جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۱۵ - آغاز داستان جمشید و خورشید

سلمان ساوجی
خبر دادند دانایان پیشین که وقتی پادشاهی بود در چین
زمانه تابع حکم روانش سلاطین خاک بوس آستانش
رسوم داد و دین بنیاد کرده به داد و دین جهان آباد کرده
به عهدش کس نبودی در همه چین جگر خونین بجز آهوی مشکین
چنان کبک از عقاب آسوده خفتی که باز انگشت بر دندان گرفتی
سپاهش کوه و هامون بر نمی تافت عطایش گاو گردون بر نمی تافت
به چین خواندندی او را شاه غفغور ولی در اصل نامش بود شاپور
ز فرزند، آن شهنشه یک پسر داشت که از جان عزیزش دوست تر داشت
همایون کوکبی خورشید جامش فریدون موکبی جمشید نامش
جهان را تازه و نو شهریاری ز جمشید و فریدون یادگاری
چو با تیغ و سنان بودی خطابش که تابش داشتی غیر از رکابش؟
به روز رزم ره بر چرخ می بست چو تیر از دست او مریخ می جست
اگر با وی شدی گردون به میدان ربودی گوی گردون را به چوگان
چو کلکش بر حریر آغاز تحریر نهادی، پای دل کردی به زنجیر
به دانه مرغ دلها صید می کرد به دام عنبرینش قید می کرد
ز صبح و شام پود و تار می بافت به چالاکی شب اندر روز می تافت
چو کان و ابر کار او سخا بود ز سر تا پا همه حلم و حیا بود
عذار او خطی بر گل کشیده حدیثش پرده شکر دریده
چو ابری ابروانش بر گلستان کشیده سایبان ها بهر مستان
نبودی روز و شب جز با هنرمند نجوید پر هنر الا هنرمند
همه کس را هنر در کار باشد نخست آنکس که او سردار باشد
نبودی جز نشاط و عیش کارش بجز می خوردن و میل شکارش
ملک فرمود تا یک شب به باغی که بر هر خار بود از گل چراغی
هزاران بلبل اندر باغ و هر یک گرفته راه عنقا و چکاوک
به صد دستان نواها بر کشیده گل و سوسن گریبانها دریده
به پای سرو سنبل در فتاده بنفشه پیش سوسن سر نهاده
ز مستی چشم نرگس رفته در خواب گرفته عارض گل ها ز می تاب
هر آن سازی که دل می خواست کردند ز می شاهانه بزمی راست کردند
یکایک را بجای خود نشاندند ندیمان و حریفان را بخواندند
نواهای نی و دف برکشیدند ز هر سو مطربان صف بر کشیدند
مغنی چون نوای عود دادی نوای زهره از قانون فتادی
ظریفان در لطافتهای شیرین ندیمان در حکایتهای رنگین
ز مستی سرو قدان در شمایل به دعوی ماهرویان در مقابل
دماغ حاضران از بوی آن خوش لب شکر لبان را جان بر آتش
عقاب خوش عنان در عین جولان کمیت گرم رو گردان به میدان
نسیم از بوی می افتان و خیزان قدح بر لعل و مروارید ریزان
به جای جرعه جان می ریخت ساقی می و جان هر دو می آمیخت ساقی
خروش الصبوح از خاکیان خاست ز رنگین جرعه هر جا بوی جان خاست
وز آن سو ازغنون بلبل آواز ز یک سو در عمل شاهد فتن باز
پرستاران خاص شاه بودند به خوبی هر یکی چون ماه بودند
ز پرها راست کرده قرصه شید عنادل در هوای صوت ناهید
چو در برج چهارم منزل ماه میان چار بالش مسکن شاه
نبود از کامرانی هیچ باقی همه شب بود نوشانوش ساقی
ز خواب خوش گران شد افسر شاه چو خم شد بر کف شب ساغر ماه
همی کردند خود را یک به یک گم حریفان چون به وقت صبح انجم
ز پیش شاه باقی را براندند ز نزدیکان غلامی چند ماندند
ملک در خواب شد چون چشم خود بست ز جا برخاست ساقی، شمع بنشست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه‌ روایتی است از شکوهِ عدل و اقتدارِ پادشاهی در چین که در کنارِ امنیتِ بی‌بدیلِ سرزمینش، به توصیفِ کمالات و زیبایی‌های فرزندِ برومندش می‌پردازد. فضا، فضایی حماسی و در عین حال تغزلی است که تصویرگرِ اوجِ رفاه و آسایش در روزگارِ قدیم است.

در بخشِ دوم، متن با گذار از توصیفِ شخصیت‌ها، به تصویرسازیِ ضیافتی مجلل در باغی بهشتی می‌رسد که در آن طبیعت، موسیقی و نشاط با هم درآمیخته‌اند. این اثر در نهایت به گذرِ زمان و پایانِ خوشی‌ها در سکوتِ شب اشاره دارد و بازتابی است از سبکِ داستان‌سراییِ کلاسیک که با آرایه‌های ادبیِ فراوان، تصویری خیالی و آرمانی از زندگی ارائه می‌دهد.

معنای روان

خبر دادند دانایان پیشین که وقتی پادشاهی بود در چین

دانایانِ تاریخ‌دان روایت کرده‌اند که در روزگاران گذشته، پادشاهی مقتدر در سرزمین چین حکمرانی می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به سبکِ رایجِ داستان‌سراییِ کهن که با ارجاع به گذشتگان، اعتبارِ سخن را می‌افزاید.

زمانه تابع حکم روانش سلاطین خاک بوس آستانش

روزگار چنان در اختیارِ اراده او بود که فرمانش اجرا می‌شد و سلاطین دیگر در برابرِ عظمتِ او، خاشع و فرمان‌بردار بودند.

نکته ادبی: خاک‌بوسِ آستان کنایه از فروتنی و تسلیمِ مطلق است.

رسوم داد و دین بنیاد کرده به داد و دین جهان آباد کرده

او با برپاییِ عدالت و دین، زیربنایِ جامعه را استوار کرد و جهان را به برکتِ دادگری و ایمان، آباد ساخت.

نکته ادبی: داد و دین در ادبیات کلاسیک دو رکنِ اصلیِ حکومتِ آرمانی هستند.

به عهدش کس نبودی در همه چین جگر خونین بجز آهوی مشکین

در دوران حکومتِ او در چین، هیچ‌کس در رنج و اندوه نبود؛ مگر آهوی مشکین که طبق باورِ شاعرانه، جگرش باید خونین شود تا مشک تولید کند.

نکته ادبی: استفاده از اسطوره یا باورِ ادبیِ خونین شدنِ جگرِ آهو برای تولید مشک.

چنان کبک از عقاب آسوده خفتی که باز انگشت بر دندان گرفتی

امنیت چنان در کشور برقرار بود که کبک بدون ترس از عقاب می‌خوابید و عقاب از شدت تعجب از این همه آرامش، انگشت به دندان می‌گزید.

نکته ادبی: انگشت به دندان گزیدن کنایه از حیرت و شگفتی است.

سپاهش کوه و هامون بر نمی تافت عطایش گاو گردون بر نمی تافت

سپاهِ او چنان عظیم بود که کوه‌ها و دشت‌ها گنجایشِ آن را نداشتند و بخشندگی‌اش به حدی بود که آسمان نیز نمی‌توانست با آن برابری کند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و کویر است. گاو گردون اشاره به باورهای کهن نجومی است.

به چین خواندندی او را شاه غفغور ولی در اصل نامش بود شاپور

مردمِ چین او را با لقبِ «فغفور» می‌خواندند، اما نامِ حقیقیِ او «شاپور» بود.

نکته ادبی: فغفور لقبی است که در متون ادبی برای پادشاهان چین به کار می‌رود.

ز فرزند، آن شهنشه یک پسر داشت که از جان عزیزش دوست تر داشت

آن پادشاه فرزندی داشت که او را از جانِ خود نیز بیشتر دوست می‌داشت.

نکته ادبی: شهنشه مخفف شاهنشاه است.

همایون کوکبی خورشید جامش فریدون موکبی جمشید نامش

فرزندش جوانی بود با درخشندگیِ خورشید، وقارِ فریدون و شکوهِ جمشید.

نکته ادبی: فریدون و جمشید از پادشاهان اساطیری ایران هستند که نمادِ فر و شکوهند.

جهان را تازه و نو شهریاری ز جمشید و فریدون یادگاری

او شهریاری نوظهور و تازه بود که یادآورِ شکوهِ پادشاهانِ بزرگِ گذشته (جمشید و فریدون) بود.

نکته ادبی: تکرارِ نامِ اساطیر برای تأکید بر بزرگیِ این شاهزاده.

چو با تیغ و سنان بودی خطابش که تابش داشتی غیر از رکابش؟

هنگامی که او با شمشیر و نیزه وارد میدان می‌شد، چه کسی توانِ ایستادگی در برابرش را داشت؟

نکته ادبی: سنان به معنای سرِ نیزه است.

به روز رزم ره بر چرخ می بست چو تیر از دست او مریخ می جست

در روز نبرد، چنان در میدان می‌تاخت که گویی راهِ آسمان را می‌بست و تیرهایش از دستِ مریخ (نماد جنگ) پیشی می‌گرفت.

نکته ادبی: مریخ در نجومِ قدیم نمادِ جنگ و خشونت است.

اگر با وی شدی گردون به میدان ربودی گوی گردون را به چوگان

اگر آسمان با او به میدان می‌آمد، او با چابکیِ تمام، گویِ برتری را از سپهر می‌ربود.

نکته ادبی: چوگان بازیِ اصیلِ ایرانی است که در اینجا نمادِ تسلط و قدرت است.

چو کلکش بر حریر آغاز تحریر نهادی، پای دل کردی به زنجیر

هنگامی که قلم به دست می‌گرفت تا بر حریر بنویسد، زیباییِ خطش دلِ بیننده را اسیر می‌کرد.

نکته ادبی: کلک به معنای قلمِ نی است.

به دانه مرغ دلها صید می کرد به دام عنبرینش قید می کرد

با سخنانِ دلربایش، دل‌ها را شکار می‌کرد و با دامِ گیسوانِ معطرش، آن‌ها را در بند می‌کشید.

نکته ادبی: عنبرین صفتی برای موی خوش‌بو و سیاه است.

ز صبح و شام پود و تار می بافت به چالاکی شب اندر روز می تافت

با مهارتِ تمام، شب و روز را به هم می‌بافت و در تاریکیِ شب، همچون روز می‌درخشید.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ هنریِ او در زمانه‌اش.

چو کان و ابر کار او سخا بود ز سر تا پا همه حلم و حیا بود

وجودش همچون معدنِ سخاوت و ابرِ باران‌زا پر از بخشش بود و سراسر وجودش را حیا و شکیبایی فرا گرفته بود.

نکته ادبی: کان و ابر نمادهای کلاسیکِ بخشش و جود هستند.

عذار او خطی بر گل کشیده حدیثش پرده شکر دریده

چهره‌اش بر زیباییِ گل‌ها برتری داشت و شیرینیِ گفتارش شکر را شرمگین می‌ساخت.

نکته ادبی: عذار به معنای چهره و گونه است.

چو ابری ابروانش بر گلستان کشیده سایبان ها بهر مستان

ابروانش همچون ابری بر گلستانِ چهره‌اش سایه افکنده و پناهگاهی برای عاشقان شده بود.

نکته ادبی: مستان کنایه از عاشقانِ مست و حیران است.

نبودی روز و شب جز با هنرمند نجوید پر هنر الا هنرمند

او شب و روز تنها با هنرمندان نشست و برخاست داشت و جز هنر و اهلِ هنر را نمی‌جست.

نکته ادبی: تکرار واژه هنرمند برای تأکید بر کمال‌گراییِ شاهزاده.

همه کس را هنر در کار باشد نخست آنکس که او سردار باشد

هر کسی در جایگاهِ خود باید اهلِ هنر باشد، به‌ویژه کسی که در مقامِ رهبری و سرداری است.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ فضیلت برای حاکمان.

نبودی جز نشاط و عیش کارش بجز می خوردن و میل شکارش

مشغولیتِ او جز عیش، نشاط، نوشیدنِ شراب و شکار نبود.

نکته ادبی: اشاره به زندگیِ درباریِ شاهانه.

ملک فرمود تا یک شب به باغی که بر هر خار بود از گل چراغی

پادشاه دستور داد تا شبی را در باغی بزم بگیرند که بر هر خارِ آن، گلی همچون چراغ می‌درخشید.

نکته ادبی: تشبیه گل به چراغ، بیانگرِ زیباییِ باغ در شب است.

هزاران بلبل اندر باغ و هر یک گرفته راه عنقا و چکاوک

هزاران بلبل در باغ بودند که هر کدام آوازی متفاوت و شگفت‌انگیز می‌خواندند.

نکته ادبی: عنقا و چکاوک نماد پرندگانِ خوش‌نوا و اساطیری هستند.

به صد دستان نواها بر کشیده گل و سوسن گریبانها دریده

با نغمه‌های فراوان، چنان شوری به پا کردند که گل‌ها و سوسن‌ها از شدتِ هیجان، گریبانِ خود را دریدند.

نکته ادبی: گریبان دریدن کنایه از شدتِ شور و بیقراری است.

به پای سرو سنبل در فتاده بنفشه پیش سوسن سر نهاده

گل‌ها در کنار هم به رقص و پایکوبی مشغول بودند؛ سنبل در پای سرو و بنفشه در پیشِ سوسن سر تعظیم فرود آورده بود.

نکته ادبی: تشخیصِ گل‌ها و نسبت دادنِ حرکاتِ انسانی به آن‌ها.

ز مستی چشم نرگس رفته در خواب گرفته عارض گل ها ز می تاب

نرگس از مستیِ بویِ گل‌ها به خواب رفته بود و گل‌ها از اثرِ شراب، گلگون شده بودند.

نکته ادبی: چشمِ نرگس در ادبیاتِ فارسی نمادِ چشمِ خواب‌آلود و مست است.

هر آن سازی که دل می خواست کردند ز می شاهانه بزمی راست کردند

هر سازی که دل می‌خواست فراهم کردند و بزمی شاهانه با شراب ترتیب دادند.

نکته ادبی: بزمِ شاهانه نمادِ شکوهِ دربار.

یکایک را بجای خود نشاندند ندیمان و حریفان را بخواندند

همه را در جایگاهِ شایسته‌شان نشاندند و دوستان و ندیمان را فراخواندند.

نکته ادبی: حریف در متونِ کهن به معنای یارِ بزم و هم‌پیاله است.

نواهای نی و دف برکشیدند ز هر سو مطربان صف بر کشیدند

آوای نی و دف بلند شد و مطربان در صفوفِ منظم آماده‌باش قرار گرفتند.

نکته ادبی: اشاره به نظمِ دقیقِ مجالسِ عیش.

مغنی چون نوای عود دادی نوای زهره از قانون فتادی

موسیقی‌دان چنان نغمه‌ی عود می‌نواخت که حتی ستاره‌ی زهره (مطربِ فلک) از زیباییِ آن حیران می‌ماند.

نکته ادبی: مغنی به معنای خواننده و نوازنده است.

ظریفان در لطافتهای شیرین ندیمان در حکایتهای رنگین

ظریفان در حالِ گفتنِ شوخی‌های شیرین و ندیمان مشغولِ حکایت‌های دلنشین بودند.

نکته ادبی: رنگین در اینجا به معنای زیبا و دلفریب است.

ز مستی سرو قدان در شمایل به دعوی ماهرویان در مقابل

سروقدان در حالِ جلوه‌گری بودند و زیبارویان بر سرِ زیباییِ خود با هم رقابت می‌کردند.

نکته ادبی: سروقد کنایه از بلندقامتانِ زیبا.

دماغ حاضران از بوی آن خوش لب شکر لبان را جان بر آتش

فضایِ بزم از عطرِ گل‌ها و شراب خوشبو بود و لب‌های شیرینِ زیبا‌رویان، جانِ حاضران را به آتش می‌کشید.

نکته ادبی: شکر‌لبان کنایه از محبوبانی است که سخنِ شیرین می‌گویند.

عقاب خوش عنان در عین جولان کمیت گرم رو گردان به میدان

اسب‌های چابک در میدانِ بزم جولان می‌دادند و در حرکت بودند.

نکته ادبی: عقاب و کمیت استعاره از اسب‌های تندرو است.

نسیم از بوی می افتان و خیزان قدح بر لعل و مروارید ریزان

نسیمِ خوشِ بزم، از بویِ شراب مست شده بود و ساغرها مدام پر و خالی می‌شدند.

نکته ادبی: لعل کنایه از لبِ یار یا شرابِ سرخ‌رنگ است.

به جای جرعه جان می ریخت ساقی می و جان هر دو می آمیخت ساقی

ساقی به جایِ شراب، جان در جام می‌ریخت و شراب و جان را به هم می‌آمیخت.

نکته ادبی: آمیختنِ جان و شراب کنایه از اوجِ لذت و شورِ عرفانی یا عاشقانه است.

خروش الصبوح از خاکیان خاست ز رنگین جرعه هر جا بوی جان خاست

صدایِ شرابِ صبحگاهی از حاضران برمی‌خاست و از هر جرعه، بویِ حیات و زندگی حس می‌شد.

نکته ادبی: الصبوح به معنای شرابِ بامدادی است.

وز آن سو ازغنون بلبل آواز ز یک سو در عمل شاهد فتن باز

از یک سو آوازِ بلبل و از سویِ دیگر حرکاتِ دلفریبِ شاهدِ زیبارویِ بزم برپا بود.

نکته ادبی: شاهد به معنای محبوب و زیباروی است.

پرستاران خاص شاه بودند به خوبی هر یکی چون ماه بودند

پرستاران و خدمتکارانِ مخصوصِ شاه، همگی همچون ماه درخشان و زیبا بودند.

نکته ادبی: تشبیه به ماه برای تأکید بر زیباییِ بی‌نقص.

ز پرها راست کرده قرصه شید عنادل در هوای صوت ناهید

آواهایِ بلبلان در هوایِ آسمان، همچون نغمه‌های زهره، طنین‌انداز شده بود.

نکته ادبی: ناهید (زهره) در اساطیر موسیقی‌دانِ فلک است.

چو در برج چهارم منزل ماه میان چار بالش مسکن شاه

شاه در میانه‌یِ تختگاهِ باشکوهش نشسته بود، همان‌طور که ماه در چهارمین منزلِ خود در آسمان جای می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به نجومِ قدیم و جایگاهِ ماه.

نبود از کامرانی هیچ باقی همه شب بود نوشانوش ساقی

هیچ کمبودی از شادکامی وجود نداشت و تمامِ شب به نوشیدنِ پی‌درپی می‌گذشت.

نکته ادبی: نوشانوش کنایه از تکرارِ نوشیدنِ شراب.

ز خواب خوش گران شد افسر شاه چو خم شد بر کف شب ساغر ماه

از شدتِ مستی و خواب، تاجِ شاه بر سرش سنگینی می‌کرد و ماه در آسمان رو به غروب می‌رفت.

نکته ادبی: ساغرِ ماه استعاره از هلالِ ماه است.

همی کردند خود را یک به یک گم حریفان چون به وقت صبح انجم

حریفان و دوستانِ بزم، یک‌به‌یک مست می‌شدند و گویی ناپدید می‌گشتند، چنان که ستارگان در سپیده‌دم محو می‌شوند.

نکته ادبی: تشبیه به محو شدنِ ستارگان در صبحگاه.

ز پیش شاه باقی را براندند ز نزدیکان غلامی چند ماندند

شاه دستور داد بقیه را بیرون کنند و تنها چند تن از غلامانِ نزدیک باقی ماندند.

نکته ادبی: اشاره به خلوت شدنِ مجلسِ پادشاه.

ملک در خواب شد چون چشم خود بست ز جا برخاست ساقی، شمع بنشست

پادشاه به خواب رفت و چشمانش را بست؛ ساقی نیز برخاست و شمع را خاموش کرد.

نکته ادبی: پایانِ نمادینِ ضیافت با خاموش شدنِ شمع.

آرایه‌های ادبی

تشبیه عذار او خطی بر گل کشیده

تشبیه چهره به گل و فراتر بودن زیبایی آن.

کنایه انگشت بر دندان گرفتن

کنایه از تعجب و حیرتِ شدید از عدل و امنیت.

مراعات نظیر گل، سوسن، بنفشه، سنبل

آوردن نام گل‌ها در کنار هم برای ایجاد فضای باغ و طبیعت.

تشخیص بنفشه پیش سوسن سر نهاده

دادنِ ویژگیِ انسانیِ تعظیم کردن به گل‌ها.

استعاره ساغر ماه

تشبیه هلال ماه به جامِ شراب.