جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۲۶ - روان شدن جمشید از ولایت پریان بسوی روم

سلمان ساوجی
به چین چون رومیان آیینه یستند سپاه زنگ را بر هم شکستند
پری رویان شب آیینه دیدند از آن آیینه چینی رمیدند
ملک بر بست بار خود از آن بوم سر اندر ره ناهده و روی در روم
همی راندند از آن خونخوار بیدا ز ناگه تیغ کوهی گشت پیدا
توگفتی فرق فرقد پایه اوست سپهر لاجوردی سایه اوست
ملک مهراب را گفت این چه کوه است که کوهی بس عظیم و با شکوه است؟
جوابش داد: «این کوه سقیلاست که دیو و اژدها را جای ماواست
بر آن هر رمغ نتواند پریدن رهش را برق نتواند بریدن
همه اوج فلک بالای او بود همه روی زمین پهنای او بود
گهی اندیشه می شد در رهش لنگ گهی آمد نظر را پای بر سنگ
به بالا آسمانش تا کمرگاه زحل را از علوش دلو در چاه
ز تیزی تیغ بر گردون کشیده به فرق فرقدان تیغش رسیده
به قد چون چرخ اطلس رفته بالا ملمع کرده اطلس را به خارا
پلنگان صف کشیده بر شرفهاش زده صد حلقه ماران بر کمرهاش
به غار اندر عناکب پرده دارش پلنگ و اژدها یاران غارش
رهش باریک و پیچان همچو نیزه چو نوک نیزه بر وی سنگریزه
اگر بر تیغ او کردی گذاره فلک، چون ابر گشتی پاره پاره
در آن کهسار دید از دور یک تل فروزان بر سر آن تل دو مشعل
جهانی ز آن بخار آتش گرفتی دمی پیدا شدی دیگر نهفتی
ملک مهراب را گفت این چه باشد؟ برافروزنده آتش که باشد؟
جوابش داد کاین جز اژدها نیست سفر کردن بر این جا از دها نیست
ازین منزل نمی شاید گذشتن طریقی نیست غیر از بازگشتن
دهانست آنکه می بینی نه غارست نفس دان آنچه پنداری بخارست
ملک گفت این حکایت سخت سست است کسی از حکم یزدانی نجست است
ازین ره بازگشتن جهل باشد جبل در راه عاشق سهل باشد
درین ره ساختن باید ز سر پا گذر کردن چو تیر از سنگ خارا
نمی گویم که این تدبیر چون است همی کوشیم تا تقدیر چون است
اگر من نیز برگردم ز دشمن کجا خواهد قضا برگشتن از من؟»
درین بودند کاژدرها بجنبید گمان بردند که کوه از جا بجنبید
ملک آمد، به یاران بانگ بر زد چو کوه اطراف دامن بر کمر زد
سپاه اندر پی اش افتاده گریان سر اندر کوه چون ابر بهاران
ملک با اژدهایی کان دو سر داشت مقارن کرد ماری را که برداشت
روان چرم گوزن آورد در شست به خاصیت ز دستش مار می جست
روان الماس پیکان مهره اش سفت بسی پیچید از آن و آنگه برآشفت
خروشان روی در جمشید بنهاد کشید اندر خودش، پس کام بگشاد
ملک تیغ زمرد فام برداشت ز افعی از زمرد کام برداشت
به خون و زهر او آراست خارا کمرها را به طرف لعل و دیبا
ید بیضا به تیغش اژدها را عصا کرد و بیفکند آن عصا را
سران خیل در پایش فتادند سراسر دست و پایش بوسه دادند
بسی سبع المثالی خواندندش کلیم الله ثانی خواندندش
روان گشتند از آنجا شاد و پیروز ره آن کوه پیمودند شش روز
پدید آمد سواد شهری از دور ز پولادش بروج از آهنش سود
ملک مهراب را پرسید کان چیست چه شهرست این و آنجا مسکن کیست
جوابش داد کانجا خوان دیو است مقام و مسکن اکوان دیو است
چه دیوی او به غایت تند و تیزست قوی با آدمی اندر ستیزست
پلنگینه سر است و فیل بینی به مغز اندر سرش مویی نبینی
هزاران دیو در فرمان اویند سراسر بر سر پیمان اویند
نهان رو چون نسیم از کشور او مبادا کو ازین رفتن برد بو
اشارت کرد خسرو چینیان را که در بندند بهر کین میان را
کمان چون ابر نیسان بر زه آرند به جای قطره زان پیکان ببارند
توان کردن مگر کاری به مردی وگر مردن بود، باری به مردی
بریدی پیش اکوان رفت چون باد که آمد لشگری از آدمیزاد
سپهبد تیغ زن ماهی چو خورشید که با فر فریدونست و جمشید
چو اکوان لعین از آن راز بشنید چو رعد و برق در ساعت بغرید
به دیوان گفت ها آمد گه صید که صید آمد به پای خویش در قید
بسان ابر آذاری خروشان ز کوه آمد فرو آشفته اکوان
به جای اسب شیر شرزه در زیر گرفته استخوان فیل شمشیر
درختی کرده اندر آسیا سنگ همی کرد و بدان سنگ آسیا جنگ
ز چرم ببر خفتان کرده در بر ز سنگ خاره بر سر داشت مغفر
ملک چون دید از آن لشکر سیاهی چو برق آورد روی اندر سیاهی
ملک بر کوه خارا کرد بنیاد سرای کارزار از سنگ و پولاد
ستون ها از عمود نیزه افراخت ز چوب تیر سقف آن سرا ساخت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، روایتی حماسی و پرکشش از سفری دشوار است که در آن پادشاهی با اراده‌ای پولادین در برابر موانع طبیعی عظیم و نیروهای اهریمنی ایستادگی می‌کند. فضای حاکم بر این متن، سرشار از تصویرسازی‌های اغراق‌آمیز برای نشان دادن عظمت کوه‌ها و هیبت هیولاهای اساطیری است که تقابل میان ترس و شجاعت انسانی را به تصویر می‌کشد.

در لایه‌های عمیق‌تر، این اثر تقابل میان خرد و تدبیرِ انسانی با قوای وحشی طبیعت و دیوان را نشان می‌دهد. پادشاه نه تنها با اتکا به زور بازو، بلکه با اعتماد به مشیت الهی و نترسیدن از مرگ، بر موانع غلبه می‌کند و این سرآغازی است برای ورود به سرزمینی ناشناخته که در آن دشمنی دیرینه در انتظار اوست.

معنای روان

به چین چون رومیان آیینه یستند سپاه زنگ را بر هم شکستند

در سرزمین چین، چینی‌ها با استفاده از آیینه، سپاه سیاه (زنگیان) را شکست دادند.

نکته ادبی: اشاره به یک ترفند جنگی کلاسیک است که در آن انعکاس نور یا تصویر، دشمن را دچار سردرگمی می‌کند.

پری رویان شب آیینه دیدند از آن آیینه چینی رمیدند

زنان زیباروی آن دیار با دیدن آیینه و انعکاس چهره خود، از آن وسیله گریزان شدند.

نکته ادبی: رمیدن در اینجا به معنای ترسیدن و دوری کردن است.

ملک بر بست بار خود از آن بوم سر اندر ره ناهده و روی در روم

پادشاه وسایل سفر خود را از آن سرزمین جمع کرد و بدون اینکه سر به زیر افکند یا راه را گم کند، به سوی سرزمین روم حرکت کرد.

نکته ادبی: روم در ادبیات کهن معمولاً به مغرب زمین اشاره دارد.

همی راندند از آن خونخوار بیدا ز ناگه تیغ کوهی گشت پیدا

آن‌ها در حال عبور از آن بیابان خطرناک بودند که ناگهان کوهی عظیم در برابرشان نمایان شد.

نکته ادبی: خونخوار بیدا کنایه از بیابان بسیار خطرناک و کشنده است.

توگفتی فرق فرقد پایه اوست سپهر لاجوردی سایه اوست

می‌توان گفتی پایه آن کوه تا ستاره فرقدان می‌رسد و آسمان آبی تنها سایه‌ای بر فراز آن است.

نکته ادبی: فرقدان نام دو ستاره در صورت فلکی خرس کوچک است که به عنوان نماد بلندی استفاده شده است.

ملک مهراب را گفت این چه کوه است که کوهی بس عظیم و با شکوه است؟

پادشاه از همراه خود پرسید که این چه کوهی است که تا این حد باشکوه و بزرگ است؟

نکته ادبی: ملک مهراب نام پادشاه در این داستان است.

جوابش داد: «این کوه سقیلاست که دیو و اژدها را جای ماواست

پاسخ داد که نام این کوه سقیلاست و محل زندگی دیوان و اژدهاست.

نکته ادبی: سقیلا نامی خاص برای این کوه مخوف است.

بر آن هر رمغ نتواند پریدن رهش را برق نتواند بریدن

هیچ پرنده‌ای توان پرواز بر فراز آن را ندارد و حتی صاعقه نیز نمی‌تواند از آن عبور کند.

نکته ادبی: رمغ در اینجا به معنای پرنده یا موجود تیزپرواز است.

همه اوج فلک بالای او بود همه روی زمین پهنای او بود

تمام اوج آسمان در برابر عظمت این کوه ناچیز است و پهنای زمین در زیر آن قرار دارد.

نکته ادبی: اغراق حماسی برای توصیف ارتفاع کوه.

گهی اندیشه می شد در رهش لنگ گهی آمد نظر را پای بر سنگ

گاهی فکر عبور از آن، پایِ اندیشه را سست می‌کرد و گاهی چشمان انسان از دیدن سختیِ مسیر خسته می‌شد.

نکته ادبی: استعاره از دشواری غیرقابل توصیف راه.

به بالا آسمانش تا کمرگاه زحل را از علوش دلو در چاه

ارتفاع آن تا کمرگاه آسمان می‌رسد و جایگاه سیاره زحل در برابر بلندی این کوه، همچون قرار گرفتن در قعر چاه است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه سیارات در نجوم قدیم.

ز تیزی تیغ بر گردون کشیده به فرق فرقدان تیغش رسیده

تیزی و بلندی قله‌اش چنان است که به ستارگان قطبی (فرقدان) رسیده است.

نکته ادبی: تیغ در اینجا به معنای قله تیز کوه است.

به قد چون چرخ اطلس رفته بالا ملمع کرده اطلس را به خارا

به اندازه آسمان بلند است و سنگ‌های خارا، همچون وصله‌هایی بر لباس اطلس آسمان دوخته شده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه سنگ‌ها به زیور لباس آسمان.

پلنگان صف کشیده بر شرفهاش زده صد حلقه ماران بر کمرهاش

پلنگ‌ها بر فراز قله‌هایش صف کشیده‌اند و مارهای بی‌شماری بر کمرکش آن حلقه زده‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ کوه به عنوان زیستگاه جانوران درنده.

به غار اندر عناکب پرده دارش پلنگ و اژدها یاران غارش

در غارهای آن، عنکبوت‌ها نگهبان هستند و پلنگ و اژدها یارانِ هم‌نشین آن غارند.

نکته ادبی: عناکب جمع عنکبوت است.

رهش باریک و پیچان همچو نیزه چو نوک نیزه بر وی سنگریزه

راه عبور بسیار باریک و پر پیچ و خم است و سنگ‌ریزه‌های روی آن همچون نوک نیزه تیز هستند.

نکته ادبی: تشبیه راه به نیزه برای نشان دادن سختی و خطر آن.

اگر بر تیغ او کردی گذاره فلک، چون ابر گشتی پاره پاره

اگر کسی قصد داشت از قله آن عبور کند، آسمان همچون ابری در برابر عظمتش پاره پاره می‌شد.

نکته ادبی: تصویرسازی اغراق‌آمیز از تاثیر حضور انسان بر کیهان.

در آن کهسار دید از دور یک تل فروزان بر سر آن تل دو مشعل

در آن کوهستان، پادشاه از دور تپه‌ای را دید که دو مشعل روشن بر سر آن قرار داشت.

نکته ادبی: اشاره به چشمان درخشان اژدها که از دور مانند مشعل است.

جهانی ز آن بخار آتش گرفتی دمی پیدا شدی دیگر نهفتی

بخاری که از آنجا برمی‌خاست جهانی را به آتش می‌کشید؛ گاهی دیده می‌شد و گاهی ناپدید می‌گشت.

نکته ادبی: اشاره به باز و بسته شدن دهان اژدها و خروج آتش.

ملک مهراب را گفت این چه باشد؟ برافروزنده آتش که باشد؟

پادشاه از همراهش پرسید که این چیست و چه کسی این آتش را برافروخته است؟

نکته ادبی: پرسش برای شناخت ماهیت خطر.

جوابش داد کاین جز اژدها نیست سفر کردن بر این جا از دها نیست

پاسخ داد که این جز اژدها نیست و عبور از اینجا کار عاقلان نیست.

نکته ادبی: از دها در اینجا به معنای عقل و تدبیر است (یا کنایه از کار بی خردانه).

ازین منزل نمی شاید گذشتن طریقی نیست غیر از بازگشتن

نمی‌توان از این منزل عبور کرد و راهی جز بازگشتن وجود ندارد.

نکته ادبی: بیان ناامیدی و خطر مرگ.

دهانست آنکه می بینی نه غارست نفس دان آنچه پنداری بخارست

آنچه می‌بینی دهان اوست نه غار، و آنچه فکر می‌کنی بخار است، نفس اوست.

نکته ادبی: رفع ابهام درباره چیستی اژدها.

ملک گفت این حکایت سخت سست است کسی از حکم یزدانی نجست است

پادشاه گفت این حرف‌ها سست است؛ هیچ‌کس نمی‌تواند از فرمان و خواست خداوند فرار کند.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت و ایمان به قضا و قدر.

ازین ره بازگشتن جهل باشد جبل در راه عاشق سهل باشد

بازگشتن از این راه نادانی است؛ برای عاشق، کوه و سختی آسان است.

نکته ادبی: نمادگرایی عاشق در مفهوم سالک راه حق یا قهرمان بی باک.

درین ره ساختن باید ز سر پا گذر کردن چو تیر از سنگ خارا

باید در این راه جان داد و همچون تیر از دل سنگ خارا عبور کرد.

نکته ادبی: تعبیرِ از سر پا ساختن (فدا کردن جان).

نمی گویم که این تدبیر چون است همی کوشیم تا تقدیر چون است

نمی‌گویم که چگونه باید نقشه کشید، تنها تلاش می‌کنم تا ببینم تقدیر چه خواهد شد.

نکته ادبی: توکل پادشاه بر تقدیر.

اگر من نیز برگردم ز دشمن کجا خواهد قضا برگشتن از من؟»

اگر من از ترس دشمن برگردم، مگر قضا و قدر الهی از من روی برمی‌گرداند (که برنگردد)؟

نکته ادبی: اشاره به گریزناپذیری مرگ.

درین بودند کاژدرها بجنبید گمان بردند که کوه از جا بجنبید

در این گفتگو بودند که اژدها تکانی خورد و همه گمان کردند کوه از جا کنده شد.

نکته ادبی: هیبت اژدها که به بزرگی کوه است.

ملک آمد، به یاران بانگ بر زد چو کوه اطراف دامن بر کمر زد

پادشاه جلو آمد، به سربازانش بانگ زد و همچون کوهی استوار آماده نبرد شد.

نکته ادبی: توصیفِ دامن بر کمر زدن کنایه از آمادگی برای جنگ است.

سپاه اندر پی اش افتاده گریان سر اندر کوه چون ابر بهاران

سپاهیان که در پی او بودند و گریه می‌کردند، در برابر کوه همچون ابر بهاران به خروش آمدند.

نکته ادبی: تشبیه گریه و فریاد به ابر بهاری.

ملک با اژدهایی کان دو سر داشت مقارن کرد ماری را که برداشت

پادشاه با اژدهایی که دو سر داشت، ماری را که در دست داشت (به عنوان سلاح) برابر کرد.

نکته ادبی: روایت درگیری مستقیم.

روان چرم گوزن آورد در شست به خاصیت ز دستش مار می جست

چرم گوزن را به دست گرفت که خاصیت آن گریزان کردن مار بود.

نکته ادبی: باورهای اساطیری درباره خاصیت چرم گوزن.

روان الماس پیکان مهره اش سفت بسی پیچید از آن و آنگه برآشفت

پیکان الماس خود را بر مهره اژدها فرو کرد، آن موجود پیچ و تابی خورد و خشمگین شد.

نکته ادبی: آغاز نبرد تن به تن.

خروشان روی در جمشید بنهاد کشید اندر خودش، پس کام بگشاد

اژدها در حالی که خروشان بود به سوی پادشاه هجوم آورد، او را به درون کشید و دهان گشود.

نکته ادبی: صحنه اوجِ خطر.

ملک تیغ زمرد فام برداشت ز افعی از زمرد کام برداشت

پادشاه شمشیر زمردین خود را کشید و دندان اژدها را از کار انداخت.

نکته ادبی: استفاده از شمشیر خاص (زمرد فام).

به خون و زهر او آراست خارا کمرها را به طرف لعل و دیبا

با خون و زهر اژدها، زمین را آراست و کمرش را با لعل و دیبا زینت داد.

نکته ادبی: پیروزی بر دشمن.

ید بیضا به تیغش اژدها را عصا کرد و بیفکند آن عصا را

پادشاه با شمشیرش آن اژدها را همچون عصای موسی که مار شده بود، به زمین انداخت.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت موسی و تبدیل عصا به اژدها.

سران خیل در پایش فتادند سراسر دست و پایش بوسه دادند

سرداران سپاه در برابر پایش افتادند و دست و پای او را بوسیدند.

نکته ادبی: نشانه احترام و ستایش قدرت پادشاه.

بسی سبع المثالی خواندندش کلیم الله ثانی خواندندش

او را بسیار ستودند و لقب کلیم‌الله ثانی (موسی دوم) به او دادند.

نکته ادبی: سبع المثالی خواندن، کنایه از خواندن آیاتی در ستایش اوست.

روان گشتند از آنجا شاد و پیروز ره آن کوه پیمودند شش روز

با شادی و پیروزی از آنجا راهی شدند و شش روز آن کوه را پیمودند.

نکته ادبی: عبور موفقیت‌آمیز.

پدید آمد سواد شهری از دور ز پولادش بروج از آهنش سود

از دور شهری نمایان شد که برج‌هایش از پولاد و آهن ساخته شده بود.

نکته ادبی: توصیفِ استحکام شهر دیوان.

ملک مهراب را پرسید کان چیست چه شهرست این و آنجا مسکن کیست

پادشاه پرسید این شهر چیست و چه کسی در آن ساکن است؟

نکته ادبی: پرسش برای شناسایی هدف بعدی.

جوابش داد کانجا خوان دیو است مقام و مسکن اکوان دیو است

پاسخ دادند که آنجا محل زندگی دیو است و اقامتگاه اکوان دیو می‌باشد.

نکته ادبی: اکوان دیو نام شخصیتی اساطیری در شاهنامه است.

چه دیوی او به غایت تند و تیزست قوی با آدمی اندر ستیزست

او دیوی بسیار خشمگین و سریع است که با انسان‌ها دشمنی سختی دارد.

نکته ادبی: توصیف ویژگی‌های اخلاقی و فیزیکی دشمن.

پلنگینه سر است و فیل بینی به مغز اندر سرش مویی نبینی

سری شبیه پلنگ و بینی شبیه فیل دارد و کچل است (به طوری که حتی یک تار مو هم بر سرش نیست).

نکته ادبی: توصیفِ ظاهر هیولایی و عجیب دیو.

هزاران دیو در فرمان اویند سراسر بر سر پیمان اویند

هزاران دیو دیگر مطیع او هستند و همگی بر سر پیمانشان با او پایدارند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت و نفوذ دیو.

نهان رو چون نسیم از کشور او مبادا کو ازین رفتن برد بو

مانند نسیم پنهانی از آنجا عبور کنید تا او بویی از آمدن ما نبرد.

نکته ادبی: دستور به مخفی‌کاری و استتار.

اشارت کرد خسرو چینیان را که در بندند بهر کین میان را

خسرو (پادشاه) به چینیان دستور داد که برای جنگ آماده شوند.

نکته ادبی: کنایه از در بند میان بستن برای جنگ.

کمان چون ابر نیسان بر زه آرند به جای قطره زان پیکان ببارند

کمان‌ها را مانند ابر بهاری زه کنند و به جای قطره باران، تیر بر سر دشمن ببارند.

نکته ادبی: استعاره باران تیر بر سر دشمن.

توان کردن مگر کاری به مردی وگر مردن بود، باری به مردی

باید با مردانگی و دلیری اقدام کرد و اگر قرار است مرگ به سراغمان بیاید، بهتر است که این مرگ در راه جوانمردی باشد.

نکته ادبی: واژه «باری» در اینجا به معنای «به هر حال» یا «در نهایت» به کار رفته و بر پذیرش تقدیر تأکید دارد.

بریدی پیش اکوان رفت چون باد که آمد لشگری از آدمیزاد

خبررسانی (برید) همچون تندباد به نزد اکوان رفت و خبر آورد که سپاهی از انسان‌ها به سوی تو آمده است.

نکته ادبی: «برید» در متون کهن به معنای جاسوس، پیک یا خبررسان است.

سپهبد تیغ زن ماهی چو خورشید که با فر فریدونست و جمشید

سپهسالاری که شمشیرزن است و چهره‌ای درخشان همچون خورشید دارد که از شکوه و فرّ شاهان باستانی چون فریدون و جمشید بهره‌مند است.

نکته ادبی: اشاره به «فرّ فریدون و جمشید» تلمیحی به مشروعیت و شکوه شاهی و پهلوانی در اساطیر ایران است.

چو اکوان لعین از آن راز بشنید چو رعد و برق در ساعت بغرید

وقتی اکوانِ نفرین‌شده این خبر را شنید، همان دم همچون رعد و برق خشمگین شد و فریاد کشید.

نکته ادبی: صفت «لعین» به معنای رانده‌شده و ملعون است که برای توصیف دیو به کار می‌رود.

به دیوان گفت ها آمد گه صید که صید آمد به پای خویش در قید

اکوان به دیوان گفت: زمان شکار فرا رسید، چرا که صید با پای خودش به درون دام ما آمده است.

نکته ادبی: استفاده از «صید» استعاره‌ای برای انسان‌ها و لشکر مقابل است که نشان‌دهنده تکبر دیو است.

بسان ابر آذاری خروشان ز کوه آمد فرو آشفته اکوان

اکوان همچون ابر باران‌زای فصل بهار که خروشان است، آشفته و غضبناک از کوه سرازیر شد.

نکته ادبی: «ابر آذاری» به ابری گفته می‌شود که در ماه آذر (یا بهار بسته به تفسیر) می‌بارد و کنایه از خروش و عظمت است.

به جای اسب شیر شرزه در زیر گرفته استخوان فیل شمشیر

به جای اسب، شیری خشمگین در زیر پای داشت و به جای گرز یا شمشیر، استخوان فیل را در دست گرفته بود.

نکته ادبی: توصیفی اغراق‌آمیز برای نشان دادن هیبت و زور بازوی دیو که از ابزارهای نامتعارف استفاده می‌کند.

درختی کرده اندر آسیا سنگ همی کرد و بدان سنگ آسیا جنگ

تنه درختی را به عنوان محور سنگ آسیاب به کار گرفته بود و با همان تنه درخت، با سنگ آسیاب در حال درگیری و حرکت دادن آن بود.

نکته ادبی: نمایشی از قدرت بدنی فوق‌العاده دیو که اشیاء عظیم را به راحتی جابه‌جا می‌کند.

ز چرم ببر خفتان کرده در بر ز سنگ خاره بر سر داشت مغفر

لباسی از پوست ببر بر تن داشت و کلاهخودی از سنگ سخت بر سر نهاده بود.

نکته ادبی: «خفتان» زرهی است که از چرم یا پارچه ضخیم ساخته می‌شد.

ملک چون دید از آن لشکر سیاهی چو برق آورد روی اندر سیاهی

آن پادشاه (پهلوان) چون لشکر سیاه دیوان را دید، همچون برق به سمت سیاهی آنان یورش برد.

نکته ادبی: استفاده از «برق» برای توصیف سرعت و درخشش در نبرد است.

ملک بر کوه خارا کرد بنیاد سرای کارزار از سنگ و پولاد

آن پهلوان بر بالای کوه سنگی، پایگاه و پناهگاهی از سنگ و آهن ساخت تا در آنجا با دشمن بجنگد.

نکته ادبی: «خارا» به معنای سنگ سخت و نفوذناپذیر است.

ستون ها از عمود نیزه افراخت ز چوب تیر سقف آن سرا ساخت

ستون‌های آن پناهگاه را از تیرهای نیزه بنا کرد و سقف آن خانه را نیز با چوب تیرها پوشاند.

نکته ادبی: توصیفی از نبوغ نظامی و استفاده از ابزارهای در دسترس برای ایجاد استحکامات.