی کرد از لب شیرین روایت

مهراب، آن سخن‌پرداز، برای پادشاه از لب‌های شیرینِ معشوق حکایت می‌کرد.

نکته ادبی: سخن پرداز کسی است که با فصاحت داستان‌سرایی می‌کند.

گهی پیچیدن اندر تاب مویش گهی دادن نشان از نقش رویش

گاهی از پیچ‌وتابِ موهایش می‌گفت و گاهی نشانه‌های صورتِ زیبایش را توصیف می‌کرد.

نکته ادبی: نشان دادن در اینجا به معنای توصیف کردن و تصویر کشیدن با کلام است.

ملک زاده همه تن گوش گشته ز نوش نکته اش بیهوش گشته

پادشاه سراپا گوش شد و از شیرینیِ سخنانِ مهراب، از خود بیخود گردید.

نکته ادبی: بیهوش گشتن در اینجا به معنای مدهوش شدن از شدتِ اشتیاق است.

ملک را گفت:« من می دارم امید که فردا مه رود در برج خورشید»

به پادشاه گفت: امیدوارم فردا این ماه (معشوق) به برجِ خورشید (کاخ پادشاه) وارد شود.

نکته ادبی: استعاره نجومی: ماه وارد برج خورشید می‌شود که کنایه از وصال معشوق با پادشاه است.

سحر مهراب چون صبح دل آرا بر خورشید شد با مشک و دیبا

سحرگاهان، مهراب که چون صبحِ دل‌افروز بود، با مشک و دیبا (پارچه‌های نفیس) به نزدِ خورشید رفت.

نکته ادبی: مشک و دیبا در اینجا هدایای ارسالی پادشاه است.

ملک درجی پر از یاقوت احمر ز مشک و دیبه چینی ده استر

پادشاه جعبه‌ای پر از یاقوتِ سرخ و ده شتر حاملِ مشک و حریرِ چینی فرستاد.

نکته ادبی: درج به معنای جعبه جواهر است؛ یاقوت احمر نمادِ هدیه‌ای شاهانه است.

بدان نقاش چابک دست چین داد به پیش شمسه چینش فرستاد

این هدایا را به آن نقاشِ زبردستِ چینی داد و نزدِ آن شمسه‌ی (خورشیدِ) چین فرستاد.

نکته ادبی: شمسه استعاره از معشوقی است که همچون خورشید می‌درخشد.

به باغ آن کاروان سالار با بار در آمد همچو سروی کاورد بار

آن کاروان‌سالار (مهراب) با بارِ هدایا، همچون سروی که میوه آورده باشد، وارد باغ شد.

نکته ادبی: سرو استعاره از قد و قامت است؛ کاروان‌سالار در اینجا همان پیکِ حاملِ هدایاست.

بهشت جاودانی یافت چون حور که باد از ساحتش چشم بدان دور

آنجا بهشتی جاودان یافت که حوری در آن بود و خدا آن را از چشمِ بد دور نگه دارد.

نکته ادبی: اشاره به زیباییِ بی‌نظیرِ محیط و معشوق که به بهشت تشبیه شده است.

در آن بستان روان جویی به هر سوی نشانده سرو قدان بر لب جوی

در آن باغ جوی آبی روان بود و در کنارِ آن، زیبارویانِ بلندقامت (سرو قدان) نشسته بودند.

نکته ادبی: سرو قدان استعاره از انسان‌های زیبا و موزون است.

سمن رویان چو شمشاد ایستاده چو گل بر کف نهاده جام باده

سیمین‌بران همچون درخت شمشاد ایستاده و در دست، جامی از شراب داشتند.

نکته ادبی: سمن‌رویان به معنی کسانی است که صورتی سفید و خوش‌بو مانند گل یاسمن دارند.

شده جام بلور و ساغر زر ز عکس روی ساقی لعل پیکر

جام‌های بلورین و ساغرهای زرین، از بازتابِ چهره‌ی آن ساقیِ لعل‌لب، درخشان شده بود.

نکته ادبی: عکس در اینجا به معنای بازتاب و تصویرِ صورت در جام است.

در آن مینو زده خرگاه مینا بجز گاه اندرون خورشیید زیبا

در آن بهشت، خیمه‌ای آبی‌رنگ زده بودند که درونِ آن تنها خورشیدِ زیبا جای داشت.

نکته ادبی: خرگاه مینا کنایه از خیمه‌ای به رنگ آسمان است.

همه آن سرو قدان بلبل آواز به عارض ارغوان و ارغوان ساز

تمامِ آن زیبارویان، صدایی چون بلبل داشتند و چهره‌شان چون گلِ ارغوان شکوفا بود.

نکته ادبی: توصیفِ یک فضایِ پر از شور و موسیقی و زیبایی.

زمین بوسید رنگ آمیز چالاک ز روی خویش نقشی بست بر خاک

آن نقاشِ چالاک و هنرمند، زمین را بوسید و با هنرش نقشی از معشوق بر خاک ترسیم کرد.

نکته ادبی: اشاره به مهارتِ نقاش در به تصویر کشیدنِ زیبایی معشوق دارد.