جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۱۷ - غزل

سلمان ساوجی
گفتم خیال وصلت گفتا به خواب بینی گفتم مثال رویت گفتا در آب بینی
گفتم به خواب دیدن زلفت چگونه باشد؟ گفتا که خویشتن را در پیچ و تاب بینی
گفتم که روی و مویت بنمای تا ببینم گفتا که در دل شب چون آفتاب بینی
خروشش چون پرستاران شنیدند یکایک سر به سر پیشش دویدند
که شاها چیست حالت ناله از چیست؟ جهان محکوم تست این نالش از کیست؟
چه کم داری که هیچت کم مبادا چه غم داری که هیچت غم مبادا
به دل گفت این همی باید نهفتن خیالست این نشاید باز گفتن
من این حال دل خود با که گویم دوای درد پنهان از که جویم
چه گویم من که سودای که دارم خیال سرو بالای که دارم
دهانی را کزو قطعا نشان نیست، میانی را که هیچش در میان نیست،
ندیده من بدو چون دل نهادم؟ چرا دل را به هیچ از دست دادم؟
پدر گر صورت حالم بداند مرا بی هیچ شک دیوانه خواند
همان بهتر که راز دل بپوشم شکیبائی کنم، در صبر کوشم
سرشک خود چو آب جو خرابم یقین دانم که خواهد بردن آبم
همی گفتند و او خاموش می بود به پاسخ قفل درج لعل نگشود
یکی می گفت: این سودای یارست دگر می گفت این رنج خمارست
ز نو بزم صبوحی ساز دادند حریفان را به بزم آواز دادند
نوای ارغنونی بر کشیدند شراب ارغوانی در کشیدند
صبا برخاست گرد باغ گردید ز گلرویان بستان هر که را دید
یکایک را درین مجلس دلالت همی کرد از پی رفع ملالت
نخست آمد گل صد برگ در پیش زر آورد و می گوینده با خویش
زر افشان کرد و از می مجلس آراست به صد رو از شهنشه عذرها خواست
به زیر لب دعایش گفت صد راه رخ اندر پاش می مالید کای شاه
ز دلتنگی دمی خود را برون آر به می خوردن نشاطی در درون آر
من از غم داشتم در دل بسی خون ز دل کردم به جام باده بیرون
شما را زندگانی جاودان باد که ما خواهیم رفتن زود بر باد
در آمد بلبل صاحب فصاحت که بادا خسروا فرخ صباحت
دمی با دوستان خوش باش و خندان که دنیا را بقایی نیست چندان
تو این صورت که بینی بسته بر هم چو گل از هم فرو ریزد به یک دم
درآمد لاله ناگه با پیاله تو گفتی از زمین بر رست لاله
که شاها لاله دردی کش آورد مئینی و آنگه نه ز آن می کان توان خورد
از آن می ساقیان را گرچه ننگست که نیمی صاف و نیمی تیره رنگست
نشاید ریخت می گر درد باشد که دردی نیز هم در خورد باشد
فرود آورد سر غمگین بنفشه که کمتر کس شها مسکین بنفشه
چو گل بهر نثار ار زر ندارم همینم بس که درد سر ندارم
در آمد نرگس سرمست مخمور که باد از حضرتت چشم بدان دور
من مخمور دارم یک دو ساغر فدایت کردم اینک دیده بر سر
درآمد سرو دست افشان و آزاد که شاها جاودان سر سبزیت باد
چرا بهر جهان دل رنجه داری دلی نازک همچون غنچه داری؟
بیا از کار من گیر اعتباری که آزادم ز هر کاری و باری
نیاید هیچ کس اندر بر من نمی بیند برهنه کس تن من
تهی دست و مقل الحال باشم ولیکن مستقیم احوال باشم
درخت میوه را بین کان همه بار کشد از بهر روزی آخر کار
برش غیری خورد بادش برد برگ بماند در میان عریان و بی برگ
زبان کرد از ثنای شاه سوسن به فصلی خوش چو فصل گل مزین
که من آزاد کرد پادشاهم چو سنبل از غلامان سپاهم
به آزادیت شاها صد زبانم غلام همت آزادگانم
چو گل می بینمت امشب پریشان ز ما چون غنچه در هم چیده دامان
هوس گر تخت و تاج و شهرداری چو گل هم تا جور هم شهریاری
به هر کنجی گرت صد گونه گنج است به هر گنجی از آن صد گونه رنج است
چه برد از گنج افریدون و هوشنج؟ که دایم باد ویران خانه گنج
بسی سوسن ملک را داشت رنجه زبانش در دهن بگرفت غنچه
تو ای سوسن ز سر تا پا زبانی حدیث کار و بار دل چه دانی؟
تو از نو رستگانی آب و گل را من از پیوستگانم جان و دل را
نه من صاحب دلم کار دل است این تو دم درکش که نه کار گل است این
ملک می کرد چون گل پیرهن چاک سخن در زیر لب می گفت حاشاک
گهی با سرو رعنا رقص می کرد گهی بر یاد نرگس باده می خورد
که این چون چشم مست یار او بود که آن چون قامت دلدار او بود
چو از چوگان زلف او شدی مست به جعد سنبل چین در زدی دست
چو با اندیشه لعلش فتادی لب نوشین ساغر بوسه دادی
چو گشتی باغ و گلشن بر دلش تنگ شدی در دامن صحرا زدی چنگ
دمی چون شمع پیش باد می مرد که باد از کوی او بویی همی برد
کنیزی داشت شکر نام جمشید که بود از صوت او در پرده ناهید
لب شکر چو گشتی هم لب عود بر آوردی به سوز از حاضران دود
چو نی بستی کمر در مجلس شاه به شیرینی زدی بر نیشکر راه
در آن مجلس نوائی آنچنان ساخت که بلبل نعره زد گل خرقه انداخت
ملک زاده سرشک از دیده می راند روان چون آب بیتی چند می خواند
نوائی کرد شیرین شکر آغاز ز قول شاه می داد این غزل ساز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه در دو بخش مجزا تدوین شده است؛ بخش نخست دربردارنده گفت‌وگویی است که در آن معشوق با زبانی استعاری و طعنه‌آمیز، دستیابی به وصال و دیدار جمال خود را امری ناممکن و نایافتنی برمی‌شمارد و مخاطب را به ناکامی در طلب دعوت می‌کند.

بخش دوم روایتی تمثیلی است از اندوهِ پنهانِ پادشاهی که به سبب عشقی ناشناخته و پرسوز، در انزوا و سکوت فرو رفته است. در این میان، عناصر طبیعت و گل‌ها به سانِ مشاورانی حکیم، یکی پس از دیگری بر او وارد می‌شوند و هر یک از منظرِ نمادین و ویژه‌ی خود، درسی از ناپایداری دنیا و لزومِ رهایی از قیدوبندهای مادی برای زیستن در لحظه را به او گوشزد می‌کنند.

معنای روان

گفتم خیال وصلت گفتا به خواب بینی گفتم مثال رویت گفتا در آب بینی

پرسیدم که خیالِ وصل تو را چگونه می‌توان به دست آورد؟ گفت: تنها در خواب می‌توانی آن را ببینی. گفتم: مثال و نشانی از چهره‌ات را کجا ببینم؟ گفت: تنها بازتاب آن را در آب می‌توانی مشاهده کنی.

نکته ادبی: ایهام در 'آب' که هم به معنای انعکاس تصویر است و هم کنایه از بی‌بنیادی و ناپایداری وعده معشوق.

گفتم به خواب دیدن زلفت چگونه باشد؟ گفتا که خویشتن را در پیچ و تاب بینی

گفتم: در خواب دیدنِ زلفِ تو چگونه ممکن است؟ گفت: تنها زمانی مرا در خواب می‌بینی که خودت در پیچ و تابِ غم و پریشانی گرفتار باشی.

نکته ادبی: پیچ و تاب زلف در شعر کلاسیک همواره نماد پریشانی عاشق و سختی راه عشق است.

گفتم که روی و مویت بنمای تا ببینم گفتا که در دل شب چون آفتاب بینی

گفتم: چهره و موی خود را نشانم ده تا ببینم. گفت: مرا تنها در دلِ تاریکیِ شب، مانند درخششِ آفتاب خواهی یافت.

نکته ادبی: تضاد میان 'دل شب' و 'آفتاب' برای نشان دادن زیبایی خیره‌کننده و دست‌نیافتنی معشوق است.

خروشش چون پرستاران شنیدند یکایک سر به سر پیشش دویدند

وقتی اطرافیان و پرستاران، صدای ناله و زاریِ شاه را شنیدند، همگی شتابان به سوی او دویدند.

نکته ادبی: پرستاران در اینجا به معنای خدمتکاران و محافظان نزدیک به پادشاه است.

که شاها چیست حالت ناله از چیست؟ جهان محکوم تست این نالش از کیست؟

پرسیدند: ای پادشاه، چه حالتی است؟ ناله‌ات از چیست؟ کل جهان فرمانبردار توست، پس این ناله و فغان از که برآمده است؟

نکته ادبی: محکوم در اینجا به معنای مطیع و فرمانبردار است.

چه کم داری که هیچت کم مبادا چه غم داری که هیچت غم مبادا

چه چیزی کم داری که آرزو کنیم هیچ‌گاه دچار کمبود نشوی؟ چه غمی داری که آرزو کنیم هیچ‌گاه غمگین نباشی؟

نکته ادبی: تکرار واژه 'هیچت کم مبادا' برای تاکید بر اقتدار و ثروت شاه است.

به دل گفت این همی باید نهفتن خیالست این نشاید باز گفتن

شاه در دل با خود گفت که این راز را باید پنهان نگه داشت؛ این عشقی که در سر دارم، تنها یک خیال است و شایسته نیست که آن را بر زبان بیاورم.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق شدید و جنون‌آمیز است که فرد را از عقل دور می‌کند.

من این حال دل خود با که گویم دوای درد پنهان از که جویم

من این حالِ درونی و غم دل خویش را با چه کسی بگویم؟ درمانِ این دردِ پنهان را از چه کسی طلب کنم؟

نکته ادبی: استفاده از واژه 'درد پنهان' نشان‌دهنده شرم یا ترس شاه از فاش شدن عشقش است.

چه گویم من که سودای که دارم خیال سرو بالای که دارم

چه بگویم وقتی که درگیرِ عشقِ چه کسی هستم؟ و در آرزویِ قامتِ بلندِ چه کسی (سرو) هستم؟

نکته ادبی: سرو نماد قامت بلند و موزون معشوق در ادبیات فارسی است.

دهانی را کزو قطعا نشان نیست، میانی را که هیچش در میان نیست،

عاشقِ دهانی شده‌ام که اصلاً نشانی از آن نیست (بسیار کوچک است) و میانِ باریکی که گویی اصلاً کمری ندارد.

نکته ادبی: مبالغه در توصیف ظرافت اندام معشوق که به وهم نزدیک شده است.

ندیده من بدو چون دل نهادم؟ چرا دل را به هیچ از دست دادم؟

چرا بدون آنکه او را دیده باشم، به او دل باختم؟ چرا دل خود را به هیچ و پوچ از دست دادم؟

نکته ادبی: نکته غنایی: عشق پیش از دیدن، از نشانه‌های عشق‌های آرمانی و افلاطونی در ادبیات کهن است.

پدر گر صورت حالم بداند مرا بی هیچ شک دیوانه خواند

اگر پدرم از این حال و روزِ من باخبر شود، بی‌شک مرا دیوانه خواهد خواند.

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان مقام پادشاهی و عقلانیتِ مورد انتظار از یک حاکم با جنونِ ناشی از عشق.

همان بهتر که راز دل بپوشم شکیبائی کنم، در صبر کوشم

همین بهتر که رازِ دل را پنهان کنم؛ شکیبایی پیشه کنم و در راه صبر بکوشم.

نکته ادبی: تضاد میان عشقِ بی‌قرار و توصیه به صبر که از اصول اخلاقی مرسوم است.

سرشک خود چو آب جو خرابم یقین دانم که خواهد بردن آبم

اشک‌هایم مانند آبِ جوی روان است و مرا در هم می‌شکند؛ یقین دارم که این گریه، آبرو و اعتبارم را بر باد خواهد داد.

نکته ادبی: ایهام در 'آبم'؛ هم به معنای از بین بردن (خراب کردن) و هم به معنای بردنِ آبرو.

همی گفتند و او خاموش می بود به پاسخ قفل درج لعل نگشود

همچنان اطرافیان می‌پرسیدند و او خاموش بود؛ همچون قفلی که بر درِ گنجینه‌ای از لعل (دهانش) زده باشند، لب به سخن نگشود.

نکته ادبی: استعاره لعل برای لبِ بسته و خاموش شاه.

یکی می گفت: این سودای یارست دگر می گفت این رنج خمارست

یکی می‌گفت این جنونِ عشقِ یار است، دیگری می‌گفت این رنج و خماریِ مستی است.

نکته ادبی: سودا و خمار هر دو علائمی هستند که اطرافیان برای توجیه حالِ شاه به کار می‌برند.

ز نو بزم صبوحی ساز دادند حریفان را به بزم آواز دادند

دوباره بزمِ شرابِ صبحگاهی برپا کردند و آواز دادند تا دوستان و حریفان در بزم حاضر شوند.

نکته ادبی: صبوحی به معنای باده صبحگاهی است که در سنت عرفانی و بزم‌های کهن جایگاه خاص دارد.

نوای ارغنونی بر کشیدند شراب ارغوانی در کشیدند

نغمه‌های ارغنون (سازی قدیمی) را نواختند و شراب ارغوانی رنگ نوشیدند.

نکته ادبی: تلمیح به سازهای بزم‌های قدیم و رنگِ سرخ شراب که نشان‌دهنده شادخواری است.

صبا برخاست گرد باغ گردید ز گلرویان بستان هر که را دید

باد صبا وزید و در باغ گشت و هر گل‌رویی را که در باغ دید، با خود همراه کرد.

نکته ادبی: باد صبا در ادبیات کهن پیکِ عاشقان و عاملِ بیداریِ طبیعت است.

یکایک را درین مجلس دلالت همی کرد از پی رفع ملالت

باد صبا تک‌تک آن‌ها را برای حضور در این مجلس دعوت کرد تا شاید اندوهِ شاه برطرف شود.

نکته ادبی: ملالت به معنای دلتنگی و افسردگی شدید است.

نخست آمد گل صد برگ در پیش زر آورد و می گوینده با خویش

نخست گلِ صدبرگ پیش آمد؛ با خود زر (هدیه) آورد و با زبانِ حال، سخن‌ها گفت.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی (تشخیص) به گل صدبرگ به عنوانِ موجودی سخنور.

زر افشان کرد و از می مجلس آراست به صد رو از شهنشه عذرها خواست

زر افشانی کرد و با شراب، مجلس را آراست و با صد تملق و تواضع، از شاه عذرخواهی کرد.

نکته ادبی: عذر خواستن گل از شاه نشان‌دهنده ادبِ مقامِ گل در برابر پادشاه است.

به زیر لب دعایش گفت صد راه رخ اندر پاش می مالید کای شاه

زیر لب صدها دعا برای شاه خواند و صورتش را بر پای شاه می‌مالید و می‌گفت ای شاه...

نکته ادبی: تعبیر 'رخ بر پا مالیدن' نهایت تذلل و خاکساری است.

ز دلتنگی دمی خود را برون آر به می خوردن نشاطی در درون آر

برای لحظه‌ای هم که شده، خود را از غم رها کن و با شراب خوردن، نشاط را به درونِ خود راه بده.

نکته ادبی: دعوت به عیش و نوش برای غلبه بر غم، درونمایه اصلی اشعار خیامی است.

من از غم داشتم در دل بسی خون ز دل کردم به جام باده بیرون

گل گفت: من نیز در دل، خونِ بسیار از غم داشتم، اما آن غم را با شراب از دل بیرون کردم.

نکته ادبی: شراب به عنوان داروی فراموشی غم معرفی شده است.

شما را زندگانی جاودان باد که ما خواهیم رفتن زود بر باد

شما جاودان باشید، چرا که ما به‌زودی از این دنیا می‌رویم و نیست می‌شویم.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری حیات گل‌ها در مقایسه با مقام پادشاهی.

در آمد بلبل صاحب فصاحت که بادا خسروا فرخ صباحت

سپس بلبلِ خوش‌سخن وارد شد و گفت: ای شاه، صبح‌گاهت فرخنده و خجسته باد.

نکته ادبی: بلبل نماد فصاحت و عاشقی در شعر فارسی است.

دمی با دوستان خوش باش و خندان که دنیا را بقایی نیست چندان

لحظه‌ای با دوستان خوش و خندان باش، چرا که این دنیا ماندگار نیست و بقایی ندارد.

نکته ادبی: توصیه به اغتنام وقت و خوش‌باشی.

تو این صورت که بینی بسته بر هم چو گل از هم فرو ریزد به یک دم

این دنیا را که این‌چنین منظم می‌بینی، همچون گل در یک چشم برهم‌زدن فرو می‌ریزد و از بین می‌رود.

نکته ادبی: تمثیل گل برای ناپایداری هستی.

درآمد لاله ناگه با پیاله تو گفتی از زمین بر رست لاله

لاله ناگهان با جامِ شراب وارد شد؛ گویی از زمین روییده بود.

نکته ادبی: جامِ لاله استعاره از شکلِ فنجان‌مانندِ گل لاله است.

که شاها لاله دردی کش آورد مئینی و آنگه نه ز آن می کان توان خورد

گفت ای شاه، لاله شرابِ دردِ کشیده (شرابِ صاف‌نشده) آورده است؛ شرابی که نوشیدنِ آن کارِ هر کسی نیست.

نکته ادبی: دردی‌کش اصطلاحی عرفانی است به معنای کسی که سختی‌ها و ناخالصی‌های دنیا را به جان می‌خرد.

از آن می ساقیان را گرچه ننگست که نیمی صاف و نیمی تیره رنگست

اگرچه برای ساقی‌ها ننگ است که شرابی نیمه صاف و نیمه تیره بدهند...

نکته ادبی: اشاره به تکلف و آدابِ شراب‌خواری که ساقی باید بهترین را پیشکش کند.

نشاید ریخت می گر درد باشد که دردی نیز هم در خورد باشد

اما اگر شراب، دردی (رسوب) داشته باشد، نوشیدنش هم به همان اندازه لذت‌بخش و شایسته است.

نکته ادبی: توجیه زیبایی‌شناسانه برای نقص‌ها (دردی).

فرود آورد سر غمگین بنفشه که کمتر کس شها مسکین بنفشه

بنفشه با سری غمگین و افتاده فرود آمد و گفت: ای شاه، بنفشه از همه مسکین‌تر و افتاده‌تر است.

نکته ادبی: افتادگیِ سرِ گلِ بنفشه نمادِ تواضع و فروتنی است.

چو گل بهر نثار ار زر ندارم همینم بس که درد سر ندارم

اگر مانند گل، زر و ثروتی برای نثار کردن ندارم، همین برایم کافی است که دردسر و گرفتاری ندارم.

نکته ادبی: تمجید از فقر و آزادی از تعلقات دنیوی.

در آمد نرگس سرمست مخمور که باد از حضرتت چشم بدان دور

نرگسِ مست و خواب‌آلود وارد شد و گفت: چشم بد از حضرتت دور باد.

نکته ادبی: نرگس به دلیل شکلِ چشم‌مانندش در شعر فارسی، به 'چشم مست' معروف است.

من مخمور دارم یک دو ساغر فدایت کردم اینک دیده بر سر

من اگرچه مخمور و خمارم، اما دو ساغر (چشم) دارم که فدای تو کردم، اینک چشم بر سرِ من است.

نکته ادبی: بازی با کلماتِ چشم و ساغر که صفاتِ نرگس هستند.

درآمد سرو دست افشان و آزاد که شاها جاودان سر سبزیت باد

سرو با دست‌افشانی و آزادگی وارد شد و گفت: ای شاه، همیشه سربلند و سبز بمانی.

نکته ادبی: سرو نماد آزادگی و قامت موزون است.

چرا بهر جهان دل رنجه داری دلی نازک همچون غنچه داری؟

چرا برای این دنیای فانی دلت را رنجه می‌کنی؟ تو که دلی نازک همچون غنچه داری.

نکته ادبی: تشبیه دلِ پادشاه به غنچه؛ لطیف و آسیب‌پذیر.

بیا از کار من گیر اعتباری که آزادم ز هر کاری و باری

بیا از وضعیتِ من عبرت بگیر؛ من از هر کار و باری آزاد هستم.

نکته ادبی: دعوت به آزادگی و وارستگی از تعلقات (رندی).

نیاید هیچ کس اندر بر من نمی بیند برهنه کس تن من

هیچ‌کس بر من تسلط ندارد و کسی تنِ عریان مرا (که لباسی از تعلقات ندارم) نمی‌بیند.

نکته ادبی: عریانی در اینجا نمادِ بی‌تعلق بودن است.

تهی دست و مقل الحال باشم ولیکن مستقیم احوال باشم

اگرچه دستم خالی است و ثروتی ندارم، اما به سبب همین آزادگی، احوالم مستقیم و استوار است.

نکته ادبی: تناقضِ 'تهی‌دست' بودن با 'مستقیم‌الاحوال' بودن؛ ثروت معنوی بر ثروت مادی مقدم است.

درخت میوه را بین کان همه بار کشد از بهر روزی آخر کار

به درختِ میوه نگاه کن که آن‌همه بار و میوه دارد؛ سرانجام برای روزی (میوه دادن)، آن‌همه فشار و سنگینی را تحمل می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل درخت میوه برای کسانی که ثروتمندند اما رنجِ حفظ آن را می‌کشند.

برش غیری خورد بادش برد برگ بماند در میان عریان و بی برگ

میوه‌اش را دیگران می‌خورند و باد برگ‌هایش را می‌برد؛ سرانجام عریان و بی‌برگ می‌ماند.

نکته ادبی: انتقاد از زندگیِ مصرف‌گرا و ثروتِ ناپایدار.

زبان کرد از ثنای شاه سوسن به فصلی خوش چو فصل گل مزین

سوسن به ستایشِ شاه پرداخت، با فصلی خوش و گفتاری آراسته، همچون فصلِ گل.

نکته ادبی: سوسن به دلیلِ زبان‌دراز بودنِ گلبرگ‌هایش، نماد فصاحت و سخنوری است.

که من آزاد کرد پادشاهم چو سنبل از غلامان سپاهم

گفت: شاه مرا آزاد کرده است؛ همچون سنبل که سربازان و غلامانِ من هستند.

نکته ادبی: توصیف جایگاه بلندِ سوسن در باغ.

به آزادیت شاها صد زبانم غلام همت آزادگانم

ای شاه، به خاطرِ این آزادگی که به من دادی، صد زبان دارم و غلامِ همتِ آزادگان هستم.

نکته ادبی: تکرار واژه 'آزاد' برای تاکید بر ارزشِ آزادی و آزادگی در عرفان ایرانی.

چو گل می بینمت امشب پریشان ز ما چون غنچه در هم چیده دامان

امشب تو را همچون گل، پریشان می‌بینم؛ همچون غنچه که دامنِ خود را جمع کرده است.

نکته ادبی: پریشانیِ شاه در اینجا به وضعیتِ غنچه‌ای تشبیه شده که باز نشده است.

هوس گر تخت و تاج و شهرداری چو گل هم تا جور هم شهریاری

اگر هوسِ تخت و تاج و پادشاهی داری، بدان که مانندِ گل، هم دورانِ جوانی داری و هم دورانِ پادشاهی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه قدرتِ دنیوی مانند شکوفایی گل، فصلی و کوتاه است.

به هر کنجی گرت صد گونه گنج است به هر گنجی از آن صد گونه رنج است

اگر در هر کنجِ دنیا صدگونه گنج داشته باشی، به همراهِ هر گنجی، صدگونه رنج نیز وجود دارد.

نکته ادبی: اشاره به رابطه مستقیمِ ثروت و دردسر در ادبیات پندآموز پارسی.

چه برد از گنج افریدون و هوشنج؟ که دایم باد ویران خانه گنج

از ثروت و گنج‌های پادشاهان اساطیری همچون فریدون و هوشنگ چه چیزی باقی ماند؟ خزانه و گنجینه همواره در معرض ویرانی و زوال است و پایدار نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به فریدون و هوشنگ، تلمیحی به شاهان باستانی ایران است که نماد شکوه و ناپایداری قدرت دنیوی هستند.

بسی سوسن ملک را داشت رنجه زبانش در دهن بگرفت غنچه

گلِ سوسن از غمِ پادشاه رنجیده بود و از شدتِ اندوه، زبانش همچون غنچه‌ای در دهان بسته و خاموش مانده بود.

نکته ادبی: آرایه تشخیص (شخصیت‌بخشی) به گل سوسن که گویا درک و احساس دارد.

تو ای سوسن ز سر تا پا زبانی حدیث کار و بار دل چه دانی؟

ای سوسن، اگرچه از سر تا پا مانند زبانِ گویا هستی، اما تو چه می‌دانی که حدیثِ عشق و دردِ دل چیست؟

نکته ادبی: تشبیه برگ‌های کشیده سوسن به زبان، که کنایه از ظاهرِ صرف بودنِ آن است.

تو از نو رستگانی آب و گل را من از پیوستگانم جان و دل را

تو که گلی، از آب و گِلِ صرف آفریده شدی و ناپایداری؛ اما منِ عاشق، پیوندِ عمیقی با جان و دل دارم.

نکته ادبی: تقابل میان عناصر پست طبیعت (آب و گل) و عناصر والای انسانی (جان و دل).

نه من صاحب دلم کار دل است این تو دم درکش که نه کار گل است این

من صاحب‌دلم و این ماجرا، کارِ دل است؛ تو دم فرو بند و ساکت باش که این درد، کارِ گل نیست.

نکته ادبی: صاحب‌دل اصطلاحی عرفانی و عاشقانه برای کسی است که بهره‌ای از عشق حقیقی دارد.

ملک می کرد چون گل پیرهن چاک سخن در زیر لب می گفت حاشاک

پادشاه در این حال مانند گلی که گلبرگ‌هایش می‌ریزد، گریبان چاک می‌کرد و زیر لب انکارِ عشقِ خود را می‌گفت.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به گل برای نشان دادنِ پریشانی و شکنندگیِ او.

گهی با سرو رعنا رقص می کرد گهی بر یاد نرگس باده می خورد

گاهی با قامتِ سروِ رعنا رقص می‌کرد و گاهی به یادِ چشمانِ نرگس‌مانندِ یار، شراب می‌نوشید.

نکته ادبی: سرو و نرگس نمادهای کلاسیک برای توصیف قد و چشم معشوق هستند.

که این چون چشم مست یار او بود که آن چون قامت دلدار او بود

زیرا آن نرگس، شبیه چشمِ مستِ یار او بود و این سرو، شبیه قامتِ دلدارش بود.

نکته ادبی: توضیحِ علتِ رفتارهای نمادینِ شاه؛ او همه چیز را در طبیعت به یادِ محبوب می‌بیند.

چو از چوگان زلف او شدی مست به جعد سنبل چین در زدی دست

چون از دیدنِ زلفِ تاب‌دارِ معشوق که مانند چوگان می‌ماند مست شد، به گیسویِ خوش‌بویِ سنبل‌مانندِ او دست برد.

نکته ادبی: چوگان استعاره از پیچشِ زلف است که عاشق را به بازی می‌گیرد.

چو با اندیشه لعلش فتادی لب نوشین ساغر بوسه دادی

و هرگاه در اندیشه و خیالِ لبِ سرخِ او فرو می‌رفت، لبِ نوشینِ خود را به جامِ شراب می‌سپرد.

نکته ادبی: لعل استعاره از لبِ سرخِ محبوب است.

چو گشتی باغ و گلشن بر دلش تنگ شدی در دامن صحرا زدی چنگ

زمانی که باغ و بوستان بر دلش تنگ می‌شد و دیگر تحمل نداشت، به دامنِ صحرا پناه می‌برد.

نکته ادبی: تنگ آمدنِ دل کنایه از بی‌تابی و بی‌قرار شدنِ عاشق است.

دمی چون شمع پیش باد می مرد که باد از کوی او بویی همی برد

مانند شمعی بود که در برابر بادِ کویِ یار می‌مرد، چرا که باد، عطرِ یار را با خود داشت.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به شمع که در برابر تجلی محبوب از بین می‌رود.

کنیزی داشت شکر نام جمشید که بود از صوت او در پرده ناهید

کنیزی داشت که نامش شکر بود و صدایِ خوشِ او به آوازِ ناهید در آسمان می‌ماند.

نکته ادبی: ناهید در اساطیر ایران و ادبیات، نوازنده و خواننده آسمانی است.

لب شکر چو گشتی هم لب عود بر آوردی به سوز از حاضران دود

وقتی لبِ شکر به خواندن باز می‌شد و مانندِ عود می‌نواخت، از سوزِ آوازش، آه از نهادِ حاضران برمی‌آمد.

نکته ادبی: دود از نهاد برآمدن کنایه از سوختنِ دل و آهِ عمیق کشیدن است.

چو نی بستی کمر در مجلس شاه به شیرینی زدی بر نیشکر راه

همچون نی در مجلسِ شاه، کمرِ همت به خدمت بست و با شیرینیِ نوایش بر نیشکرِ خوش‌طعم پیشی گرفت.

نکته ادبی: ایهام در کلمه شکر (هم نام کنیز و هم ماده شیرین).

در آن مجلس نوائی آنچنان ساخت که بلبل نعره زد گل خرقه انداخت

در آن مجلس چنان نوایی ساخت که بلبل از حسادت فریاد زد و گل از شدتِ زیباییِ صدا، لباسِ خود را درید.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در تأثیرِ موسیقی بر طبیعت.

ملک زاده سرشک از دیده می راند روان چون آب بیتی چند می خواند

شاه‌زاده در حالی که اشک از چشمانش جاری بود، با روانیِ آب، بیت‌هایی را زمزمه می‌کرد.

نکته ادبی: روان چون آب کنایه از سادگی و لطافتِ کلام است.

نوائی کرد شیرین شکر آغاز ز قول شاه می داد این غزل ساز

شیرین‌شکر، شروع به خواندنِ نوایی کرد و بر اساسِ سخنِ پادشاه، این غزل را می‌ساخت.

نکته ادبی: قول در اینجا به معنایِ شعر و نغمه‌ای است که خواننده آن را اجرا می‌کند.