جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۲۵ - غزل

سلمان ساوجی
غباری کز ره معشوقه آید به چشم عاشقان عنبر نماید
من افتاده آن خاک دیارم که گرد از دل غبارش می زداید
چو من خواهم که گل چینم ز باغش گرم خاری رود در دست، شاید
به مژگان از برای دیده این خار برون آرم گر از دستم برآید
بهر بادی که می آید ز کویش مرا در دل هوایی میفزاید
صبا در مگذر از خاک در او که کار ما ازین در می گشاید
عنان زلف او بر پیچ تا باد رکاب اندر رکاب او نساید
در آن منزل که جان از ترس می کاست دو ره گشتند پیدا از چپ و راست
ملک مهراب را گفت اندرین راه چه می گویی؟ جوابش داد کای شاه
طریق راست راه مرز روم است همه ره کشور و آباد بوم است
ره چپ هم ره روم است لیکن در آن ره ز آدمی کس نیست ساکن
سراسر بیشه و کوه است و دریا کنام اژدها و جای عنقا
طریق راستی یکساله راه است طریق رفتن چپ چار ماه است
ملک را شوق در دل جوش می زد هوایش راه صبر و هوش می زد
عنان بر جانب راه دوم تافت دوان اندر پیش مهراب بشتافت
ملک را گفت این راهی است بی راه نمی شاید که بی راهی کند شاه
مرو راهی که دیگر کس نرفته ست هما نگذشته و کر کس نرفته ست
همی گفت این و وا ز ینسان همی راند که باد از رفتن او باز می ماند
به ناگه پیشش آمد بیشه ای خوش مقامی جان فزا و جای دلکش
سمن پرورده جان از سایه بید نداده برگ بیدش جای خورشید
نسیمش مشک و خاکش زعفران بود هوایش جان و آب و روان بود
فراز شاخه های صندل و عود قماری راست کرده بر بط و عود
چنار و سروش اندر سر فرازی همی کردند با هم دست یازی
هزاران طوطی و طاووس و شهباز فراز شاخ می کردند پرواز
تذروان خفته خوش در ظل شاهین ز بالش باز کرده فرش و بالین
ملک مهراب را گفت: «این چه جاییست؟» جوابش داد کین جنی سرایست
مقام و منزل روحانیانست سرای پادشاه و ملک جانست
تو این مرغان که می بینی پری اند ز قصد مردم آزاری بری اند
بگو تا نافه ها را سرگشایند عبیر و عنبر و لادن بسایند
ملک فرمود تا بزمی نهادند در آن منزل پری خوان ساز دادند
کنیزان پری رخ را بخواندند به ترتیب پری خوانی نشاندند
همی کردند مشک افشان چو سنبل به دامن عطر می بردند چون گل
می اندر جام زر چون مشتری بود درون شیشیه مانند پری بود
همی کرد از نشاط نغمه چنگ در آن مجلس ز گردون زهره آهنگ
چو لاله مشک بر آتش نهادند چو غنچه نافه های چین گشادند
جمال چینیان را چون بدیدند همان دم جنایان برقع دریدند
بتان چین به از حوران رضوان پری رویان چینی خوشتر از جان
به هر جانب هزاران پیکر جن در آن جنت سرا گشتند ساکن
ملک جمشید بر کف جام باده پری و آدمی پیشش ستاده
ز دل هر لحظه آهی برکشیدی به یاد یار جامی در کشیدی
از آن آیین و بزم شاهزاده خبر بردند پیش حورزاده
تماشا را چو ماهی از شبستان برون آمد به عزم آن گلستان
هزاران دلبر از جان گشته همراه روان آمد به سوی مجلس شاه
اشارت کرد تا پیروزه تختی نهادند از بر عالی درختی
بران بنشست چون گل شاد و خرم نظر می کرد سوی مجلس جم
چو چشم او بدان مه پیکر افتاد حجاب و صبر و مستوری بر افتاد
... چه خوش بودی اگر شوی منستی
درین اندیشه رفت و باز می گفت که چون گردد پری با آدمی جفت؟
ملک جمشید ملک عقل و جانست که فرمانش بر انس و جان روانست
دو عالم ذره است و مهر خورشید دلست انگشتری و عشق جمشید
چو جمشید پری رخسار انجم عیان شد از هوا شد دیو شب گم
انیسی داشت نامش ناز پرورد که می کرد از لطافت ناز برورد
رفیق و مهربان و خویش او بود به رسم پیشکاران پیش او بود
زبانش را به پوزش ها بیاراست فرستاد و ز خسرو عذرها خواست
که شاها آمدن فرخنده بادت فلک چاکر، زمانه بنده بادت
کدامین مملکت را شهریاری؟ کنون عزم کدامین شهرداری؟
نمی یابد ز ما بیگانگی جست مکن بیگانگی کاین خانه تست
پری گر چه ز جنس آدمی نیست ولی او نیز دور از مردمی نیست
بباید منتی بر ما نهادن به سوی کاخ ما تشریف دادن»
چو پیش خسرو آمد ناز پرورد حکایت های شیرین باز می کرد
ملک در طلعتش حیران فرو ماند به صد نازش به نزد خویش بنشاند
به دل گفت این پری حوری صفا تست از آتش نیست از آب حیاتست
بگو مهراب گفت تا تدبیر ما چیست جواب این مه فرخ لقا چیست
بدو مهراب گفت ای شاه ما را طریقی نیست غیر از رفتن آنجا
هنوز اندر کف فرمان اوییم یک امروز دگر مهمان اوییم
پری چون مردمی با ما نماید به غیر از مردمی از ما نشاید
عزیمت کرد شه با ناز پرورد عزیمت جزم در خوان پری کرد
سرایی یافت چون ایوان مینو پری اش بانی و حوریش بانو
مرصع خانه ای چون چرخ اخضر در او خشتی ز نقره خشتی از زر
هلال طاق او پیوسته تا ماه چو طاق ابروان یار دلخواه
بسان آیینه صحنش مصفا جمال جان در آن آیینه پیدا
مسیحا در رواقش دیر کرده کواکب در بروجش سیر کرده
خم طاقش فلک را گشته محراب ترابش در صفا بگذشته از آب
به پیشش چرخ نیلی سر نهاده فرات و دجله در پایش فتاده
زمین آن سرا گویی معین برید استاد ازین فیروزه گلشن
موشح قطعه ای خورشید مطلع در او بیتی خوش و پاک و مرصع
چو جنت سندس و استبرق فرش بر آن استبرق و سندس یکی عرش
چو خاتم تختی از زر بسته بر هم نگاری چون نگین بر روی خاتم
چو شمعش جامه زربفت در بر ز لعل آتشین تا جیش بر سر
چران اندر گلستانش دو آهو کنام آهوانش جای جادو
نقاب آتشین بر آب بسته ز رویش آب بر آتش نشسته
تتق از پیش دور افکنده چون گل پریشان کرده بر گل جعد سنبل
شبش افکنده دور از روی گلگون ز قلب عقربیش مه رفته بیرون
ز جان چاه ز نخ پر کرده تا لب معلق زیر چاهش آب عبغب
ملک را چون بدید از دور برخاست ز زیر عرش گفتی نور برخاست
ز تخت آمد فرو در زیر تختش گرفت و برد بر بالای تختش
نشستند از بر آن تخت و خرم چو بلقیس و سلیمان هر دو با هم
بسی از رنج راهش باز پرسید حدیث رفتنش ز آغاز پرسید
ملک می گفت با وی یک به یک باز اگر چه بود روشن بر پری راز
پری گفتش که ای کاریست مشکل به خون دیده خواهد گشت حاصل
پریشانی بسی خواهی کشیدن بسی چون زلف خم در خم بریدن
بسی چو چشم عاشق خسته و زار شناور گشتن اندر بحر خونخوار
گهی با شیر در پیکار رفتن گهی با اژدها در غار رفتن
گهی نیسان و گه چون ابر نیسان شدن در کوره و در بازار گریان
گه از سودای دل چون موب دلبر گهی شوریده بر کوه و کمر سر
ملک گفتا: «اگر عمرم دهد مهل بود کار در و دشت و جبل سهل
گهر در سنگ باشد مهره با مار عسل با نیش باشد ورد با خار»
پری دانست که احوالش خرابست سخن با وی کشیدن خط بر آبست
به ساقی گفت: «جام می در انداز دمی اندیشه از خاطر بپرداز
به یاد روی جم دوری بگردان که بنیادی ندارد دور گردان
ز جام می درون را ساز گلشن که دارد اندرون را جام روشن
لب رودی خوش و دلکش مقامی ست بزن مطرب نوا کاین خوش مقامی ست»
نخست امد به زانو ناز پرورد به یاد روی بانو ساغری خورد
دوم ساغر به پیش خسرو آورد ملک بر یاد جانان نوش جان کرد
قدح چون ماه شد در برج گردان ز می چون چرخ روشن گشت ایوان
هوا از عکس می شنگرف گون شد دل خاک از سرشک جرعه خون شد
چو جامی چند می در داد ساقی ملک را گفت: «دولت باد باقی
مرا زین خوی و لطف و سازگاری حقیقت شد که شاه و شهریاری
کدامین دایه از شیرت لب آلود مگر آب حیاتش در لبان بود
بیا تا چهره دشمن خراشیم برادر گیر و خواهر خوانده باشیم»
یکی خواهر شد و دیگر برادر یکی گشتند با هم آب و آذر
دو درج آورد پر یاقوت احمر که هریک بود یک درج پر زر
سه تا تار از کمند زلف مشکین که هریک داشت صد تا تار در چین
به جم گفت: «این دو درج و این سه تا تار به یاد زلف و لعلم گوش می دار
اگر وقتی شود وقتت مشوش ز زلف من فکن تاری در آتش»
ملک جمشید، شب خوش کرد مه را پری خوش در کنار آورد شه را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

غباری کز ره معشوقه آید به چشم عاشقان عنبر نماید

حتی غباری که از مسیر عبور معشوق برمی‌خیزد، در نظرِ عاشق همانند عنبرِ خوش‌بو و گران‌بهاست.

نکته ادبی: عنبر در اینجا استعاره از ارزش والای نشانه‌های معشوق است.

من افتاده آن خاک دیارم که گرد از دل غبارش می زداید

من دلبسته آن سرزمینی هستم که گرد و غبارش، کدورت و غم را از دل من پاک می‌کند.

نکته ادبی: آرایه ایهام تناسب در واژه غبار وجود دارد که هم به معنای خاک است و هم به معنای اندوه.

چو من خواهم که گل چینم ز باغش گرم خاری رود در دست، شاید

اگر بخواهم از باغِ وجود او گلی بچینم و خاری در دستم رود، این امر احتمالاً شایسته است.

نکته ادبی: استفاده از گل و خار به عنوان نمادهای سختی و لذت در راه عشق.

به مژگان از برای دیده این خار برون آرم گر از دستم برآید

آن خار را با مژگانم از دستم بیرون می‌آورم، اگر از عهده‌اش بربیایم.

نکته ادبی: اشاره به لطافت مژگان به عنوان ابزار عشق‌ورزی.

بهر بادی که می آید ز کویش مرا در دل هوایی میفزاید

هر بادی که از کوی او می‌وزد، شور و شوقی در دلم بیشتر می‌کند.

نکته ادبی: مجانست میان باد و هوا که استعاره از هیجان درونی است.

صبا در مگذر از خاک در او که کار ما ازین در می گشاید

ای نسیم صبا، از خاکِ درگاه او عبور نکن، زیرا گشایش کارهای ما از همین در است.

نکته ادبی: صبا در ادبیات کلاسیک پیام‌رسان است.

عنان زلف او بر پیچ تا باد رکاب اندر رکاب او نساید

زلفِ معشوق را از راه دور کن تا باد آن را تکان ندهد و به جایی گیر نکند.

نکته ادبی: کنایه از محافظت از حریم معشوق.

در آن منزل که جان از ترس می کاست دو ره گشتند پیدا از چپ و راست

در آن مکانی که جان از ترس در حال کاهش بود، دو راه در برابر ما نمایان شد؛ یکی به چپ و یکی به راست.

نکته ادبی: استفاده از صنعت تضاد (چپ و راست) برای القای سرگردانی.

ملک مهراب را گفت اندرین راه چه می گویی؟ جوابش داد کای شاه

پادشاه از مهراب پرسید که در این راه چه نظری داری؟ او در پاسخ گفت: ای شاه...

نکته ادبی: مهراب به عنوان راهنما در داستان حضور دارد.

طریق راست راه مرز روم است همه ره کشور و آباد بوم است

راه راست، مسیرِ سرزمین روم است و سراسر راه، کشور آباد و ایمنی است.

نکته ادبی: روم نماد آبادانی و تمدن است.

ره چپ هم ره روم است لیکن در آن ره ز آدمی کس نیست ساکن

راه چپ هم به روم می‌رسد، اما در آن مسیر، هیچ انسانی ساکن نیست.

نکته ادبی: اشاره به بیابانی بودن مسیر چپ.

سراسر بیشه و کوه است و دریا کنام اژدها و جای عنقا

این راه سراسر جنگل، کوه و دریاست و جایگاه اژدها و عنقای افسانه‌ای است.

نکته ادبی: نمادپردازی اساطیری با اژدها و عنقا برای نشان دادن خطر.

طریق راستی یکساله راه است طریق رفتن چپ چار ماه است

راه راست یک‌ساله است و پیمودن راه چپ چهار ماه طول می‌کشد.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت در بعد مسافت و دشواری مسیر.

ملک را شوق در دل جوش می زد هوایش راه صبر و هوش می زد

شوقِ رسیدن در دل پادشاه می‌جوشید و هیجان او، توانِ صبر و هوشیاری‌اش را از بین می‌برد.

نکته ادبی: هوا زدن کنایه از وسوسه کردن و به هم زدن تعادل است.

عنان بر جانب راه دوم تافت دوان اندر پیش مهراب بشتافت

اسب خود را به سمت راه دوم چرخاند و با شتاب از مهراب پیشی گرفت.

نکته ادبی: عنان تافتن کنایه از تغییر مسیر دادن است.

ملک را گفت این راهی است بی راه نمی شاید که بی راهی کند شاه

پادشاه به او گفت که این راهی بی‌راهه است و شایسته نیست که پادشاه در مسیری نامطمئن قدم بگذارد.

نکته ادبی: هشدار نسبت به بی‌پروایی شاه.

مرو راهی که دیگر کس نرفته ست هما نگذشته و کر کس نرفته ست

راهی را نرو که کسی نرفته است؛ چرا که حتی پرندگان نیز از آن عبور نکرده‌اند.

نکته ادبی: هما و کرکس به عنوان پرندگان نمادین.

همی گفت این و وا ز ینسان همی راند که باد از رفتن او باز می ماند

او این سخنان را می‌گفت و همزمان به راه خود ادامه می‌داد، چنان که باد از سرعتِ حرکت او باز می‌ماند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن سرعت حرکت پادشاه.

به ناگه پیشش آمد بیشه ای خوش مقامی جان فزا و جای دلکش

ناگهان بیشه‌ای زیبا در برابرش ظاهر شد؛ مکانی که جان‌بخش و دل‌انگیز بود.

نکته ادبی: بیشه به عنوان فضایی میان‌بند و سحرآمیز.

سمن پرورده جان از سایه بید نداده برگ بیدش جای خورشید

سمن‌زارها در سایه درختان بید پرورش یافته بودند و برگ‌های بید اجازه نمی‌دادند خورشید به آن‌ها بتابد.

نکته ادبی: تصویرسازی لطیف برای نشان دادن سایه‌سار بودن فضا.

نسیمش مشک و خاکش زعفران بود هوایش جان و آب و روان بود

نسیمش بوی مشک می‌داد، خاکش مانند زعفران بود و هوایش مانند روحِ جاری در جان‌ها بود.

نکته ادبی: استفاده از عناصر معطر (مشک و زعفران) برای توصیف فضا.

فراز شاخه های صندل و عود قماری راست کرده بر بط و عود

بر شاخه‌های درختان صندل و عود، قمری‌ها مشغول نواختن و خواندن بودند.

نکته ادبی: صندل و عود نمادهای خوش‌بویی و قداست.

چنار و سروش اندر سر فرازی همی کردند با هم دست یازی

چنارها و سروها در بلندی با هم دست در دست هم داشتند و به هم می‌رسیدند.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به درختان.

هزاران طوطی و طاووس و شهباز فراز شاخ می کردند پرواز

هزاران طوطی و طاووس و شاهین بر فراز شاخه‌ها پرواز می‌کردند.

نکته ادبی: نمادهای زیبایی و شکوه در فضای باغ.

تذروان خفته خوش در ظل شاهین ز بالش باز کرده فرش و بالین

قرقاول‌ها زیر سایه شاهین در آرامش خوابیده بودند و بال‌های خود را فرش و بستر کرده بودند.

نکته ادبی: اشاره به امنیت و آرامش این فضای غیرطبیعی.

ملک مهراب را گفت: «این چه جاییست؟» جوابش داد کین جنی سرایست

پادشاه از مهراب پرسید که این چه جایی است؟ او پاسخ داد که اینجا خانه پریان است.

نکته ادبی: پریان در فرهنگ ایرانی موجوداتی فرازمینی و زیبا هستند.

مقام و منزل روحانیانست سرای پادشاه و ملک جانست

این مکان منزلگاه موجودات روحانی و سرای پادشاهِ عالمِ جان‌هاست.

نکته ادبی: روحانیان در اینجا به موجودات غیرمادی اشاره دارد.

تو این مرغان که می بینی پری اند ز قصد مردم آزاری بری اند

این پرندگانی که می‌بینی، پری هستند و قصدِ آسیب رساندن به انسان‌ها را ندارند.

نکته ادبی: تغییر هویت پرندگان به پریان.

بگو تا نافه ها را سرگشایند عبیر و عنبر و لادن بسایند

بگو تا نافه عطرها را باز کنند و عبیر و عنبر و لادن را پراکنده سازند.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های بزم و خوش‌بو کردن فضا.

ملک فرمود تا بزمی نهادند در آن منزل پری خوان ساز دادند

پادشاه دستور داد بزمی برپا کنند و در آن مکان، مجلسِ پریان را ساز کنند.

نکته ادبی: پری‌خوانی کنایه از برگزاری مراسمی جادویی.

کنیزان پری رخ را بخواندند به ترتیب پری خوانی نشاندند

کنیزان پری‌چهره را فراخواندند و به ترتیب در مجلس پری‌خوانی نشاندند.

نکته ادبی: توصیفِ نظمِ موجود در مجلس.

همی کردند مشک افشان چو سنبل به دامن عطر می بردند چون گل

آن‌ها مانند گل مشک‌افشانی می‌کردند و با دامن‌های خود عطر می‌پراکندند.

نکته ادبی: سنبل نمادِ خوش‌بویی و زیبایی.

می اندر جام زر چون مشتری بود درون شیشیه مانند پری بود

شراب درون جام‌های زرین مانند سیاره مشتری می‌درخشید و داخل شیشه‌ها مانند پری جلوه‌گر بود.

نکته ادبی: تشبیه شراب به مشتری و پری برای تجسم شفافیت و زیبایی.

همی کرد از نشاط نغمه چنگ در آن مجلس ز گردون زهره آهنگ

در آن مجلس، نوای چنگ چنان بود که گویی زهره (الهه موسیقی) از آسمان نغمه‌سرایی می‌کرد.

نکته ادبی: ارجاع به اساطیر فلکی (زهره).

چو لاله مشک بر آتش نهادند چو غنچه نافه های چین گشادند

مانند گل لاله که مشک بر آتش می‌ریزد، نافه (کیسه مشک) چین را باز کردند.

نکته ادبی: تصویرسازی عطری و بصری قوی.

جمال چینیان را چون بدیدند همان دم جنایان برقع دریدند

وقتی زیبایی چینیان (پریان) را دیدند، همان‌جا نقاب از چهره برداشتند.

نکته ادبی: برقع دریدن کنایه از آشکار کردن زیبایی است.

بتان چین به از حوران رضوان پری رویان چینی خوشتر از جان

زیبارویان چین از حوریان بهشتی زیباتر و پری‌رویانِ چینی از جان نیز دل‌انگیزتر بودند.

نکته ادبی: تفضیلِ زیباییِ پریان بر حوریان رضوان.

به هر جانب هزاران پیکر جن در آن جنت سرا گشتند ساکن

در هر طرف هزاران پیکر از پریان در آن باغِ بهشتی ساکن شده بودند.

نکته ادبی: جنت‌سرا نماد باغ باصفا.

ملک جمشید بر کف جام باده پری و آدمی پیشش ستاده

جمشید پادشاه با جام باده در دست نشسته بود و پریان و آدمیان پیش روی او ایستاده بودند.

نکته ادبی: حضور جمشید در کانون قدرت و بزم.

ز دل هر لحظه آهی برکشیدی به یاد یار جامی در کشیدی

از ته دل هر لحظه آهی می‌کشید و به یاد معشوق، جامی می‌نوشید.

نکته ادبی: آه کشیدن و شراب نوشیدن دو واکنش به فراق است.

از آن آیین و بزم شاهزاده خبر بردند پیش حورزاده

از آن آیین و بزم شاهزاده، به گوشِ آن دخترِ پری‌زاده خبر رسید.

نکته ادبی: حورزاده کنایه از زیبایی فوق‌العاده‌ دختری از تبار پریان.

تماشا را چو ماهی از شبستان برون آمد به عزم آن گلستان

برای تماشا کردن، همچون ماه از شبستانِ خود بیرون آمد و عزم آن گلستان کرد.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به ماه.

هزاران دلبر از جان گشته همراه روان آمد به سوی مجلس شاه

هزاران دلبر، همراه با او به سوی مجلس شاه روان شدند.

نکته ادبی: توصیفِ همراهان زیبا برای شکوهِ آمدنِ معشوق.

اشارت کرد تا پیروزه تختی نهادند از بر عالی درختی

اشاره کرد تا تختی از فیروزه بر زیر درختی عالی نهادند.

نکته ادبی: فیروزه تخت نمادِ ارزش و جایگاه والای اوست.

بران بنشست چون گل شاد و خرم نظر می کرد سوی مجلس جم

بر آن تخت نشست و همچون گل شاد و خرم بود و به مجلس جمشید نگاه می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه به گل برای نشان دادن طراوت.

چو چشم او بدان مه پیکر افتاد حجاب و صبر و مستوری بر افتاد

وقتی چشمِ او به آن زیباروی افتاد، پرده‌ی صبر و خویشتنداری از بین رفت.

نکته ادبی: حجابِ صبر کنایه از بی‌تاب شدن عاشق.

... چه خوش بودی اگر شوی منستی

چه خوب بود اگر تو همسر من می‌شدی.

نکته ادبی: بیانی صریح از آرزوی وصل.

درین اندیشه رفت و باز می گفت که چون گردد پری با آدمی جفت؟

در این فکر بود و با خود می‌گفت که چطور یک پری می‌تواند همسر یک آدمیزاد شود؟

نکته ادبی: اشاره به تضاد وجودی میان انسان و پری.

ملک جمشید ملک عقل و جانست که فرمانش بر انس و جان روانست

پادشاه جمشید، پادشاه عقل و جان است که فرمانش بر انس و جن جاری است.

نکته ادبی: توصیفِ اقتدارِ نمادینِ جمشید.

دو عالم ذره است و مهر خورشید دلست انگشتری و عشق جمشید

دو عالم در برابر او ذره‌ای بیش نیست و دل همچون انگشتری و عشقِ جمشید نگینِ آن است.

نکته ادبی: تشبیه مفهومی برای نشان دادن مرکزیتِ عشق در جهان.

چو جمشید پری رخسار انجم عیان شد از هوا شد دیو شب گم

زمانی که پادشاهی همچون جمشیدِ زیباچهره درخشید، تاریکی و ناپاکیِ شب از محیط محو شد.

نکته ادبی: واژه «انجم» به معنای ستارگان است و در اینجا استعاره از درخشش و جلال پادشاه است.

انیسی داشت نامش ناز پرورد که می کرد از لطافت ناز برورد

پری، خدمتکاری به نام «نازپرورد» داشت که از بس لطیف بود، خودِ ناز، از او ناز می‌آموخت.

نکته ادبی: «ناز پروردن» در اینجا کنایه از غرق بودن در ناز و نعمت است.

رفیق و مهربان و خویش او بود به رسم پیشکاران پیش او بود

او در عین خدمتگزاری، رفیق و مهربان و از نزدیکان پری محسوب می‌شد.

نکته ادبی: «پیشکار» به معنای مباشر و کارگزار دربار است.

زبانش را به پوزش ها بیاراست فرستاد و ز خسرو عذرها خواست

نازپرورد با لحنی مؤدبانه و عذرخواهانه، پیامی از سوی پری برای پادشاه فرستاد.

نکته ادبی: «پوزش» در اینجا به معنای گفتارِ سنجیده و عذرخواهی برای آغازِ گفتگو است.

که شاها آمدن فرخنده بادت فلک چاکر، زمانه بنده بادت

او گفت: ای پادشاه، ورودت فرخنده و مبارک باشد؛ آسمان و روزگار مطیع تو باشند.

نکته ادبی: «چاکر» و «بنده» استعاره از تسخیر و فرمانبرداری تقدیر در برابر اراده شاه است.

کدامین مملکت را شهریاری؟ کنون عزم کدامین شهرداری؟

پرسید که تو پادشاهِ کدام سرزمینی و اکنون قصد داری به کدام شهر سفر کنی؟

نکته ادبی: «شهرداری» در اینجا به معنای اداره شهر و مقصد سفر است.

نمی یابد ز ما بیگانگی جست مکن بیگانگی کاین خانه تست

او گفت که ما را غریبه ندان و بیگانگی نکن، اینجا خانه خودت است.

نکته ادبی: تأکید بر صمیمیت و رفعِ تعارفاتِ مرسوم میانِ میهمان و میزبان.

پری گر چه ز جنس آدمی نیست ولی او نیز دور از مردمی نیست

اگرچه پری از جنس انسان نیست، اما او نیز از انسانیت و آدابِ معاشرت بی‌بهره نیست.

نکته ادبی: «مردمی» به معنای انسانیت و خویِ آدمی‌زادگان است.

بباید منتی بر ما نهادن به سوی کاخ ما تشریف دادن»

باید بر ما منت بگذاری و با حضور خود، کاخ ما را سرافراز کنی.

نکته ادبی: «تشریف دادن» کنایه از آمدنِ بزرگان به جایی برای گرامی‌داشتِ آن مکان است.

چو پیش خسرو آمد ناز پرورد حکایت های شیرین باز می کرد

هنگامی که نازپرورد نزد پادشاه بازگشت، داستان‌های شیرینی از او برای پادشاه تعریف کرد.

نکته ادبی: «باز کردن» در اینجا به معنای بازگو کردن و روایت کردن است.

ملک در طلعتش حیران فرو ماند به صد نازش به نزد خویش بنشاند

پادشاه از دیدنِ زیباییِ او حیرت‌زده شد و با بسیار اکرام و احترام، او را در کنار خود نشاند.

نکته ادبی: «طلعت» به معنای چهره و دیدار است.

به دل گفت این پری حوری صفا تست از آتش نیست از آب حیاتست

پادشاه با خود اندیشید که این پری، پاک و زیباست؛ او از آتش (جنس جن) نیست، بلکه از آبِ حیات (نور و پاکی) است.

نکته ادبی: اشاره به باور اساطیری که جن از آتش و فرشتگان از نور (آب حیات) هستند.

بگو مهراب گفت تا تدبیر ما چیست جواب این مه فرخ لقا چیست

پادشاه از مهراب پرسید که تدبیر ما در این کار چیست و چه پاسخی باید به این پریِ زیباروی بدهیم؟

نکته ادبی: «مه» در اینجا کوتاه شده‌ی ماه و استعاره از زیبایی است.

بدو مهراب گفت ای شاه ما را طریقی نیست غیر از رفتن آنجا

مهراب به پادشاه پاسخ داد که ای شاه، راهی جز پذیرش دعوت و رفتن به آنجا برای ما وجود ندارد.

نکته ادبی: «طریق» به معنای راه و چاره است.

هنوز اندر کف فرمان اوییم یک امروز دگر مهمان اوییم

ما هنوز تحت فرمان او هستیم و امروز هم مهمان او خواهیم بود.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ تسلطِ میزبان در محیطِ خودش.

پری چون مردمی با ما نماید به غیر از مردمی از ما نشاید

وقتی پری با ما با آداب انسانی رفتار می‌کند، شایسته نیست که ما رفتاری جز ادب داشته باشیم.

نکته ادبی: تکرار واژه «مردمی» به معنای رعایت ادب و انسانیت است.

عزیمت کرد شه با ناز پرورد عزیمت جزم در خوان پری کرد

پادشاه با نازپرورد عازم سفر شد و تصمیمش را برای رفتن به ضیافت پری قطعی کرد.

نکته ادبی: «عزیمت جزم کردن» کنایه از اراده راسخ و تصمیم نهایی است.

سرایی یافت چون ایوان مینو پری اش بانی و حوریش بانو

خانه‌ای یافت که مانند بهشت بود؛ پری صاحب آن بود و حوریان در آنجا به خدمت مشغول بودند.

نکته ادبی: «ایوان مینو» استعاره از کاخ بهشتی است.

مرصع خانه ای چون چرخ اخضر در او خشتی ز نقره خشتی از زر

خانه‌ای مزین بود که مانند آسمانِ سبز می‌درخشید و خشت‌هایش از نقره و طلا بود.

نکته ادبی: «چرخ اخضر» کنایه از آسمانِ فیروزه‌ای‌رنگ است.

هلال طاق او پیوسته تا ماه چو طاق ابروان یار دلخواه

قوسِ طاق‌های آن خانه به اندازه ماه بلند بود، شبیه کمان ابروان یار.

نکته ادبی: تشبیه هنریِ معماری به چهره محبوب.

بسان آیینه صحنش مصفا جمال جان در آن آیینه پیدا

صحنِ آن خانه مانند آیینه صاف و زلال بود و زیباییِ جان در آن نمایان می‌شد.

نکته ادبی: «مصفا» به معنای صاف و پاکیزه است.

مسیحا در رواقش دیر کرده کواکب در بروجش سیر کرده

حضرت مسیح (به دلیل قدسی بودن) در آن مکان اقامت داشت و ستارگان در برج‌های آن گردش می‌کردند.

نکته ادبی: اشاره به قداست و عظمت معماری که گویی فراتر از جهانِ فانی است.

خم طاقش فلک را گشته محراب ترابش در صفا بگذشته از آب

انحنای طاقِ آن، قبله‌گاهِ آسمان شده بود و خاکش از آب هم زلال‌تر بود.

نکته ادبی: «تراب» به معنای خاک است.

به پیشش چرخ نیلی سر نهاده فرات و دجله در پایش فتاده

آسمانِ نیلگون در برابر عظمت آن سر تعظیم فرود آورده و رودهای بزرگ در پای آن جاری بودند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به آسمان و رودها برای نشان دادن شکوه قصر.

زمین آن سرا گویی معین برید استاد ازین فیروزه گلشن

گویی زمینِ آن سرا چنان زیبا بود که گویی استادکار آن را از باغی فیروزه‌ای بریده و ساخته بود.

نکته ادبی: استعاره از ظرافت و زیبایی بی‌نظیر کاخ.

موشح قطعه ای خورشید مطلع در او بیتی خوش و پاک و مرصع

قطعه شعری بر دیوارش نوشته شده بود که همچون خورشید می‌درخشید و کلماتش دقیق و جواهرنشان بود.

نکته ادبی: «موشح» به معنای آراسته و نوشته شده با خط خوش است.

چو جنت سندس و استبرق فرش بر آن استبرق و سندس یکی عرش

فرش‌های آن از حریر و دیبای بهشتی بود و بر روی آن فرش‌ها، تختی شاهانه قرار داشت.

نکته ادبی: «سندس و استبرق» از منسوجات بهشتی در ادبیات قرآنی است.

چو خاتم تختی از زر بسته بر هم نگاری چون نگین بر روی خاتم

تختی از طلا مانند انگشتر ساخته شده بود و پری چون نگینِ آن می‌درخشید.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی پری به نگینِ انگشتر که کانون توجه است.

چو شمعش جامه زربفت در بر ز لعل آتشین تا جیش بر سر

او لباسی از زربفت پوشیده بود و تاجی از لعل آتشین بر سر داشت.

نکته ادبی: «جیش» به معنای کلاه خود یا تاج است.

چران اندر گلستانش دو آهو کنام آهوانش جای جادو

دو آهو در گلستانش می‌چرخیدند و محلِ نگهداری آن‌ها مکانی سحرآمیز بود.

نکته ادبی: «کنام» به معنای لانه و پناهگاه حیوانات است.

نقاب آتشین بر آب بسته ز رویش آب بر آتش نشسته

نقابِ سرخی بر چهره داشت که مانند آتش بر آب می‌درخشید؛ گویی آب و آتش در چهره‌اش جمع بودند.

نکته ادبی: پارادوکس (تضاد) هنری آتش و آب برای نشان دادن زیبایی خیره‌کننده.

تتق از پیش دور افکنده چون گل پریشان کرده بر گل جعد سنبل

او پرده را از چهره‌اش کنار زد و گیسوانش را مانند گل‌های سنبل بر چهره‌اش افشاند.

نکته ادبی: «تتق» به معنای پرده و حجاب است.

شبش افکنده دور از روی گلگون ز قلب عقربیش مه رفته بیرون

گیسوان سیاهش بر روی گونه‌های گلگونش ریخته بود، گویی ماه از قلب تاریکی بیرون آمده است.

نکته ادبی: «عقربی» استعاره از سیاهی و پیچیدگیِ زلف است.

ز جان چاه ز نخ پر کرده تا لب معلق زیر چاهش آب عبغب

چانه او بسیار زیبا و عمیق بود و گویی آبِ چانه در گودی آن معلق بود.

نکته ادبی: «چاه زنخدان» استعاره از گودیِ چانه است.

ملک را چون بدید از دور برخاست ز زیر عرش گفتی نور برخاست

وقتی پادشاه او را از دور دید، بلند شد؛ گویی نوری از زیرِ تخت برخاست.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی پری به نورِ ساطع شده.

ز تخت آمد فرو در زیر تختش گرفت و برد بر بالای تختش

او از تخت پایین آمد و پادشاه را با احترام به بالای تخت خود برد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده جایگاهِ برابر و احترام متقابل.

نشستند از بر آن تخت و خرم چو بلقیس و سلیمان هر دو با هم

آندو بر تخت نشستند و شادمان بودند، همچون سلیمان و بلقیس که در کنار هم قرار گرفتند.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان و بلقیس برای تداعیِ شکوه و عشق.

بسی از رنج راهش باز پرسید حدیث رفتنش ز آغاز پرسید

پری درباره رنج‌های سفرِ پادشاه و چگونگیِ آمدنِ او پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: «باز پرسیدن» به معنای جویا شدن و پرسیدن است.

ملک می گفت با وی یک به یک باز اگر چه بود روشن بر پری راز

پادشاه همه چیز را یک‌به‌یک برای او بازگو کرد، اگرچه پری از رازِ او آگاه بود.

نکته ادبی: اشاره به داناییِ ماوراییِ پری.

پری گفتش که ای کاریست مشکل به خون دیده خواهد گشت حاصل

پری به او گفت: این کاری بسیار دشوار است و تنها با فداکاری و رنج بسیار به نتیجه می‌رسد.

نکته ادبی: «خون دیده» استعاره از گریه بسیار و رنجِ عاشقانه است.

پریشانی بسی خواهی کشیدن بسی چون زلف خم در خم بریدن

باید سختی‌های بسیاری بکشی و مانند پیچ‌وخم‌های زلف، در پیچ‌وخم‌های روزگار گرفتار شوی.

نکته ادبی: تشبیه مشکلات به پیچ‌درپیچی زلف.

بسی چو چشم عاشق خسته و زار شناور گشتن اندر بحر خونخوار

باید مانند چشمِ عاشقِ خسته، در دریای خونینِ مشکلات شناور شوی.

نکته ادبی: «بحر خونخوار» استعاره از دریای سختی‌ها و خطرها.

گهی با شیر در پیکار رفتن گهی با اژدها در غار رفتن

گاهی باید با شیر بجنگی و گاهی با اژدها در غار مواجه شوی.

نکته ادبی: اشاره به هفت‌خوان‌های اساطیری و دشواری‌های بزرگ.

گهی نیسان و گه چون ابر نیسان شدن در کوره و در بازار گریان

گاهی باید مانند ابرِ بهاری (نیسان) سخاوتمند باشی و گاهی در کوره مشکلات گریه کنی.

نکته ادبی: «نیسان» نام ماهی است که بارانِ آن در ادبیات به دانه مروارید و سخاوت معروف است.

گه از سودای دل چون موب دلبر گهی شوریده بر کوه و کمر سر

گاهی از عشقِ دلبر شوریده شوی و گاهی سرگردان در کوه و بیابان آواره شوی.

نکته ادبی: «سودا» به معنای عشقِ تند و جنون‌آمیز است.

ملک گفتا: «اگر عمرم دهد مهل بود کار در و دشت و جبل سهل

پادشاه پاسخ داد: اگر عمرم باقی باشد، سختیِ دشت و کوه برایم آسان خواهد بود.

نکته ادبی: «سهل» به معنای آسان و ساده است.

گهر در سنگ باشد مهره با مار عسل با نیش باشد ورد با خار»

مروارید در دل سنگ است و مهره در میان مار؛ عسل همیشه با نیش زنبور و گل همیشه با خار همراه است.

نکته ادبی: بیانِ منطقیِ تضادها در جهان (زیبایی در کنار سختی).

پری دانست که احوالش خرابست سخن با وی کشیدن خط بر آبست

پری دانست که حالِ عاشق خراب است و سخن گفتن از سختی‌ها، مانندِ خط کشیدن روی آب بی‌فایده است.

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ «خط بر آب کشیدن» کنایه از کارِ بیهوده و ناپایدار است.

به ساقی گفت: «جام می در انداز دمی اندیشه از خاطر بپرداز

پری به ساقی گفت: جام شراب را بیاور تا اندیشه و غم را از خاطرِ او بزدایی.

نکته ادبی: «اندیشه» در اینجا به معنای غم و فکرِ باطل است.

به یاد روی جم دوری بگردان که بنیادی ندارد دور گردان

به یادِ جمشید شراب بنوش و شاد باش، زیرا این روزگارِ گردان، هیچ بنیاد و ثباتی ندارد.

نکته ادبی: «دور گردان» استعاره از چرخِ فلک و گذرِ عمر است.

ز جام می درون را ساز گلشن که دارد اندرون را جام روشن

با نوشیدنِ شراب، باطن و درون خود را همچون گلستانی سرسبز و شاداب کن، چرا که جام شراب است که تیرگی‌ها و ناخوشی‌ها را از درون انسان می‌زداید.

نکته ادبی: «گلشن» استعاره از شادابی و صفای باطن است.

لب رودی خوش و دلکش مقامی ست بزن مطرب نوا کاین خوش مقامی ست»

کنار رودخانه‌ای زیبا و دل‌انگیز، مکانی بسیار دل‌نشین فراهم است؛ ای نوازنده، نغمه‌ای ساز کن، چرا که این موقعیت و مکان برای شادی بسیار مناسب است.

نکته ادبی: «مقامی» در اینجا به معنای مکان و جایگاه است.

نخست امد به زانو ناز پرورد به یاد روی بانو ساغری خورد

نخست، آن پریِ نازپرورده به زانو در آمد و برای ادای احترام به یادِ آن بانو، جامی از شراب نوشید.

نکته ادبی: «نازپرورد» صفت فاعلی برای پری است.

دوم ساغر به پیش خسرو آورد ملک بر یاد جانان نوش جان کرد

سپس دومین جام را پیشِ پادشاه آورد و پادشاه نیز به یادِ محبوبِ خود، آن جام را گوارای وجود کرد.

نکته ادبی: «خسرو» در اینجا نام یا لقب پادشاه (جمشید) است.

قدح چون ماه شد در برج گردان ز می چون چرخ روشن گشت ایوان

وقتی قدح شراب در دست پادشاه بود، در میانِ چرخشِ مجلس همچون ماه در آسمان می‌درخشید و از بازتابِ نورِ شراب، ایوانِ کاخ روشن شد.

نکته ادبی: «برج گردان» اشاره به فلک و گردش ستارگان دارد که با گردشِ دست پادشاه مقایسه شده است.

هوا از عکس می شنگرف گون شد دل خاک از سرشک جرعه خون شد

هوا به خاطر بازتابِ رنگِ شراب، به رنگ سرخ شنگرفی در آمد و دلِ زمین از ریختنِ قطرات شراب (که همچون اشک است) به رنگ خون درآمد.

نکته ادبی: «شنگرف» رنگ قرمز تند است. «سرشک» استعاره از قطرات شراب است.

چو جامی چند می در داد ساقی ملک را گفت: «دولت باد باقی

وقتی ساقی چند جام شراب به پادشاه داد، پادشاه به او گفت: امیدوارم که دولت و پادشاهی‌ات همیشه برقرار و پایدار بماند.

نکته ادبی: دعای پادشاه برای ساقی نشان از رضایت کامل اوست.

مرا زین خوی و لطف و سازگاری حقیقت شد که شاه و شهریاری

پادشاه گفت: از این اخلاق خوش، مهربانی و سازگاری تو، برایم آشکار شد که تو شایسته پادشاهی و شهریاری هستی.

نکته ادبی: اشاره به منشِ شاهانه در رفتار ساقی دارد.

کدامین دایه از شیرت لب آلود مگر آب حیاتش در لبان بود

کدام دایه تو را شیر داده است؟ گویی در لبانت آب حیات (آب زندگانی) نهفته بود که چنین طعمِ گوارایی داری.

نکته ادبی: «آب حیات» نماد جاودانگی و گوارایی بی‌نظیر است.

بیا تا چهره دشمن خراشیم برادر گیر و خواهر خوانده باشیم»

بیا تا با هم متحد شویم و چهره دشمنان را درهم بکوبیم؛ از این پس ما باید همچون خواهر و برادر با هم باشیم.

نکته ادبی: دعوت به اتحاد و هم‌پیمانی.

یکی خواهر شد و دیگر برادر یکی گشتند با هم آب و آذر

آن دو با هم خواهر و برادر شدند و با وجود تفاوت‌ها، همچون آتش و آب که با هم آمیختند، یکی و متحد گشتند.

نکته ادبی: «آب و آذر» نماد عناصر متضاد است که در اینجا به وحدت رسیده‌اند.

دو درج آورد پر یاقوت احمر که هریک بود یک درج پر زر

او دو جعبه جواهر پر از یاقوت سرخ آورد که هر کدام از آن‌ها خود صندوقچه‌ای پر از طلا بود.

نکته ادبی: «درج» به معنای جعبه یا صندوقچه جواهر است.

سه تا تار از کمند زلف مشکین که هریک داشت صد تا تار در چین

سه تار مو از گیسوی مشکین خود جدا کرد، که هر تار مو خود دارای صدها تارِ ظریفِ درهم‌تنیده بود.

نکته ادبی: «چین» اشاره به پیچ و تاب زلف دارد.

به جم گفت: «این دو درج و این سه تا تار به یاد زلف و لعلم گوش می دار

به جمشید گفت: این دو صندوقچه و این سه تار مو را به یادِ زلف و لبانِ من، همیشه نزد خود نگاه دار.

نکته ادبی: «لعل» استعاره از لبِ سرخ است.

اگر وقتی شود وقتت مشوش ز زلف من فکن تاری در آتش»

اگر زمانی کارَت گره خورد و آشفته‌خاطر شدی، یکی از این تارهای موی مرا در آتش بیفکن تا به یاری‌ات بیایم.

نکته ادبی: این یک بن‌مایه اساطیری (احضار یار با سوزاندن مو) است.

ملک جمشید، شب خوش کرد مه را پری خوش در کنار آورد شه را

پادشاه جمشید، آن شب را برای آن پری خوش و دل‌انگیز ساخت و آن پری نیز در کنارِ پادشاه به خوشی و شادی گذراند.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ داستان با پیوندِ پادشاه و موجود افسانه‌ای (پری).