جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۲۰ - راز گفتن جمشید با پدر و مادر

سلمان ساوجی
در آخر غنچه این راز بشکفت حدیث خواب یک یک با پدر گفت
پدر گفت: «این پسر شوریده حالست حدیثش یکسر از خواب و خیالست
همی ترسم که او دیوانه گردد به یکبار از خرد بیگانه گردد»
به مادر گفت: «تیمار پسر کن علاج جان بیمار پسر کن»
همایون هر زمان می داد پندش نبود آن پند مادر سودمندش
دلش را هر دم آتش تیزتر بود خیالش در نظر خونریز تر بود
در آن ایام بد بازرگانی جهان گردیده ای و بسیار دانی
بسان پسته خندان روی و شیرین زبان چرب و سخن پر مغز و رنگین
بسی همچون صبا پیموده عالم چو گل لعل و زر آورده فراهم
گهی از شاه رفتی سوی سقسین گهی در روم بودی گاه در چین
به هر شهری ز هر ملکی گذر داشت ز احوال هر اقلیمی خبر داشت
چنان در نقش بندی بود استاد که می زد نقش چین بر آب چون باد
پری را نقش بر آینه می بست پری از آینه فکرش نمی رست
ز رسمش نقش مانی گشته بی رنگ ز دستش پای در گل نقش ارژنگ
کجا سروی سمن عارض بدیدی ز سر تا پای شکلش بر کشیدی
همه اشکال بت رویان عالم به صورت داشت همچون نقش خانم
ملک جمشید چون از کار درماند شبی او را به خلوت پیش خود خواند
نشاندش پیش و از وی هر زمانی همی جست از پری رویان نشانی
کز آن خوبان که دیدی یا شنیدی کدامین را به خوبی برگزیدی؟
کدامین مه به چشمت خوش برآمد کدام آب حیایتت خوشتر آمد؟
به پاسخ دادنش نقاش برخاست سخن در صورت رنگین بیاراست
که: «شاها حسن خوبان بی کنار است در و دیوار عالم پر نگار است
ولی در هر یکی رنگی و بویی است کمال حسن هر شاهد به رویی است
رطب را لذت شکر اگر نیست در آن ذوقیست کان هم در شکر نیست
ازین خوبان که من دیدم به هر بوم ندیدم مثل دخت قیصر روم
مه از شرم رخ او در نقاب است میان ماه رویان آفتاب است
تو گویی طینش از آب و گل نیست ز سر تا پا به غیر از جان و دل نیست
به میدانست با مه در محاذات به اسب و زخ شهان را می کند مات
به حسن و خوبیش حسن ملک نیست چنان مه در کبودی فلک نیست
ز مویش رومیان ز نار بستند ز مهر رویش آتش می پرستند
نه او کس برون پرده دیده نه اندر پرده آوازش شنیده
که یارد نام شوهر پیش او گفت؟ که زیر طاق گردون نیستش جفت
ازین خور طلعتی ناهید رامش از این مه پیکری، خورشید نامش
چو گیرد جام می در دست خورشید ببوسد خاک ره چون جرعه ناهید
سفر می کردم اندر هر دیاری ز چین افتاد بر رومم گذاری
در آن اقلیم بازاری نهادم سر بار بدخش و چین گشادم
ز هر سو مشتری بر من بجوشید چنان کاوازه ام خورشید بشنید
فرستاد و ز من دیبای چین خواست چو لعل خود بدخشانی نگین خواست
متاعی چند با خود برگرفتم به سوی منزل آن ماه رفتم
دری همچون جبین خوش بوستانی به هر جانب یکی حاجب ستاده
مرا بردند در خوش بوستانی در او قصری به شکل گلستانی
ز برج آسمان تابنده ماهی چو انجم گردش از خوبان سیپاهی
چو چشم من بدان مه منظر افتاد دل مسکین ز دست من در افتاد
همان دم خواست افتادن دل از پای به حیلت خویشتن را داشتم بر جای
کلید قفل یاقوتی ز در ساخت دل تنگم بدان یاقوت بنواخت
ز منظر ناگهان در من نظر کرد دل و جان مرا زیر و گذر کرد
متاع خویشتن پیشش نهادم دل و دین هردو در شکرانه دادم
نگینی چند از آن لب قرض کردم به پیشش این نگین ها عرض کردم
ز زلفش نافه های چین گشادم به دامن بردم و پیشش نهادم
پسندید آن گوهرها را سراسر به نرمی گفت: «ای پاکیزه گوهر
ندارد این گوهرهای تو مانند بهایش چیست؟» گفتم: «ای خداوند
قماش من نه حد خدمت تست بهای آن قبول حضرت تست
به خون مشک چون رخسار شویم؟ ز تو چون خون بهای لعل جویم؟
بهای لعل باید کرد ارزان چو باشد مشتری خورشید تابان»
بدانم یک سخن چندان عطا داد که لعل و مشک صد خونبها داد
کنون من صورتش با خویش دارم اگر فرمان دهی پیش تو آرم
بدان صورت درونش میل فرمود بشد مهراب و پیش آورد و بگشود
ملک جمشید نقش یار خود یافت نگارین صورت دلدار خود یافت
نظر چون بر جمال صورت انداخت همان دم صورت نادیده بشناخت
روان در پای آن صورتگر افتاد بسی بر دست و پایش بوسه ها داد
کزین سان صورت زیبا که آراست؟ چنان کاری خود از دست که برخاست؟
تو خضر چشمه حیوان مایی چراغ کلبه احزان مایی
فراوان گوهر و پیرایه دادش ز هر چیزی بسی سرمایه دادش
چو افسر گوهرش بر فرق کردند سرا پایش به گوهر غرق کردند
نهاد آن صورت دلبند در پیش به زاری این غزل می خواند با خویش:

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه روایتی از دلدادگیِ پرشور شاهزاده‌ای است که در بندِ رویای یک معشوقِ ندیده گرفتار شده و با خیالات خویش زندگی می‌کند. در این بخش، تضاد میانِ عقلِ مصلحت‌بینِ والدین که نگرانِ سلامتِ روانِ فرزند هستند و شورِ بی‌پروایِ عاشق که در دنیایِ تصویرسازی‌های ذهنی غرق شده، به وضوح به تصویر کشیده شده است. فضای کلی اثر سرشار از حیرانی و اشتیاق است که با ورودِ نقاشِ جهان‌دیده و هنرمند، رنگ و بویی تازه می‌گیرد.

در بخشِ دوم، نقشِ هنر و توصیفِ کلامی در دامن‌زدن به آتشِ عشق بررسی می‌شود. نقاش با توصیفِ بی‌نظیرِ دخترِ قیصرِ روم، به عنوانِ واسطه‌ای عمل می‌کند که پلی میانِ عالمِ رویا و واقعیت می‌سازد. زبانِ فاخر و تصویرسازی‌های اغراق‌آمیزِ نقاش، نه تنها قدرتِ کلام را در تحریکِ عواطف نشان می‌دهد، بلکه ماهیتِ دست‌نیافتنیِ محبوب را در چشمِ عاشق، متعالی‌تر می‌کند.

معنای روان

در آخر غنچه این راز بشکفت حدیث خواب یک یک با پدر گفت

سرانجام شاهزاده راز دلش را فاش کرد و داستان خوابی را که دیده بود، یک به یک برای پدرش بازگو نمود.

نکته ادبی: غنچه بشکفت استعاره از فاش شدنِ رازِ نهفته است.

پدر گفت: «این پسر شوریده حالست حدیثش یکسر از خواب و خیالست

پدر گفت: این پسر دچار آشفتگیِ روحی شده و آنچه می‌گوید تنها بر پایه خواب و خیالِ بی‌پایه است.

نکته ادبی: شوریده حال صفتی برای کسی است که در عشق یا جنون از حالت اعتدال خارج شده.

همی ترسم که او دیوانه گردد به یکبار از خرد بیگانه گردد»

می‌ترسم که او به دیوانگی کشیده شود و به کلی عقل و خرد خود را از دست بدهد.

نکته ادبی: بیگانه گشتن با خرد کنایه از مجنون شدن و از دست دادن تعادل ذهنی است.

به مادر گفت: «تیمار پسر کن علاج جان بیمار پسر کن»

پدر به مادر گفت: به فکر پسر باش و برای درمانِ روحِ رنجور او چاره‌ای بیندیش.

نکته ادبی: تیمار به معنای مراقبت و پرستاری است.

همایون هر زمان می داد پندش نبود آن پند مادر سودمندش

مادر همیشه به پسر نصیحت می‌کرد، اما پندهای او هیچ تأثیری در تغییرِ حالِ پسر نداشت.

نکته ادبی: همایون در اینجا نامی خاص برای مادر یا عنوانی برای خطاب است که در بافت متن به شخصیت مادر اشاره دارد.

دلش را هر دم آتش تیزتر بود خیالش در نظر خونریز تر بود

آتشِ اشتیاق در دلِ او هر لحظه شعله‌ورتر می‌شد و خیالِ معشوق در نظرش، رنج‌آور و ویرانگر بود.

نکته ادبی: خونریز بودنِ خیال کنایه از شدتِ رنج و عذابی است که تصورِ معشوق برای عاشق ایجاد می‌کند.

در آن ایام بد بازرگانی جهان گردیده ای و بسیار دانی

در آن روزگار، بازرگانی بود که دنیا دیده بود و از امورِ جهان آگاهی بسیاری داشت.

نکته ادبی: جهان‌دیده صفتی برای افراد با تجربه و مسافر است.

بسان پسته خندان روی و شیرین زبان چرب و سخن پر مغز و رنگین

او چهره‌ای شاداب و خندان داشت و در گفتار، بسیار فصیح، شیرین‌زبان و نکته‌سنج بود.

نکته ادبی: تشبیه به پسته خندان، استعاره‌ای برای چهره‌ای بشاش و زیباست.

بسی همچون صبا پیموده عالم چو گل لعل و زر آورده فراهم

او همچون بادِ صبا به همه جا سفر کرده بود و ثروتِ بسیاری از طلا و جواهر اندوخته بود.

نکته ادبی: تشبیه به صبا نشان‌دهنده کثرتِ سفر و حضور در نقاط مختلف جهان است.

گهی از شاه رفتی سوی سقسین گهی در روم بودی گاه در چین

گاهی از دیارِ پادشاهان به سقسین سفر می‌کرد و گاهی در سرزمینِ روم و چین به تجارت مشغول بود.

نکته ادبی: سقسین نام شهری در قدیم بوده که در ادبیات کلاسیک زیاد ذکر می‌شده.

به هر شهری ز هر ملکی گذر داشت ز احوال هر اقلیمی خبر داشت

او از هر شهری عبور کرده بود و از آداب و رسومِ سرزمین‌های گوناگون اطلاعاتِ دقیقی داشت.

نکته ادبی: اقلیم در اینجا به معنای سرزمین و منطقه جغرافیایی است.

چنان در نقش بندی بود استاد که می زد نقش چین بر آب چون باد

او در نقاشی چنان استاد بود که می‌توانست نقش‌های ظریفِ چینی را به سرعت بر روی آب ترسیم کند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ نهایتِ مهارت در هنر نقاشی.

پری را نقش بر آینه می بست پری از آینه فکرش نمی رست

تصویرِ پری را بر آینه چنان با دقت می‌کشید که انگار واقعاً پری در آینه حضور داشت و نمی‌توانست از آن بگریزد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تصویرسازیِ رئالیستی (واقع‌گرایانه) نقاش.

ز رسمش نقش مانی گشته بی رنگ ز دستش پای در گل نقش ارژنگ

در برابرِ هنرِ او، نقاشی‌های مانی (نقاشِ افسانه‌ای) بی‌رنگ و رو به نظر می‌رسید و تصویرگری‌های ارژنگ در دستِ او حقیر بود.

نکته ادبی: اشاره به مانی و ارژنگ که در ادبیاتِ فارسی نمادِ والاترین سطحِ نقاشی هستند (تلمیح).

کجا سروی سمن عارض بدیدی ز سر تا پای شکلش بر کشیدی

هر گاه سروی (قدی بلند) یا چهره‌ای مانند گل می‌دید، تمامِ جزئیاتِ آن را با دقت تصویر می‌کرد.

نکته ادبی: سمن عارض استعاره از چهره‌ای سفید و خوشبو همچون گلِ یاسمن.

همه اشکال بت رویان عالم به صورت داشت همچون نقش خانم

تمامِ صورت‌های زیبایِ عالم را همانندِ تصویرگری‌های استادانه، در حافظه و هنرِ خود داشت.

نکته ادبی: اشاره به مهارتِ نقاش در ثبتِ زیبایی‌ها.

ملک جمشید چون از کار درماند شبی او را به خلوت پیش خود خواند

پادشاه چون از درمانِ حالِ پسر ناتوان شد، شبی او را به خلوت دعوت کرد.

نکته ادبی: ملک جمشید نامی برای پادشاه در داستان است.

نشاندش پیش و از وی هر زمانی همی جست از پری رویان نشانی

او را مقابل خود نشاند و دائم درباره نشانه‌های زنان زیبا از او پرس‌وجو می‌کرد.

نکته ادبی: پری‌رویان اشاره به زیبارویان است.

کز آن خوبان که دیدی یا شنیدی کدامین را به خوبی برگزیدی؟

پرسید: از میانِ تمامِ خوبانی که دیده‌ای یا شنیده‌ای، کدام یک را زیباتر می‌دانی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری و پرسش برای راهنمایی.

کدامین مه به چشمت خوش برآمد کدام آب حیایتت خوشتر آمد؟

کدام ماه (زیبارو) در نظرت جذاب‌تر آمد و کدام‌یک از آنان را لایق‌تر می‌دانی؟

نکته ادبی: آبِ حیات استعاره از معشوق و منبعِ زندگی‌بخش است.

به پاسخ دادنش نقاش برخاست سخن در صورت رنگین بیاراست

نقاش برای پاسخ دادن برخاست و سخنِ خود را با زیباییِ تمام آراست.

نکته ادبی: سخن به صورت رنگین بیاراست کنایه از شیوا و دلپذیر سخن گفتن است.

که: «شاها حسن خوبان بی کنار است در و دیوار عالم پر نگار است

گفت: پادشاها، زیباییِ خوبان بی‌حد و مرز است و دنیا پر از تصاویرِ زیباست.

نکته ادبی: اشاره به کثرتِ زیبایی‌های جهان.

ولی در هر یکی رنگی و بویی است کمال حسن هر شاهد به رویی است

اما هر کدام رنگ و بویِ خاصِ خود را دارند و زیباییِ کاملِ هر کسی در چهره‌اش نمایان است.

نکته ادبی: شاهد در اینجا به معنای معشوقِ زیباروست.

رطب را لذت شکر اگر نیست در آن ذوقیست کان هم در شکر نیست

اگر رطب (خرمای تازه) شیرینیِ شکر را ندارد، اما لذتی دارد که در شکر یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیل برای بیانِ اینکه هر زیبایی حال و هوای خاص خود را دارد.

ازین خوبان که من دیدم به هر بوم ندیدم مثل دخت قیصر روم

از میانِ تمامِ خوبانی که در هر سرزمین دیده‌ام، کسی را به زیباییِ دخترِ قیصرِ روم نیافتم.

نکته ادبی: معرفیِ معشوقِ اصلیِ داستان.

مه از شرم رخ او در نقاب است میان ماه رویان آفتاب است

ماه از شرمِ چهره‌ی او پنهان می‌شود و او در میانِ زیبارویان، مانندِ خورشید می‌درخشد.

نکته ادبی: مبالغه در زیبایی که نمادهای طبیعت (ماه و خورشید) را در برابر او حقیر می‌سازد.

تو گویی طینش از آب و گل نیست ز سر تا پا به غیر از جان و دل نیست

گویی وجودِ او از آب و گل (ماده) ساخته نشده و سراپا جان و دل است.

نکته ادبی: کنایه از لطافت و روحانی بودنِ زیبایی او.

به میدانست با مه در محاذات به اسب و زخ شهان را می کند مات

در میدانِ بازی با ماه (یا حریف) همتراز است و با اسب و شطرنج، بزرگان را شکست می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به مهارتِ زن در بازی‌های آن زمان.

به حسن و خوبیش حسن ملک نیست چنان مه در کبودی فلک نیست

زیباییِ او با هیچ‌کس قابل مقایسه نیست و چنان ماهی در آسمان وجود ندارد.

نکته ادبی: استعاره از بی‌همتاییِ معشوق.

ز مویش رومیان ز نار بستند ز مهر رویش آتش می پرستند

رومیان به خاطرِ موهای او زُنّار بسته‌اند (مسیحی/آتش‌پرست شده‌اند) و از عشقِ چهره‌اش، آتش می‌پرستند.

نکته ادبی: اشاره به کفر و ایمان و تأثیرِ خیره‌کننده زیباییِ او.

نه او کس برون پرده دیده نه اندر پرده آوازش شنیده

هیچ‌کس او را بیرون از پرده (حجاب) ندیده و صدایش را نشنیده است.

نکته ادبی: تأکید بر پاکدامنی و پوشیدگیِ او.

که یارد نام شوهر پیش او گفت؟ که زیر طاق گردون نیستش جفت

چه کسی جرأت دارد نامِ شوهر را نزد او بگوید؟ چرا که همتایی برای او در زیرِ این آسمان وجود ندارد.

نکته ادبی: طاقِ گردون استعاره از آسمان است.

ازین خور طلعتی ناهید رامش از این مه پیکری، خورشید نامش

از آن چهره‌ی خورشیدگونه، ناهید (زهره) لذت می‌برد و از آن ماه، خورشید نام گرفته است.

نکته ادبی: استعاره‌های نجومی برای بیانِ اوجِ زیبایی.

چو گیرد جام می در دست خورشید ببوسد خاک ره چون جرعه ناهید

وقتی خورشید (معشوق) جامِ شراب به دست می‌گیرد، ناهید (سیاره زهره) خاکِ راهش را می‌بوسد.

نکته ادبی: مبالغه و تشبیهاتِ اغراق‌آمیزِ شاعرانه.

سفر می کردم اندر هر دیاری ز چین افتاد بر رومم گذاری

من در هر دیاری سفر می‌کردم و از چین به روم گذری داشتم.

نکته ادبی: شروعِ روایتِ سفرِ نقاش.

در آن اقلیم بازاری نهادم سر بار بدخش و چین گشادم

در آن سرزمین بازاری به پا کردم و کالاهای نفیسِ خود را عرضه نمودم.

نکته ادبی: بار بدخش و چین کنایه از کالاهای گران‌بها و جواهرات است.

ز هر سو مشتری بر من بجوشید چنان کاوازه ام خورشید بشنید

از هر سو مشتریان به سمتِ من هجوم آوردند، چنان‌که آوازه‌ی کارِ من به گوشِ خورشید هم رسید.

نکته ادبی: مبالغه در شهرتِ کالا و هنرِ نقاش.

فرستاد و ز من دیبای چین خواست چو لعل خود بدخشانی نگین خواست

او (معشوق) فرستاد و دیبای چینی و لعلِ بدخشانیِ مرا طلب کرد.

نکته ادبی: اشاره به ارتباطِ غیرمستقیمِ معشوق با نقاش.

متاعی چند با خود برگرفتم به سوی منزل آن ماه رفتم

متاعی چند برداشتم و به سوی منزلِ آن ماه (معشوق) رفتم.

نکته ادبی: ماه استعاره از معشوق.

دری همچون جبین خوش بوستانی به هر جانب یکی حاجب ستاده

دری دیدم همچون پیشانیِ یک بوستانِ خوشبو، و در هر سو نگهبانی ایستاده بود.

نکته ادبی: حاجب به معنای نگهبان و دربازکن است.

مرا بردند در خوش بوستانی در او قصری به شکل گلستانی

مرا به قصری بردند که همچون گلستان بود.

نکته ادبی: تشبیه قصر به گلستان برای نشان دادنِ زیباییِ مکان.

ز برج آسمان تابنده ماهی چو انجم گردش از خوبان سیپاهی

ماهی درخشنده از برجِ آسمان پیدا شد که سپاهی از خوبان او را همراهی می‌کردند.

نکته ادبی: انجم (ستارگان) اشاره به همراهانِ معشوق است.

چو چشم من بدان مه منظر افتاد دل مسکین ز دست من در افتاد

همین که چشمم به چهره‌ی آن ماه افتاد، دلم از دستم رفت (عاشق شدم).

نکته ادبی: کنایه از دلباختگیِ ناگهانی.

همان دم خواست افتادن دل از پای به حیلت خویشتن را داشتم بر جای

همان لحظه دلم می‌خواست از شدتِ عشق از پا بیفتد، اما با حیلت خود را کنترل کردم.

نکته ادبی: توصیفِ فشارِ درونیِ عشق.

کلید قفل یاقوتی ز در ساخت دل تنگم بدان یاقوت بنواخت

کلیدِ قفلِ یاقوتی را از در گشود و دلِ تنگِ مرا با آن زیبایی نواخت.

نکته ادبی: استعاره از گشودنِ در یا دیدارِ معشوق.

ز منظر ناگهان در من نظر کرد دل و جان مرا زیر و گذر کرد

از منظره ناگهان به من نگاه کرد و وجودم را زیر و رو کرد.

نکته ادبی: تأثیرِ نگاهِ معشوق بر عاشق.

متاع خویشتن پیشش نهادم دل و دین هردو در شکرانه دادم

کالاهایم را پیش او گذاشتم و دل و دینم را به شکرانه‌ی دیدارش تقدیم کردم.

نکته ادبی: دل و دین دادن کنایه از تسلیمِ کاملِ عاشق است.

نگینی چند از آن لب قرض کردم به پیشش این نگین ها عرض کردم

از لبِ او نگینی قرض گرفتم و در عوض آن نگین‌ها را به او نشان دادم.

نکته ادبی: اشاره به زیباییِ لبِ معشوق.

ز زلفش نافه های چین گشادم به دامن بردم و پیشش نهادم

از عطرِ زلفش نافه (خوشبویی) باز شد، آن را به دامن گرفتم و پیشش نهادم.

نکته ادبی: نافه چین استعاره از عطرِ مویِ معشوق است.

پسندید آن گوهرها را سراسر به نرمی گفت: «ای پاکیزه گوهر

او تمامِ آن گوهرها را پسندید و با نرمی گفت: ای گوهرِ پاکیزه (هنرمند).

نکته ادبی: گوهرِ پاکیزه خطابِ معشوق به هنرمند است.

ندارد این گوهرهای تو مانند بهایش چیست؟» گفتم: «ای خداوند

پادشاه پرسید: «این گوهرهای تو (اشاره به تصویرِ معشوق) مانند و نظیری ندارد، قیمت این کار چیست؟»

نکته ادبی: گوهر در اینجا استعاره از زیبایی و تصویرِ معشوق است.

قماش من نه حد خدمت تست بهای آن قبول حضرت تست

هنرمند پاسخ داد: «کالای من در حد و اندازه‌ی خدمت به شما نیست؛ تنها بهای آن، قبول کردنِ آن توسط شماست.»

نکته ادبی: قماش در لغت به معنای پارچه و کنایه از متاع و هنرِ هنرمند است.

به خون مشک چون رخسار شویم؟ ز تو چون خون بهای لعل جویم؟

نقاش می‌گوید: «آیا من می‌توانم رخسارِ زیبای او را که چون مشک و لعل است با خون بشویم؟ چگونه می‌توانم از شما برای چنین گوهری تقاضای خون‌بها کنم؟»

نکته ادبی: مشک و لعل کنایه از زیبایی و رنگِ رخسار و لبِ معشوق است.

بهای لعل باید کرد ارزان چو باشد مشتری خورشید تابان»

پادشاه پاسخ می‌دهد: «وقتی مشتری چنین اثری، پادشاهی همچون خورشید تابان باشد، قیمت آن باید بسیار ارزان و ناچیز شمرده شود.»

نکته ادبی: خورشید تابان استعاره از پادشاه است که به دلیل عظمت و شکوه، مقامِ خورشید را دارد.

بدانم یک سخن چندان عطا داد که لعل و مشک صد خونبها داد

پادشاه در برابرِ یک سخنِ هنرمند، چنان پاداش و عطایی بخشید که ارزش آن صد برابرِ بهای لعل و مشکِ تصویر بود.

نکته ادبی: عطا به معنای بخشش و هدیه است.

کنون من صورتش با خویش دارم اگر فرمان دهی پیش تو آرم

هنرمند گفت: «اکنون تصویرِ او را همراه خود دارم، اگر فرمان دهید آن را پیشِ شما بیاورم.»

نکته ادبی: صورت در اینجا به معنای نقاشی و چهره‌نگاری است.

بدان صورت درونش میل فرمود بشد مهراب و پیش آورد و بگشود

پادشاه که در دلِ خود میلِ شدیدی به دیدنِ آن صورت داشت، به نقاش اجازه داد؛ او نیز آمد و تصویر را پیش روی شاه گشود.

نکته ادبی: مهراب در اینجا به معنای کسی است که تصویر را آورده و به شاه نشان داده است.

ملک جمشید نقش یار خود یافت نگارین صورت دلدار خود یافت

پادشاه (جمشید) تصویرِ یارِ خویش را در نقاشی دید و چهره‌ی دلبری را که رباینده‌ی دلش بود، تماشا کرد.

نکته ادبی: ملک جمشید نامی استعاری برای پادشاه که شکوه و بزرگی او را می‌رساند.

نظر چون بر جمال صورت انداخت همان دم صورت نادیده بشناخت

وقتی نگاهش به زیباییِ آن صورت افتاد، در همان لحظه، تصویری را که پیش‌تر ندیده بود، شناخت.

نکته ادبی: صورتِ نادیده اشاره به مهارتِ هنرمند در ترسیمِ دقیقِ چهره‌ی معشوق است.

روان در پای آن صورتگر افتاد بسی بر دست و پایش بوسه ها داد

پادشاه با حالی دگرگون به پایِ نقاش افتاد و بارها دست و پای او را بوسید.

نکته ادبی: افتادن در پایِ کسی کنایه از تواضعِ شدید و شکرگزاریِ عمیق است.

کزین سان صورت زیبا که آراست؟ چنان کاری خود از دست که برخاست؟

شاه پرسید: «چه کسی چنین صورتِ زیبایی را آراسته است؟ این کار از دستِ چه کسی برآمده است؟»

نکته ادبی: صورتگری در اینجا به معنایِ نقاشی و آفرینشِ تصویر است.

تو خضر چشمه حیوان مایی چراغ کلبه احزان مایی

شاه به نقاش گفت: «تو برای ما همچون خضر در چشمه‌ی حیات هستی (جان‌بخش) و چراغِ خانه‌ی غم‌زده‌ی ما.»

نکته ادبی: خضر تلمیح به داستانِ حضرت خضر و چشمه‌ی حیات (آبِ زندگانی) است که به معنای حیات‌بخشی است.

فراوان گوهر و پیرایه دادش ز هر چیزی بسی سرمایه دادش

پادشاهِ به نقاش، گوهرها و زیورآلات بسیاری بخشید و از هر نوع ثروتی به او عطا کرد.

نکته ادبی: پیرایه به معنای زیور و زینت‌آلات است.

چو افسر گوهرش بر فرق کردند سرا پایش به گوهر غرق کردند

وقتی تاجِ گوهری بر سرِ نقاش نهادند، او را از سر تا پا غرق در جواهرات کردند.

نکته ادبی: غرق در گوهر شدن، مبالغه‌ای است برای نشان دادنِ کثرتِ ثروتِ بخشیده‌شده.

نهاد آن صورت دلبند در پیش به زاری این غزل می خواند با خویش:

پادشاه، آن صورتِ دلبند را پیشِ روی خود نهاد و با زاری و سوز، این غزل را با خود زمزمه می‌کرد.

نکته ادبی: دلبند به معنای محبوب و کسی که دل را دربند می‌کشد.