فراق نامه

سلمان ساوجی

بخش ۱۳ - بوسه بر باد (۳)

سلمان ساوجی
همین قصه می کرد مرغی به باغ ز درد جدائیش در سینه داغ
شب تیره تا روز روشن نخفت غم یار خود با دل ریش گفت
برآمد به گوش ملک زاری اش بدانست کز چیست بیماری اش
بدو گفت کای یار دمساز من تویی در غم دوست انباز من
تو را داغ بر دل، مرا بر جگر بیا تا بسوزیم با یکدگر
کسی را که داغی بود بر جگر دهر ناله او ز حالش خبر
همه بوی مشک آید از درون چو مشک از حدیثش دمد بوی خون
ز قولش برآشفت و نالید مرغ جوابیش خوش گفت و بالید مرغ
که عشق من و تو هردو یکی است تفاوت میان من و تو بسی است
مرا کرد یار از بر خویش دور منم عاشقی در فراقش صبور
به ناچار دور ش ز در مانده ام بدین حالت از هجر درمانده ام
همه روز ز هر غمش می چشم همه شب از ناله بر می کشم
به درد و غمم می رود روزگار ندانم چه باشد سرانجام کار؟
تو یاری به کف داشتی چون نگار بدادی ز دست از سر اختیار
چو کام دل خویشتن رانده ای به ناکامی امروز درمانده ای
تو را بوده کام دلی در کنار ندیده چنان کام دل روزگار
ز بیش خودش رانده ای ناگهان ندیدم که عاشق بود کامران
ملک چون ز مرغ این حکایت شنید بزد دست و بر تن گریبان درید
که دردا ز ناپایداری من در این عاشقی شرمساری من
که در عاشقی اعتبارم کند؟ که مرغی چنین شرمسارم کند
چه بودی اگر بال بودی مرا که با مرغ بپرید در هوا
ملک با خبال رخش صحبتی شب و روز می داشت در خلوتی
و از آن سو سپهدار خوبان چنین بیاورد لشکر به گیلان زمین
همه را پر بیشه و کوه بود رهی تنگ و لشکر بس انبوه بود
درختان سر افراشته بر فلک سر و بیخشان بر سما و سمک
بلندی کوهش بدان پایگاه که تیغش خراشید رخسار ماه
سر کوه سوده فلک را کمر چو کوه و کمر هر دو با یکدیگر
شده بر کمر کوه را حلقه یار مقیمانش را اژدها یار غار
همه کوه و هامون گیاه و کیا کیایی نهان در بن هر گیاه
هوایش به حدی چنان بود گرم که چون موم می شد دل سنگ نرم
خبر چون به سالار گیلان رسید که آمد درفش سپاهی پدید
فرستاد از هر سویی لشکری به هر مرز و بومی و هر کشوری
سپاهی بیاور مانند کوه کز آن کوه و هامون همی شد ستوه
بیاراستند آن سپه کوه و در به خشت و تبریزین و گیلی سپر
بدان مرز گفتی که هر مرد کشت برآمد به جای علف تیغ و خشت
دو لشکر رسیدند با یکدگر پر از کین درون و پر از باد سر
دو کوه گران در هم آویختند دو دریا به یکدیگر آمیختند
ز باریدن تیغ و گرد غبار هوا گشت چون ابر پولاد بار
فلک را دم کر و نای از خروش در آن روز کر کرد چون صخره گوش
نهان گشت روی هوا در غبار علم می فشاند آستین بر غبار
در افکند دریا بر ابرو گره بپوشید در آب ماهی زره
سر سرکشان از دم تیغ چاک زنان زیر لب خنده زهرناک
به ضرب تبر سر ز هم وا شده چو بسته درو مغز پیدا شده
فتاده ز سر مغز گردان برون بر آن مغز شمشیر گریان به خون
شد از گرد تاریک چرخ برین زمین آسمان، آسمان شد زمین
رخ لعل فرسوده در زیر نعل ز خون آهنین نعل ها گشته لعل
چکا چاک شمشیر بد هولناک دل کوه شد ز آن چکا چاک چاک
چه در خون گردان تبر زین نشست گذشت از سر و تن تبریزین شکست
نمی خورد جز آب خنجر جگر نمی کرد جز تیر بر دل گذر
سپهدار ایران چو باد وزان که خیزد به فصل خزان در رزان
به هر سو که مرکب برانگیختی سر از تن چو برگ رزان ریختی
گهی راند بر چپ گهی سوی راست ز هر سو چو دریای چنین موج خاست
سپاه بد اندیش را روی بست چو زلفش سراسر به هم در شکست
چنین تا به سر خیل گیلان رسید سپهبد چو عکس درفشش بدید
به دل گفت که اینجا درفش است و مشت عنان را بپیچید و بر کرد پشت
صف لشکر از جای برکنده شد به هر سوی لشکر پراکنده شد
سراسیمه در دشت و کهسار گشت دو روزی و آخر گرفتار گشت
وز آن پس در آن مرز ماهی نشست در عدل و بیداد بگشاد و بست
چو آمد همه کار گیلان به ساز به پیروزی و خرمی گشت باز
در آندم که سلطان نیلی حصار ظفر یافت بر لشکر زنگبار
ببستند بر کوهه پیل کوس هوا شد ز گرد زمین آبنوس
سپه را ز گیلان به ایران کشید خبر چون به شاه دلیران رسید
بفرمود تا سروران سپاه سراسر پذیره شدندش به راه
بیامد سپهدار پیروز جنگ درفشی پس و پشت فیروزه رنگ
شده لعل رخسارش از آفتاب ز برگ گل لعل ریزان گلاب
نشسته بر اطراف رویش غبار چو بر گرد مه گرد مشک تتار
قدش رایت لشگر و دلبری سر رایتش خسرو خاوری
دو مشکین کمند و دو زنجیر مو فرو هشته بر آفتاب از دو سوی
ز یک سو سر دشمنان در کمند ز یک سو دل دوستانش به بند
رخش در فروغ جمالش به تاب کشیده سپر در رخ آفتاب
کجا رانده او ادهم رهنورد شده عنبر اشهب آنجا به گرد
بیامد چنین تا به درگاه شاه فرود آمد و رفت در بارگاه
چو از دور تاج شهنشه بدید نیایش کنان پیش تختش دوید
سر تخت بنهاد در پیش تخت شهنشه گرفتش در آغوش سخت
ملک مدتی آب حیوان طلب همی کرد تا باز خوردش به لب
بپرسیدش از رنج و راه دراز که چون آمدی در نشیب و فراز؟
بسی منت از داور دادگر که باز آمدی دوستکام از سفر
بفرمود تا مطرب دلنواز ز ساز آورد بزم عشرت به ساز
پری چهره آن جام جمشید و کی در آورد رخشان ز خورشید می
در افکند بحری به کشتی زر که در نمی کرد کشتی گذر
ملک تشنه آن جام می بستدش چو کشتی که دریا کشد در خودش
به شادی روی صنم نوش کرد زمان گذشته فراموش کرد
بفرمود دارای گیتی ستان به گنجور تا حملهای گران
به پیلان ز گنجینه بیرون برد کلاه و کمر کوه کوه آورد
نخستین از آن سرکشان، پادشاه چو خورشید بخشید خلعت به ماه
چو چرخش قبای مرصع بداد چو مهرش ز زر تاج بر سر نهاد
دل و جان بر او کرده ایثار بود چه جای زر و اسب و دینار بود؟
به نام آوران و سران سپاه قبا و کمر داد و رومی کلاه
در گنج بگشاد و دینار داد به لشکر زهر چیز بسیار داد
بر آن ماه چندانکه که بگذشت سال فزون می شدش حسن همچون هلال
هوا هر نفس بود بی شرم تر همی کرد مهر فلک گرم تر
همه روزه تخم طرب کاشتند ز آب رزش آب می داشتند
همه ساله بودند با بزم می چه بزمی که زد خنده بر بزم کی
چنین تا برآمد برین چند سال بر آن ماه ناگه بگردید حال
خم آورد بالای سرو سهی گرفتش گل لعل رنگ بهی
نسیم خزان بر بهارش گذشت چو چشم خوش خویش بیمار گشت
طلب کرد بالین سرش از وبال نهالی وطن ساخت سیمین نهال
زمانه مه روشنش تیره کرد ز دوران رسید آفتابش به زرد
چو شد تیره روزش به شب نیم شب همین کامدش جان به لب زیر لب
به یاران خود گفت یاری کنید چو مرغان بر این سرو زاری کنید
بیاید یاران و بر حال یار ببارید اشک و بنالید زار
که من داده ام زندگانی به باد چو گل می روم در جوانی به باد
بر این سبز خط و بر این گلعذار چو ابر بهاری بگریید زار
به می در ز لعلم حکایت کنید به مستی ز چشمم روایت کنید
به شادی لعل لبم می خورید ز من گه گهی یاد می آورید
به آب سرشکم بشوئید تن بسازیدم از برگ نسرین کفن
گل اندر عماری من گسترید عماریم چون غنچه گل برید
به سوی چمن تا سهی سرو ناز برد بر قد نازنینم نماز
سرآسیمه در باغ آب روان زند سنگ بر سینه دارد فغان
که او خوی خوش از من آموخته است صفای درون از من اندوخته است
بسی بر لبش کامران بوده ام بسی بر کنارش من آسوده ام
به چشم اندر آرد ز غم لاله خون چو نرگس کند شمع را سرنگون
چو در گل نهید این تن پر ز ناز ز خاکم قدم را مگیرید باز
فرو شد مه چارده نیمه شب برآورد شیرین روان را به لب
قفس خرد بشکست و طوطی پرید به هندوستان رفت و باز آرمید
بیامد که بر سر کند خاک خور نمی یافت کز اشک شد خاک تر
به عادت فلک بر سر کوی و راه همی ریخت از خرمن ماه کاه
همه راه ز آمد شد کهکشان پر از کاه شد چون ره کهکشان
دم صبح آهی برآورد سرد پلاسی چو شب در بر روز کرد
بلورین قدح زهره بر زد به سنگ به ناخن خراشید رخسار چنگ
دریدند خنیاگران روی دف به سر بر همی زد می لعل کف
رخ نی ز آه سیه شد سپاه نیامد برون از دمش غیر آه
ز حسرت در افتاد آتش به عود دلش سوخت وز دل بر آورد دود
نمیزد کسی با نی آنروز دم ز چشمش نمی آمد الا که نم
پس آنگه به کافور و مشک و گلاب بشستند اندام چون آفتاب
تن نازنین تر ز برگ سمن گرفتند چون غنچه اش در کفن
ز عود و زرش مرقدی ساختند ز دیبای چین فرش انداختند
چو شکر در آمیختندش به عود بر آمد ز سوز دل خلق دود
تو گفتی که بودش سیاه و کبود زمین در پلاس سیه تار و پود
چو تابوتش از جای برداشتند همه ناله و وای برداشتند
بزرگان سراسیمه چون بیهشان همه راه بر دوش نعشش کشان
نهادند یاران به خاک اندرش شده خشت بالین و گل بسترش
جهانا ندانم دلت چون دهد که بادی خنک بر چنین گل جهد؟
چنان تازه سروی چرا بر کنی به تابوت در تخته بندش کنی؟
به کردار آتش رخش برفروخت دل آخر بر آن آتشت چون نسوخت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

همین قصه می کرد مرغی به باغ ز درد جدائیش در سینه داغ

پرنده‌ای در باغ، داستان دردناک خود را بازگو می‌کرد؛ پرنده‌ای که از غم دوری، داغی بر سینه داشت.

نکته ادبی: «داغ در سینه داشتن» کنایه از اندوه عمیق و همیشگی است.

شب تیره تا روز روشن نخفت غم یار خود با دل ریش گفت

آن پرنده از شب تا صبح بیدار بود و غم و اندوهِ یارِ خود را به دلِ زخمی‌اش می‌گفت.

نکته ادبی: «دل ریش» به معنای دل زخمی و مجروح است.

برآمد به گوش ملک زاری اش بدانست کز چیست بیماری اش

صدای ناله و زاری پرنده به گوش پادشاه رسید و او فهمید که علتِ رنج و بیماریِ پرنده چیست.

نکته ادبی: «ملک» در اینجا به معنای پادشاه است.

بدو گفت کای یار دمساز من تویی در غم دوست انباز من

پادشاه به پرنده گفت: ای دوست و همدم من، تو نیز در غمِ دوری از یار، شریکِ من هستی.

نکته ادبی: «دمساز» به معنای همدم و محرمِ راز است.

تو را داغ بر دل، مرا بر جگر بیا تا بسوزیم با یکدگر

تو داغِ عشق را بر دل داری و من بر جگر؛ بیا تا هر دو با هم در این آتشِ غم بسوزیم.

نکته ادبی: «داغ بر جگر داشتن» نشانه رنجی است که به عمق وجود نفوذ کرده است.

کسی را که داغی بود بر جگر دهر ناله او ز حالش خبر

کسی که از عشق داغی بر جگر دارد، از صدای ناله‌اش می‌توان به حالِ درون او پی برد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ سخنِ صادقانه که از درونِ پردرد برمی‌خیزد.

همه بوی مشک آید از درون چو مشک از حدیثش دمد بوی خون

همان‌طور که عطرِ خوشِ مشک از درونِ آن به مشام می‌رسد، از سخنانِ عاشقِ راستین نیز بوی خونِ دل می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه کلام عاشق به مشک که با درد (خون) آمیخته است.

ز قولش برآشفت و نالید مرغ جوابیش خوش گفت و بالید مرغ

مرغ از شنیدنِ سخنِ پادشاه برآشفت و نالید، اما هم‌زمان از پاسخِ خوبِ پادشاه، شادمان شد و بال و پر گشود.

نکته ادبی: تضاد میان «نالیدن» و «بالیدن» در رفتار مرغ.

که عشق من و تو هردو یکی است تفاوت میان من و تو بسی است

مرغ گفت: اگرچه جنسِ عشقِ من و تو یکی است، اما تفاوتِ بسیار عمیقی میانِ جایگاهِ من و تو وجود دارد.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ خاستگاهِ رنجِ عاشقانه.

مرا کرد یار از بر خویش دور منم عاشقی در فراقش صبور

یارِ من، مرا از پیشِ خود راند و دور کرد؛ با این‌حال من عاشقی هستم که در هجران و دوریِ او صبور مانده‌ام.

نکته ادبی: «فراق» به معنای دوری و جدایی است.

به ناچار دور ش ز در مانده ام بدین حالت از هجر درمانده ام

من به ناچار از درِ خانه‌ی یار دور افتاده‌ام و در این وضع، از شدتِ دوری و هجران درمانده شده‌ام.

نکته ادبی: بیانِ درماندگیِ عاشق در برابرِ هجرانِ تحمیلی.

همه روز ز هر غمش می چشم همه شب از ناله بر می کشم

من تمامِ روز از دردِ غمِ او می‌چشم (رنج می‌برم) و تمامِ شب با ناله و فریاد، جان به لب می‌رسم.

نکته ادبی: تصویرسازی از بی‌تابی شبانه عاشق.

به درد و غمم می رود روزگار ندانم چه باشد سرانجام کار؟

روزگارِ من با درد و غم سپری می‌شود و نمی‌دانم که سرانجامِ کارِ من به کجا خواهد رسید.

نکته ادبی: پرسش از سرنوشتِ نامعلوم.

تو یاری به کف داشتی چون نگار بدادی ز دست از سر اختیار

اما تو یاری زیبا همچون نگار در کنار داشتی، ولی با اختیارِ خود او را از دست دادی.

نکته ادبی: «نگار» استعاره از معشوقِ زیبا و بی‌جان (مانند نقاشی).

چو کام دل خویشتن رانده ای به ناکامی امروز درمانده ای

چون تو خودت به کامِ دلِ خویش عمل کردی و او را راندی، اکنون در این ناکامی درمانده‌ای.

نکته ادبی: عتابِ مرغ به پادشاه بابتِ انتخابِ نادرست.

تو را بوده کام دلی در کنار ندیده چنان کام دل روزگار

تو یارِ زیبایی در کنار داشتی که روزگار هرگز چنین یارِ دل‌نشینی به کسی نداده بود.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌نظیر بودنِ معشوقی که پادشاه از دست داده.

ز بیش خودش رانده ای ناگهان ندیدم که عاشق بود کامران

تو او را ناگهانی از خود راندی؛ من هرگز ندیده‌ام که عاشقی با راندنِ معشوق، به کامیابی برسد.

نکته ادبی: نقدِ تصمیمِ پادشاه در راندنِ معشوق.

ملک چون ز مرغ این حکایت شنید بزد دست و بر تن گریبان درید

پادشاه وقتی این سخن را از مرغ شنید، از شدتِ ندامت و غم، گریبانِ خود را درید.

نکته ادبی: «گریبان دریدن» نشانه بی‌قراری و اندوه شدید در متون کهن.

که دردا ز ناپایداری من در این عاشقی شرمساری من

پادشاه گفت: وای بر من و بر ناپایداری و بی‌ثباتیِ من، که در این راهِ عاشقی چقدر شرمسارم.

نکته ادبی: «دردا» ندای حسرت و تأسف است.

که در عاشقی اعتبارم کند؟ که مرغی چنین شرمسارم کند

چه کسی در عاشقی مرا جدی می‌گیرد؟ وقتی که این پرنده مرا چنین شرمنده و سرافکنده کرده است.

نکته ادبی: اعتراف به حقارتِ خود در برابرِ منطقِ پرنده.

چه بودی اگر بال بودی مرا که با مرغ بپرید در هوا

ای کاش من هم بال داشتم تا می‌توانستم همراه با این پرنده در آسمان پرواز کنم.

نکته ادبی: آرزوی رهایی از تعلقاتِ زمینی (پادشاهی) برای رسیدن به آزادی.

ملک با خبال رخش صحبتی شب و روز می داشت در خلوتی

پادشاه شب و روز در خلوت، با تصویرِ رخِ یار و یادِ او مشغولِ گفتگو بود.

نکته ادبی: «خبال» در اینجا به معنای خیال و صورتِ ذهنی است.

و از آن سو سپهدار خوبان چنین بیاورد لشکر به گیلان زمین

از آن سو، فرمانده‌ی بزرگِ سپاهیان، لشکری را به سوی سرزمین گیلان حرکت داد.

نکته ادبی: «سپهدار» به معنای فرمانده ارتش است.

همه را پر بیشه و کوه بود رهی تنگ و لشکر بس انبوه بود

آن منطقه پر از بیشه‌ها و کوه‌ها بود، راه‌های باریک و لشکری بسیار انبوه داشت.

نکته ادبی: توصیفِ جغرافیایِ دشوارِ منطقه.

درختان سر افراشته بر فلک سر و بیخشان بر سما و سمک

درختان آن‌قدر بلند بودند که سرشان به آسمان و ریشه‌شان در زمین بود.

نکته ادبی: اغراق در بلندی درختان.

بلندی کوهش بدان پایگاه که تیغش خراشید رخسار ماه

کوه چنان بلند بود که نوکِ آن، صورتِ ماه را خراش می‌داد.

نکته ادبی: تشبیه ارتفاع کوه به تیغ و خراشیدن صورتِ ماه.

سر کوه سوده فلک را کمر چو کوه و کمر هر دو با یکدیگر

کوه و کمر چنان بلند بود که گویی کمرِ آسمان را سوده و با آن یکی شده بود.

نکته ادبی: توصیفِ پیوستگی کوه و فلک.

شده بر کمر کوه را حلقه یار مقیمانش را اژدها یار غار

کوه چنان صعب‌العبور بود که گویی راه را بر عبور بسته بود و ساکنانش همچون اژدها محافظ آن بودند.

نکته ادبی: استعاره از محافظانِ سرسختِ کوهستان.

همه کوه و هامون گیاه و کیا کیایی نهان در بن هر گیاه

کوه و دشت پر از گیاه بود و هر گیاهی، رازی نهان در خود داشت.

نکته ادبی: اشاره به پوشش گیاهی انبوه که کمین‌گاه است.

هوایش به حدی چنان بود گرم که چون موم می شد دل سنگ نرم

هوای آن منطقه چنان گرم بود که دلِ سختِ سنگ را مانند موم نرم می‌کرد.

نکته ادبی: اغراق در شدتِ گرما.

خبر چون به سالار گیلان رسید که آمد درفش سپاهی پدید

وقتی خبرِ رسیدنِ سپاه به گوشِ حاکمِ گیلان رسید.

نکته ادبی: «درفش» نمادِ سپاه و قدرت است.

فرستاد از هر سویی لشکری به هر مرز و بومی و هر کشوری

او از هر سو لشکری به مرزها و شهرهای مختلف فرستاد.

نکته ادبی: آمادگی برای دفاع.

سپاهی بیاور مانند کوه کز آن کوه و هامون همی شد ستوه

لشکری عظیم مانند کوه آمد که کوه و دشت از دیدنِ آن به تنگ آمدند.

نکته ادبی: استعاره از کثرت و سنگینیِ سپاه.

بیاراستند آن سپه کوه و در به خشت و تبریزین و گیلی سپر

سپاهیان کوه و دره را با انواع سلاح‌ها مانند آجر و تبرزین و سپرِ گیلانی آراستند.

نکته ادبی: «تبرزین» تبرِ مخصوصِ جنگی است.

بدان مرز گفتی که هر مرد کشت برآمد به جای علف تیغ و خشت

در آن منطقه گویی هر چه مرد می‌کاشتند، به جای علف، تیغ و سلاح رشد می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه جنگجویان به محصولِ زمینِ جنگ.

دو لشکر رسیدند با یکدگر پر از کین درون و پر از باد سر

دو سپاه با قلبی پر از کینه و مغزی پر از غرور و تکبر به هم رسیدند.

نکته ادبی: «باد سر» کنایه از غرور و نخوت است.

دو کوه گران در هم آویختند دو دریا به یکدیگر آمیختند

دو کوه بزرگ به هم برخورد کردند و دو دریایِ خروشان در هم آمیختند.

نکته ادبی: استعاره از برخورد دو لشکرِ عظیم.

ز باریدن تیغ و گرد غبار هوا گشت چون ابر پولاد بار

از بارشِ تیغ و گرد و غبار، هوا مانند ابری شد که به جای باران، پولاد می‌بارید.

نکته ادبی: تشبیه بارانِ تیر و شمشیر به ابرِ پولادین.

فلک را دم کر و نای از خروش در آن روز کر کرد چون صخره گوش

فریادِ جنگ چنان بلند بود که گوشِ آسمان را کر کرد و صدای برخوردِ سلاح‌ها، حتی گوشِ صخره‌ها را نیز ناشنوا ساخت.

نکته ادبی: اغراق در شدتِ صدای نبرد.

نهان گشت روی هوا در غبار علم می فشاند آستین بر غبار

آسمان در غبارِ جنگ پنهان شد و پرچم‌ها با حرکتِ خود، آستین بر گرد و غبار می‌کشیدند.

نکته ادبی: جان‌بخشی به پرچم در حالِ حرکت.

در افکند دریا بر ابرو گره بپوشید در آب ماهی زره

دریا (میدانِ جنگ) خشمگین شد و ماهی‌ها از ترس، در زرهِ خود پنهان شدند.

نکته ادبی: «دریا» استعاره از میدانِ کارزار و خروشِ لشکر.

سر سرکشان از دم تیغ چاک زنان زیر لب خنده زهرناک

سرهای سرافرازان با ضربه‌ی تیغ شکافته شد، در حالی که لبانشان به خنده‌ای زهرآگین گشوده بود.

نکته ادبی: تضاد میان مرگ و لبخندِ کنایه‌آمیزِ کشته‌شدگان.

به ضرب تبر سر ز هم وا شده چو بسته درو مغز پیدا شده

با ضربه‌ی تبر، سرها شکافته شد و مغزِ درونِ سرها نمایان گشت.

نکته ادبی: تصویرسازیِ بی‌پرده از خشونتِ جنگ.

فتاده ز سر مغز گردان برون بر آن مغز شمشیر گریان به خون

مغز از سرها بیرون ریخت و شمشیر بر آن مغزها، گویی به خون گریه می‌کرد.

نکته ادبی: تشخیصِ شمشیر به عنوانِ موجودی گریان.

شد از گرد تاریک چرخ برین زمین آسمان، آسمان شد زمین

از شدتِ گرد و غبارِ تیره، جایِ زمین و آسمان عوض شد.

نکته ادبی: اغراق در حجمِ غبارِ میدان جنگ.

رخ لعل فرسوده در زیر نعل ز خون آهنین نعل ها گشته لعل

چهره‌های سرخ‌گون (لعل) زیرِ نعلِ اسبان له شد و نعل‌های آهنین از خونِ کشته‌شدگان، سرخ گشت.

نکته ادبی: تضادِ رنگِ سرخِ چهره با رنگِ خون.

چکا چاک شمشیر بد هولناک دل کوه شد ز آن چکا چاک چاک

صدای برخوردِ شمشیرها چنان هولناک بود که دلِ کوه از آن صدای چکاچاک، شکافته شد.

نکته ادبی: صوت‌واژه «چکاچاک» برای صدایِ برخوردِ شمشیر.

چه در خون گردان تبر زین نشست گذشت از سر و تن تبریزین شکست

هر جا تبرزینِ خونین نشست، سر و تن را شکافت و زره‌ها را در هم شکست.

نکته ادبی: تأکید بر قدرتِ تخریبیِ سلاح.

نمی خورد جز آب خنجر جگر نمی کرد جز تیر بر دل گذر

در آن میدان، جز آبِ خنجر چیزی جگر نمی‌خورد و جز تیر، چیزی از دل‌ها نمی‌گذشت.

نکته ادبی: استعاره از خون‌ریزیِ بی‌پایان.

سپهدار ایران چو باد وزان که خیزد به فصل خزان در رزان

سپاهدارِ ایران همچون بادِ پاییزی که در فصلِ خزان به میانِ باغ‌ها می‌وزد، خروشان و تند پیش می‌آمد.

نکته ادبی: تشبیه فرمانده به بادِ پاییزی که نشان از ویرانگری دارد.

به هر سو که مرکب برانگیختی سر از تن چو برگ رزان ریختی

به هر سمتی که اسب خود را می‌راند، سرهای دشمنان را مانند برگ‌های درختان که در پاییز می‌ریزند، از تن جدا می‌کرد.

نکته ادبی: مرکب استعاره از اسب و رزان جمع رز به معنای درختان انگور است.

گهی راند بر چپ گهی سوی راست ز هر سو چو دریای چنین موج خاست

گاه به چپ و گاه به راست می‌تاخت و از هر سو که حرکت می‌کرد، امواجی از سپاه دشمن برمی‌خاست.

نکته ادبی: موج خاستن کنایه از هجوم و ازدحام سپاه دشمن است.

سپاه بد اندیش را روی بست چو زلفش سراسر به هم در شکست

سپاه بدخواه را محاصره کرد و صفوف آن‌ها را مانند زلف پریشانش در هم درهم شکست.

نکته ادبی: در هم شکستن کنایه از برهم زدن آرایش نظامی دشمن است.

چنین تا به سر خیل گیلان رسید سپهبد چو عکس درفشش بدید

وقتی به فرمانده و پیش‌قراولان سپاه گیلان رسید، فرمانده سپاه دشمن پرچم او را دید.

نکته ادبی: درفش در اینجا نماد قدرت و شناسنامه سپاه است.

به دل گفت که اینجا درفش است و مشت عنان را بپیچید و بر کرد پشت

به دل خود گفت که اینجا پرچم و قدرت است (نمی‌توان ایستادگی کرد)؛ پس اسب را چرخاند و فرار کرد.

نکته ادبی: مشت در اینجا کنایه از قدرت و زور است.

صف لشکر از جای برکنده شد به هر سوی لشکر پراکنده شد

آرایش لشکر دشمن از هم پاشید و به هر سو گریختند.

نکته ادبی: از جای برکنده شدن کنایه از شکست خوردن و متلاشی شدن لشکر است.

سراسیمه در دشت و کهسار گشت دو روزی و آخر گرفتار گشت

فرمانده دشمن با ترس و پریشانی در دشت و کوه آواره شد و پس از دو روز گرفتار گردید.

نکته ادبی: سراسیمه به معنای آشفته و سرگشته است.

وز آن پس در آن مرز ماهی نشست در عدل و بیداد بگشاد و بست

پس از آن، قهرمان در آن منطقه مستقر شد و به برقراری عدل و داد پرداخت.

نکته ادبی: عدل و بیداد بگشاد و بست کنایه از مسلط بودن بر امور و حکم‌رانی است.

چو آمد همه کار گیلان به ساز به پیروزی و خرمی گشت باز

چون اوضاع گیلان سر و سامان گرفت، قهرمان با پیروزی و خرمی بازگشت.

نکته ادبی: به ساز آمدن کنایه از اصلاح شدن و به روال افتادن کارهاست.

در آندم که سلطان نیلی حصار ظفر یافت بر لشکر زنگبار

در همان زمان که پادشاهِ صاحبِ قلعه‌های نیلگون (استعاره از حاکم مقتدر)، بر سپاه زنگبار پیروز شد.

نکته ادبی: نیلی‌حصار استعاره‌ای برای توصیف شکوه و صلابت است.

ببستند بر کوهه پیل کوس هوا شد ز گرد زمین آبنوس

بر کوهان فیل‌ها طبل‌های جنگی بستند و گرد و غبار، آسمان را سیاه کرد.

نکته ادبی: آبنوس استعاره از رنگ سیاه گرد و غبار است.

سپه را ز گیلان به ایران کشید خبر چون به شاه دلیران رسید

سپاه را از گیلان به سمت ایران بازگرداند و خبر پیروزی به گوش شاه دلیران رسید.

نکته ادبی: شاه دلیران اشاره به پادشاه مرکزی است.

بفرمود تا سروران سپاه سراسر پذیره شدندش به راه

پادشاه دستور داد تا بزرگان سپاه به استقبال او به راه بیفتند.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به پیشواز رفتن است.

بیامد سپهدار پیروز جنگ درفشی پس و پشت فیروزه رنگ

سپهدار پیروزمند از راه رسید، در حالی که پرچمی فیروزه‌ای‌رنگ پشت سرش در اهتزاز بود.

نکته ادبی: فیروزه رنگ کنایه از زیبایی و درخشش پرچم است.

شده لعل رخسارش از آفتاب ز برگ گل لعل ریزان گلاب

چهره‌اش بر اثر تابش خورشید سرخ و گلگون شده بود و از شادابی گونه‌هایش گویی گلاب می‌چکید.

نکته ادبی: لعل و گل استعاره از سرخی چهره است.

نشسته بر اطراف رویش غبار چو بر گرد مه گرد مشک تتار

گرد و غبار سفر بر چهره‌اش نشسته بود، درست مانند دانه‌های مشک که دور ماه گرد می‌آید.

نکته ادبی: ماه نماد چهره زیبا و مشک نماد سیاهی و غبار است.

قدش رایت لشگر و دلبری سر رایتش خسرو خاوری

قد و قامت بلندش مانند پرچم سپاه و نماد دلبری بود و سرِ این پرچم (قدش) گویی پادشاهِ سرزمین‌های شرقی بود.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم است که به قد بلند تشبیه شده.

دو مشکین کمند و دو زنجیر مو فرو هشته بر آفتاب از دو سوی

دو گیسوی مشکین و پر پیچ و تابش مانند زنجیری بر دو سوی چهره‌اش آویخته بود.

نکته ادبی: کمند و زنجیر استعاره از گیسوان بلند است.

ز یک سو سر دشمنان در کمند ز یک سو دل دوستانش به بند

گیسوانش از یک سو دشمنان را به بند می‌کشید و از سوی دیگر دل دوستانش را گرفتار خود می‌کرد.

نکته ادبی: ایهام در واژه کمند و بند برای توصیف زیبایی و قدرت گیرایی دارد.

رخش در فروغ جمالش به تاب کشیده سپر در رخ آفتاب

چهره‌اش چنان می‌درخشید که گویی سپری از نور در برابر خورشید گرفته بود.

نکته ادبی: سپر کشیدن استعاره از درخشندگیِ بیش از حد است.

کجا رانده او ادهم رهنورد شده عنبر اشهب آنجا به گرد

در هر کجا که اسبِ راهوارش می‌دوید، گرد و غبارِ مسیر، معطر و خوش‌بو (مانند عنبر) می‌شد.

نکته ادبی: ادهم و اشهب هر دو از نام‌های اسب هستند.

بیامد چنین تا به درگاه شاه فرود آمد و رفت در بارگاه

این‌چنین به درگاه شاه رسید و وارد تالار بارعام شد.

نکته ادبی: بارگاه محل حضور پادشاه است.

چو از دور تاج شهنشه بدید نیایش کنان پیش تختش دوید

وقتی از دور تاج پادشاه را دید، با حالتی خاضعانه به سمت تخت دوید.

نکته ادبی: نیایش کنان کنایه از احترام و تواضع است.

سر تخت بنهاد در پیش تخت شهنشه گرفتش در آغوش سخت

سر بر آستان تخت نهاد و پادشاه او را با گرمی در آغوش گرفت.

نکته ادبی: تخت بنهاد کنایه از سجده و ادای احترام است.

ملک مدتی آب حیوان طلب همی کرد تا باز خوردش به لب

پادشاه مدت‌ها در انتظار دیدن او (که همچون آب حیات بود) روزشماری می‌کرد.

نکته ادبی: آب حیوان استعاره از معشوق یا منبع حیات‌بخش است.

بپرسیدش از رنج و راه دراز که چون آمدی در نشیب و فراز؟

شاه از رنج‌های مسیر و سختی‌های سفر پرسید که چگونه این راه را طی کردی؟

نکته ادبی: نشیب و فراز کنایه از پستی و بلندی‌ها و سختی‌های راه است.

بسی منت از داور دادگر که باز آمدی دوستکام از سفر

بسیار خدا را سپاس گفت که او به سلامت و با دلی شاد از سفر بازگشت.

نکته ادبی: دوستکام به معنای رسیدن به مراد و خواسته است.

بفرمود تا مطرب دلنواز ز ساز آورد بزم عشرت به ساز

دستور داد تا نوازندگان خوش‌نوا، بساط عیش و نوش را فراهم کنند.

نکته ادبی: ساز به معنای ابزار موسیقی و هماهنگی است.

پری چهره آن جام جمشید و کی در آورد رخشان ز خورشید می

آن زیباروی، جامی از شراب که همچون جام جهان‌نمای جمشید بود را آورد و از رنگِ شراب، خورشیدی در جام پدیدار شد.

نکته ادبی: جام جمشید تلمیحی به جام اسطوره‌ای که همه چیز در آن دیده می‌شد.

در افکند بحری به کشتی زر که در نمی کرد کشتی گذر

در جام زرین، شراب ریخت، چنان‌که انگار دریایی در یک کشتی کوچک جای گرفته باشد.

نکته ادبی: کشتی زر استعاره از جام است.

ملک تشنه آن جام می بستدش چو کشتی که دریا کشد در خودش

پادشاه تشنه، جام شراب را گرفت؛ مانند دریایی که آب را در خود می‌کشد.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به دریا و شراب به آب.

به شادی روی صنم نوش کرد زمان گذشته فراموش کرد

با شادی به چهره آن زیباروی نگریست و رنج‌های گذشته را فراموش کرد.

نکته ادبی: صنم به معنای بت و استعاره از معشوق زیباست.

بفرمود دارای گیتی ستان به گنجور تا حملهای گران

پادشاهِ جهان‌گیر به خزانه‌دار دستور داد که بارهای سنگین (هدیه‌ها) را بیاورد.

نکته ادبی: دارای گیتی ستان لقب پادشاه است.

به پیلان ز گنجینه بیرون برد کلاه و کمر کوه کوه آورد

از گنجینه ثروت فراوان بیرون آورد و کوهی از کلاه و کمرهای زرین به سپاه بخشید.

نکته ادبی: کوه کوه آورد مبالغه در کثرت هدایاست.

نخستین از آن سرکشان، پادشاه چو خورشید بخشید خلعت به ماه

پادشاه ابتدا به آن دلاور، مانند خورشیدی که به ماه می‌تابد، خلعت و هدایا بخشید.

نکته ادبی: خورشید و ماه برای نشان دادن تفاوت مقام پادشاه و قهرمان است.

چو چرخش قبای مرصع بداد چو مهرش ز زر تاج بر سر نهاد

به او قبایی جواهرنشان داد و مانند خورشید که بر ماه می‌تابد، تاجی از زر بر سرش نهاد.

نکته ادبی: مرصع به معنای جواهرنشان است.

دل و جان بر او کرده ایثار بود چه جای زر و اسب و دینار بود؟

پادشاه جان و دلش را نثار او کرده بود؛ پس دادن طلا و اسب در برابر آن ناچیز بود.

نکته ادبی: ایثار به معنای بخشش و فداکاری است.

به نام آوران و سران سپاه قبا و کمر داد و رومی کلاه

به بزرگان و فرماندهان سپاه، قبا، کمربندهای گرانبها و کلاه‌های رومی هدیه داد.

نکته ادبی: رومی کلاه اشاره به مد و تجملی بودن لباس‌ها دارد.

در گنج بگشاد و دینار داد به لشکر زهر چیز بسیار داد

درهای خزانه را گشود و به تمام سپاهیان دینار و هدایای بسیار بخشید.

نکته ادبی: در گنج بگشاد کنایه از سخاوت فراوان است.

بر آن ماه چندانکه که بگذشت سال فزون می شدش حسن همچون هلال

بر آن زیبارو، سال‌ها گذشت اما زیبایی‌اش همچنان مانند ماه نو در حال فزونی بود.

نکته ادبی: ماه و هلال استعاره از جوانی و زیبایی است.

هوا هر نفس بود بی شرم تر همی کرد مهر فلک گرم تر

زمانه (روزگار) هر لحظه بی‌رحم‌تر می‌شد و آتشِ حوادثِ آسمان را تندتر می‌کرد.

نکته ادبی: مهر فلک کنایه از تأثیرات آسمانی و سرنوشت است.

همه روزه تخم طرب کاشتند ز آب رزش آب می داشتند

همواره بذر شادی و خوشی می‌کاشتند و با آبِ عیش و نوش، آن را آبیاری می‌کردند.

نکته ادبی: تخم طرب استعاره از ایجاد شادی است.

همه ساله بودند با بزم می چه بزمی که زد خنده بر بزم کی

همیشه در بزم و میگساری بودند؛ بزمی که حتی بر بزم‌های پادشاهان باستانی (کیان) خنده می‌زد (از شکوهِ آن پیشی می‌گرفت).

نکته ادبی: بزم کی تلمیحی به بزم‌های پادشاهان کیانی است.

چنین تا برآمد برین چند سال بر آن ماه ناگه بگردید حال

چنین گذشت تا اینکه پس از چند سال، ناگهان حالِ آن زیبارو دگرگون شد.

نکته ادبی: بگردید حال کنایه از بیماری و بدحالی است.

خم آورد بالای سرو سهی گرفتش گل لعل رنگ بهی

قدِ سروگونه‌اش خمیده شد و رنگِ گلگونِ چهره‌اش به زردی گرایید.

نکته ادبی: سرو سهی نماد قد بلند و رعنا است.

نسیم خزان بر بهارش گذشت چو چشم خوش خویش بیمار گشت

باد خزانِ پیری بر بهارِ جوانی‌اش وزید و چشمان خوش‌حالش بیمارگونه شد.

نکته ادبی: نسیم خزان استعاره از بیماری و نزدیک شدن به مرگ است.

طلب کرد بالین سرش از وبال نهالی وطن ساخت سیمین نهال

بسترش را در اندوه آماده کرد و جسم سیمین‌تنش بر روی آن جای گرفت.

نکته ادبی: سیمین نهال استعاره از بدن زیبا و ظریف است.

زمانه مه روشنش تیره کرد ز دوران رسید آفتابش به زرد

روزگار، ماهِ درخشانِ وجودش را تیره ساخت و آفتابِ زندگی‌اش به زردیِ غروب رسید.

نکته ادبی: تیره شدن ماه استعاره از رو به موت بودن است.

چو شد تیره روزش به شب نیم شب همین کامدش جان به لب زیر لب

چون روزِ زندگی‌اش به نیمه‌شبِ مرگ رسید، جانش به لب‌هایش رسیده بود.

نکته ادبی: جان به لب آمدن کنایه از لحظات آخر عمر است.

به یاران خود گفت یاری کنید چو مرغان بر این سرو زاری کنید

به یارانش گفت: حالا که من در حال رفتنم، شما مانند پرندگان بر این سرو (پیکر من) گریه و زاری کنید.

نکته ادبی: سرو در اینجا اشاره به قد و قامتِ قهرمان است.

بیاید یاران و بر حال یار ببارید اشک و بنالید زار

ای دوستان، بیایید و بر وضعیتِ این یار (من) بگریید و با صدای بلند زاری کنید.

نکته ادبی: زار در اینجا قید کیفیت به معنای ناله و فغان است.

که من داده ام زندگانی به باد چو گل می روم در جوانی به باد

زیرا من زندگی‌ام را بر باد داده‌ام و اکنون در اوج جوانی، همچون گلی در حال پرپر شدن و از بین رفتن هستم.

نکته ادبی: به باد دادن کنایه از نابود کردن و از دست دادن فرصت یا عمر است.

بر این سبز خط و بر این گلعذار چو ابر بهاری بگریید زار

بر این چهره‌ی جوان و گل‌گون من، همچون ابر بهاری به شدت گریه کنید.

نکته ادبی: سبز خط به معنای موهای تازه روییده بر صورت یا همان سبزه خط است.

به می در ز لعلم حکایت کنید به مستی ز چشمم روایت کنید

در حین نوشیدن شراب، از سرخی لب‌های من یاد کنید و در مستی، داستان چشمان مرا بازگو نمایید.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب‌های سرخ است.

به شادی لعل لبم می خورید ز من گه گهی یاد می آورید

زمانی که به شادی شراب می‌نوشید، لب‌های سرخ مرا به یاد آورید و گهگاه از من یادی کنید.

نکته ادبی: یاد آوردن در اینجا به معنای زنده نگه داشتن نام و خاطره است.

به آب سرشکم بشوئید تن بسازیدم از برگ نسرین کفن

پیکر مرا با اشک چشمانتان بشویید و از گل‌های نسرین برای من کفن تهیه کنید.

نکته ادبی: اشاره به آیین غسل و کفن کردن متوفی است که با استعاراتی از طبیعت آمیخته شده.

گل اندر عماری من گسترید عماریم چون غنچه گل برید

تابوت مرا با گل بپوشانید و آن را همچون غنچه‌ای گل ببرید.

نکته ادبی: عماری به معنای کجاوه یا تابوت است.

به سوی چمن تا سهی سرو ناز برد بر قد نازنینم نماز

آن را به سمت چمن ببرید تا سروهای بلند و زیبا بر قد و قامتِ رعنای من نماز بگزارند.

نکته ادبی: سهی سرو استعاره از قد بلند و موزون است.

سرآسیمه در باغ آب روان زند سنگ بر سینه دارد فغان

آب روان با شتاب در باغ می‌دود و با کوبیدن سنگ‌ها بر سینه (موج‌ها) فغان و ناله سر می‌دهد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به آب روان و سنگ‌های بستر رودخانه.

که او خوی خوش از من آموخته است صفای درون از من اندوخته است

زیرا او (آب) خوی خوش و لطافت و صفای باطن خود را از من آموخته است.

نکته ادبی: اشاره به همانندی زیباییِ معشوق با زیبایی‌های طبیعت.

بسی بر لبش کامران بوده ام بسی بر کنارش من آسوده ام

من در کنارِ آن (طبیعت یا محبوب) بسیار به کامیابی و آرامش رسیده‌ام.

نکته ادبی: کامران بودن در اینجا به معنای بهره‌مند شدن از لذت و آرامش است.

به چشم اندر آرد ز غم لاله خون چو نرگس کند شمع را سرنگون

غمِ من چنان است که لاله را به خون‌گریه می‌اندازد و نرگس را وامی‌دارد تا شمع را سرنگون کند.

نکته ادبی: نرگس نماد چشم است و سرنگون کردن شمع کنایه از خاموش شدن روشنایی و مرگ.

چو در گل نهید این تن پر ز ناز ز خاکم قدم را مگیرید باز

وقتی تن نازنینم را در میان گل‌ها نهادید، پایتان را از مزار من برندارید (مرا فراموش نکنید).

نکته ادبی: مگیرید باز کنایه از فراموش کردن و جدا شدن است.

فرو شد مه چارده نیمه شب برآورد شیرین روان را به لب

در نیمه‌شب که ماه چهارده‌شبه غروب کرد، جانِ شیرینم به لبم رسید (در آستانه مرگ قرار گرفتم).

نکته ادبی: ماه چهارده‌شبه استعاره از زیبایی کامل است.

قفس خرد بشکست و طوطی پرید به هندوستان رفت و باز آرمید

قفسِ بدن شکست و طوطیِ جان پرید و به جایگاه اصلی خود (هندوستانِ عالم بالا) بازگشت.

نکته ادبی: طوطی نماد روح و قفس نماد جسم است.

بیامد که بر سر کند خاک خور نمی یافت کز اشک شد خاک تر

کسی آمد تا بر مزار من خاک‌بازی کند، اما خاک را نیافت زیرا از اشکِ عزاداران گِل شده بود.

نکته ادبی: خاک خوردن کنایه از عزاداری و سوگواری است.

به عادت فلک بر سر کوی و راه همی ریخت از خرمن ماه کاه

طبق عادت، روزگار بر سرِ کوی و برزن، از خرمنِ ماه، کاه (نور یا غبار) می‌ریخت.

نکته ادبی: خرمن ماه استعاره از نور و درخشش ماه است.

همه راه ز آمد شد کهکشان پر از کاه شد چون ره کهکشان

تمام راه از رفت و آمدها چنان پر از کاه شد که گویی راه کهکشان است.

نکته ادبی: کهکشان به راه شیری اطلاق می‌شود که در ادبیات کلاسیک به ریختن کاه تشبیه می‌شود.

دم صبح آهی برآورد سرد پلاسی چو شب در بر روز کرد

در دمِ صبح آهی سرد از سینه برآمد و شب، جامه‌ای سیاه (پلاس) بر تنِ روز کرد.

نکته ادبی: پلاس نوعی جامه خشن و سیاه است که نماد سوگ است.

بلورین قدح زهره بر زد به سنگ به ناخن خراشید رخسار چنگ

زهره (نوازنده آسمان) قدح بلورین خود را بر سنگ کوبید و از غم، با ناخن بر صورتِ چنگ (ساز) خراش انداخت.

نکته ادبی: زهره در اساطیر موسیقی‌دان فلک است.

دریدند خنیاگران روی دف به سر بر همی زد می لعل کف

خنیاگران (نوازندگان) در سوگ، صورتِ دف را دریدند و بر سرِ خود میِ سرخ ریختند.

نکته ادبی: دریدن روی دف نشانه‌ای از عزاداری و شکستن ابزار شادی است.

رخ نی ز آه سیه شد سپاه نیامد برون از دمش غیر آه

صورتِ نی از آهِ سیاه، همچون سپاهی تیره شد و از دهانش جز آه چیزی بیرون نیامد.

نکته ادبی: آه سیه استعاره از غم عمیق است.

ز حسرت در افتاد آتش به عود دلش سوخت وز دل بر آورد دود

از شدت حسرت، آتش در چوبِ عود افتاد و دلش سوخت و دود از دلش برآمد.

نکته ادبی: اشاره به سوزِ درون که حتی چوبِ عود را می‌سوزاند.

نمیزد کسی با نی آنروز دم ز چشمش نمی آمد الا که نم

آن روز کسی در نی ندمید و از چشمِ کسی جز اشک چیزی جاری نشد.

نکته ادبی: نمادِ خاموشیِ موسیقی در زمان سوگ.

پس آنگه به کافور و مشک و گلاب بشستند اندام چون آفتاب

پس از آن، پیکرِ درخشان چون آفتابم را با کافور، مشک و گلاب شست‌وشو دادند.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های مذهبی شست‌وشوی میت.

تن نازنین تر ز برگ سمن گرفتند چون غنچه اش در کفن

آن تنِ نازک‌تر از برگِ گلِ سمن را همچون غنچه‌ای در کفن پیچیدند.

نکته ادبی: سمن گلی است سفید و خوش‌بو، نماد لطافت.

ز عود و زرش مرقدی ساختند ز دیبای چین فرش انداختند

برای مزارش مرقدی از عود و زر ساختند و فرشِ آن را از دیبای گران‌بهای چینی انداختند.

نکته ادبی: توصیفِ شکوهِ مراسم تدفین.

چو شکر در آمیختندش به عود بر آمد ز سوز دل خلق دود

وقتی شکر (شیرینی و زیبایی) را با عود (مراسم خاکسپاری) درآمیختند، دودِ سوزِ دلِ مردم به هوا برخاست.

نکته ادبی: تضاد میان شیرینیِ جوانی و تلخیِ مرگ.

تو گفتی که بودش سیاه و کبود زمین در پلاس سیه تار و پود

گویی زمین با چنان سیاه‌پوشی، در پلاسِ سیاه عزادار بود.

نکته ادبی: پلاس سیه کنایه از اندوه فراگیر طبیعت.

چو تابوتش از جای برداشتند همه ناله و وای برداشتند

هنگامی که تابوتش را بلند کردند، همگان با ناله و فریاد عزاداری کردند.

نکته ادبی: تابوت استعاره از جسم و جایگاهِ سفرِ ابدی.

بزرگان سراسیمه چون بیهشان همه راه بر دوش نعشش کشان

بزرگان با پریشانی و بی‌هوشی، همگی تابوت را بر دوش گرفته و می‌کشیدند.

نکته ادبی: سراسیمه به معنای آشفته و بی‌قرار است.

نهادند یاران به خاک اندرش شده خشت بالین و گل بسترش

یاران او را به خاک سپردند و خشت بالین و گل بسترِ او شد.

نکته ادبی: تضاد میان ناز و نعمتِ دنیا و سختیِ بسترِ خاک.

جهانا ندانم دلت چون دهد که بادی خنک بر چنین گل جهد؟

ای جهان! نمی‌دانم چطور دلت می‌آید که چنین گلِ زیبایی را زیر خاک ببری و بادِ سرد بر آن بوزد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن قساوت روزگار.

چنان تازه سروی چرا بر کنی به تابوت در تخته بندش کنی؟

چرا چنین سروِ تازه‌ای را از ریشه برکندی و او را در تخته‌بندِ تابوت محبوس کردی؟

نکته ادبی: سرو استعاره از قد و بالای زیبا و عمرِ کوتاه.

به کردار آتش رخش برفروخت دل آخر بر آن آتشت چون نسوخت

رخسارِ او همچون آتش درخشید، اما چرا در نهایت دلت از دیدنِ آن آتشِ سوزان، نسوخت؟

نکته ادبی: خطاب به معشوق یا روزگار؛ تأکید بر بی‌رحمیِ شاهدانِ مرگ.