فراق نامه

سلمان ساوجی

بخش ۱۵ - نصیحت

سلمان ساوجی
الا ایکه داری امید وصال به یکبارگی از جدایی مثال
فراق و وصال است عیش و اجل در این هردو هستند یاس و امل
امید وصال است در اشتیاق ولی در وصال است بیم فراق
امید نعیم است و بیم جحیم به هر حال امید بهتر که بیم
فراق است مشاطه روی عشق نهد بر رخ شاهدان موی عشق
شب تیره را هست امید بام ولی بام را در کمی است شام
اگرچه وصال است خوش بر مذاق نیرزد به تلخی روز فراق
دلا گر نه تلخی هجران بدی کجا لذت وصل پیدا شدی
مراد از دلارام عشق است و بس ز وصلت شود که هوی و هوس
جدایی کند عشق را تیزتر بود خنجر هجر خون ریزتر
لب وصل شیرین کند کام دل حرام است بر عاشق آرام دل
کمال ات مر عاشقان را وصال جدایی جهان را بر آرد کمال
مجو آنچه کام تو حاصل کند ز چیزی که مقصود باطل کند
جوانی جوانبخت و خورشید چهر شنیدم که بام مه رخی داشت مهر
چو مژگان خود در تمنای او همی ریخت گوهر به بالای او
شب و روز از مهر چون ماه و خور فشاندی بر آن ماهرو سیم و زر
نصیبی ازو جز خیالی نداشت مرادی به غیر از وصالی نداشت
گل اندام دامن از او می کشید بر او سایه سروش نمی گسترید
چو نرگس نمی کرد در وی نظر سر اندر نیاورد با او به زر
خراباتی بی سر و پا و مست به یکبارگی داده طاقت ز دست
به سودای دلدار دل بسته داشت ز هجران رویش دلی خسته داشت
بدان سرو سیمین هوایی نمود به آتش هوا بیشتر میل بود
نمی جست جز عشق کامی ز دوست از او خواست مغز حقیقت نه پوست
چو باز آید آب وصالش به جو فرو می رود آتش تیز او
یکی کرد از آن ماه پیکر سوال که با من بگو ای جهان جمال
جوانی بدین حسن و رای و خرد که هر موی او دل به جایی خرد
چراش آنچنان خوار بگذاشتی؟ سر ناسزایی برافراشتی
نگارین صنم خوش جوابیش گفت به الماس یاقوت در نوش سفت
که من همچو خورشیدم و چون هلال نمی جوید از من بجز اتصال
جوان همچو بدر است و من خور مثال نمی جوید از من جز از اتصال
ز دوری من گرچه کاهد چو ماه در آخر به وصلم پناهد چو ماه
همین کاجتماعی فتد بعد ازآن از آن نور مهرش نماند نشان
ولی می کند این پراکنده حال ز من نور مهرش طلب چون هلال
ز من هر زمانی شود دورتر درونش ز عشق است مهجورتر
همین تا کند مهر کارش تمام از او نور خواهند مردم بوام
چو می گر چه تلخ است طعم فراق ازو شکرین است جان را مذاق
به خسرو لب لعل شیرین رسید ولی لذت عشق فرهاد دید
به پولاد فرهاد خارا شکافت مراد دل خود در آن سنگ یافت
همه روز خسرو پی وصل تاخت خنک جان آن کس که با هجر ساخت
کسی دولت کعبه عشق دید که رنج بیابان هجران کشید
از آن نیست در عشق خسرو قوی که می جست در عاشقی خسروی
ز پرویز فرهاد از آن بر گذشت کزین پیر فرهاد کش درگذشت
یکی گفت مجنون چو مجنون شدی سرو سرور عاشقان چون شدی؟
بود بخت عاشق ز وصل حبیب از این قسم هرگز نبودت نصیب
شود کار عاشق ز صحبت تمام تو را یار هرگز نبخشید کام
بس آشفته می بینم این کار تو چرا شد چنین گرم بازار تو؟
چنین داد پاسخی که من اتصال نجستم ز معشوق در هیچ حال
ز لیلی مرا آرزو هجر بود در عشق بر من ز هجران گشود
اگر دیگری وصل جوید ز دوست مراد من از دوست سودای اوست
مبارک زمانس است دور وصال به شرطی که افزون بود اتصال
دل ار قیمت هجر بشناختی به وصل از فراقش نپرداختی
نگویی که دل خسته ام در فراق که با دوست پیوسته ام در فراق
ز دوری سخن گشت روز دراز کنون خواهم آمد از راز باز
اگر شرح دوری دهم بر دوام نخواهد شد این قصه هرگز تمام
نگویم که سلمان تویی کم ز کم گرفتم که بیشی ز هوشنگ و جم
بین تا از آن پایه سروری چه بردند ایشان تو نیز آن بری
اگر نردبانی نهی بر فلک به قصر فلک بر شوی چون ملک
از آن قصر دوران به زیر آردت چو آهو به چنگال شیر آردت
اگر شیر یا اژدهایی به زور سرانجام خواهی شدن صید گور
اگر خواجه ای ور امیر اجل نیابی رهایی ز تیر اجل
اگر رستمی و خود بمردی و نام وگر زال زر هستی از تخم سام
مبین تا که بختت فزون می شود ببین تا سرانجام چون می شود
مجو کام کاین جایگه کام نیست سفر کن که اینجای آرام نیست
اقامت چه سازی؟ بدر می روی از اینجا به جای دگر می روی
چرا خفته ای خیز کاری بساز که خود در پی تست خوابی دراز
چه می آیی ای دل بدین خوان فرو؟ که می آید این خان ویران فرو
چنان زی که در راحت آباد جان بر آسایی از رحمت آن جهان
الی به خاصان درگاه تو تن و جان فدا کرده در راه تو
به عرفان معروف سر سری که پایان کارم به خیر آوری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه کاوشی عمیق در ماهیت متناقض‌نمای عشق است. شاعر با نگاهی فیلسوفانه به تقابل دیرینه‌ی وصال و هجران می‌نگرد و استدلال می‌کند که این دو، نه دو رویه جداگانه، بلکه اجزای جدایی‌ناپذیرِ هستیِ عاشقانه هستند. از دیدگاه اثر، وصالِ بی‌دغدغه، پایانِ عطشِ شوق است و هجران، میدانی برای صیقل یافتنِ روح و عمیق‌تر شدنِ احساسِ عاشق؛ چنان‌که عشقِ راستین در کشاکشِ دوری و نزدیکی به کمال می‌رسد.

شاعر با بهره‌گیری از روایت‌های اساطیری و ادبی (مانند خسرو و فرهاد، لیلی و مجنون)، میانِ طلبِ نفسانی (که وصال را هدف می‌داند) و طلبِ روحانی (که عاشقِ خودِ پروسه عشق و هجران است) تمایز قائل می‌شود. پیام نهایی این است که رنجِ دوری، نه مانعی برای عاشق، بلکه جوهره‌ای است که او را از هوس‌های زودگذر رهانده و به حقیقتِ نابِ عشق پیوند می‌زند.

معنای روان

الا ایکه داری امید وصال به یکبارگی از جدایی مثال

ای کسی که در آرزوی وصال یار هستی، بدان که جدایی و دوری، همزاد و ملازمِ آن امید است.

نکته ادبی: به یکبارگی در اینجا به معنای به‌طور کامل و یکسره است.

فراق و وصال است عیش و اجل در این هردو هستند یاس و امل

فراق و وصال، مایه زنده ماندن یا مرگِ عشق هستند و در هر دوی این حالات، بیم و امید برای عاشق وجود دارد.

نکته ادبی: عیش به معنای زندگی و اجل به معنای مرگ است؛ تقابل این دو مفهوم، پایه استدلال شاعر است.

امید وصال است در اشتیاق ولی در وصال است بیم فراق

وقتی مشتاق هستی، امیدِ وصال داری، اما وقتی به وصال می‌رسی، ترسِ از دست دادن و جدایی به سراغت می‌آید.

نکته ادبی: تکرار واژگان برای تأکید بر چرخه بی‌پایان بیم و امید.

امید نعیم است و بیم جحیم به هر حال امید بهتر که بیم

امیدِ بهشت و ترس از جهنم هر دو وجود دارد، اما به هر حال، داشتنِ امید بهتر از اسیرِ ترس بودن است.

نکته ادبی: نعیم (بهشت) و جحیم (جهنم) استعاره از وصال و فراق است.

فراق است مشاطه روی عشق نهد بر رخ شاهدان موی عشق

فراق مانند آرایشگری است که چهره عشق را می‌آراید و موهای زیبا را بر چهره شاهدان (زیبارویان) می‌نشاند تا جذاب‌تر شوند.

نکته ادبی: مشاطه به معنای آرایشگر است که در اینجا نقشِ سازنده و زینت‌بخشِ هجران را ایفا می‌کند.

شب تیره را هست امید بام ولی بام را در کمی است شام

شبِ تاریک، امیدِ رسیدن به صبح را در دل دارد، اما در هنگامِ صبح، نگرانی از فرا رسیدنِ دوباره شب وجود دارد.

نکته ادبی: بام در اینجا به معنای صبح و شام به معنای شب است.

اگرچه وصال است خوش بر مذاق نیرزد به تلخی روز فراق

اگرچه وصال برای طبعِ انسان خوشایند است، اما ارزشِ آن را ندارد که تلخیِ فراق را به دنبال داشته باشد.

نکته ادبی: مذاق به معنای ذائقه و چشایی است؛ استعاره از طبع و میل.

دلا گر نه تلخی هجران بدی کجا لذت وصل پیدا شدی

ای دل، اگر تلخیِ دوری نبود، لذتِ وصال چگونه شناخته می‌شد و ارزش پیدا می‌کرد؟

نکته ادبی: استفاده از مصراعِ استفهام انکاری برای تأکید بر ارزشِ تضاد.

مراد از دلارام عشق است و بس ز وصلت شود که هوی و هوس

هدفِ اصلیِ عشق، رسیدن به آرامشِ قلبی است، اما از وصالِ فیزیکی جز هوی و هوس چیزی حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: دلارام در اینجا صفتِ عشق است که آرام‌بخشِ دل است.

جدایی کند عشق را تیزتر بود خنجر هجر خون ریزتر

جدایی، عشق را تیزتر و بران‌تر می‌کند؛ خنجرِ دوری بسیار خون‌ریزتر و تأثیرگذارتر است.

نکته ادبی: تشبیه فراق به خنجر برای نشان دادن دردِ آن.

لب وصل شیرین کند کام دل حرام است بر عاشق آرام دل

وصال کامِ دل را شیرین می‌کند، اما آرامش داشتن برای عاشق حرام است (عاشق نباید آرام بگیرد).

نکته ادبی: آرامِ دل در اینجا به معنای سکون و بازایستادن از طلب است.

کمال ات مر عاشقان را وصال جدایی جهان را بر آرد کمال

وصال برای عاشقان، مایه کمال است، اما جدایی باعثِ کمالِ جهان و تکاملِ هستی می‌شود.

نکته ادبی: جهان در اینجا به معنای کلیتِ هستی و فرآیندِ عشق‌ورزی است.

مجو آنچه کام تو حاصل کند ز چیزی که مقصود باطل کند

به دنبالِ چیزی که فقط کامِ موقت به تو می‌دهد نرو، اگر آن چیز هدفِ اصلیِ عشق (که کمال است) را باطل می‌کند.

نکته ادبی: مقصود باطل کردن به معنای از بین بردنِ غایتِ متعالی عشق است.

جوانی جوانبخت و خورشید چهر شنیدم که بام مه رخی داشت مهر

شنیدم جوانی خوش‌بخت و زیباچهره، مهرِ ماهرویی را در دل داشت.

نکته ادبی: خورشید چهر کنایه از زیبایی خیره‌کننده است.

چو مژگان خود در تمنای او همی ریخت گوهر به بالای او

آن جوان در اشتیاقِ محبوب، همچون مژگان که اشک می‌ریزد، گوهرهای اشک را بر قد و بالای او می‌ریخت.

نکته ادبی: گوهر استعاره از اشک است.

شب و روز از مهر چون ماه و خور فشاندی بر آن ماهرو سیم و زر

شب و روز از شدتِ عشق، همچون ماه و خورشید، بر آن زیبارو سیم و زر (ثروت و دارایی) نثار می‌کرد.

نکته ادبی: سیم و زر استعاره از جان و مال است.

نصیبی ازو جز خیالی نداشت مرادی به غیر از وصالی نداشت

آن جوان هیچ بهره‌ای از محبوب جز خیالِ او نداشت و هدفی جز رسیدن به وصال او در سر نمی‌پروراند.

نکته ادبی: خیال در متون عرفانی و عاشقانه جایگاه ویژه‌ای دارد.

گل اندام دامن از او می کشید بر او سایه سروش نمی گسترید

آن گل‌اندام (محبوب) از او دوری می‌جست و حتی سایه‌اش را هم بر او نمی‌افکند.

نکته ادبی: دامن کشیدن کنایه از دوری گزیدن و بی‌اعتنایی است.

چو نرگس نمی کرد در وی نظر سر اندر نیاورد با او به زر

آن محبوب مثل نرگس (که چشمی بی‌اعتناست) به او نگاه نمی‌کرد و به ثروتِ او اعتنایی نداشت.

نکته ادبی: نرگس نمادِ چشمِ مست و بی‌تفاوت است.

خراباتی بی سر و پا و مست به یکبارگی داده طاقت ز دست

آن جوان که در راهِ عشقِ او، خانمان‌سوز و مست شده بود، تمامِ طاقت و توانِ خود را از دست داده بود.

نکته ادبی: خراباتی کنایه از کسی است که تعلقات دنیوی را رها کرده و در راه عشق می‌سوزد.

به سودای دلدار دل بسته داشت ز هجران رویش دلی خسته داشت

دلش را در سودای دلدار بسته بود و از هجرانِ او، دلی خسته و بیمار داشت.

نکته ادبی: سودا به معنای عشق و دغدغه ذهنی است.

بدان سرو سیمین هوایی نمود به آتش هوا بیشتر میل بود

آن جوان به آن محبوبِ زیبارو تمایل نشان می‌داد و آتشِ عشق در وجودش بیشتر شعله‌ور می‌شد.

نکته ادبی: سرو سیمین استعاره از معشوقِ بلندقامت و سفیدپوست است.

نمی جست جز عشق کامی ز دوست از او خواست مغز حقیقت نه پوست

جز عشق، هیچ کامی از دوست نمی‌خواست؛ حقیقتِ عشق را می‌طلبید، نه ظاهرِ آن را.

نکته ادبی: مغز و پوست تقابل میان حقیقت و ظاهر است.

چو باز آید آب وصالش به جو فرو می رود آتش تیز او

هنگامی که آبِ وصال به جویبارِ زندگی‌اش بازگردد، آتشِ تیزِ عشقش فروکش می‌کند (وصال قاتلِ التهاب است).

نکته ادبی: تشبیه عشق به آتش که با آبِ وصال خاموش می‌شود.

یکی کرد از آن ماه پیکر سوال که با من بگو ای جهان جمال

جوانی از آن ماهرو پرسید که ای مظهرِ زیبایی، با من سخن بگو.

نکته ادبی: جهانِ جمال لقبی برای مبالغه در زیبایی معشوق.

جوانی بدین حسن و رای و خرد که هر موی او دل به جایی خرد

جوانی با این‌همه زیبایی و خرد که هر مویِ سرش دلی را به یغما می‌برد.

نکته ادبی: هر موی او دل به جایی خرد کنایه از جذابیتِ فراوان است.

چراش آنچنان خوار بگذاشتی؟ سر ناسزایی برافراشتی

چرا او را این‌چنین خوار شمردی و برای ابرازِ عشق، خود را به بی‌لیاقتی زدی؟

نکته ادبی: سر ناسزایی برافراشتن کنایه از رو آوردن به کاری ناپسند و غیرمنطقی است.

نگارین صنم خوش جوابیش گفت به الماس یاقوت در نوش سفت

آن معشوقِ زیبارو با لب‌های یاقوت‌فامِ خود، پاسخِ نغز و شیرینی به او داد.

نکته ادبی: الماسِ یاقوت کنایه از لبِ سرخ و دندان‌های درخشان است.

که من همچو خورشیدم و چون هلال نمی جوید از من بجز اتصال

گفت که من مثل خورشید و هلال هستم؛ هر که با من است، فقط وصالِ ظاهری می‌خواهد.

نکته ادبی: خورشید و هلال نمادِ کمال و نقص در عشق هستند.

جوان همچو بدر است و من خور مثال نمی جوید از من جز از اتصال

جوان مانند ماه کامل است و من مانند خورشید؛ او فقط وصال می‌خواهد (و حقیقت را نمی‌فهمد).

نکته ادبی: بدر و خور استعاره از تفاوتِ جایگاه عاشق و معشوق.

ز دوری من گرچه کاهد چو ماه در آخر به وصلم پناهد چو ماه

اگرچه از دوری من می‌کاهد و لاغر می‌شود، اما در نهایت برای وصال به من پناه می‌آورد.

نکته ادبی: کاهیدن و ماه شدن کنایه از لاغر شدن در اثر عشق است.

همین کاجتماعی فتد بعد ازآن از آن نور مهرش نماند نشان

همین که به وصال برسیم و یکی شویم، دیگر آن نور و اشتیاقِ اولیه از بین می‌رود.

نکته ادبی: اجتماع در اینجا به معنای وصالِ فیزیکی است.

ولی می کند این پراکنده حال ز من نور مهرش طلب چون هلال

ولی این عاشقِ پراکنده‌حال، از من نورِ مهر را مانند هلال طلب می‌کند (یعنی هنوز کامل نیست).

نکته ادبی: هلال نمادِ ناقص بودن و در حالِ رشد بودنِ عشق است.

ز من هر زمانی شود دورتر درونش ز عشق است مهجورتر

او هرچقدر از من دورتر می‌شود، درونش از آتشِ عشقِ مهجور، سوزان‌تر می‌گردد.

نکته ادبی: مهجور به معنای دورافتاده و دورمانده.

همین تا کند مهر کارش تمام از او نور خواهند مردم بوام

تا زمانی که مهرِ من کارش را تمام نکند، مردم از او نورِ عشق را به امانت می‌گیرند.

نکته ادبی: به وام گرفتن کنایه از موقتی بودنِ احساسِ دیگران نسبت به عشقِ خالص است.

چو می گر چه تلخ است طعم فراق ازو شکرین است جان را مذاق

اگرچه طعمِ فراق تلخ است، اما جانِ عاشق از آن شیرینیِ معنوی می‌چشد.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) تلخیِ فراق و شیرینیِ جان.

به خسرو لب لعل شیرین رسید ولی لذت عشق فرهاد دید

خسرو به لبِ شیرین رسید، اما لذتِ حقیقیِ عشق را فرهاد تجربه کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان خسرو و شیرین و فرهاد؛ فرهاد نمادِ رنجِ عاشقانه است.

به پولاد فرهاد خارا شکافت مراد دل خود در آن سنگ یافت

فرهاد با تیشه (پولاد) کوه را شکافت و هدفِ دلش را در آن سنگ‌ها پیدا کرد.

نکته ادبی: خارا شکافتن کنایه از کارِ دشوار و سخت‌کوشی در راه عشق.

همه روز خسرو پی وصل تاخت خنک جان آن کس که با هجر ساخت

خسرو همیشه به دنبالِ وصال بود، اما خوشا به حالِ کسی که با هجران ساخت.

نکته ادبی: خنک جان به معنای خوشا به حالِ جانِ آن کس.

کسی دولت کعبه عشق دید که رنج بیابان هجران کشید

تنها کسی به کعبه عشق رسید که رنجِ بیابانِ دوری را تحمل کرد.

نکته ادبی: کعبه استعاره از مقامِ قرب و وصالِ حقیقی.

از آن نیست در عشق خسرو قوی که می جست در عاشقی خسروی

از آن جهت عشقِ خسرو قوی نبود که او در پیِ پادشاهی و قدرت بود، نه عشقِ خالص.

نکته ادبی: خسروی در اینجا هم به معنای پادشاهی و هم به معنای تکبرِ خسرو است.

ز پرویز فرهاد از آن بر گذشت کزین پیر فرهاد کش درگذشت

فرهاد از پرویز پیشی گرفت، چون از این دنیا و تعلقاتِ آن گذشت.

نکته ادبی: پرویز لقبِ خسرو است؛ درگذشتن کنایه از گذشتن از جان و دنیا.

یکی گفت مجنون چو مجنون شدی سرو سرور عاشقان چون شدی؟

کسی به مجنون گفت حالا که مجنون شدی، چرا به عنوانِ سرورِ عاشقان شناخته می‌شوی؟

نکته ادبی: مجنون به معنای دیوانه و شوریده است.

بود بخت عاشق ز وصل حبیب از این قسم هرگز نبودت نصیب

بختِ عاشق در وصالِ معشوق است، تو هرگز چنین نصیبی نداشتی.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تحریکِ مجنون به پاسخ.

شود کار عاشق ز صحبت تمام تو را یار هرگز نبخشید کام

کارِ عاشق با بودن در کنارِ یار تمام می‌شود؛ تو چرا هرگز به وصال نرسیدی؟

نکته ادبی: کام به معنای مراد و وصال است.

بس آشفته می بینم این کار تو چرا شد چنین گرم بازار تو؟

کارت بسیار آشفته است؛ چرا بازارِ عشقت چنین گرم است؟

نکته ادبی: بازار گرم بودن کنایه از رونق و شهرتِ عاشقانه است.

چنین داد پاسخی که من اتصال نجستم ز معشوق در هیچ حال

مجنون پاسخ داد که من در هیچ حالتی، وصالِ جسمانی از معشوق نخواستم.

نکته ادبی: اتصال در اینجا به معنای وصالِ فیزیکی است.

ز لیلی مرا آرزو هجر بود در عشق بر من ز هجران گشود

آرزوی من از لیلی، هجران بود؛ چون در عشق، دروازه‌ی حقیقت با هجران به روی من باز شد.

نکته ادبی: هجران را کلیدِ درکِ حقیقت می‌داند.

اگر دیگری وصل جوید ز دوست مراد من از دوست سودای اوست

اگر دیگران وصالِ دوست را می‌جویند، مرادِ من از دوست، خودِ شوریدگی و دوری است.

نکته ادبی: سودا به معنای جنونِ عشق.

مبارک زمانس است دور وصال به شرطی که افزون بود اتصال

زمانِ وصال مبارک است، به شرطی که در آن، اتصالِ روحی و همیشگی افزون شود.

نکته ادبی: اتصالِ روحی با اتصالِ فیزیکی متفاوت است.

دل ار قیمت هجر بشناختی به وصل از فراقش نپرداختی

اگر دلِ تو ارزشِ رنجِ دوری از یار را می‌دانست، هرگز آن دوریِ باارزش را با وصالِ سطحی و ظاهری معاوضه نمی‌کرد.

نکته ادبی: «نپرداختی» در اینجا به معنای «معاوضه نکردی» و «خرج نکردی» است.

نگویی که دل خسته ام در فراق که با دوست پیوسته ام در فراق

هرگز نگو که در دوری از دوست، دلم خسته و رنجور است؛ چراکه در همین حالتِ فراق و دوریِ ظاهری، روحِ من پیوسته با دوست در ارتباط است.

نکته ادبی: تضاد میان «فراق» و «پیوستگی» برای بیانِ وحدتِ عرفانی استفاده شده است.

ز دوری سخن گشت روز دراز کنون خواهم آمد از راز باز

سخن گفتن از دوریِ یار، روز را طولانی کرد؛ اکنون می‌خواهم از اسرارِ پنهان پرده بردارم و حقایق را بازگو کنم.

نکته ادبی: «راز باز» به معنای گشودن و آشکار کردنِ راز است.

اگر شرح دوری دهم بر دوام نخواهد شد این قصه هرگز تمام

اگر بخواهم داستانِ این دوری و هجران را همواره شرح دهم، این حکایت هرگز به پایان نخواهد رسید.

نکته ادبی: «بر دوام» به معنای همیشگی و پیوسته است.

نگویم که سلمان تویی کم ز کم گرفتم که بیشی ز هوشنگ و جم

نمی‌گویم که تو بسیار ناچیزی، حتی اگر فرض کنیم که از هوشنگ و جم (پادشاهان اساطیری) نیز برتری و مقامِ بالاتری داری.

نکته ادبی: هوشنگ و جم از پادشاهان دادگستر و قدرتمند در اساطیر ایرانی هستند.

بین تا از آن پایه سروری چه بردند ایشان تو نیز آن بری

نگاه کن و ببین که آن‌ها با آن همه شکوه و سروری چه عاقبتی داشتند؛ تو نیز همان سرنوشتِ آنان را در پیش خواهی داشت.

نکته ادبی: «آن پایه سروری» اشاره به اوج قدرت و جلال دنیوی است.

اگر نردبانی نهی بر فلک به قصر فلک بر شوی چون ملک

حتی اگر نردبانی بسازی و به آسمان بروی و همچون فرشتگان در قصرِ بلندِ فلک جای بگیری...

نکته ادبی: تشبیه به ملک (فرشته) برای نشان دادن اوجِ رفعتِ خیالی است.

از آن قصر دوران به زیر آردت چو آهو به چنگال شیر آردت

روزگار تو را از آن قصرِ بلند به زیر می‌کشد و همچون آهویی که در چنگال شیر می‌افتد، گرفتارِ مرگ خواهی کرد.

نکته ادبی: تشبیه دوران (زمانه) به صیاد و انسان به آهو، نمادی از ضعف انسان در برابر قضا و قدر است.

اگر شیر یا اژدهایی به زور سرانجام خواهی شدن صید گور

اگر از نظر قدرت و زور همچون شیر یا اژدها باشی، سرانجام طعمه‌ی خاکِ گور خواهی شد.

نکته ادبی: «صید گور» کنایه از مرگ و دفن شدن در گور است.

اگر خواجه ای ور امیر اجل نیابی رهایی ز تیر اجل

اگر صاحبِ مال و مکنت (خواجه) باشی یا فرمانده‌ای بزرگ (امیرِ اجل)، باز هم از تیرِ مرگ رهایی نخواهی داشت.

نکته ادبی: «اجل» در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای «بزرگ و والا» و هم به معنای «مرگ و پایان عمر».

اگر رستمی و خود بمردی و نام وگر زال زر هستی از تخم سام

اگر همچون رستم پهلوان باشی و آوازه‌ات عالم‌گیر باشد، یا از نسلِ سام و زالِ زر باشی، فرجامِ همه یکسان است.

نکته ادبی: اشاره به نام‌آوران اساطیری شاهنامه برای تأکید بر ناتوانیِ قهرمانان در برابر مرگ.

مبین تا که بختت فزون می شود ببین تا سرانجام چون می شود

نگاهت به افزایشِ بخت و اقبال نباشد، بلکه به عاقبت و پایانِ کار بنگر که چگونه خواهد بود.

نکته ادبی: تأکید بر عبرت گرفتن از فرجام امور به جای لذت بردن از دستاوردهای گذرا.

مجو کام کاین جایگه کام نیست سفر کن که اینجای آرام نیست

به دنبالِ لذت و کام‌جویی در این دنیا نباش، زیرا این جایگاه محلِ رسیدن به آرزوها نیست؛ آماده‌ی سفر باش که اینجا جای آرام گرفتن نیست.

نکته ادبی: «کام» در اینجا به معنی لذت‌های دنیوی است.

اقامت چه سازی؟ بدر می روی از اینجا به جای دگر می روی

چرا در این دنیا برای خود اقامتگاهِ همیشگی می‌سازی؟ تو در حالِ رفتنی و از اینجا باید به جای دیگری کوچ کنی.

نکته ادبی: اشاره به ماهیتِ ناپایدارِ دنیا به عنوان گذرگاه.

چرا خفته ای خیز کاری بساز که خود در پی تست خوابی دراز

چرا در غفلت خوابیده‌ای؟ برخیز و کاری (عملِ صالحی) انجام بده، چرا که خوابی طولانی (مرگ) در پیِ توست.

نکته ادبی: «خواب دراز» استعاره از مرگ است.

چه می آیی ای دل بدین خوان فرو؟ که می آید این خان ویران فرو

ای دل، چرا به این سفره‌ی دنیوی رو می‌آوری؟ در حالی که این خانه‌ی دنیا در حالِ ویران شدن و فرو ریختن است.

نکته ادبی: «خان» به معنی سفره و همچنین خانه است؛ ایهام زیبایی در معنایِ دعوت به مهمانیِ پوچ و خانه‌ی متزلزل.

چنان زی که در راحت آباد جان بر آسایی از رحمت آن جهان

به گونه‌ای در این دنیا زندگی کن که در سرایِ آرامشِ حقیقی (آخرت)، از رحمتِ پروردگار بهره‌مند شوی.

نکته ادبی: «راحت‌آباد جان» استعاره از آرامشِ روح در جهان پس از مرگ است.

الی به خاصان درگاه تو تن و جان فدا کرده در راه تو

خدایا، به حقِ خاصان و برگزیدگانِ درگاهت که جان و تنِ خود را در راهِ تو فدا کردند...

نکته ادبی: «الی» در اینجا با توجه به بافتار، درخواستی از درگاه الهی است.

به عرفان معروف سر سری که پایان کارم به خیر آوری

و به واسطه‌ی آن دانشی که از اسرارِ نهان داری، از تو می‌خواهم که پایانِ کارِ مرا به خیر و نیکی ختم کنی.

نکته ادبی: «عرفانِ معروف» اشاره به معرفتِ شهودی و دانشی است که حقایق را بر سالک روشن می‌کند.