فراق نامه

سلمان ساوجی

بخش ۱۴ - بوسه بر باد (۴)

سلمان ساوجی
از آن پس چو آمد به شاه آگهی کز آن دانه در صدف شد تهی
چو ابر از دل آتشین آه زد دو دریا بر آورد و بر ماه زد
چو گل جامه را کرد صد جای چاک چو باد صبا بر سر افشاند خاک
نشسته ملک بر سر خاک او کنان نوحه بر سروچالاک او
شهنشه همی گفت کای یار من نگار وفادار و دلدار من
دریغ آن تن ناز پرورد تو دریغا به درد من از درد تو
دریغا و دردا و وا حسرتا که شد کشته شمعم به باد فنا!
که ای سرو بالای کوتاه عمر، تو عمر گرامی، شدی، آه عمر!
خراب است دل آه! دلدار کو؟ جهانیست غم وای غمخوار کو؟
ندانم چه بودت بتا هر چه بود؟ کنون بودنی بود، گفتن چه سود؟
سپردم به زلفت دل و هوش و جان تو را می سپارم به خاک این زمان
عجب باشد ای ماه رضوان سرشت اگر چون تو سروی بود در بهشت
دلم رشک بر حوض کوثر برد که سرو تو را کنار آورد
دل و جانم از رشک پیچیده اند که غلمان و حورت چرا دیده اند؟
به آب مژه پاک می شویمت تو در خاک و در آب می جویمت
از آن اشک ریزم چو ابر بهار که از گل برآرم تو را لاله وار
نمی خواستم گرد بر دامنت کنون در دل خاک بینم در تنت
اگر گرد مشک تو بر روی ماه دلم دیدی از دود گشتی سیاه
کنون بر تن تست خاکی زمی که خاک سیه بر سر آدمی
روا باشد ای آسمان اینچنین مه سر و بالا به زیر زمین
گل نازکش نیست در خورد گل که هر ذره جزویست از جان و دل
دریغا که این سرو قد آفتاب فرو رفت در بامداد شباب
شکمخواره خاکا، خنک جان تو که جان جهانی است مهمان تو
تن نازکان می خوری زیر زیر نگشتی از این خوردنی هیچ سیر
من نامراد از تو دارم غبار که داری مراد مرا در کنار
در اول بسی بی قراری نمود در آخر بجز صبر درمان نبود
پس از مرگ او شاه سالی چو ماه نمی رفت جز در کبود و سیاه
چو درماند از وصل آن ماه رو کشیدند بر تخته ای شکل او
تو پنداشتی شکل آن سرو ناز بر آن تخته شاهی است بر تخت باز
در آن تخته حیران فرو ماند شاه بسی نقش از آن تخته می خواند شاه
ملک دید نقشی که جانش نبود از او آنچه می جست آتش نبود
دلا پیش از آن کز جهان بگذری بر آن باش کاول ز جان بگذری
کسی کو تواند گذشت از جهان بر او خوار و آسان بود ترک جان
بسا درد و حسرت که زیر ز می است دل خاک پر حسرت آدمی است
همه سرو بالاست در زیر خاک چو گل کرده پیراهن عمر چاک
زمانه بر آمیخت چون گل به گل تن نازنینان چین و چگل
به هر پای کان می نهی بر گذر سر سرفرازی است، آهسته تر
نگوئی که خاکش بفرسوده است که او نیز چون تو کسی بوده است
کجا آن جوانان نو خاسته؟ کجا آن عروسان آراسته؟
کشیدند در پرده خاک رو جهان داد بر بادشان رنگ و بو
بهار آمد و خاک را کرد باز زمین را به صحرا در افکند راز
ز مهد زمین هر پری طلعتی برون آمد امروز در صورتی
شکوفه چو نازک تن سیمبر ز صندوق چوبین برون کرده سر
بنفشه است مشکین سر زلف یار بریده ز یار خودش روزگار
چو زلفش از آن رو سرافکنده است بخاک سیه در پراکنده است
بر آنم که سوسن پریزاده ای است زبان آور و خوب آزاده ای است
زبان دارد اما ز راه کهن اجازت ندارد که گوید سخن
سهی سرو یاری نگاری است چیست که بر جویبار از روان دست شست
هوای خرامیدن است اندر او به دستان ولی سرو را پای کو؟
بر آن گلرخان نوحه گر شد سحاب؟ بدیشان همی بارد از دیده آب
کجا آن رخ ناز پروردشان؟ بیا این زمان بین گل زردشان
اجل بر سمن خاکشان بیخته چو گل نازک اندامشان ریخته
وگرنه خروشیدن مرغ چیست؟ نگویی که این نالش از بهر کیست
چرا لاله را بهر خون جوشیده است؟ بنفشه کبود از چه پوشیده است؟
چرا باد در خاک غلطان شود چرا آب گریان و نالان شود
به مقدار خود هریکی را غمی است دلی نیست کو خالی از ماتمی است
که باشد که از دوری دل گسل نگرید؟ مگرسنگ پولاد دل
خطا می کنم سنگ را نیز هم دمی چشم ها نیست خالی زنم
اگر شمع بینی بدانی یقین که می سوزد از فرقت انگبین
به خونابه رخسار از آن شست لعل که خواهد جدایی ز کان جست لعل
دل نافه ز آن روسیه گشت و ریش که خواهد بریدن ز دلدار خویش
صبا گفت با نافه مشک چین که بهر چه خون می خوری چون چنین
جهان پروریدت به خون جگر شدی پیش اهل جهان معتبر
چرا دل سیاهی و خون می خوری؟ به خون جگر چون بسر می بری؟
به باد صبا گفت در نافه مشک که از هجر شد بر تنم پوست خشک
از آن در دلم شد سیاهی پدید که نافم جهان بر جدایی برید
هنوز آن زمان در شکم خون خورم که دور فلک برد از مادرم
صبا گفتش ای نافه مشک بس! دم اندر کش ارچه تویی خوش نفس
جهان گرچه از یار خویشت برید تو را این بزرگی ز هجران رسید
گول کهنه ای داشتی درختا ز دیبای چین داری اکنون قبا
گهی شاهدان از نسیم تو مست گهی با بتان در گریبانت دست
تو را خود بس است این قدر عیب و عار که افکند مادر به صحرایت خوار
اگر بیش ازین غرق خون آمدی شدی پاک و ز آهو برون آمدی
به باد صبا گفت مشک ختن که این قصه باد است از آن دم مزن
اگر چه مرا حرمت اینجاست بیش ولیکن خوشا صحبت یار خویش
که در خانه با یار خوردن جگر به است ز شکر در مقامی دگر
به نرگس نگر کز گلش بر کنند ز سیم و زرش فرش و بستر زنند
فراق دیار و هوای وطن کند کاخ زرینش بیت الحزن
غریبی نه رنگش گذارد نه روی به باد هوایش دهد رنگ و بوی
همان شوق مسکن بود در سرش بود کوخ خود به ز کاخ زرش
به نار حجیم از کسی خوی کرد بود بر دلش باد فردوس سرد
سمندر که او دل بر آتش نهاد نسیم سمن بر دلش هست باد
ز یاران جدایی مکن بی سبب که هجر است بی اختیار از عقب
تن از چاره هجر بیچاره گشت ز رنج بریدن دلش پاره گشت
نخواهی که گردی به هجران اسیر برو هیچ پیوند با کس مگیر
تو خود باش همراز و دمساز خویش مکن دیگران را تو انباز خویش
نیابی به از جان خود همدمی نبینی به از خویشتن محرمی
که با دوست یاری اگر دل نهد وگر جان دهد زو دلش چون رهد
به شمشیر گاه جوانی ز جان بریدن بود بهتر از دوستان
شنیدم که صاحبدلی وقت گشت به دکانچه درزییی بر گذشت
در آن حالت او جامه ای می درید خورش دریدن به گوشش رسید
بنالید صاحبدل از ناله اش ز مژگان روان شد به رخ ژاله اش
بر آورد افغان که آه از فراق جهان گشت بر دل سیاه از فراق
جدایی تن از جان جدا می کند جدایی چه گویم چه ها می کند
ببینید تا این دو سه پود و تار چه فریاد بر خویشتن می زنند
از اینجا نظر کن به حال دو دوست به هم بوده یک چون مغز و پوست
دو نازک، دو همدم، دو هم خوی گل مصاحب چو رنگ گل و بوی گل
در آن روز بی اختیاری نگر که شان دور باید شد از یکدیگر
جهانا ندانم چه آیین تو است چه بنیاد بر مهر و بر کین تو است؟
که سرو سهی را در آری به ناز کنی سر بلندش به عمر دراز
ز بیخ و بنش ناگهان برکنی کنی سرنگونش به خاک افکنی
اگر مرگ را آوری در نظر حقیقت جدایی است از یکدگر
مه و مهر از آنرو گرفته دلند که هر ماهی از یکدگر بگسلند
ثریا بود جمع دانی چرا؟ که از جمع او کس نگردد جدا
به خورشید گفتم که درگاه بام زخت از چه چون گل شود لعل فام؟
چرا می شوی آخر زود زرد چو برگ رزان از دم باد سرد؟
دمی چهره ات ارغوانی بود گهی چون رخم زعفرانی بود
چو بشنید رخساره پرتاب کرد دو چشم از ستاره پر از آب کرد
جوابیم گرم از سر مهر گفت به مژگان اندیشه از دل برفت
که هر صبحدم چشم من می جهد ز دیدار یاران خبر می دهد
به روی عزیزان این انجمن رخم سرخ و روشن شود چشم من
شبانگه که آید زمان فراق که بادا سیه دودمان فراق
شود چشمه بخشت من تیره آب نه توش و توانم بماند نه تاب
ز بیم جدایی غمی می شوم به خود زرد و لرزان فرو می روم
جهان را جفا و ستم رسم و خوست نخواهد وفا کرد با هیچ دوست
کدامین گل تازه از خاک زاد که آخر زمانه ندادش به باد
سهی سرو گشت از هوا سر بلند در آخر ز پا هم هوایش فکند
کجا آن چو گل نازکان چگل؟ که اکنون چخ رخسار ایشان چه گل؟
بسا سرو کان گشت با خاک راست بس آب حیاتا که آن خاک راست
بسا سرو بالا که زیر ز می است دل خاک بر حسرت آدمی است
بغایت شبیه است نرگس به دوست که زرین قدح مانده از چشم اوست!
خوشا لاله و چهره فرخش که دارد نشانی ز خال رخش
شب تیره چون زنگی بسته لب گشادم زبان را و گفتم به شب
که بهر چه چون صبح خندان شود؟ ستاره ز روی تو ریزان شود؟
بغایت سیه کاسه ای در سحر چو چشمم چه ریزی به دامان گهر؟
شب تیره گفتا که باید مرا سحرگه شدن زین شبستان جدا
ز سودای یار و فراق دیار به وقت سحر می شوم اشکبار
ستاره خود از جای خود چون رود سرشک است کز چشم من می رود
سحر وقت اسفار و رحلت بود از آن در سحر مرغ نالان شود
از آن در سحر کوس دارد فغان ز چشم هوا اشک باشد روان
به گاه وداع دیار از حزن کدامین سیه دل نگرید چو من؟
شب مرگ روز فراق است و بس که روز جدایی مبیند کس
چه خوش گفت دانای هندوستان که هرگز مرا با کسی در جهان
نخواهم که هیچ آشنایی بود مبادا که روزی جدایی بود
فراق از نبودی نمردی کسی جفای محبت نبردی کسی
ز کشته دل خاک پر خون شدست از آن خون رخ لاله گلگون شده است
گرانمایه گنجی است این آدمی دریغ این چنین گنج زیر زمی
ز حسرت که دارد زمین در درون کناره ندارد که آید برون
به هر گل که برکرده از گل سر است هزاران سمن رخ به زیر اندر است
شبی می شنیدم که با جان بدن همی گفت در زیر لب این سخن
که ای نازنین مونس و همنفس تو دانی که غیر از توام نیست کس
ز خاک سیاهم تو برداشتی گلین خانه ام را تو افراشتی
منم خاک و از صحبتت زنده ام چو دور از تو باشم پراکنده ام
به هم سالها عیش ها رانده ایم بسی دست عشرت برافشانده ایم
تو را من به صد ناز پرورده ام دمی بی تو خود بر نیاورده ام
من و تو دو هم صحبت و مونسیم چو رفتیم کی باز با هم رسیم؟
تو آب حیاتی و من خاک تو غباری ز من بر دل پاک تو
چو تو رفته باشی برون زین مغاک چه من پیشت آنگه چه یک مشت خاک؟
مرا از تو هرگز رهایی مباد میان من و تو جدایی مباد
تن این راز می گفت در گوش جان چو بشنید دادش جوابی روان
که ما هردو از یک شکم زاده ایم به هم هریک از جایی افتاده ایم
مرا سربلندی ز پستی توست همین پایه از زیر دستی توست
من این حال خوش از بدن یافتم ز پهلوی تست آنچه من یافتم
اگرچه بر آرد سپهرم ز تو کجا برکند بیخ مهرم ز تو؟
تو را حق نعمت بسی بر من است مرا حق سعی تو در گردن است
چو ما روزگاری به هم بوده ایم به اقبال یکدیگر آسوده ایم
نباشد عجب گر بنالم ز غم که سخت است بر ما بریدن ز هم
کنون ما که از هم جدا می شویم به منزلگه خویشتن می رویم
جدایی ضروریست معذور دار که ما را در این نیست هیچ اختیار
قضا چون در آشنایی گشاد اساس جهان بر جدایی نهاد
خدای جهان است بی یار و جفت کسی را بر این در جهان نیست گفت
در اندام خود بنگر اول، ببین که از هم جدا ساخت جان آفرین
دو چشم تو را هردو چون فرقدان حجابی عجب بینی اندر میان
به غیر از دو ابرو که پیوسته اند به پیشانی آن نیز بر بسته اند
دو گوشند در گوشه ای هر یکی تعاقب ندارد یکی بر یکی
دو دست و دو پا را همین صورت است مراد آنکه بنیاد بر فرقت است
مه و خور دلیل تو روشن بسند که هر ماه یکبار با هم رسند
نهاده شب اندر پی روز سر نبینند هرگز رخ یکدیگر
چنین گفت یک روز نوشیروان به موبد که ای پیر روشن روان
من اندر جهان از سه چیزم به رنج کز آن بر دلم سرد شد تاج و گنج
یکی مرگ کز وی شود روی زرد دوم زن که ننگ اندر آرد به مرد
سوم علت آز و رنج و نیاز کزو جان به رنج است و تن در گداز
چنین داد پاسخ که ای شهریار نگر تا نداری تو این هرسه خوار
اگر ز آنکه رن نیستی در جهان نبودی چو تو شاه روشن روان
قباد از جهان را بپرداختی تو تاج شهی را بر افراختی
مرا گر نبودی به تختت نیاز؟ چرا بردمی پیش تختت نماز؟
حکیمی که جان و جهان آفرید زمین گسترید و زمان آفرید
یقین دان که هر چیز کو ساخته است به حکمت حکیمانه پرداخته است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

از آن پس چو آمد به شاه آگهی کز آن دانه در صدف شد تهی

پس از آنکه شاه باخبر شد که آن دانه گران‌بها (جان یا معشوق) از درون صدف (جسم) بیرون رفته است.

نکته ادبی: استعاره از مرگ: دانه به جان و صدف به جسم تشبیه شده است.

چو ابر از دل آتشین آه زد دو دریا بر آورد و بر ماه زد

شاه از دلی که پر از آتشِ غم بود، آهی کشید و دو رودخانه از اشک جاری ساخت و بر سر و روی خود کوبید.

نکته ادبی: مبالغه در گریه و آه؛ دل آتشین کنایه از شدت اندوه.

چو گل جامه را کرد صد جای چاک چو باد صبا بر سر افشاند خاک

از شدت غم، لباس خود را صد پاره کرد و مانند باد صبا بر سر و روی خود خاک عزا ریخت.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های سوگواری کهن (گریبان چاک کردن و خاک بر سر ریختن).

نشسته ملک بر سر خاک او کنان نوحه بر سروچالاک او

پادشاه بر سر مزار او نشست و در سوگ قامت موزون و چابک او نوحه‌سرایی کرد.

نکته ادبی: سروچالاک استعاره از قد و بالای زیبا و موزون معشوق.

شهنشه همی گفت کای یار من نگار وفادار و دلدار من

شاهنشاه خطاب به معشوق می‌گفت: ای یار، ای نگار وفادار و ای دلدار من.

نکته ادبی: تکرار صفت‌ها نشان‌دهنده شدت علاقه و اندوه است.

دریغ آن تن ناز پرورد تو دریغا به درد من از درد تو

افسوس بر آن تن نازک و پرورده‌ات؛ افسوس که دردِ دوری تو، مرا سخت آزار می‌دهد.

نکته ادبی: استفاده از واژه دریغ برای نشان دادن حسرت عمیق.

دریغا و دردا و وا حسرتا که شد کشته شمعم به باد فنا!

افسوس و هزاران افسوس که شمع وجود من در اثر بادِ فنا خاموش گشت.

نکته ادبی: شمع استعاره از معشوق و باد فنا استعاره از مرگ.

که ای سرو بالای کوتاه عمر، تو عمر گرامی، شدی، آه عمر!

ای کسی که قامتت همچون سرو بود اما عمرت کوتاه شد، تو که خودِ زندگیِ عزیز بودی، با رفتنت عمر مرا نیز به پایان رساندی.

نکته ادبی: سرو بالایی استعاره از زیبایی و قد بلند.

خراب است دل آه! دلدار کو؟ جهانیست غم وای غمخوار کو؟

دلم خراب و ویران است؛ معشوق کجاست؟ دنیا پر از غم است، آن کسی که غمخوار من بود کجاست؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن تنهایی و بی‌کسی.

ندانم چه بودت بتا هر چه بود؟ کنون بودنی بود، گفتن چه سود؟

نمی‌دانم چه بر سرت آمد ای زیبا؛ هر چه بود گذشت. اکنون که مقدر بوده و رخ داده، فایده‌ای در گفتن و شکایت کردن نیست.

نکته ادبی: اشاره به تسلیم در برابر سرنوشت و قضا و قدر.

سپردم به زلفت دل و هوش و جان تو را می سپارم به خاک این زمان

دل و هوش و جانم را به زلف تو سپرده بودم، اکنون تو را به آغوش خاک می‌سپارم.

نکته ادبی: تضاد میان سپردن به زلف (در حیات) و سپردن به خاک (در ممات).

عجب باشد ای ماه رضوان سرشت اگر چون تو سروی بود در بهشت

ای کسی که سرشتت همانند رضوان (بهشت) است، مایه شگفتی است اگر در بهشت هم سروی به زیبایی تو وجود داشته باشد.

نکته ادبی: مبالغه در زیبایی معشوق.

دلم رشک بر حوض کوثر برد که سرو تو را کنار آورد

دلم به حوض کوثر در بهشت حسادت می‌کند که تو (سرو قامت) را در کنار خود جای داده است.

نکته ادبی: رشک بردن یا حسادت کردن از آرایه‌هایی است که برای نشان دادن ارزش معشوق به کار می‌رود.

دل و جانم از رشک پیچیده اند که غلمان و حورت چرا دیده اند؟

دل و جانم از شدت حسادت در پیچ و تاب‌اند که چرا غلمان و حوریان بهشت باید تو را ببینند.

نکته ادبی: اشاره به مفاهیم دینی درباره بهشت در قالب ابیات عاشقانه.

به آب مژه پاک می شویمت تو در خاک و در آب می جویمت

تو را با آب اشک‌هایم شست‌وشو می‌دهم؛ تو در خاک هستی و من در آب (اشک) به دنبال تو می‌گردم.

نکته ادبی: ایهام و تناسب میان آب و خاک.

از آن اشک ریزم چو ابر بهار که از گل برآرم تو را لاله وار

آنقدر اشک می‌ریزم که همچون ابر بهاری ببارم تا از خاکِ وجودت، دوباره همچون لاله برویی.

نکته ادبی: تشبیه اشک به ابر بهاری که باعث رویش گل می‌شود.

نمی خواستم گرد بر دامنت کنون در دل خاک بینم در تنت

نمی‌خواستم حتی غباری بر دامنت بنشیند، اما اکنون تو را در دل خاک و در میان غبار می‌بینم.

نکته ادبی: تضاد میان نازپروردگی معشوق و وضعیت او در خاک.

اگر گرد مشک تو بر روی ماه دلم دیدی از دود گشتی سیاه

اگر دلم، غبار مشکِ زلف تو را بر روی چون ماهت می‌دید، از شدت سوختن همچون دود سیاه می‌گشت.

نکته ادبی: تشبیه زلف به مشک و چهره به ماه.

کنون بر تن تست خاکی زمی که خاک سیه بر سر آدمی

اکنون بر پیکر تو خاکی ریخته‌اند که مصیبت‌بارترین چیز برای آدمی است (خاک گور).

نکته ادبی: کنایه از ناگواری مرگ و خاک‌سپاری.

روا باشد ای آسمان اینچنین مه سر و بالا به زیر زمین

ای آسمان، آیا رواست که چنین زیبا و بلندقامتی به زیر خاک رود؟

نکته ادبی: خطاب به آسمان به عنوان نماد تقدیر و سرنوشت.

گل نازکش نیست در خورد گل که هر ذره جزویست از جان و دل

پیکر لطیف او شایسته خاک نیست، چرا که هر ذره از وجودش بخشی از جان و دل من بود.

نکته ادبی: اعتبار و ارزش معشوق فراتر از خاک.

دریغا که این سرو قد آفتاب فرو رفت در بامداد شباب

افسوس که این سرو قامت خورشیدرو، در صبحگاه جوانی به زیر خاک رفت.

نکته ادبی: استعاره بامداد شباب برای دوران جوانی.

شکمخواره خاکا، خنک جان تو که جان جهانی است مهمان تو

ای خاک شکم‌باره و سیری‌ناپذیر، خوشا به حالت که جانِ جهان (معشوق من) اکنون مهمان توست.

نکته ادبی: تشخیص خاک به عنوان موجودی شکم‌باره.

تن نازکان می خوری زیر زیر نگشتی از این خوردنی هیچ سیر

تو همواره تنِ ظریفان را می‌بلعی و باز هم از این خوراک سیر نمی‌شوی.

نکته ادبی: ادامه تشخیص خاک.

من نامراد از تو دارم غبار که داری مراد مرا در کنار

منِ بی‌مراد، از تو ای خاک غبارآلود گلایه دارم، چرا که تو مرادِ دل من (معشوق) را در آغوش گرفته‌ای.

نکته ادبی: کنایه از حسادت شاه به خاک.

در اول بسی بی قراری نمود در آخر بجز صبر درمان نبود

شاه در آغاز بسیار بی‌قراری کرد، اما در نهایت چاره‌ای جز صبر کردن نداشت.

نکته ادبی: بیان گذار از هیجان به تسلیم.

پس از مرگ او شاه سالی چو ماه نمی رفت جز در کبود و سیاه

شاه پس از مرگ او، یک سال تمام جز لباس سیاه و کبود بر تن نکرد.

نکته ادبی: اشاره به رسم پوشیدن لباس تیره در سوگ.

چو درماند از وصل آن ماه رو کشیدند بر تخته ای شکل او

وقتی از رسیدن به آن ماهروی ناامید شد، صورتش را بر تخته‌ای نقاشی کردند.

نکته ادبی: اشاره به شبیه‌سازی برای تسکین دل.

تو پنداشتی شکل آن سرو ناز بر آن تخته شاهی است بر تخت باز

شاه با دیدن تصویر او بر آن تخته، گمان می‌کرد که او همچنان زنده و بر تخت نشسته است.

نکته ادبی: نمایانگر عمق توهم ناشی از عشق.

در آن تخته حیران فرو ماند شاه بسی نقش از آن تخته می خواند شاه

شاه در برابر آن تصویر مبهوت ماند و بارها آن نقش را به دقت نگریست.

نکته ادبی: حیرت ناشی از عشق و فقدان.

ملک دید نقشی که جانش نبود از او آنچه می جست آتش نبود

پادشاه دید که این تصویر جان ندارد و آن آتشی که در وجود معشوق واقعی بود، در این نقش یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: تفاوت واقعیت و مجاز (تصویر).

دلا پیش از آن کز جهان بگذری بر آن باش کاول ز جان بگذری

ای دل، پیش از آنکه از این دنیا بروی، بیاموز که از جانِ خود بگذری (از وابستگی‌های دنیوی رها شوی).

نکته ادبی: پند اخلاقی و عرفانی.

کسی کو تواند گذشت از جهان بر او خوار و آسان بود ترک جان

کسی که بتواند از تعلقات دنیوی دل بکند، جان دادن برای او کاری آسان و سبک است.

نکته ادبی: سخت بودن ترک تعلقات دنیوی.

بسا درد و حسرت که زیر ز می است دل خاک پر حسرت آدمی است

بسیار حسرت‌ها و دردها زیر این خاک مدفون است و خاکِ این دنیا پر از حسرت‌های آدمی‌زادگان است.

نکته ادبی: تجسم خاک به عنوان مخزن حسرت‌ها.

همه سرو بالاست در زیر خاک چو گل کرده پیراهن عمر چاک

همه سروقامتان اکنون زیر خاک هستند و پیراهن عمرشان همچون گل چاک‌چاک شده است.

نکته ادبی: تشبیه گل به پیراهن پاره (اشاره به گلبرگ‌ها).

زمانه بر آمیخت چون گل به گل تن نازنینان چین و چگل

روزگار تنِ نازنینانِ زیبا را با خاک درآمیخته است.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودن زیبایی انسان‌ها.

به هر پای کان می نهی بر گذر سر سرفرازی است، آهسته تر

هر قدمی که بر این زمین می‌گذاری، ممکن است بر سرِ انسان سرفرازی باشد؛ پس آهسته‌تر قدم بردار.

نکته ادبی: توصیه به تواضع و عبرت‌گیری از خاک زیر پا.

نگوئی که خاکش بفرسوده است که او نیز چون تو کسی بوده است

نگو که این خاکِ ناچیز است؛ او نیز روزگاری همچون تو انسانی بوده است.

نکته ادبی: یادآوری فناپذیری انسان.

کجا آن جوانان نو خاسته؟ کجا آن عروسان آراسته؟

آن جوانان نوخاسته و آن عروسان آراسته کجا رفته‌اند؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن ناپایداری.

کشیدند در پرده خاک رو جهان داد بر بادشان رنگ و بو

همه در پرده خاک پنهان شدند و جهان رنگ و بوی خوشِ آن‌ها را بر باد فنا داد.

نکته ادبی: استعاره از دست رفتن زیبایی‌ها.

بهار آمد و خاک را کرد باز زمین را به صحرا در افکند راز

بهار آمد و چهره خاک را گشود و رازهای نهفته در زمین را آشکار کرد.

نکته ادبی: تشخیص فصل بهار به عنوان گشاینده رازها.

ز مهد زمین هر پری طلعتی برون آمد امروز در صورتی

امروز از مهد زمین، هر زیبارویی با شکلی تازه (گل‌ها) بیرون آمده است.

نکته ادبی: تشبیه گل‌ها به چهره‌های زیبا.

شکوفه چو نازک تن سیمبر ز صندوق چوبین برون کرده سر

شکوفه همچون تنِ نازکِ سیمین‌بدن، از صندوق چوبی (شاخه) سر برآورده است.

نکته ادبی: تشبیه شکوفه به تن سیمین و شاخه به صندوق.

بنفشه است مشکین سر زلف یار بریده ز یار خودش روزگار

بنفشه همچون سرِ زلفِ مشکینِ یار است که روزگار او را از یار جدا کرده است.

نکته ادبی: تشبیه بنفشه به زلف یار.

چو زلفش از آن رو سرافکنده است بخاک سیه در پراکنده است

از آن رو که بنفشه هم مثل زلف او سرافکنده است، گویی در خاک سیاه پراکنده شده است.

نکته ادبی: ایهام میان سرافکندگی (تواضع/غم) و شکل گیاه.

بر آنم که سوسن پریزاده ای است زبان آور و خوب آزاده ای است

گمان می‌کنم سوسن پری‌زاده‌ای است که سخن‌گو و آزادمنش است.

نکته ادبی: تشبیه سوسن به پری‌زاده.

زبان دارد اما ز راه کهن اجازت ندارد که گوید سخن

سوسن زبان دارد (گلبرگ‌هایش شبیه زبان است)، اما اجازه ندارد از رازهای کهن سخنی بگوید.

نکته ادبی: تشخیص گل سوسن.

سهی سرو یاری نگاری است چیست که بر جویبار از روان دست شست

آن سروی که بر کنار جویبار ایستاده چیست که دست از جان شسته و به کناری رفته است؟

نکته ادبی: تشبیه گیاهان کنار جوی به انسانی که دل از دنیا شسته.

هوای خرامیدن است اندر او به دستان ولی سرو را پای کو؟

در او میل خرامیدن وجود دارد، اما وقتی پای سرو (در گیاه) نیست، چگونه حرکت کند؟

نکته ادبی: طرح پرسش منطقی در عین تصویرسازی شاعرانه.

بر آن گلرخان نوحه گر شد سحاب؟ بدیشان همی بارد از دیده آب

آیا ابر برای آن گل‌رخساران نوحه‌گری می‌کند که بر آن‌ها این‌گونه اشک (باران) می‌بارد؟

نکته ادبی: تشبیه باران به اشک و ابر به نوحه‌گر.

کجا آن رخ ناز پروردشان؟ بیا این زمان بین گل زردشان

آن چهره‌های نازپرورده و زیبا کجا رفتند؟ اکنون به این گل‌های پژمرده و زرد شده نگاه کن که چه بر سرشان آمده است.

نکته ادبی: «رخ ناز پرورد» ترکیبی وصفی است که در اینجا به زیبایی‌های گذرا اشاره دارد.

اجل بر سمن خاکشان بیخته چو گل نازک اندامشان ریخته

مرگ، خاکِ سرد را بر اندام لطیف آن‌ها ریخته و آن پیکرهای ظریف و گل‌گون را به نیستی کشانده است.

نکته ادبی: «سمن خاک» به معنای خاکِ سفید و پاک است که کنایه از مزار یا همان بستر خاک است.

وگرنه خروشیدن مرغ چیست؟ نگویی که این نالش از بهر کیست

اگر مرگ و جدایی در کار نیست، پس معنای فریاد و آواز پرندگان چیست؟ آیا می‌توانی بگویی این ناله‌ها برای کیست؟

نکته ادبی: شاعر از استدلالِ منطقی برای اثبات وجودِ رنج در طبیعت استفاده می‌کند.

چرا لاله را بهر خون جوشیده است؟ بنفشه کبود از چه پوشیده است؟

چرا لاله به خاطر خونِ (دوری) به جوش آمده و رنگِ سرخش را از آن دارد؟ و چرا بنفشه لباسِ کبود (رنگ عزا) بر تن کرده است؟

نکته ادبی: پرسش‌های انکاری برای اثباتِ این نکته که تمام پدیده‌ها عزادارِ فراق هستند.

چرا باد در خاک غلطان شود چرا آب گریان و نالان شود

چرا باد در خاک می‌غلتد و سرگردان است؟ و چرا آب (رودها) با گریه و ناله روان است؟

نکته ادبی: عناصر اربعه در اینجا به عنوان سوگوارانِ عالمِ هستی تصویر شده‌اند.

به مقدار خود هریکی را غمی است دلی نیست کو خالی از ماتمی است

هر موجودی به اندازه‌ی خود غمی دارد؛ دلی در جهان یافت نمی‌شود که از ماتم و اندوه خالی باشد.

نکته ادبی: اشاره به عمومیتِ رنج در عالمِ خلقت.

که باشد که از دوری دل گسل نگرید؟ مگرسنگ پولاد دل

چه کسی می‌تواند از دوریِ محبوب، دلش نلرزد و اشک نریزد؟ مگر کسی که قلبی سخت و پولادین داشته باشد.

نکته ادبی: «سنگ پولاد دل» استعاره از کسی است که از احساسات تهی است.

خطا می کنم سنگ را نیز هم دمی چشم ها نیست خالی زنم

البته اشتباه می‌کنم؛ حتی سنگ هم از غصه دور نیست و هیچ چشمی (حتی چشمِ هستی) از اشکِ غم خالی نمی‌ماند.

نکته ادبی: اصلاحِ سخنِ پیشین برای تأکید بر شمولِ رنج بر تمامِ هستی.

اگر شمع بینی بدانی یقین که می سوزد از فرقت انگبین

اگر شمع را در حال سوختن می‌بینی، یقین بدان که این سوختن به خاطر فراق از اصلِ خود (موم و عسل) است.

نکته ادبی: تمثیلی عرفانی از رنجِ جداییِ جزء از کل.

به خونابه رخسار از آن شست لعل که خواهد جدایی ز کان جست لعل

یاقوت از آن جهت چهره‌اش را با خونابه شسته (قرمز است) که با اکراه از معدن و اصلِ خود جدا شده است.

نکته ادبی: استعاره‌ی «خونابه» برای رنگِ سرخِ یاقوت که ناشی از دردِ هجران است.

دل نافه ز آن روسیه گشت و ریش که خواهد بریدن ز دلدار خویش

دلِ نافه (مشک) از آن جهت سیاه و ریش‌ریش شد که ناچار بود از یار و خاستگاهِ خود جدا شود.

نکته ادبی: نافه در ادبیات کهن نمادِ درد و در عین حال خوش‌بوییِ حاصل از رنج است.

صبا گفت با نافه مشک چین که بهر چه خون می خوری چون چنین

باد صبا از نافه مشک پرسید که چرا این‌چنین از غم و اندوه، خون می‌خوری؟

نکته ادبی: شروع حکایتِ تمثیلی میانِ صبا و نافه.

جهان پروریدت به خون جگر شدی پیش اهل جهان معتبر

جهان تو را با خونِ جگر پرورش داد و به همین خاطر است که نزدِ جهانیان ارزشمند و معتبر شدی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه رنجِ کشیدن، مایه‌ی ارزشِ وجودی است.

چرا دل سیاهی و خون می خوری؟ به خون جگر چون بسر می بری؟

چرا دلت سیاه است و خون می‌خوری؟ چرا عمرت را با خونِ دل سپری می‌کنی؟

نکته ادبی: پرسشِ صبا از چراییِ اندوهِ نافه.

به باد صبا گفت در نافه مشک که از هجر شد بر تنم پوست خشک

نافه به باد صبا گفت که از شدتِ دوری و هجران، پوستِ تنم خشک شده است.

نکته ادبی: توصیفِ ملموس از آثارِ پیری و رنج.

از آن در دلم شد سیاهی پدید که نافم جهان بر جدایی برید

سیاهیِ دلِ من از آنجاست که دنیا از همان آغاز، مرا با دردِ جدایی عجین کرد.

نکته ادبی: اشاره به ریشه‌ی ازلیِ رنج در وجودِ نافه.

هنوز آن زمان در شکم خون خورم که دور فلک برد از مادرم

هنوز که در شکم بودم و نطفه‌ای بیش نبودم، از مادرم جدا شدم و درد را چشیدم.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه جدایی، اولین تجربه‌ی زیسته‌ی هر موجود است.

صبا گفتش ای نافه مشک بس! دم اندر کش ارچه تویی خوش نفس

صبا به او گفت: ای نافه مشک، بس است! هرچند که خوش‌نفس و خوش‌سخنی، اما سکوت کن.

نکته ادبی: توصیه به سکوت در برابر تقدیرِ تلخ.

جهان گرچه از یار خویشت برید تو را این بزرگی ز هجران رسید

اگرچه جهان تو را از یارت جدا کرد، اما همین دوری باعثِ بزرگی و ارزشِ تو نزدِ مردم شده است.

نکته ادبی: توجیهِ فلسفی برای خیر بودنِ شرِ ظاهری (هجران).

گول کهنه ای داشتی درختا ز دیبای چین داری اکنون قبا

تو که قبلاً پوششِ کهنه‌ای داشتی، اکنون به لطفِ این دوری، قبا و لباسی از دیبایِ گران‌بهایِ چین داری.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ وضعیتِ نافه از یک تکه گوشت به منبعِ خوش‌بویی.

گهی شاهدان از نسیم تو مست گهی با بتان در گریبانت دست

گاهی با نسیمِ تو، شاهدان (زیبارویان) مست می‌شوند و گاهی با بتان (محبوبان) هم‌نشین می‌شوی.

نکته ادبی: اشاره به کاربردِ عطرِ مشک.

تو را خود بس است این قدر عیب و عار که افکند مادر به صحرایت خوار

برای تو همین عیب و عار بس است که مادر، تو را خوار و بی‌مقدار در صحرا رها کرد.

نکته ادبی: یادآوریِ تنهاییِ آغازینِ نافه.

اگر بیش ازین غرق خون آمدی شدی پاک و ز آهو برون آمدی

اگر بیش از این غرقِ در خون و درد می‌بودی، پاک‌تر می‌شدی و از عالمِ حیوانی بیرون می‌رفتی.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه هرچه درد بیشتر باشد، خلوصِ وجودی بالاتر می‌رود.

به باد صبا گفت مشک ختن که این قصه باد است از آن دم مزن

نافه به باد گفت که این قصه‌ای که می‌گویی، بادِ هواست (بی‌ارزش است)؛ از این سخن دمی نزن.

نکته ادبی: پاسخِ قاطعِ نافه مبنی بر اینکه مقام و اعتبار، جایِ مهرِ یار را نمی‌گیرد.

اگر چه مرا حرمت اینجاست بیش ولیکن خوشا صحبت یار خویش

اگرچه اینجا حرمت و مقامِ بیشتری دارم، اما صحبت و دیدارِ یارِ خودم چیزِ دیگری است.

نکته ادبی: اولویتِ عشق بر جاه و مقام.

که در خانه با یار خوردن جگر به است ز شکر در مقامی دگر

که رنج کشیدن در خانه‌ی یار، بهتر از خوردنِ شکر و نعمت در جای دیگر است.

نکته ادبی: مقایسه میانِ رنجِ در حضور و لذتِ در دوری.

به نرگس نگر کز گلش بر کنند ز سیم و زرش فرش و بستر زنند

به گلِ نرگس بنگر که وقتی از چمن‌زار کنده می‌شود، با اینکه او را بر فرشِ سیم و زر می‌گذارند (در گلدان تزیینی)، اما باز هم...

نکته ادبی: تمثیلِ گلِ چیده شده برای نمایشِ دردِ غربت.

فراق دیار و هوای وطن کند کاخ زرینش بیت الحزن

دوری از وطن و هوای زادگاه، کاخِ زرین را برایش به «بیت‌الحزن» (خانه‌ی اندوه) تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میانِ ثروت و آرامشِ روانی.

غریبی نه رنگش گذارد نه روی به باد هوایش دهد رنگ و بوی

غریبی نه رنگ و رویی برایش باقی می‌گذارد و نه آرامشی؛ بلکه هوایِ وطن، رنگ و بویِ او را می‌برد.

نکته ادبی: تأثیرِ مخربِ غربت بر سلامت و شادابی.

همان شوق مسکن بود در سرش بود کوخ خود به ز کاخ زرش

همان شوقِ خانه در سرش است؛ حتی کلبه‌ی حقیرِ خود را از کاخِ پر زر و زیور بهتر می‌داند.

نکته ادبی: اولویتِ تعلقِ خاطر بر رفاهِ مادی.

به نار حجیم از کسی خوی کرد بود بر دلش باد فردوس سرد

کسی که با آتشِ جهنم انس گرفته باشد، بادِ فردوس (بهشت) برایش سرد و ناخوشایند است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ عادت (خوی) در تغییرِ ادراک.

سمندر که او دل بر آتش نهاد نسیم سمن بر دلش هست باد

سمندری که دلش را به آتش سپرده، نسیمِ بهاریِ گلستان برایش آزاردهنده است.

نکته ادبی: اسطوره‌ی سمندر که در آتش می‌زید.

ز یاران جدایی مکن بی سبب که هجر است بی اختیار از عقب

بی‌دلیل از دوستان جدا مشو، زیرا پس از آن، هجران و جدایی بی‌اختیار به سراغت می‌آید.

نکته ادبی: توصیه به حفظِ پیوندها.

تن از چاره هجر بیچاره گشت ز رنج بریدن دلش پاره گشت

جسم از چاره‌ی هجران درمانده شد و از رنجِ بریدن و دوری، دلش پاره‌پاره گشت.

نکته ادبی: تصویرِ فیزیکی از دردِ روحی.

نخواهی که گردی به هجران اسیر برو هیچ پیوند با کس مگیر

اگر نمی‌خواهی اسیرِ هجران شوی، راهِ چاره این است که با هیچ‌کس پیوندی برقرار نکنی.

نکته ادبی: رویکردی زاهدانه و پیشگیرانه برای دوری از رنج.

تو خود باش همراز و دمساز خویش مکن دیگران را تو انباز خویش

خودت هم‌راز و هم‌دمِ خودت باش و دیگران را شریک و انبازِ احوالِ خویش مکن.

نکته ادبی: توصیه به استقلالِ روحی برای مصون ماندن از آسیبِ دوری.

نیابی به از جان خود همدمی نبینی به از خویشتن محرمی

همدمی بهتر از جانِ خودت نمی‌یابی و محرمی رازدارتر از خویشتن پیدا نمی‌کنی.

نکته ادبی: عرفانِ خودشناسی.

که با دوست یاری اگر دل نهد وگر جان دهد زو دلش چون رهد

زیرا اگر کسی دل به دوست ببندد و جانش را فدای او کند، چطور می‌تواند از غمِ جداییِ او رها شود؟

نکته ادبی: توجیهِ منطقی برای لزومِ گریز از وابستگی.

به شمشیر گاه جوانی ز جان بریدن بود بهتر از دوستان

در جوانی، بریدن از دوستان با شمشیر (قطعِ رابطه) بهتر از تحملِ رنجِ جدایی از آن‌هاست.

نکته ادبی: تشبیه قطع رابطه به بریدن با شمشیر؛ رویکردی رادیکال.

شنیدم که صاحبدلی وقت گشت به دکانچه درزییی بر گذشت

شنیدم که صاحبدلی در حالِ گذر بود و به دکانِ خیاطی رسید.

نکته ادبی: آغازِ یک حکایتِ تمثیلی.

در آن حالت او جامه ای می درید خورش دریدن به گوشش رسید

خیاط در حال بریدنِ پارچه‌ای بود و صدایِ پاره شدنِ پارچه به گوشِ آن صاحبدل رسید.

نکته ادبی: صدایِ پارچه، تداعی‌گرِ صدایِ جداییِ دو چیز از هم است.

بنالید صاحبدل از ناله اش ز مژگان روان شد به رخ ژاله اش

صاحبدل از صدایِ ناله‌ی پارچه (صدایِ بریدن) به گریه افتاد و اشک از مژگانش بر چهره جاری شد.

نکته ادبی: حساسیتِ عرفانی به مسائلِ ظاهراً بی‌اهمیت.

بر آورد افغان که آه از فراق جهان گشت بر دل سیاه از فراق

فریاد زد که آه از دردِ فراق که جهان را به خاطرِ جدایی، بر دلِ من سیاه کرد.

نکته ادبی: تداعیِ صدایِ بریدنِ پارچه با مفهومِ فراق.

جدایی تن از جان جدا می کند جدایی چه گویم چه ها می کند

جدایی، تن را از جان جدا می‌کند؛ چه بگویم که جدایی چه بلایی بر سرِ آدم می‌آورد؟

نکته ادبی: استعاره از شدتِ رنجِ جدایی به مرگ.

ببینید تا این دو سه پود و تار چه فریاد بر خویشتن می زنند

ببینید که این چند رشته پود و تار (که با هم یکی بودند) هنگامِ جدایی چه فریادی سر می‌دهند.

نکته ادبی: تشبیه پارچه به دو دوست که از هم جدا می‌شوند.

از اینجا نظر کن به حال دو دوست به هم بوده یک چون مغز و پوست

از اینجا به حالِ دو دوست بنگر که مانند مغز و پوست، با هم یگانه و متحد بودند.

نکته ادبی: تشبیه وحدت به مغز و پوست.

دو نازک، دو همدم، دو هم خوی گل مصاحب چو رنگ گل و بوی گل

دو انسانِ لطیف و هم‌خو، که همچون رنگ و بویِ گل، با هم عجین و هم‌نشین بودند.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگیِ دوستان.

در آن روز بی اختیاری نگر که شان دور باید شد از یکدیگر

آن لحظه‌ی دشوار و ناگزیر را ببین که چگونه تقدیر، آن‌ها را از هم جدا می‌کند.

نکته ادبی: توصیفِ جبرِ حاکم بر جهان.

جهانا ندانم چه آیین تو است چه بنیاد بر مهر و بر کین تو است؟

ای جهان، نمی‌دانم آیینِ تو چیست و این چه بنیادی است که بر مهر و کین (دوستی و دشمنی) نهاده‌ای؟

نکته ادبی: پرسشِ فلسفی از ماهیتِ چرخه‌ی روزگار.

که سرو سهی را در آری به ناز کنی سر بلندش به عمر دراز

که سروِ بلند و زیبا را با ناز و کرشمه می‌پرورانی و عمرِ درازی به او می‌بخشی (تا دل‌بسته‌اش شویم)...

نکته ادبی: این بیت مقدمه‌ای برای یک فرجامِ تلخ است (که بعد از دل‌بستگی، نوبت به فنا می‌رسد).

ز بیخ و بنش ناگهان برکنی کنی سرنگونش به خاک افکنی

مرگ ناگهان زندگی را از ریشه می‌خشکاند و آن را سرنگون کرده و به خاک می‌سپارد.

نکته ادبی: تشبیه مرگ به زارع یا نیرویی که گیاه را از ریشه درمی‌آورد.

اگر مرگ را آوری در نظر حقیقت جدایی است از یکدگر

اگر با دقت به ماهیت مرگ نگاه کنی، درمی‌یابی که حقیقتِ آن چیزی جز جدا شدنِ اجزا از یکدیگر نیست.

نکته ادبی: تأکید بر مفهوم جدایی به عنوان جوهر مرگ.

مه و مهر از آنرو گرفته دلند که هر ماهی از یکدگر بگسلند

ماه و خورشید به این دلیل دلتنگ و پریشان هستند که همواره از یکدیگر دور می‌مانند.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به اجرام آسمانی.

ثریا بود جمع دانی چرا؟ که از جمع او کس نگردد جدا

آیا می‌دانی چرا ستارگان خوشه پروین در کنار هم هستند؟ چون پیوند میان آن‌ها به گونه‌ای است که هیچ‌کدام از یکدیگر جدا نمی‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به صورت فلکی ثریا (پروین) به عنوان نماد اتحاد.

به خورشید گفتم که درگاه بام زخت از چه چون گل شود لعل فام؟

از خورشید پرسیدم که چرا هنگام طلوع، چهره‌ات مانند گل، سرخ و ارغوانی می‌شود؟

نکته ادبی: لعل‌فام به معنای رنگ لعل و سرخ‌رنگ است.

چرا می شوی آخر زود زرد چو برگ رزان از دم باد سرد؟

و چرا در پایانِ روز، مانند برگ درختان که در اثر سرمای پاییز زرد می‌شود، پژمرده و زرد می‌شوی؟

نکته ادبی: تشبیه تغییر رنگ خورشید به زردی برگ خزان.

دمی چهره ات ارغوانی بود گهی چون رخم زعفرانی بود

لحظه‌ای چهره‌ات سرخ و زیبا بود و لحظه‌ای دیگر مانند چهره من (در اثر بیماری یا غم) زرد و زعفرانی شد.

نکته ادبی: استفاده از رنگ‌های نمادین برای بیان حالات روحی و جسمی.

چو بشنید رخساره پرتاب کرد دو چشم از ستاره پر از آب کرد

خورشید با شنیدن این سخنان، چهره‌اش را درهم کشید و چشمانش از اشکِ ستاره‌گون پر شد.

نکته ادبی: تشبیه اشک به ستاره؛ استعاره‌ای برای درخشش و فراوانی اشک.

جوابیم گرم از سر مهر گفت به مژگان اندیشه از دل برفت

خورشید با مهربانی پاسخ مرا داد و با نگاهِ پرمهرش، تردید را از دلم بیرون کرد.

نکته ادبی: مژگان نماد نگاه و تیرِ چشم است.

که هر صبحدم چشم من می جهد ز دیدار یاران خبر می دهد

او گفت که هر صبح چشمانم از شوقِ دیدار دوستان می‌جهد و نویدِ دیدن یاران را به من می‌دهد.

نکته ادبی: پرش چشم در فرهنگ عامه نشانه دیدار است.

به روی عزیزان این انجمن رخم سرخ و روشن شود چشم من

وقتی عزیزانِ این جمع را می‌بینم، چهره‌ام سرخ و درخشان می‌شود.

نکته ادبی: سرخی چهره کنایه از شادی و سرزندگی است.

شبانگه که آید زمان فراق که بادا سیه دودمان فراق

اما هنگام شب که زمان جدایی فرا می‌رسد، کاش روزگارِ فراق سیاه و نابود شود.

نکته ادبی: نفرین به زمان جدایی.

شود چشمه بخشت من تیره آب نه توش و توانم بماند نه تاب

در آن هنگام، چشمانم که سرچشمه‌ی بخشندگی بود، تیره و تار می‌شود و توان و تاب و تحمل از من می‌رود.

نکته ادبی: تیرگی چشم نماد غم و ناامیدی است.

ز بیم جدایی غمی می شوم به خود زرد و لرزان فرو می روم

از ترسِ جدایی، غمگین و پژمرده می‌شوم و گویی در خودم فرو می‌روم.

نکته ادبی: اشاره به فروپاشی روانی بر اثر غم.

جهان را جفا و ستم رسم و خوست نخواهد وفا کرد با هیچ دوست

رسمِ دنیا بر جفا و ستم است و با هیچ دوستی، عهدِ وفاداری نمی‌بندد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌وفایی دنیا (جهان‌بینی بدبینانه نسبت به روزگار).

کدامین گل تازه از خاک زاد که آخر زمانه ندادش به باد

چه گل زیبایی از خاک رویید که سرانجام روزگار آن را به بادِ نیستی نداد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تأکید بر زوال ناگزیر زیبایی‌ها.

سهی سرو گشت از هوا سر بلند در آخر ز پا هم هوایش فکند

سروی که از آسمان سر بلند کرده بود، سرانجام تقدیر و روزگار، او را از پا درآورد.

نکته ادبی: سرو نماد زیبایی و بلندی قامت است.

کجا آن چو گل نازکان چگل؟ که اکنون چخ رخسار ایشان چه گل؟

کجا هستند آن زیبارویانِ منطقه چگل؟ که اکنون چهره‌های گلگونشان به خاک تبدیل شده است؟

نکته ادبی: چگل نام مکانی است که به داشتن زیبارویان مشهور بوده.

بسا سرو کان گشت با خاک راست بس آب حیاتا که آن خاک راست

چه بسیار سروهای بلندقامتی که با خاک یکسان شدند و چه بسیار آب حیات‌ها که در خاک مدفون گشتند.

نکته ادبی: استعاره از مردنِ انسان‌های بزرگ و زیبا.

بسا سرو بالا که زیر ز می است دل خاک بر حسرت آدمی است

بسیارند زیبارویانی که اکنون زیر زمین هستند و خاک، حسرتِ انسان‌های برتر را در دل دارد.

نکته ادبی: تشخیص خاک (خاک را دارای حسرت و آرزو دانستن).

بغایت شبیه است نرگس به دوست که زرین قدح مانده از چشم اوست!

گل نرگس بسیار به چشمِ محبوب شبیه است، چرا که مانند جامِ زرینِ چشمِ اوست.

نکته ادبی: تشبیه نرگس به چشم به دلیل رنگ زرد و شکل خاص آن.

خوشا لاله و چهره فرخش که دارد نشانی ز خال رخش

چه زیباست گل لاله و چهره‌ی برافروخته‌اش، که گویی نشانی از خالِ روی محبوب دارد.

نکته ادبی: تشبیه رنگ لاله به خال و چهره محبوب.

شب تیره چون زنگی بسته لب گشادم زبان را و گفتم به شب

شبی تاریک که گویی زنگی‌یی لب بسته بود، زبان گشودم و با شب سخن گفتم.

نکته ادبی: تشبیه شب به زنگی (سیاه پوست) از استعاره‌های کهن.

که بهر چه چون صبح خندان شود؟ ستاره ز روی تو ریزان شود؟

گفتم چرا هنگام طلوع صبح، خندان می‌شوی و ستارگانت از روی تو فرو می‌ریزند؟

نکته ادبی: تشبیه ناپدید شدن ستارگان به ریزش اشک یا رنگ باختن.

بغایت سیه کاسه ای در سحر چو چشمم چه ریزی به دامان گهر؟

ای شب که در سحر بسیار سیاه‌پوش می‌شوی، چرا مانند چشم من اشک (گوهر) به دامان می‌ریزی؟

نکته ادبی: استعاره از صبح به عنوان زمان گریان بودن شب.

شب تیره گفتا که باید مرا سحرگه شدن زین شبستان جدا

شب پاسخ داد که ناچارم در وقت سحر از این آسمانِ شبستان جدا شوم.

نکته ادبی: استعاره از آسمان به شبستان.

ز سودای یار و فراق دیار به وقت سحر می شوم اشکبار

من نیز به خاطر دوری از یار و جدا شدن از وطن، هنگام سحر اشکبار می‌شوم.

نکته ادبی: همسان‌سازی غمِ خود با غمِ شب.

ستاره خود از جای خود چون رود سرشک است کز چشم من می رود

ستاره که از جای خود حرکت می‌کند، در واقع همان اشکِ من است که از چشمم می‌چکد.

نکته ادبی: تشبیه شاعرانه ستارگان به اشک.

سحر وقت اسفار و رحلت بود از آن در سحر مرغ نالان شود

سحرگاه زمانِ کوچ و سفر است، به همین دلیل مرغ سحر در این وقت ناله می‌کند.

نکته ادبی: سحر به عنوان نمادِ زمانِ جدایی و درد.

از آن در سحر کوس دارد فغان ز چشم هوا اشک باشد روان

به همین دلیل است که کوسِ سحر به صدا درمی‌آید و آسمان اشک می‌بارد.

نکته ادبی: کوس به معنای طبلِ بزرگ برای اعلامِ زمان.

به گاه وداع دیار از حزن کدامین سیه دل نگرید چو من؟

هنگامِ وداع با وطن، کدام انسانِ دلسوخته‌ای است که مانند من گریه نکند؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن شدتِ غم.

شب مرگ روز فراق است و بس که روز جدایی مبیند کس

شبِ مرگ، در واقع روزِ جدایی است؛ امیدوارم هیچ‌کس چنین روزی را نبیند.

نکته ادبی: تعریف مرگ به عنوان جدایی همیشگی.

چه خوش گفت دانای هندوستان که هرگز مرا با کسی در جهان

دانای هندوستان چه سخن زیبایی گفت که ای کاش من در این جهان با هیچ‌کس...

نکته ادبی: اشاره به حکیمان و آموزه‌های آنان.

نخواهم که هیچ آشنایی بود مبادا که روزی جدایی بود

هیچ آشنایی نمی‌یافتم تا مبادا روزی دچارِ غمِ جدایی از او شوم.

نکته ادبی: حکمتی در باب دوری از دلبستگی برای رهایی از رنج جدایی.

فراق از نبودی نمردی کسی جفای محبت نبردی کسی

اگر جدایی وجود نداشت، کسی نمی‌مرد و هیچ‌کس رنجِ محبت را نمی‌کشید.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه اصلِ رنجِ بشر، ناشی از فراق و مرگ است.

ز کشته دل خاک پر خون شدست از آن خون رخ لاله گلگون شده است

خاک از خونِ دلِ کشتگانِ راهِ عشق، خونین شده و لاله از این خونِ دل، سرخ گشته است.

نکته ادبی: تعللِ شاعرانه (توجیهِ رنگِ لاله به خونِ عاشقان).

گرانمایه گنجی است این آدمی دریغ این چنین گنج زیر زمی

آدمی گنجی گران‌بهاست؛ افسوس که چنین گنجی زیرِ خاک پنهان می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه انسان به گنج و خاک به گور.

ز حسرت که دارد زمین در درون کناره ندارد که آید برون

زمین به خاطرِ حسرتی که در درون دارد، آن را رها نمی‌کند تا بیرون آید.

نکته ادبی: تجسیمِ زمین به عنوان موجودی حسرت‌خورده.

به هر گل که برکرده از گل سر است هزاران سمن رخ به زیر اندر است

هر گلی که از خاک سر برآورده، هزاران چهره‌ی زیبا (سمن‌رخ) زیرِ آن خفته‌اند.

نکته ادبی: استعاره از گذشتگان و تاریخِ بشر.

شبی می شنیدم که با جان بدن همی گفت در زیر لب این سخن

شبی شنیدم که تن با جان به آرامی سخن می‌گفت.

نکته ادبی: شروع گفتگوی جان و تن.

که ای نازنین مونس و همنفس تو دانی که غیر از توام نیست کس

ای یارِ مهربان و همنفس، تو می‌دانی که جز تو کسی را ندارم.

نکته ادبی: خطابِ تن به جان.

ز خاک سیاهم تو برداشتی گلین خانه ام را تو افراشتی

تو مرا از خاکِ سیاه بیرون کشیدی و این خانه‌ی گِلی (تن) را برایم برافراشتی.

نکته ادبی: استعاره بدن به خانه گلی.

منم خاک و از صحبتت زنده ام چو دور از تو باشم پراکنده ام

من خاکم و با همراهیِ تو زنده‌ام؛ اگر از تو جدا شوم، پراکنده و نابود می‌شوم.

نکته ادبی: وابستگی هستی‌شناختی تن به جان.

به هم سالها عیش ها رانده ایم بسی دست عشرت برافشانده ایم

ما سال‌ها با هم عیش و شادی کردیم و دستِ عشرت و خوشی برآوردیم.

نکته ادبی: اشاره به پیوند دیرینه جان و تن.

تو را من به صد ناز پرورده ام دمی بی تو خود بر نیاورده ام

من تو را با صد ناز و نعمت پرورده‌ام و لحظه‌ای بی تو نفس نکشیده‌ام.

نکته ادبی: توصیف مراقبتِ تن از جان.

من و تو دو هم صحبت و مونسیم چو رفتیم کی باز با هم رسیم؟

ما دو هم‌صحبت و مونس بودیم؛ اگر برویم، چگونه دوباره به هم خواهیم رسید؟

نکته ادبی: پرسشِ اضطراب‌آلود درباره پس از مرگ.

تو آب حیاتی و من خاک تو غباری ز من بر دل پاک تو

تو آبِ حیاتی و من خاکِ توام؛ حتی وجودِ من غباری بر دامنِ پاکِ توست.

نکته ادبی: تشبیه جان به آب حیات و تن به خاک (غبار).

چو تو رفته باشی برون زین مغاک چه من پیشت آنگه چه یک مشت خاک؟

وقتی تو از این گودالِ دنیا می‌روی، من (تن) بدون تو جز یک مشت خاکِ بی‌ارزش چه هستم؟

نکته ادبی: مغاک استعاره از گور یا دنیا.

مرا از تو هرگز رهایی مباد میان من و تو جدایی مباد

از تو می‌خواهم که هرگز از من جدا نشوی و میان من و تو جدایی نیفتد.

نکته ادبی: آرزوی جاودانگی پیوند جان و تن.

تن این راز می گفت در گوش جان چو بشنید دادش جوابی روان

تن این راز را در گوشِ جان می‌گفت و جان چون آن را شنید، پاسخی روان و آرام به او داد.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ تمثیلی گفتگوی تن و جان.

که ما هردو از یک شکم زاده ایم به هم هریک از جایی افتاده ایم

ما هر دو از یک منشأ و یک جایگاه زاده شده‌ایم و هر یک از ما طبق تقدیر، در این نقطه با هم هم‌نشین شده‌ایم.

نکته ادبی: «از یک شکم زاده بودن» کنایه از هم‌تایگی و هم‌سانیِ منشأ و خاستگاه است.

مرا سربلندی ز پستی توست همین پایه از زیر دستی توست

عزت و سربلندی من، مرهونِ فروتنی و همراهی توست؛ در واقع جایگاه من به دلیلِ حمایت و خدمتِ تو ممکن شده است.

نکته ادبی: «پایه» در اینجا به معنای مقام و رتبه است و «زیردستی» به معنای تواضع و یاری‌گری است.

من این حال خوش از بدن یافتم ز پهلوی تست آنچه من یافتم

من این حالِ خوش و بهره‌مندی را به واسطهٔ وجود تو به دست آوردم؛ هر آنچه دارم از همراهی و حمایت تو است.

نکته ادبی: تکرارِ «یافتم» در انتهای مصراع‌ها برای تأکید بر تأثیرِ وجودِ فردِ مقابل است.

اگرچه بر آرد سپهرم ز تو کجا برکند بیخ مهرم ز تو؟

اگرچه سرنوشتِ من (فلک) تو را از من جدا کند، اما هرگز نمی‌تواند ریشهٔ دوستی و عشقِ تو را از دلِ من بیرون بکشد.

نکته ادبی: «سپهر» استعاره از روزگار و تقدیر است؛ «بیخ» به معنای ریشه و کنایه از اصلِ دوستی است.

تو را حق نعمت بسی بر من است مرا حق سعی تو در گردن است

تو حقِ بزرگی بر گردنِ من داری و من نیز به پاسِ زحماتِ تو، دینی بر گردن دارم که باید آن را بپذیرم.

نکته ادبی: «حقِ نعمت» به معنای سپاس‌گزاری برای محبت‌ها و «حقِ سعی» به معنای جبرانِ زحمات است.

چو ما روزگاری به هم بوده ایم به اقبال یکدیگر آسوده ایم

ما روزگارِ درازی را همراه هم گذراندیم و به لطفِ بختِ یکدیگر، در آرامش زندگی کردیم.

نکته ادبی: «اقبال» به معنای بخت و طالعِ نیک است.

نباشد عجب گر بنالم ز غم که سخت است بر ما بریدن ز هم

جای تعجب نیست اگر از اندوهِ دوری ناله کنم، چرا که بریدن و جدا شدن از یکدیگر برای ما بسیار دشوار است.

نکته ادبی: «نباشد عجب» تکیه‌کلامی برای تأکید بر طبیعی بودنِ یک رخدادِ عاطفی است.

کنون ما که از هم جدا می شویم به منزلگه خویشتن می رویم

حال که مجبور به جدایی هستیم، هر کدام از ما به سمتِ سرنوشت و جایگاهِ خویش می‌رویم.

نکته ادبی: «منزلگه» به معنای جایگاهِ بازگشت یا سرنوشتِ محتوم است.

جدایی ضروریست معذور دار که ما را در این نیست هیچ اختیار

این جدایی ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است، پس مرا عذر بدار؛ چرا که هیچ‌کدام از ما در این رخداد، اراده و اختیاری نداریم.

نکته ادبی: «معذور دار» یعنی عذرِ مرا بپذیر یا مرا ملامت نکن.

قضا چون در آشنایی گشاد اساس جهان بر جدایی نهاد

وقتی تقدیرِ الهی بابِ آشنایی را گشود، اساسِ این جهان را بر پایهٔ جدایی بنا نهاد.

نکته ادبی: «قضا» به معنای سرنوشت و حکمِ الهی است.

خدای جهان است بی یار و جفت کسی را بر این در جهان نیست گفت

خداوندِ هستی، یگانه و بی‌شریک است و کسی در جهان نمی‌تواند بر این حقیقتِ الهی چون و چرا کند.

نکته ادبی: اشاره به توحید و یگانگی ذات حق که با مفهومِ تفرقه و جداییِ خلایق در تضادِ کامل است.

در اندام خود بنگر اول، ببین که از هم جدا ساخت جان آفرین

نخست به بدنِ خود نگاه کن و ببین که پروردگار چگونه اعضای آن را از هم جدا و متمایز ساخته است.

نکته ادبی: «جان‌آفرین» صفتی برای خداوند است.

دو چشم تو را هردو چون فرقدان حجابی عجب بینی اندر میان

دو چشمِ تو که هر دو چون ستارهٔ قطبی (فرقدان) درخشان هستند، با مانعی (بینی) از هم جدا شده‌اند.

نکته ادبی: «فرقدان» نام دو ستاره در صورت فلکی دب اصغر است که نمادِ درخشش و جفت بودن هستند.

به غیر از دو ابرو که پیوسته اند به پیشانی آن نیز بر بسته اند

تنها دو ابرو هستند که به هم پیوسته‌اند، وگرنه پیشانی نیز با اعضای دیگر مرزبندی شده است.

نکته ادبی: اشاره به پیوستگیِ ابروان که تنها استثنای ظاهری در کالبد است.

دو گوشند در گوشه ای هر یکی تعاقب ندارد یکی بر یکی

دو گوش در دو سوی سر قرار دارند و هیچ‌کدام جای دیگری را نگرفته است (هر کدام در جایگاه خود مستقل‌اند).

نکته ادبی: «تعاقب» به معنای جایگزینی یا در پیِ هم آمدن است.

دو دست و دو پا را همین صورت است مراد آنکه بنیاد بر فرقت است

دو دست و دو پا نیز همین وضعیت را دارند؛ مقصود این است که بنیانِ آفرینش بر اساسِ تفرقه و تمایز است.

نکته ادبی: «فرقت» به معنای جدایی و دوری است.

مه و خور دلیل تو روشن بسند که هر ماه یکبار با هم رسند

خورشید و ماه برای اثباتِ این ادعای تو کافی هستند، چرا که آن‌ها نیز تنها ماهی یک‌بار به هم می‌رسند.

نکته ادبی: اشاره به پدیدهٔ نجومی «اقتران» که در آن ماه و خورشید در یک درجه قرار می‌گیرند.

نهاده شب اندر پی روز سر نبینند هرگز رخ یکدیگر

شب نیز همواره در پیِ روز می‌آید اما هیچ‌گاه رخسارِ یکدیگر را نمی‌بینند (با هم جمع نمی‌شوند).

نکته ادبی: استعاره از گردشِ شب و روز که نمادِ تضادِ ابدی است.

چنین گفت یک روز نوشیروان به موبد که ای پیر روشن روان

روزی نوشیروانِ پادشاه به موبدِ خردمند و روشن‌بین گفت:

نکته ادبی: «روشن‌روان» لقبی برای دانایان و حکیمان است.

من اندر جهان از سه چیزم به رنج کز آن بر دلم سرد شد تاج و گنج

من در این جهان از سه چیز در رنجم که به خاطر آن‌ها، شوقِ تاج و تخت در دلم سرد شده است.

نکته ادبی: «تاج و گنج» نمادِ پادشاهی و قدرت دنیوی است.

یکی مرگ کز وی شود روی زرد دوم زن که ننگ اندر آرد به مرد

نخست مرگ که چهره را زرد و بی‌جان می‌کند؛ دوم زن که (در نگاه سنتیِ گوینده) مایهٔ ننگِ مرد می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از رویکردهای کهنِ ادبی در نکوهشِ زن که در متونِ تعلیمیِ قدیمی رایج بوده است.

سوم علت آز و رنج و نیاز کزو جان به رنج است و تن در گداز

سوم حرص و آز و رنجِ نیاز است که جان را می‌آزارد و تن را در گداز و تب می‌سوزاند.

نکته ادبی: «نیاز» در ادبیات کهن گاه به معنای فقر و گاه به معنای اشتیاق است، اما اینجا در تقابل با ثروت، به معنای تنگدستی است.

چنین داد پاسخ که ای شهریار نگر تا نداری تو این هرسه خوار

موبد در پاسخ گفت: ای پادشاه، مراقب باش که هیچ‌کدام از این سه را حقیر نشماری.

نکته ادبی: «خوار داشتن» به معنای کوچک شمردن یا بی‌ارزش انگاشتن است.

اگر ز آنکه رن نیستی در جهان نبودی چو تو شاه روشن روان

اگر رنج و سختی در جهان نبود، تو نیز هرگز به چنین جایگاه و دانایی نمی‌رسیدی.

نکته ادبی: «روشن‌روان» در اینجا صفتی برای شاه است که کنایه از حکمت و کمال است.

قباد از جهان را بپرداختی تو تاج شهی را بر افراختی

اگر پدرت قباد هم از رنج‌های جهان رهایی می‌یافت، تو نیز هرگز به تاجِ پادشاهی دست نمی‌یافتی.

نکته ادبی: ارجاع تاریخی به پادشاه ساسانی، قباد پدرِ انوشیروان.

مرا گر نبودی به تختت نیاز؟ چرا بردمی پیش تختت نماز؟

اگر من به تختِ تو نیازی نداشتم، چرا باید در برابرِ تختِ تو سر به سجده و نماز می‌گذاشتم؟

نکته ادبی: این بیت شاه‌کلیدِ استدلالِ موبد است که نشان می‌دهد «نیاز» عاملِ نظم اجتماعی و احترام به حاکم است.

حکیمی که جان و جهان آفرید زمین گسترید و زمان آفرید

آن خدای حکیمی که جان و جهان را آفرید، زمین را گستراند و زمان را پدید آورد.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ «حکیم» برای خداوند که دلالت بر نظمِ عالم دارد.

یقین دان که هر چیز کو ساخته است به حکمت حکیمانه پرداخته است

یقین داشته باش که هر چیزی را که ساخته است، با حکمت و خردمندیِ کامل پرداخته و طراحی کرده است.

نکته ادبی: تأکید بر «نظمِ احسن» که در جهان‌بینیِ حکمیِ قدما ریشه دارد.