فراق نامه

سلمان ساوجی

بخش ۱۲ - بوسه بر باد (۲)

سلمان ساوجی
که آب روان بخش در جویبار به پرورد سرو سهی در کنار
اگر بر سرش تند بادی گذشت دل نازک آب آشفته گشت
چو سر بر کشید و فرو برد پای زبر دست گشت و شدش دل ز جای
به دل گفت کز آب من برترم چرا منت او بود بر سرم
منم سروری، آب تر دامنی کجا دارد او پای همچون منی؟
نکر التفاتی به آب روان سر از کبر می سود بر آسمان
به آب روانش چون نبودی نیاز گرفت آب نیز از سرش پای باز
بدانست از آن پس که آن تاب یافت که هر چیز کو یافت ازان آب یافت
تو را بر من ای دوست بیداد هم ز پهلوی عشق من است ای صنم
ز عشق است تیزی بازار تو ز شوق است آرایش کار تو
ملک تا غباری نیاید پدید پی باد پای سخن را برید
سر نامه خسروی مهر کرد سپردش بدان قاصد ره نورد
بدو گفت جائی توقف مکن بگو از زبانم به یار این سخن
بیا، ورنه کارم تبه می شود دعا گفت و جانم ز تن می رود
به روزی مبارک ز درگاه کی روان شد همان قاصد نیک پی
بیامد روان تا به جانان رسید چو از گرد ره دلستانش بدید
روان رفت و بر پای او بوسه داد که پایت بر این مرز فرخنده باد
نخستین بپرسیدش از رنج راه دگر جست ازرو نامه پادشاه
بدان چشم کوشاه را دیده است به آن لب که پایش ببوسیده است
به بوسه ز قندش شکر ریز کرد سراپای او شکر آمیز کرد
سبک قاصد آن نامه شاه را بداد آن پریروی دلخواه را
دلی بود پیچیده و پر ز درد گشاد آن دل بسته را باز کرد
به هر نکته که آنجا رسیدی نظر برو ریختی از دیده عقد گهر
فرو خواند آن نامه سر تا به پای بر آمد ز جان و دلش وای وای
برای جوابش قلم در گرفت سخن را دگر باره از سر گرفت
که چون آیت رحمت از آسمان رسول مبارک مثال امان
رسانیدم از شاه و آنگه چه شاه ز ماهیش محکوم تا اوج ماه
خط عنبرین خال مشکین رقم مرکب شده مشک و گوهر به هم
نوشته حروفش به سودای دل شکن های خطش همه جای دل
ز بویش همه بوی جان یافتم دوای دل و جان در آن یافتم
چو آورد قاصد روانی به من تو گوئی رسانید جانی به من
روان جان شیرین من در طلب بر آمد به لب گفت در زیر لب
که ای سایه کردگار جهان به حکم تو موقوف کار جهان
اگر بیندت عکس تیغ آفتاب درآید به چشمش از آن آب آب
تو مشغول گنجی و شاهی و داد تو دردی نداری، که دردت مباد!
تو شاهی و من کمترینت رهی مطیع توام تا چه فرمان دهی؟
اگر زانکه می باید آمد بگوی که تا پیشت آیم به سر همچو گوی
ندارم جز این آرزو از خدا که یکبار دیگر ببینم تو را
دهد چرخ فیروزه پیروزیم چو روز وصالت شود روزیم
دگر من ز پیمان تو نگذرم نبرم ز تو گر ببری سرم
اگر خاک گردم من خاکسار دگر ز آن درم برنخیزد غبار
فرستادن پیک و قاصد بسم فرستادمش وز عقب می رسم
سخن را بر اینگونه کوتاه کرد پس آن نامه با پیک همراه کرد
سر زلف شب را چو بر تافت روز کلید در بسته را یافت روز
چو مهر فلک دید شادی شب بشادی بخندید در زیر لب
از آن پس بسیج سفر کرد ماه شب و روز پیمود چون ماه راه
روان شد به اسبی چو باد بهار که بر وی نشیند نسیم تتار
جهنده براقی چو برق یمان رونده سمندی چو آب روان
گه از تیزیش کند می گشت فهم گه از رفتنش باز می ماند و هم
به کهسار چون ابر خوش بر شدی نه ز آن ابر کز خوی تنش تر شدی
به زیر آمدی همچو سیل از زبر نبودی ز سیرش زمین را خبر
گهش مشک و عنبر ز گرد و غبار گهش فرش و بالین ز خارا و خار
گمان برد کان خار و خارا مگر ز چینی حریر است و گل نرمتر
گهی بود بر پشت ماهیش جای گهی سود بر تارک ماه پای
بیامد چنین تا به درگاه شاه پذیره شدندش سراسر سپاه
فرو آمد و رفت در بارگه زمین را ببوسید در پیش شه
چو نرگس سر افکنده از شرم پیش ز روی شهنشاه و از کار خویش
بزرگان درگاه برخاستند به پوزش زبان را بیاراستند
که شاها کمین بنده شهریار برین آستان آمد امیدوار
گرش می کشی بیش ازینش سزاست وگر جرم بخشی طریق شماست
گر از ما نه عصیان پدید آمدی کجا عفو شاهان پدید آمدی
به خود کار خود را تبه می کنیم به امید عفوت گنه می کنیم
به پیش آمد آنگه صنم شرمناک به عادت ببوسید صد جای خاک
در انداخت خود را به پایش چو موی بغلتید بر خاک مانند گوی
چو برخاست چون گرد از خاک راه بزد دست در دامن پادشاه
که گر رنجشی بر دل است از منت وزین گر غباری است بر دامنت
به یکبار دامن بیفشان ز من خطا رفت خاطر مرنجان ز من
به خود بر تن خود جفا کرده ام خطا کردم آری خطا کرده ام
خطایم بپوشان که آمد تو را فزون ملک عفو از بسیط خطا
ملک بازش از خاک ره بر گرفت سرش را ببوسید و در بر گرفت
نخستین بپرسید کای ماه من تو خود چونی از رنج آمد شدن؟
ز سختی نباید نمودن عتیب که باشد جهان را فراز و نشیب
وجود تو را منت از دادگر که دیدم به خیر و سلامت دگر
چو از مجلس عام برخاستند نشستند و بزمی آراستند
لب ساقیان گشت خندان چو جام خم و چنگ را پخته شد کار خام
به مجلس ره چنگ دادند باز شد از پرده غیب کارش بساز
نی و نای را باد شاهی دمید دف بی نوا را نوائی رسید
دل عود را باز بنواختند به مجلس مقامی خوشش ساختند
برآورد خوش نازکان را شراب به رقص اندر آوردشان چو رباب
ملک گفتش ای نازنین یار من، چنین سیر گشتی ز دیدار من؟
چه دیدی ز گرمی و سردی من، که رفتی چو گل ناگهان از چمن؟
ترا نیک تر دیدم از چشم خود چرا دور کرد از منت چشم بد
به روی تو خوش بود احوال من برفتی و بر هم زدی حال من
چه گویم ز هجر تو بر جان چه رفت ز گفتن چو سوداست رفت آنچه رفت
همین به که باشیم امروز شاد ز کار گذشته نیاریم یاد
سر شمع مجلس ز می گرم بود ز گرمی درآمد زبان را گشود
که شاها مرا نیست حد جواب بگویم اگر شاه بیند صواب
فرو بردن زهر به پیش من که بردن فروگاه گفتن سخن
اگر می برم این سخن را فرو مثال صراحی بود با سبو
راحی به خم گفت کای خم نخست سبو خورد خون تو هست این درست
سبو راستی تلخ دادش جواب که در گردن تو است خون شراب
بلورین صراحی چو آب از سبو فرو برد چون گشت روشن بر او
اگر چه صراحی سخن گوی بود ولیکن به غایت تنک روی بود
بدان کو فرو داشت کرد این سخن به گردن فرو آمدش خون دن
چو وقت جواب سخن در گذشت نمی باشد آن قول را بازگشت
خموشی به وقت حکایت مکن مکن هیچ وقت خموشی سخن
خموشی گزیدن به وقت جواب خطادیده اند اهل صوب صواب
از آن بارگه شاه بیرون مرا اگر کردی و ریخت خون مرا
بدینم خجالت کجا ماندی که در مجلسم بی وفا خواندی
ملک قول آن سرو دانست راست که می دید کز پای تا سر وفاست
بدان معترف شد که بد کرده ام بدی با دل و جان خود کرده ام
بدستت کنم توبه افزون ز حد بدی گفتم استغفر الله ز بد
بیا پیش تا ز آن لب چون نبات دهان را بشویم به آب حیات
صنم چون شنید این سخن شاد گشت درونش ز بند غم آزاد گشت
بیامد به پای ملک در فتاد ملک بوسه اش بر سر و چشم داد
می لعل خوردند تا گاه شام چو شد جام مغرب ز می لعل فام
سر ماهرویان مجلس به خواب ز مستی فرو رفت چو آفتاب
سوی کاخ خود هر یکی را به دوش کشیدند می در سر و رفته هوش
چنین بودشان مجلس آراستن به می روز و شب کام دل خواستن
سپیده دم آن دم که ساقی هور می لعل دادی به جام بلور
شراب صبوحی صنم خواستی به می بزم عشرت بیاراستی
ملک داغ سودای آن ماه چهر کشیده کشیدی می از جام مهر
در آمیختندی به هم راح و روح کشیدندی از نیل داغ صبوح
سهی سرو چون گشتی از باده مست بر افشاندی پای کوبنده دست
بر هر سوی کو میل کردی به ناز بر آن سو کردی دل و جان و نماز
چو رفتی، برفتی دل و جان روان چو باز آمدی آمدی باز جان
گه رفتنش دل برفتی ز شست چو باز آمدی، آمدی دل به دست
بدستان چو او پایکوبان شدی ز حیرت جهان دست بر هم زدی
به هر آستین کو برافشاندی ملک دامنی گوهر افشاندی
ز رامشگران بانگ و فریاد خاست ز جان زینهار و ز دل داد خواست
چنین عیش کردند با یکدگر حسد برد گیتی بر ایشان مگر
جهان را همه وقت این رسم و خوست که چون جمع بیند میان دو دوست
کند هردو را شادی و اندوه و غم به تیغ جدایی ببرد ز هم
به فراش فرمود یک روز شاه که بر روی صحرا زند بارگاه
سر و سرکشان را همه گرد کرد ز جام بلورین می لعل خورد
نگارش ستاده در آن انجمن چو سرو سهی در میان چمن
گهی داشتی جام می شاه را گهی بر مغنی زدی راه را
گهی نکته خوش در انداختی دل مجلس از غم بپرداختی
چو از روز یک نیمه اندر گذشت سر سرفرازان ز می گرم گشت
ز گیلان فرستاده ای در رسید که فرمانده اش سر ز فرمان کشید
ز طاعت برون برد یکباره سر ز بیداد ویران شد آن بوم و بر
به جان نیست ایمن از او هیچکس ایا شاه ایران، به فریاد رس
زمانی در اندیشه شد شهریار دگر باره می خواست از میگسار
که امروز روز نشاط است و بزم نشاید به بزم اندرون یاد رزم
چو فردا برآید ز کوه آفتاب ببینیم تا چیست روی صواب؟
دگر روز گردنکشان را بخواند حکایت در این باب بسیار راند
سران سپهدار برخاستند اجازت به عرض سخن خواستند
که شاها کسی جنگ گیلان نکرد که آن جایگه نیست جای نبرد
نکرده است کس عزم این رزم جزم نخست است فکرت دگر باره رزم
به هرکاری اندیشه باید نخست همه کار از اندیشه آید درست
چو گردنکشان را صنم دید سست بدانست کز چیست، رنجید چست
به شاه جهان گفت ای پادشاه به کام تو بادا همه سال و ماه
چو قسم من است این همه گنج و بزم چرا دیگری را رسد رنج رزم؟
چو صافی این باده من می خورم، بود دردی اش نیز هم درخورم
به اقبال داری پیروزگر من این رزم را بسته دارم کمر
ملک را موافق نیامد سخن ولیکن ستودش در آن انجمن
چو خالی شد از سروران بارگاه شهنشاه گفت ای دل افروز ماه
تو دانی که امروز در انجمن چه گفتی به قصد دل و جان من؟
تو قصد سر دشمنان می کنی و یا بیخ عمر مرا می کنی؟
شکر لب به گفتار بگشاد لب که شاها نگفتم سخن بی سبب
بر آنند ایشان که در کارزار نمی آید از دست من هیچ کار
مرا بلبلی در گلستان بزم شمارند و خود را عقابان رزم
برآنم که ایشان کیانند و من کیستم بر این در عزیز از پی چیستم
شهنشه دژم شد ز گفتار او فرومانده در کار و کردار او
بدو گفت کای یار جانی من مجو تلخی زندگانی من
نشد حاصل از داغ هجرم فراغ چرا می نهی بر سر داغ،داغ؟
مرو از برم برگ دوریم نیست ز تو احتمال صبوریم نیست
تو بی من توانی به هر حال زیست مرا نیست ازین دستگه چاره نیست
اگر ز آنکه رای تو خواهد چنین مرا نیست رای دگر غیر از این
سپاه م و ملک من ز آن تست همه کشور من به فرمان تست
بخواه آنچه می خواهی از خواسته ز مردان و اسبان آراسته
صنم روی مالید بر روی خاک شهنشاه را گفت: روحی فداک!
ملک نیز چون دید که آن نیکخواه سخن را نمی گوید الا به راه
به ناچار فرمود تا سرکشان همه نامداران و لشکرکشان
سراپرده از شهر بیرون برند درفش همایون به هامون برند
سحرگه که زد خسرو آسمان سراپرده صبح بر خاوران
بینداخت شب خیمه های سیاه زد از زر فلک فلکه بارگاه
ببستند بر پیل روئینه خم دمیدند دم در دم گام دم
از آواز کوس و دم کره نای برآمد دل کوه خارا ز جای
درفش درفشان برافراختند ز هر سو سپاهی برون تاختند
هنرمند مردان با برگ و ساز سر جعبه ها را گشادند باز
ز پولاد خفتان و آهن کلاه بیاراست از پای تا سر سپاه
در آمد ز هر سو سپه فوج فوج زمین شد چو دریای چین پر از موج
ز نیزه زمین چون نیستان شده دلیران چو شیران غران شده
سپهدار خوبان خیل ختن به هر سو خرامان در آن انجمن
به زیر اندرش نقره خنگی چو آب چو بر پشت صبح دمان آفتاب
ز بس کوهه زین مرکب سوار تو گفتی پلنگ است در کوهسار
همی تاخت در جامه آهنین چو تابنده گوهر ز پولاد چین
میانی ز چشم تصور نهان درآویخته خنجری ز آن میان
چو یک قطره آب اندر آمیخته چو کوهی به مویی درآویخته
شهنشه بیامد سپه بنگریست چو گردون زمین را همه خیمه دید
سیاهی لشکر کرانی نداشت کسی از شمارش نشانی نداشت
به لشکر گه خویش چون بنگرید لبش گشت خندان دلش می گریست
به دل گفت جان من است این جوان که جان را فرستد بر دشمنان؟
که کرد این که من در جهان می کنم؟ ز تن جان خود را روان می کنم
مگر، این چنین کرد یزدان نصیب که مه بیشتر وقت باشد غریب
پس آن خسرو خاوری را براند شکر پاره لشکری را بخواند
بر آن لشکرش میر و سالار کرد دل و گوش او پر ز گفتار کرد
که: رو، بخت پیروز یار تو باد مراد دل اندر کنار تو باد
به هرجا که اسبت فراز آمده دو اسبه ظفر پیشباز آمده
برای وداعش ملک در کنار گرفت و ببارد خون در کنار
سپهدار بوسید پای ملک بسی گفت در دل دعای ملک
روان شد وز آنجا ملک بازگشت دگر باره با ناله دمساز گشت
دری بار بر شادمانی ببست چو یعقوب با بیت احزان نشست
به غیر از غم یار چیزی نخورد به جز وصل او آرزویی نکرد
شبی صورت یارش آمد به پیش به زاری همی گفت با یار خویش
که ای جان من کرده از تن سفر و یا روشنایی دور از نظر
کجایی و چونی و حال تو چیست؟ که بر حال من مرغ و ماهی گریست
به قصد عدو مرکب انگیختی ولی خون احباب خود ریختی
چنان است بر دشمنانت نظر که از دوستان نیست هیچت خبر
ببخشای بر زندگانی من بیا رحم کن بر جوانی من
اگر دشمنت از دوستانت خبر بیابد، بگوید به خون جگر:
به جانت که صبر و قرارم نماند دگر طاقت انتظارم نماند
اگر باز بینم جمالت دگر نکردم جدا از وصالت دگر
نیارم زدن دم ز سوز درون که می آید از سینه آتش برون
بود شرح حالم نوشتن محال در آیینه دل ببین روی حال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

که آب روان بخش در جویبار به پرورد سرو سهی در کنار

آب روان و زلال در جویبار، درختی بلند و راست‌قامت (سرو) را در کنار خود پرورش می‌دهد.

نکته ادبی: سرو سهی استعاره از قامت موزون و بلند است.

اگر بر سرش تند بادی گذشت دل نازک آب آشفته گشت

اگر باد تندی بر سر آن سرو بوزد، آب که دلی لطیف دارد از این وضعیت آشفته می‌شود.

نکته ادبی: به آب صفات انسانی (دل نازک) نسبت داده شده است (تشخیص).

چو سر بر کشید و فرو برد پای زبر دست گشت و شدش دل ز جای

همین که سرو قد کشید و ریشه‌هایش را در زمین محکم کرد، مغرور شد و دلش از جای خود کنده شد (تکبر کرد).

نکته ادبی: زبر دست گشتن استعاره از برتری‌جویی و تکبر است.

به دل گفت کز آب من برترم چرا منت او بود بر سرم

سرو با خود گفت من از آب برترم، پس چرا باید همیشه مدیون و زیر دست او باشم؟

نکته ادبی: اشاره به انکارِ مایه هستی توسط موجودِ پرورده.

منم سروری، آب تر دامنی کجا دارد او پای همچون منی؟

من سرور و بزرگی هستم و آب مایه‌ای ناچیز است؛ او کجا می‌تواند مانند من ریشه و پایگاه داشته باشد؟

نکته ادبی: تر دامنی در اینجا به معنای ضعف و فرومایگی آب به کار رفته است.

نکر التفاتی به آب روان سر از کبر می سود بر آسمان

سرو دیگر به آب روان توجهی نکرد و از سر کبر و غرور، سر خود را به سمت آسمان بلند کرد.

نکته ادبی: سر سودن کنایه از تفرعن و خودبزرگ‌بینی است.

به آب روانش چون نبودی نیاز گرفت آب نیز از سرش پای باز

چون سرو دیگر به آب نیازی نشان نداد، آب نیز دست از یاری و پرورش او کشید.

نکته ادبی: پای باز گرفتن کنایه از قطعِ کمک و حمایت است.

بدانست از آن پس که آن تاب یافت که هر چیز کو یافت ازان آب یافت

سرو پس از اینکه رنجِ بی‌آبی را چشید، فهمید که هر چه دارد از همان آب بوده است.

نکته ادبی: تاب یافتن در اینجا به معنای چشیدن سختی و هشیاری است.

تو را بر من ای دوست بیداد هم ز پهلوی عشق من است ای صنم

ای دوست، این بیداد و ستمی که بر من می‌کنی، در حقیقت از جانبِ عشقِ من به توست.

نکته ادبی: صنم استعاره از معشوق زیباست.

ز عشق است تیزی بازار تو ز شوق است آرایش کار تو

بازار گرم و پر رونق تو به خاطر عشقِ من است و آرایش و زیبایی‌ات نیز از شوقِ من سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه معشوق با نگاهِ عاشق جلوه پیدا می‌کند.

ملک تا غباری نیاید پدید پی باد پای سخن را برید

پادشاه دستور داد تا گرد و غباری برنخیزد و مسیر برای قاصدِ تندرو باز باشد.

نکته ادبی: بادپا کنایه از بسیار سریع و تندرو است.

سر نامه خسروی مهر کرد سپردش بدان قاصد ره نورد

شاه نامه را مهر و موم کرد و به قاصدی که در راه رفتن توانا بود، سپرد.

نکته ادبی: خسروی مهر یعنی مهری که مخصوص شاهان است.

بدو گفت جائی توقف مکن بگو از زبانم به یار این سخن

به قاصد گفت هیچ‌جا توقف نکن و این پیام را از زبان من به یارم برسان.

نکته ادبی: توقف نکردن تأکید بر فوریت پیام است.

بیا، ورنه کارم تبه می شود دعا گفت و جانم ز تن می رود

سریع حرکت کن وگرنه کارم به تباهی می‌کشد؛ جانم از تن در حال رفتن است.

نکته ادبی: دعا گفتن در اینجا به معنای التماس و خواهش است.

به روزی مبارک ز درگاه کی روان شد همان قاصد نیک پی

در روزی مبارک و فرخنده، آن قاصد خوش‌قدم از درگاه شاه حرکت کرد.

نکته ادبی: نیک پی استعاره از کسی که آمدنش خیر و برکت دارد.

بیامد روان تا به جانان رسید چو از گرد ره دلستانش بدید

قاصد با سرعت رفت تا به معشوق رسید و چون آن دلبر زیبا را دید...

نکته ادبی: دلستان یعنی کسی که دل را می‌رباید.

روان رفت و بر پای او بوسه داد که پایت بر این مرز فرخنده باد

با شتاب رفت و بر پای او بوسه زد و گفت این سرزمین به قدمِ تو فرخنده باشد.

نکته ادبی: اشاره به احترامِ فوق‌العاده قاصد برای معشوق شاه.

نخستین بپرسیدش از رنج راه دگر جست ازرو نامه پادشاه

ابتدا از سختی راه پرسید و سپس جویای نامه پادشاه شد.

نکته ادبی: نامه پادشاه نمادِ پیوند عاطفی و رسمی است.

بدان چشم کوشاه را دیده است به آن لب که پایش ببوسیده است

به آن چشمی که شاه را دیده و به آن لبی که پای او را بوسیده است قسم...

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ دیدن و بوسیدن برای تأکید بر قربِ معشوق است.

به بوسه ز قندش شکر ریز کرد سراپای او شکر آمیز کرد

قاصد با بوسه بر لب‌های معشوق، شکر را می‌ریخت و سراپای او را شیرین کرد.

نکته ادبی: قند و شکر استعاره از شیرینی کلام و لبِ معشوق است.

سبک قاصد آن نامه شاه را بداد آن پریروی دلخواه را

قاصد به سرعت نامه شاه را به آن محبوب پری‌چهره تقدیم کرد.

نکته ادبی: پری‌روی کنایه از نهایتِ زیبایی است.

دلی بود پیچیده و پر ز درد گشاد آن دل بسته را باز کرد

دلی که از غم و درد بسته بود، نامه را گشود و آن دلِ محزون باز شد.

نکته ادبی: دلِ بسته استعاره از اندوهِ نهفته در جانِ معشوق است.

به هر نکته که آنجا رسیدی نظر برو ریختی از دیده عقد گهر

به هر نکته‌ای از نامه که نگاهش می‌رسید، اشک‌هایی چون مروارید از چشمانش سرازیر می‌شد.

نکته ادبی: عقد گهر استعاره از اشک‌های گرانبهاست.

فرو خواند آن نامه سر تا به پای بر آمد ز جان و دلش وای وای

نامه را از اول تا آخر خواند و از اعماق جان و دلش فریاد وای وای برآمد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیر عمیق کلام در قلب معشوق.

برای جوابش قلم در گرفت سخن را دگر باره از سر گرفت

برای نوشتن جواب، قلم به دست گرفت و سخن را از نو آغاز کرد.

نکته ادبی: قلم در گرفتن کنایه از آمادگی برای نگارش است.

که چون آیت رحمت از آسمان رسول مبارک مثال امان

همان‌طور که آیت رحمت از آسمان نازل می‌شود، این نامه نیز پیامِ آرامش بود.

نکته ادبی: آیت رحمت کنایه از پیامِ نجات‌بخش است.

رسانیدم از شاه و آنگه چه شاه ز ماهیش محکوم تا اوج ماه

پیام را از شاهی رساندم که حاکمِ تمامِ هستی است، از پایین‌ترین نقطه تا بالاترین فلک.

نکته ادبی: ماهی (نهنگ) و ماه نمادِ گستردگی قلمرو شاه است.

خط عنبرین خال مشکین رقم مرکب شده مشک و گوهر به هم

خطی خوشبو و مشکین، که مرکبش با مشک و مروارید آمیخته شده است.

نکته ادبی: خط عنبرین نشان‌دهنده زیبایی و کمالِ ظاهری نامه است.

نوشته حروفش به سودای دل شکن های خطش همه جای دل

حروفش با سودای دل نوشته شده و پیچ و تابِ خطوطش در قلب جای دارد.

نکته ادبی: شکن‌های خط استعاره از پیچ و تابِ زلف و زیبایی خط است.

ز بویش همه بوی جان یافتم دوای دل و جان در آن یافتم

از بوی خوش نامه، جان گرفتم و دوای دردِ دل و جانم را در آن یافتم.

نکته ادبی: بو استعاره از تأثیرِ روحانی و معنویِ نامه است.

چو آورد قاصد روانی به من تو گوئی رسانید جانی به من

وقتی قاصد پیامی برای من آورد، انگار که جانی تازه در کالبد من دمید.

نکته ادبی: روان جان شیرین بودن کنایه از حیات‌بخش بودنِ پیام است.

روان جان شیرین من در طلب بر آمد به لب گفت در زیر لب

جانِ شیرین من از شدت طلب، بر لبانم جاری شد و زیر لب گفت...

نکته ادبی: جان بر لب آمدن کنایه از شدتِ شوق و بیقراری است.

که ای سایه کردگار جهان به حکم تو موقوف کار جهان

ای کسی که سایه پروردگار بر زمینی و همه کارها به حکم تو بسته است.

نکته ادبی: سایه کردگار لقبی برای پادشاهان عادل بوده است.

اگر بیندت عکس تیغ آفتاب درآید به چشمش از آن آب آب

اگر خورشید عکسی از تو را ببیند، از عظمت و شکوهت چشمانش خیره می‌شود.

نکته ادبی: آب آب شدن کنایه از شرمگینی و حیرت است.

تو مشغول گنجی و شاهی و داد تو دردی نداری، که دردت مباد!

تو غرق در قدرت و پادشاهی هستی و دردی نداری، خدا کند هیچ‌گاه دردی نداشته باشی.

نکته ادبی: دعای خیر برای معشوق از سرِ فروتنی.

تو شاهی و من کمترینت رهی مطیع توام تا چه فرمان دهی؟

تو شاهی و من کوچکترین بنده تو هستم؛ مطیع توام، هر چه فرمان دهی همان کنم.

نکته ادبی: رهی به معنای بنده و غلام است.

اگر زانکه می باید آمد بگوی که تا پیشت آیم به سر همچو گوی

اگر باید نزدت بیایم، بگو تا مثل گوی در میدانِ فرمان تو به سوی تو بغلطم.

نکته ادبی: به سر آمدن کنایه از با شتاب و اشتیاق رفتن است.

ندارم جز این آرزو از خدا که یکبار دیگر ببینم تو را

از خدا هیچ آرزویی ندارم جز اینکه یک بار دیگر تو را ببینم.

نکته ادبی: تأکید بر آرزوی دیدار به عنوان غایتِ عشق.

دهد چرخ فیروزه پیروزیم چو روز وصالت شود روزیم

چرخ روزگار به من پیروزی خواهد داد، زمانی که روز وصال تو نصیبم شود.

نکته ادبی: چرخ فیروزه استعاره از آسمان و سرنوشت است.

دگر من ز پیمان تو نگذرم نبرم ز تو گر ببری سرم

من هرگز از پیمان تو نمی‌گذرم و حتی اگر سرم را ببری، از تو دست نمی‌کشم.

نکته ادبی: اشاره به وفاداری مطلق در عشق.

اگر خاک گردم من خاکسار دگر ز آن درم برنخیزد غبار

اگر من به خاک تبدیل شوم، باز هم از درِ خانه تو گرد و غباری بلند نخواهد شد (همیشه بر آستان تو خواهم ماند).

نکته ادبی: خاکسار بودن نشان‌دهنده تواضع کامل در عشق است.

فرستادن پیک و قاصد بسم فرستادمش وز عقب می رسم

پیک را فرستادم و خودم نیز بلافاصله در پی او می‌آیم.

نکته ادبی: اشاره به عجله عاشق برای دیدار.

سخن را بر اینگونه کوتاه کرد پس آن نامه با پیک همراه کرد

سخن را کوتاه کرد و نامه را به قاصد سپرد تا همراه ببرد.

نکته ادبی: کوتاه کردن سخن نشان از فوریت دارد.

سر زلف شب را چو بر تافت روز کلید در بسته را یافت روز

روز که آمد، زلفِ سیاه شب را کنار زد و کلید درهای بسته را یافت.

نکته ادبی: تشخیصِ روز و شب به عنوان عواملِ گشایش.

چو مهر فلک دید شادی شب بشادی بخندید در زیر لب

خورشید که شادیِ شب را دید، از سرِ نشاط در زیر لب خندید.

نکته ادبی: مهر فلک استعاره از خورشید است.

از آن پس بسیج سفر کرد ماه شب و روز پیمود چون ماه راه

پس از آن ماه‌رو، تصمیم به سفر گرفت و شب و روز به اندازه یک ماه راه پیمود.

نکته ادبی: بسیج سفر به معنای آماده شدن برای کوچ است.

روان شد به اسبی چو باد بهار که بر وی نشیند نسیم تتار

سوار بر اسبی شد که مثل باد بهار تند بود و نسیمِ تتار هم روی آن نمی‌نشست.

نکته ادبی: اسبِ تندرو نمادِ شتاب در رسیدن است.

جهنده براقی چو برق یمان رونده سمندی چو آب روان

اسبی جهنده مثل برقِ یمن و رونده مانند آب روان بود.

نکته ادبی: براقی و سمند هر دو به اسبِ تیزتک اشاره دارند.

گه از تیزیش کند می گشت فهم گه از رفتنش باز می ماند و هم

گاهی از سرعت زیادش فهمِ انسان عاجز می‌شد و گاه از حرکتش عقل حیران می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به اغراق در سرعتِ مرکب.

به کهسار چون ابر خوش بر شدی نه ز آن ابر کز خوی تنش تر شدی

در کوهستان مثل ابری خوش‌منظر بالا می‌رفت، نه ابری که از خیسیِ عرق خیس شده باشد.

نکته ادبی: خوی به معنای عرق است؛ تشبیه اسب به ابرِ تندرو.

به زیر آمدی همچو سیل از زبر نبودی ز سیرش زمین را خبر

همانند سیلاب از بلندی به پایین آمدی و با چنان سرعتی در حرکت بودی که زمین از عبور تو آگاه نشد.

نکته ادبی: زبر به معنای بلندی است.

گهش مشک و عنبر ز گرد و غبار گهش فرش و بالین ز خارا و خار

گرد و غبارِ راه برای تو حکم مشک و عنبر را داشت و خار و خاشاکِ بیابان برای تو مانند فرش و بالین نرم بود.

نکته ادبی: خارا به معنای سنگ سخت است.

گمان برد کان خار و خارا مگر ز چینی حریر است و گل نرمتر

گمان بردی که این خار و سنگ‌های سختِ راه، حریرِ چینی و گلی نرم‌تر هستند (از شدت بی‌قراری سختی را حس نمی‌کردی).

نکته ادبی: استعاره از تحمل سختی‌ها به خاطر عشق.

گهی بود بر پشت ماهیش جای گهی سود بر تارک ماه پای

گاهی جایگاهت پشت ماهی (زمین) بود و گاهی بر تارک ماه (اوج آسمان) پا می‌نهادی (اشاره به طی کردنِ مسیرهای سخت و طولانی).

نکته ادبی: اشاره به افسانه قرار گرفتن زمین بر پشت ماهی.

بیامد چنین تا به درگاه شاه پذیره شدندش سراسر سپاه

به همین شکل تا درگاه شاه آمدی و تمام سپاهیان برای پیشواز تو آمدند.

نکته ادبی: پذیره به معنی استقبال است.

فرو آمد و رفت در بارگه زمین را ببوسید در پیش شه

وارد بارگاه شدی و در برابر شاه به نشانه احترام و بندگی، زمین را بوسیدی.

نکته ادبی: بارگه به معنی دربار و قصر است.

چو نرگس سر افکنده از شرم پیش ز روی شهنشاه و از کار خویش

همانند گل نرگس که سر به زیر دارد، از شدت شرم در برابرِ روی شاه و خطای خویش، سر به زیر افکندی.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به نرگس برای نشان دادن حیا.

بزرگان درگاه برخاستند به پوزش زبان را بیاراستند

بزرگان دربار برخاستند و برای پوزش‌خواهی از شاه، زبان به سخن گشودند.

نکته ادبی: پوزش به معنی عذرخواهی است.

که شاها کمین بنده شهریار برین آستان آمد امیدوار

گفتند ای پادشاه، این بنده کوچک تو با امید به بخشش، به آستان درگاه تو آمده است.

نکته ادبی: کمین به معنای کوچکترین و ناچیزترین است.

گرش می کشی بیش ازینش سزاست وگر جرم بخشی طریق شماست

اگر او را بکشی سزاوار است و اگر او را ببخشی، این شیوه بزرگ‌منشیِ توست.

نکته ادبی: تضاد میان عدل و عفو.

گر از ما نه عصیان پدید آمدی کجا عفو شاهان پدید آمدی

اگر گناهی از ما سر نمی‌زد، لطف و بخشش شاهان کجا نمود پیدا می‌کرد؟

نکته ادبی: توجیه منطقی برای ضرورت خطا جهت بروز عفو.

به خود کار خود را تبه می کنیم به امید عفوت گنه می کنیم

ما با میل خود کارمان را خراب می‌کنیم و به امید بخششِ تو مرتکب گناه می‌شویم.

نکته ادبی: اشاره به اتکایِ بیش از حد به بخشندگی شاه.

به پیش آمد آنگه صنم شرمناک به عادت ببوسید صد جای خاک

سپس آن محبوبِ شرمگین پیش آمد و طبق عادت، بارها خاک را بوسید.

نکته ادبی: صنم به معنای بت و استعاره از معشوق زیباست.

در انداخت خود را به پایش چو موی بغلتید بر خاک مانند گوی

خود را مانند مویی باریک به پای شاه انداخت و چون گوی بر خاک غلتید.

نکته ادبی: تشبیه به مو و گوی برای نشان دادنِ خضوع و کوچک بودن.

چو برخاست چون گرد از خاک راه بزد دست در دامن پادشاه

چون از خاک برخاست، همچون گرد و غبارِ راه، دست به دامن پادشاه زد.

نکته ادبی: تشبیه به گرد و غبار بیانگر سبک‌بالی و پشیمانی است.

که گر رنجشی بر دل است از منت وزین گر غباری است بر دامنت

گفت اگر رنجشی از من بر دل داری یا اگر غباری از خطای من بر دامنت نشسته است.

نکته ادبی: استفاده از استعاره غبار برای خطا.

به یکبار دامن بیفشان ز من خطا رفت خاطر مرنجان ز من

یکباره آن را از دامن خود بتکان و مرا ببخش و به خاطر خطایی که مرتکب شده‌ام، دلیلی برای آزردن من نداشته باش.

نکته ادبی: دامن افشاندن کنایه از پاک کردن و گذشتن است.

به خود بر تن خود جفا کرده ام خطا کردم آری خطا کرده ام

من با این کار به خود و تن خود ستم کرده‌ام و آری، اقرار می‌کنم که خطا از من بوده است.

نکته ادبی: اعتراف صریح به اشتباه.

خطایم بپوشان که آمد تو را فزون ملک عفو از بسیط خطا

خطای مرا بپوشان، چرا که ملکوت و جایگاه عفو تو بسیار وسیع‌تر از گستردگی خطای من است.

نکته ادبی: بسیط به معنای گستردگی است.

ملک بازش از خاک ره بر گرفت سرش را ببوسید و در بر گرفت

پادشاه او را از خاک بلند کرد، بر سرش بوسه زد و در آغوش گرفت.

نکته ادبی: نشان دادنِ غایتِ محبت شاه.

نخستین بپرسید کای ماه من تو خود چونی از رنج آمد شدن؟

نخست از او پرسید ای ماه من، حال تو در این مسیر پر رنج چگونه بود؟

نکته ادبی: ماه من استعاره از زیبایی معشوق.

ز سختی نباید نمودن عتیب که باشد جهان را فراز و نشیب

از سختی راه نباید گله کرد، چرا که جهان همواره بالا و پایین دارد.

نکته ادبی: عتیب به معنی عیب‌جویی و گله است.

وجود تو را منت از دادگر که دیدم به خیر و سلامت دگر

خداوند را شکر که تو را بار دیگر در سلامت و خیر دیدم.

نکته ادبی: دادگر به معنای خداست.

چو از مجلس عام برخاستند نشستند و بزمی آراستند

وقتی مجلس عمومی به پایان رسید، همگی نشستند و بزمی ترتیب دادند.

نکته ادبی: آراستن مجلس کنایه از آماده‌سازی بساط شادی.

لب ساقیان گشت خندان چو جام خم و چنگ را پخته شد کار خام

لب ساقی همچون جام شراب خندان شد و آلات موسیقی (خم و چنگ) که پیش از این ساکت بودند، به کار افتادند.

نکته ادبی: تشبیه لب به جام نشان‌دهنده شادی است.

به مجلس ره چنگ دادند باز شد از پرده غیب کارش بساز

چنگ دوباره به مجلس بازگشت و از پرده غیب، کارِ آن به سامان رسید.

نکته ادبی: پرده غیب استعاره از عالم ناشناخته.

نی و نای را باد شاهی دمید دف بی نوا را نوائی رسید

بادِ پادشاهی در نی و نای دمیده شد و دفِ بی‌صدا نیز صاحب نوا شد.

نکته ادبی: تشبیه دمِ شاه به نسیم جان‌بخش.

دل عود را باز بنواختند به مجلس مقامی خوشش ساختند

عود نیز دوباره نواخته شد و در مجلس، مقامی خوش برایش مهیا کردند.

نکته ادبی: مقام در اینجا به معنای جایگاه موسیقیایی است.

برآورد خوش نازکان را شراب به رقص اندر آوردشان چو رباب

شراب، نازنینان را به رقص آورد و همچون صدای رباب، شور در آنان ایجاد کرد.

نکته ادبی: تشبیه تاثیر شراب به صدای رباب.

ملک گفتش ای نازنین یار من، چنین سیر گشتی ز دیدار من؟

شاه به او گفت ای یار نازنین من، آیا از دیدار من سیر شدی که رفتی؟

نکته ادبی: پرسشی برای واکاوی دلیلِ دوری معشوق.

چه دیدی ز گرمی و سردی من، که رفتی چو گل ناگهان از چمن؟

چه بدی یا سردی از من دیدی که ناگهان همچون گل از این چمن رفتی؟

نکته ادبی: استعاره گل برای معشوق.

ترا نیک تر دیدم از چشم خود چرا دور کرد از منت چشم بد

تو را از چشم خودم بیشتر دوست داشتم؛ چرا چشم بد تو را از من دور کرد؟

نکته ادبی: اشاره به اعتقاد به چشم‌زخم.

به روی تو خوش بود احوال من برفتی و بر هم زدی حال من

حال و روز من با دیدنِ روی تو خوش بود؛ تو رفتی و حالِ مرا بر هم زدی.

نکته ادبی: تأکید بر وابستگی روحی شاه به معشوق.

چه گویم ز هجر تو بر جان چه رفت ز گفتن چو سوداست رفت آنچه رفت

چه بگویم که در این مدت دوری بر جانم چه گذشت؛ سخن گفتن از آن درد، خودش نوعی جنون است.

نکته ادبی: سودا به معنای جنون و دردِ عشق.

همین به که باشیم امروز شاد ز کار گذشته نیاریم یاد

بهتر است که امروز شاد باشیم و از کارهای گذشته یاد نکنیم.

نکته ادبی: دعوت به فراموشی گذشته و زندگی در لحظه.

سر شمع مجلس ز می گرم بود ز گرمی درآمد زبان را گشود

شمع مجلس از گرمیِ می، زبان گشود (شخصیت‌بخشی به شمع).

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به شمع.

که شاها مرا نیست حد جواب بگویم اگر شاه بیند صواب

گفت ای شاه، من در جایگاهی نیستم که پاسخ دهم، اما اگر شاه اجازه دهد، سخن می‌گویم.

نکته ادبی: رعایت ادبِ کلام.

فرو بردن زهر به پیش من که بردن فروگاه گفتن سخن

برای منِ شمع، فرو بردنِ زهرِ سکوت از حرف زدن سخت‌تر است.

نکته ادبی: استعاره از تحمل سکوت.

اگر می برم این سخن را فرو مثال صراحی بود با سبو

اگر بخواهم این سخن را در گلویم فرو ببرم و نگویم، حکایتِ صراحی و سبو تکرار می‌شود.

نکته ادبی: مقدمه‌چینی برای یک تمثیل.

راحی به خم گفت کای خم نخست سبو خورد خون تو هست این درست

صراحی به خم گفت ای خم، حقیقت این است که سبو خون تو را می‌خورد (از تو پر می‌شود).

نکته ادبی: شروع داستان تمثیلی.

سبو راستی تلخ دادش جواب که در گردن تو است خون شراب

سبو تلخ پاسخ داد که خونِ شراب در گردن توست (تو عامل این اتفاقی).

نکته ادبی: تشخیص اشیاء.

بلورین صراحی چو آب از سبو فرو برد چون گشت روشن بر او

صراحیِ بلورین وقتی روشن شد، حقیقت را از سبو دریافت.

نکته ادبی: نکته اخلاقی: درک حقیقت.

اگر چه صراحی سخن گوی بود ولیکن به غایت تنک روی بود

اگرچه صراحی سخن‌گو بود، اما بسیار نازک‌طبع و حساس بود.

نکته ادبی: تنک‌روی به معنی حساس و شکننده.

بدان کو فرو داشت کرد این سخن به گردن فرو آمدش خون دن

به خاطر همین حرف، گناه و مسئولیتِ آن (خون دن) به گردن صراحی افتاد.

نکته ادبی: دن به معنای خمره است.

چو وقت جواب سخن در گذشت نمی باشد آن قول را بازگشت

وقتی زمانِ پاسخ دادن به سخن گذشت، دیگر نمی‌توان آن را بازگرداند.

نکته ادبی: اشاره به فرصتِ محدودِ سخن گفتن.

خموشی به وقت حکایت مکن مکن هیچ وقت خموشی سخن

در وقتی که باید سخن گفت، سکوت نکن و هیچ‌گاه در زمانِ نیاز به حرف زدن، خاموش نباش.

نکته ادبی: توصیه به هوشمندی در کلام.

خموشی گزیدن به وقت جواب خطادیده اند اهل صوب صواب

خاموشی گزیدن در هنگام پاسخ دادن، از نظر اهلِ حقیقت خطاست.

نکته ادبی: صوب به معنای درستی است.

از آن بارگه شاه بیرون مرا اگر کردی و ریخت خون مرا

اگر از آن بارگاه بیرون می‌رفتم و تو مرا می‌کشتی، بهتر از این بود که...

نکته ادبی: بیانِ فاجعه‌ی قضاوتِ نادرست.

بدینم خجالت کجا ماندی که در مجلسم بی وفا خواندی

این شرمندگی که مرا در مجلسم بی‌وفا خطاب کردی، برایم سخت‌تر بود.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ وفاداری.

ملک قول آن سرو دانست راست که می دید کز پای تا سر وفاست

شاه دانست که سخنِ آن محبوب راست است، چرا که می‌دید از سر تا پای او وفا می‌بارد.

نکته ادبی: تأییدِ نهایی شاه بر درستیِ معشوق.

بدان معترف شد که بد کرده ام بدی با دل و جان خود کرده ام

او اعتراف کرد که راه خطا پیموده و با این کار، به روان و جان خویش آسیب رسانده است.

نکته ادبی: معترف از باب افتعال، به معنای اقرارکننده است.

بدستت کنم توبه افزون ز حد بدی گفتم استغفر الله ز بد

با توبه‌ای بسیار عمیق و صادقانه از تو پوزش می‌طلبم و از آن کردار نادرست به درگاه خداوند استغفار می‌کنم.

نکته ادبی: استغفرالله عبارتی عربی است که به معنای طلب آمرزش از خداوند به کار می‌رود.

بیا پیش تا ز آن لب چون نبات دهان را بشویم به آب حیات

نزدیک بیا تا با بوسه‌ای از آن لب‌های شیرین، تلخی کدورت را از میان برداریم و جان دوباره بگیریم.

نکته ادبی: لب چون نبات استعاره از شیرینی لب است.

صنم چون شنید این سخن شاد گشت درونش ز بند غم آزاد گشت

محبوب (صنم) با شنیدن این سخن، غرق در شادی شد و بندهای اندوه از درونش گسسته شد.

نکته ادبی: بند غم استعاره‌ای برای درگیری‌های ذهنی و اندوه است.

بیامد به پای ملک در فتاد ملک بوسه اش بر سر و چشم داد

به سوی پادشاه آمد و به پایش افتاد و پادشاه نیز با مهر، بر سر و چشمان او بوسه زد.

نکته ادبی: پای در میان نهادن کنایه از تواضع و کرنش است.

می لعل خوردند تا گاه شام چو شد جام مغرب ز می لعل فام

تا هنگام غروب، شراب سرخ‌فام نوشیدند، زمانی که خورشید به سوی افق مغرب می‌رفت.

نکته ادبی: جام مغرب استعاره‌ای است که خورشید را به جامی سرخ تشبیه کرده است.

سر ماهرویان مجلس به خواب ز مستی فرو رفت چو آفتاب

زیبارویان مجلس، از مستی بسیار به خواب رفتند و چهره‌هایشان همچون خورشیدی که در افق پنهان می‌شود، از دیده نهان شد.

نکته ادبی: تشبیه مستی به خواب و افول چهره به غروب آفتاب.

سوی کاخ خود هر یکی را به دوش کشیدند می در سر و رفته هوش

هر یک از مست‌ها را به سوی اقامتگاهش بردند، در حالی که از شدت نوشیدن، هوشیار نبودند.

نکته ادبی: رفته هوش حالتی است که در آن آگاهی فرد زایل شده است.

چنین بودشان مجلس آراستن به می روز و شب کام دل خواستن

این‌گونه مجلس‌آرایی و عیش و نوش، آیین و عادت همیشگی آنان بود که روز و شبشان را در آن سپری می‌کردند.

نکته ادبی: کام دل خواستن کنایه از ارضای تمایلات نفسانی است.

سپیده دم آن دم که ساقی هور می لعل دادی به جام بلور

هنگام سپیده‌دم، آنگاه که خورشید چون ساقی مجلس، نور سرخی را به جام هستی می‌ریخت.

نکته ادبی: ساقی هور استعاره از خورشید است که نور را مانند شراب می‌پاشد.

شراب صبوحی صنم خواستی به می بزم عشرت بیاراستی

محبوب، شراب صبوحی می‌طلبید و بزم شادمانی را با شراب‌آرایی برپا می‌کرد.

نکته ادبی: شراب صبوحی شرابی است که در بامداد نوشیده می‌شود.

ملک داغ سودای آن ماه چهر کشیده کشیدی می از جام مهر

پادشاه که در بند عشق آن زیباچهر گرفتار بود، پیوسته از جامِ عشق و شراب، می‌نوشید.

نکته ادبی: جام مهر استعاره از دوستی و پیوند عاشقانه است.

در آمیختندی به هم راح و روح کشیدندی از نیل داغ صبوح

جان‌هایشان با یکدیگر درآمیخت و از تلخی و سوزندگی شرابِ بامداد، بهره می‌جستند.

نکته ادبی: راح و روح جناس هم‌خوانی دارند و به معنای آسایش و جان است.

سهی سرو چون گشتی از باده مست بر افشاندی پای کوبنده دست

آن معشوق سروقامت، وقتی از شراب مست می‌شد، با شور و حال به پایکوبی و دست‌افشانی می‌پرداخت.

نکته ادبی: سهی سرو تشبیهی برای قد بلند و کشیده محبوب است.

بر هر سوی کو میل کردی به ناز بر آن سو کردی دل و جان و نماز

به هر سو که با ناز می‌نگریست، دل و جان و تمام توجه پادشاه به همان سو معطوف می‌شد.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای کرنش و پرستش عاشقانه است.

چو رفتی، برفتی دل و جان روان چو باز آمدی آمدی باز جان

وقتی می‌رفت، دل و جان پادشاه نیز همراه او می‌رفت و وقتی بازمی‌گشت، گویی جان دوباره به قالب پادشاه بازمی‌گشت.

نکته ادبی: دل و جان روان تشبیه جان به چیزی سیال و پویا است.

گه رفتنش دل برفتی ز شست چو باز آمدی، آمدی دل به دست

هنگام رفتنِ او، دل از دست پادشاه خارج می‌شد و با بازگشت او، دوباره دل به دست می‌آمد.

نکته ادبی: از شست رفتن کنایه از از دست دادن چیزی است.

بدستان چو او پایکوبان شدی ز حیرت جهان دست بر هم زدی

وقتی آن محبوب با ناز و عشوه پایکوبی می‌کرد، جهان از حیرت و شگفتی انگشت حیرت بر لب می‌گزید.

نکته ادبی: دست بر هم زدن کنایه از تحسین و یا حیرت است.

به هر آستین کو برافشاندی ملک دامنی گوهر افشاندی

به هر سو که دست می‌افشاند و می‌رقصید، پادشاه به نشانه تحسین، کیسه‌هایی از گوهر بر سر او می‌پاشید.

نکته ادبی: گوهر افشاندن استعاره از بخشندگی شاهانه است.

ز رامشگران بانگ و فریاد خاست ز جان زینهار و ز دل داد خواست

از میان نوازندگان و رامشگران، بانگ شادی و استغاثه عاشقانه برمی‌خواست که نشان از غلبه شور و حال داشت.

نکته ادبی: داد خواستن در اینجا به معنای طلب عشق و توجه است.

چنین عیش کردند با یکدگر حسد برد گیتی بر ایشان مگر

آن‌ها چنین عیش و لذتی را با هم تجربه می‌کردند که گویی جهان بر خوشبختی آنان حسادت می‌ورزید.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به جهان که دارای حسادت است.

جهان را همه وقت این رسم و خوست که چون جمع بیند میان دو دوست

رسم و عادت جهان همواره بر این بوده است که هرگاه دو دوست را یکدل و یک‌جهت ببیند، تاب نمی‌آورد.

نکته ادبی: رسم و خو کنایه از تقدیر و سرنوشت محتوم است.

کند هردو را شادی و اندوه و غم به تیغ جدایی ببرد ز هم

شادی و غم را به جان هر دو می‌اندازد و با تیغ جدایی، آنان را از یکدیگر جدا می‌کند.

نکته ادبی: تیغ جدایی استعاره از اتفاقات ناگوار و سرنوشت است.

به فراش فرمود یک روز شاه که بر روی صحرا زند بارگاه

شاه به خدمتکاران دستور داد تا در صحرا بساط بزم و بارگاه برپا کنند.

نکته ادبی: فراش به معنای کسی است که بستر و بساط را آماده می‌کند.

سر و سرکشان را همه گرد کرد ز جام بلورین می لعل خورد

سران و بزرگان را گرد آورد و در آن جمع، شراب سرخ را در جام‌های بلورین نوشیدند.

نکته ادبی: سر و سرکشان کنایه از بزرگان و مقامات است.

نگارش ستاده در آن انجمن چو سرو سهی در میان چمن

محبوب نیز در آن جمع ایستاده بود، همانند سروی بلند و زیبا در میان چمنزار.

نکته ادبی: سرو سهی تشبیهی رایج برای قامت موزون است.

گهی داشتی جام می شاه را گهی بر مغنی زدی راه را

گاهی جام شراب پادشاه را به دست می‌گرفت و گاهی با نواختن ساز، نوازنده را همراهی می‌کرد.

نکته ادبی: راه زدن در اینجا به معنای نواختن موسیقی و آهنگ است.

گهی نکته خوش در انداختی دل مجلس از غم بپرداختی

گاهی سخنان خوش و نکته‌سنجانه‌ای می‌گفت و غم را از دل حاضران در مجلس می‌زدود.

نکته ادبی: دل از غم پرداختن کنایه از رفع اندوه است.

چو از روز یک نیمه اندر گذشت سر سرفرازان ز می گرم گشت

چون نیمی از روز گذشت، سر بزرگان مجلس از تأثیر شراب گرم و پرشور شد.

نکته ادبی: سر گرم شدن کنایه از مستی است.

ز گیلان فرستاده ای در رسید که فرمانده اش سر ز فرمان کشید

فرستاده‌ای از سرزمین گیلان از راه رسید و خبر داد که حاکم آنجا از فرمان شاه سرپیچی کرده است.

نکته ادبی: سر از فرمان کشیدن کنایه از طغیان و نافرمانی است.

ز طاعت برون برد یکباره سر ز بیداد ویران شد آن بوم و بر

او آشکارا از اطاعت سر باز زده و با ظلم و بیدادگری، آن سرزمین را به ویرانی کشانده است.

نکته ادبی: طاعت بیرون برد سر کنایه از عصیان است.

به جان نیست ایمن از او هیچکس ایا شاه ایران، به فریاد رس

هیچ‌کس در آنجا از شر او در امان نیست؛ ای شاه ایران، به داد ما برس.

نکته ادبی: به فریاد رسیدن عبارت برای درخواست کمک فوری است.

زمانی در اندیشه شد شهریار دگر باره می خواست از میگسار

شاه لحظه‌ای به فکر فرو رفت، اما دوباره از ساقی خواست تا باده برایش بیاورد.

نکته ادبی: شهریار لقبی برای پادشاه است.

که امروز روز نشاط است و بزم نشاید به بزم اندرون یاد رزم

زیرا گفت که امروز روز خوش‌گذرانی و بزم است و در چنین مجلسی، صحبت از جنگ و نبرد شایسته نیست.

نکته ادبی: نشاط و بزم در تقابل با رزم قرار گرفته است.

چو فردا برآید ز کوه آفتاب ببینیم تا چیست روی صواب؟

فردا که خورشید از کوه سر برآورد، خواهیم اندیشید که چه تصمیمی درست و سزاوار است.

نکته ادبی: روی صواب کنایه از تصمیم درست و عاقلانه است.

دگر روز گردنکشان را بخواند حکایت در این باب بسیار راند

روز دیگر بزرگان را فراخواند و مفصل درباره این موضوع گفتگو کرد.

نکته ادبی: گردنکشان کنایه از بزرگان و پهلوانان است.

سران سپهدار برخاستند اجازت به عرض سخن خواستند

فرماندهان سپاه برخاستند و اجازه خواستند تا نظر خود را بیان کنند.

نکته ادبی: اجازت به عرض سخن خواستن نشانه ادب در دربار است.

که شاها کسی جنگ گیلان نکرد که آن جایگه نیست جای نبرد

گفتند ای پادشاه، کسی تاکنون به گیلان حمله نکرده است، زیرا آن سرزمین جای مناسبی برای نبرد نیست.

نکته ادبی: جای نبرد کنایه از دشواری جغرافیایی منطقه است.

نکرده است کس عزم این رزم جزم نخست است فکرت دگر باره رزم

هیچ‌کس بدون فکر و تأمل دست به این کار نزده است؛ ابتدا باید اندیشید و سپس به جنگ پرداخت.

نکته ادبی: عزم جزم کنایه از تصمیم قطعی است.

به هرکاری اندیشه باید نخست همه کار از اندیشه آید درست

برای هر کاری باید ابتدا اندیشه کرد؛ چرا که هر کار بزرگی تنها با تدبیر و فکر درست به سرانجام می‌رسد.

نکته ادبی: ضرب‌المثلی حکیمانه که بر تقدم تفکر بر عمل تأکید دارد.

چو گردنکشان را صنم دید سست بدانست کز چیست، رنجید چست

وقتی محبوب دید که بزرگان در انجام این کار مردد و سست هستند، خشمگین و دلگیر شد.

نکته ادبی: رنجید چست به معنای بلافاصله و با سرعت ناراحت شدن است.

به شاه جهان گفت ای پادشاه به کام تو بادا همه سال و ماه

به شاه گفت ای پادشاه، امیدوارم همواره در تمام روزگار کامیاب و پیروز باشی.

نکته ادبی: به کام بودن کنایه از خوشبختی و موفقیت است.

چو قسم من است این همه گنج و بزم چرا دیگری را رسد رنج رزم؟

اگر تمام این گنج‌ها و بزم‌ها سهم من است، چرا رنج و سختیِ جنگ باید به دیگری (یا شاه) برسد؟

نکته ادبی: رنج رزم در مقابل گنج و بزم آورده شده است.

چو صافی این باده من می خورم، بود دردی اش نیز هم درخورم

من که لذت و شیرینی این باده را می‌نوشم، باید سختی و تلخی آن (ته‌مانده جام) را نیز تحمل کنم.

نکته ادبی: دردی شراب ته‌مانده تلخ آن است که استعاره از سختی‌های مسئولیت است.

به اقبال داری پیروزگر من این رزم را بسته دارم کمر

به یمن اقبال و پیروزی تو، من آمادگی دارم که برای این جنگ کمر همت ببندم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده‌سازی برای انجام کاری دشوار.

ملک را موافق نیامد سخن ولیکن ستودش در آن انجمن

این سخن محبوب، چندان به مذاق شاه خوش نیامد، اما با این حال او را در جمع ستود.

نکته ادبی: موافق نیامد کنایه از نارضایتی قلبی است.

چو خالی شد از سروران بارگاه شهنشاه گفت ای دل افروز ماه

وقتی بزرگان از مجلس رفتند، پادشاه به آن محبوب زیباچهره گفت: ای کسی که دل مرا روشن می‌کنی.

نکته ادبی: دل‌افروز ماه استعاره از محبوب است.

تو دانی که امروز در انجمن چه گفتی به قصد دل و جان من؟

تو می‌دانی که امروز در این مجلس چه سخنی گفتی که جان و دل مرا نگران کرد؟

نکته ادبی: قصد دل و جان کنایه از به خطر انداختن روح و روان است.

تو قصد سر دشمنان می کنی و یا بیخ عمر مرا می کنی؟

آیا قصد کشتن دشمنان را داری یا می‌خواهی ریشه زندگی مرا قطع کنی؟

نکته ادبی: بیخ عمر کنایه از اصل و ریشه حیات است.

شکر لب به گفتار بگشاد لب که شاها نگفتم سخن بی سبب

محبوب با لبخندی شیرین پاسخ داد: ای پادشاه، من سخنی بی‌دلیل نگفتم.

نکته ادبی: شکر لب استعاره از شیرین‌سخن بودن.

بر آنند ایشان که در کارزار نمی آید از دست من هیچ کار

اطرافیان بر این باورند که من در میدان کارزار، هیچ مهارت و کارایی ندارم.

نکته ادبی: واژه "کارزار" به معنای میدان جنگ و نبرد است.

مرا بلبلی در گلستان بزم شمارند و خود را عقابان رزم

مرا در بزمِ دوستان همچون بلبلی خوش‌خوان می‌بینند، اما خود را در میدان نبرد همچون عقاب‌های تیزپرواز و قدرتمند می‌پندارند.

نکته ادبی: تضاد میان بلبل (نماد لطافت و بزم) و عقاب (نماد قدرت و رزم).

برآنم که ایشان کیانند و من کیستم بر این در عزیز از پی چیستم

در اندیشه‌ام که آن‌ها کیستند و من چه کسی هستم و اصلاً در این آستانه، به دنبال چه می‌گردم؟

نکته ادبی: تأکید بر سرگشتگی و پرسش درونی قهرمان.

شهنشه دژم شد ز گفتار او فرومانده در کار و کردار او

پادشاه از سخنان او اندوهگین و خشمگین شد و در حیرتِ کارها و تصمیمات او درماند.

نکته ادبی: "دژم" به معنای غمگین، خشمگین و عبوس است.

بدو گفت کای یار جانی من مجو تلخی زندگانی من

پادشاه به او گفت: ای یارِ جان و عمر من، تلخیِ دوری و زندگانیِ بدون خودت را بر من تحمیل نکن.

نکته ادبی: "مجو" فعل امر نهی است که در اینجا برای التماس و خواهش به کار رفته است.

نشد حاصل از داغ هجرم فراغ چرا می نهی بر سر داغ،داغ؟

از داغِ جدایی‌ات هنوز آرامشی نیافته‌ام؛ پس چرا با رفتنت، داغی تازه بر داغ‌های پیشینم می‌گذاری؟

نکته ادبی: استفاده از جناس در واژه "داغ" که بار عاطفی بالایی دارد.

مرو از برم برگ دوریم نیست ز تو احتمال صبوریم نیست

از پیش من مرو؛ زیرا قدرتِ دوری تو را ندارم و طاقتم برای تحملِ فراقت به پایان رسیده است.

نکته ادبی: "احتمال" در اینجا به معنای تاب آوردن و تحمل کردن است.

تو بی من توانی به هر حال زیست مرا نیست ازین دستگه چاره نیست

تو می‌توانی بدون من به زندگی ادامه دهی، اما من راهی جز سوختن و ساختن ندارم.

نکته ادبی: "دستگه" استعاره از توانایی و ابزارِ تحمل و زیستن است.

اگر ز آنکه رای تو خواهد چنین مرا نیست رای دگر غیر از این

اگر خواست و نظر تو این است که بروی، من هیچ مخالفتی ندارم و نظر تو برایم حکم نهایی است.

نکته ادبی: "رای" به معنای نظر، تصمیم و اراده است.

سپاه م و ملک من ز آن تست همه کشور من به فرمان تست

تمام لشکر و سرزمین من، متعلق به توست و کل کشورم تحت فرمان و اختیار تو قرار دارد.

نکته ادبی: تعبیرِ بخشندگیِ کامل برای جلبِ رضایت محبوب.

بخواه آنچه می خواهی از خواسته ز مردان و اسبان آراسته

هرچه از تجهیزات، نیروهای جنگی و اسب‌های آراسته نیاز داری، طلب کن و بردار.

نکته ادبی: "خواسته" در اینجا به معنای ثروت و ابزار جنگی است.

صنم روی مالید بر روی خاک شهنشاه را گفت: روحی فداک!

آن زیباچهره، صورت بر خاک نهاد (به نشانه تسلیم و احترام) و به پادشاه گفت: جانم فدای تو باد.

نکته ادبی: "صنم" استعاره برای زیبایی و محبوب است.

ملک نیز چون دید که آن نیکخواه سخن را نمی گوید الا به راه

پادشاه نیز وقتی دید آن یاردوست‌داشتنی، سخنی جز حرف‌های منطقی و درست بر زبان نمی‌آورد،

نکته ادبی: "نیکخواه" صفت برای یارِ دلسوز است.

به ناچار فرمود تا سرکشان همه نامداران و لشکرکشان

ناچار دستور داد تا همه سرداران، نامداران و فرماندهان لشکر،

نکته ادبی: "سرکشان" در اینجا به معنای بزرگان و فرماندهان است.

سراپرده از شهر بیرون برند درفش همایون به هامون برند

خیمه‌ها را از شهر بیرون ببرند و پرچم‌های باشکوه و سلطنتی را به دشت و صحرا منتقل کنند.

نکته ادبی: "سراپرده" و "درفش" نشانه‌های جلال و شکوه لشکرکشی است.

سحرگه که زد خسرو آسمان سراپرده صبح بر خاوران

هنگام سحرگاه که خورشید (پادشاه آسمان) خیمه صبح را بر مشرق‌زمین برپا کرد،

نکته ادبی: "خسرو آسمان" استعاره‌ای فاخر برای خورشید است.

بینداخت شب خیمه های سیاه زد از زر فلک فلکه بارگاه

شب خیمه‌های تاریک خود را جمع کرد و آسمان، خورشیدِ زرین را همچون گویِ طلایی بر فراز بارگاهِ فلک قرار داد.

نکته ادبی: توصیفِ گذارِ شب به روز با استفاده از عناصر خیالی.

ببستند بر پیل روئینه خم دمیدند دم در دم گام دم

بر فیل‌ها زره‌های آهنین بستند و با صدای شیپورها، حرکت آغاز شد.

نکته ادبی: "روئینه" صفتِ فلزین و سخت است.

از آواز کوس و دم کره نای برآمد دل کوه خارا ز جای

از صدای کوس‌های جنگی و شیپورها، حتی کوه‌های سنگی نیز به لرزه درآمد.

نکته ادبی: "کوه خارا" کنایه از سختی و استواری است.

درفش درفشان برافراختند ز هر سو سپاهی برون تاختند

پرچم‌های درخشان را برافراشتند و سپاهیان از هر سو به سمت میدان تاختند.

نکته ادبی: "درفش درفشان" آرایه تکرار و صفت فاعلی.

هنرمند مردان با برگ و ساز سر جعبه ها را گشادند باز

مردان هنرمند و جنگجو، با ساز و برگ نظامی، جعبه‌های سلاح را گشودند.

نکته ادبی: "برگ و ساز" کنایه از آمادگی نظامی و تجهیزات کامل است.

ز پولاد خفتان و آهن کلاه بیاراست از پای تا سر سپاه

سپاهیان از سر تا پا با زره‌های پولادین و کلاه‌خودهای آهنی آراسته شدند.

نکته ادبی: توصیف دقیقِ ادوات جنگی که نشان‌دهنده ابهت لشکر است.

در آمد ز هر سو سپه فوج فوج زمین شد چو دریای چین پر از موج

سپاه فوج‌فوج از هر طرف وارد شد، گویی زمین به دریای چین پر از موج تبدیل شده بود.

نکته ادبی: تشبیه لشکر به دریای متلاطم.

ز نیزه زمین چون نیستان شده دلیران چو شیران غران شده

از انبوه نیزه‌ها، زمین شبیه به بیشه نی شد و جنگجویان همچون شیران خشمگین غرش می‌کردند.

نکته ادبی: استعاره "نیستان" برای تراکم نیزه‌ها.

سپهدار خوبان خیل ختن به هر سو خرامان در آن انجمن

فرمانده خوبرویان و لشکر ختن، با وقار و خرامان در آن میان حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به زیبایی خیره‌کننده قهرمان که با فضای جنگ در تضاد است.

به زیر اندرش نقره خنگی چو آب چو بر پشت صبح دمان آفتاب

زیر پای او اسبی نقره‌رنگ و درخشان بود که همچون آفتاب در سپیده‌دم می‌درخشید.

نکته ادبی: "خنگ" به معنای اسب سفید است.

ز بس کوهه زین مرکب سوار تو گفتی پلنگ است در کوهسار

از بس که زینِ اسب بلند و کوهه‌دار بود، گویی پلنگی در کوهساران است.

نکته ادبی: استعاره برای وقار و قدرت اسب و سوارکار.

همی تاخت در جامه آهنین چو تابنده گوهر ز پولاد چین

او در لباس آهنین خود می‌تاخت، گویی گوهری درخشان از جنس فولاد چین است.

نکته ادبی: "پولاد چین" در ادبیات کلاسیک نماد بهترین نوع فولاد بوده است.

میانی ز چشم تصور نهان درآویخته خنجری ز آن میان

کمرش آن‌قدر باریک بود که گویی از چشم تصور پنهان است، اما خنجری بر آن کمر آویخته بود.

نکته ادبی: اشاره به ظرافت و زیبایی اندام قهرمان.

چو یک قطره آب اندر آمیخته چو کوهی به مویی درآویخته

گویی قطره آبی با کوهی گره خورده است؛ چنان ظرافتی در کنار قدرت و سلاح قرار گرفته بود.

نکته ادبی: تشبیه متناقض‌نما برای تأکید بر ظرافت کمر در عین قدرت جنگجویی.

شهنشه بیامد سپه بنگریست چو گردون زمین را همه خیمه دید

پادشاه آمد و به سپاه نگریست؛ زمین چنان پر از خیمه بود که گویی آسمان تمام زمین را پوشانده است.

نکته ادبی: مبالغه در عظمتِ لشکر.

سیاهی لشکر کرانی نداشت کسی از شمارش نشانی نداشت

انبوهیِ لشکر کرانه‌ای نداشت و کسی نمی‌توانست تعداد آن‌ها را بشمارد.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای نشان دادن شکوه سپاه.

به لشکر گه خویش چون بنگرید لبش گشت خندان دلش می گریست

وقتی به سپاهِ خودش نگریست، لبش خندان بود (به خاطر ابهت لشکر) اما دلش می‌گریست (به خاطر دوری از محبوب).

نکته ادبی: تضاد میان ظاهر (لبخند) و باطن (گریه) که نشان‌دهنده غم درونی پادشاه است.

به دل گفت جان من است این جوان که جان را فرستد بر دشمنان؟

در دل گفت: این جوان جانِ من است؛ کیست که جان خود را به دست دشمنان بفرستد؟

نکته ادبی: بیانِ دلهره و محبتِ پادشاه نسبت به جوان.

که کرد این که من در جهان می کنم؟ ز تن جان خود را روان می کنم

چه کسی کاری را که من در این دنیا می‌کنم انجام می‌دهد؟ من جانِ خود را از تن جدا کرده و راهی میدان می‌کنم.

نکته ادبی: کنایه از اینکه محبوب، جانِ واقعیِ اوست.

مگر، این چنین کرد یزدان نصیب که مه بیشتر وقت باشد غریب

شاید این تقدیرِ یزدان است که ماه (زیبارویان) بیشتر اوقات غریب و دور از وطن باشد.

نکته ادبی: "مه" استعاره از محبوبِ زیبارو.

پس آن خسرو خاوری را براند شکر پاره لشکری را بخواند

سپس آن خسروِ مشرق‌زمین، محبوب را پیش خواند و لشکرِ شکرپاره (شیرین‌سخن) را به او سپرد.

نکته ادبی: "خسرو خاوری" اشاره به پادشاه دارد.

بر آن لشکرش میر و سالار کرد دل و گوش او پر ز گفتار کرد

او را میر و سالارِ آن لشکر کرد و دل و گوشِ او را با پند و اندرز پر کرد.

نکته ادبی: اشاره به توصیه‌های نهاییِ پادشاه به جوان.

که: رو، بخت پیروز یار تو باد مراد دل اندر کنار تو باد

گفت: برو که بختِ پیروز همراهت باشد و مرادِ دلت حاصل شود.

نکته ادبی: دعا و آرزوی نیک برای قهرمان.

به هرجا که اسبت فراز آمده دو اسبه ظفر پیشباز آمده

هرجا که اسب تو برسد، پیروزی نیز همچون هم‌سفری وفادار پیش از تو آنجا حاضر باشد.

نکته ادبی: "دو اسبه" کنایه از سرعت و پیش‌دستی در ظفر.

برای وداعش ملک در کنار گرفت و ببارد خون در کنار

پادشاه برای وداع، او را در آغوش گرفت و اشکِ خونین از چشمانش سرازیر شد.

نکته ادبی: "خون گریستن" کنایه از شدتِ اندوه و غمِ جانکاه.

سپهدار بوسید پای ملک بسی گفت در دل دعای ملک

فرمانده (قهرمان) پای پادشاه را بوسید و در دل برای او بسیار دعا کرد.

نکته ادبی: نمایشِ احترام و پیوند عاطفی عمیق میان آن دو.

روان شد وز آنجا ملک بازگشت دگر باره با ناله دمساز گشت

جوان روانه شد و پادشاه بازگشت؛ اما باز هم با ناله و غم هم‌نشین شد.

نکته ادبی: تأکید بر بازگشت به حالتِ اندوه پس از جدایی.

دری بار بر شادمانی ببست چو یعقوب با بیت احزان نشست

درِ شادی را بر خود بست و همچون یعقوب در خانه‌ی اندوه (بیت‌الاحزان) نشست.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یعقوب و یوسف و انتظارِ طولانی برای دیدار.

به غیر از غم یار چیزی نخورد به جز وصل او آرزویی نکرد

جز غمِ یار، چیزی نمی‌خورد و هیچ آرزویی جز وصلِ او نداشت.

نکته ادبی: "غم خوردن" کنایه از غصه داشتن و پریشانی.

شبی صورت یارش آمد به پیش به زاری همی گفت با یار خویش

شبی صورتِ خیالِ یار پیش آمد و پادشاه با زاری با آن صحبت می‌کرد.

نکته ادبی: "صورت یار" اشاره به خیال‌پردازی و رویا در دوران هجران.

که ای جان من کرده از تن سفر و یا روشنایی دور از نظر

گفت: ای جانِ من که از تنم سفر کردی و ای نوری که از دیدگانم دور شدی،

نکته ادبی: توصیفِ یار به عنوانِ روح و روشناییِ چشم.

کجایی و چونی و حال تو چیست؟ که بر حال من مرغ و ماهی گریست

کجایی و چه می‌کنی و حالت چگونه است؟ که حتی مرغ و ماهی هم بر حالِ من گریستند.

نکته ادبی: اغراق در غم، به طوری که تمامِ هستی با او همدردی می‌کنند.

به قصد عدو مرکب انگیختی ولی خون احباب خود ریختی

به قصدِ دشمن اسب تاختی، اما با رفتنت خونِ دوستان (مرا) ریختی.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه رفتنِ او، کشتنِ پادشاه است.

چنان است بر دشمنانت نظر که از دوستان نیست هیچت خبر

چنان به دشمنان توجه داری که گویی دیگر هیچ یادی از دوستانت نداری.

نکته ادبی: گلایه‌ی عاشقانه از فراموشیِ احتمالیِ یار در میدانِ نبرد.

ببخشای بر زندگانی من بیا رحم کن بر جوانی من

بر زندگی من ببخش و با نگاهی مهربان، بر جوانی‌ام که در راهِ عشقِ تو در حالِ فنا شدن است، ترحم کن.

نکته ادبی: بخشیدن در اینجا به معنای عفو و گذشت نیست، بلکه به معنای شفقت و توجه داشتن است.

اگر دشمنت از دوستانت خبر بیابد، بگوید به خون جگر:

اگر حتی دشمنِ تو از وضعیتِ دوستانت (و حال و روزِ من) باخبر شود، با دلی پر از درد و غم خواهد گفت:

نکته ادبی: خون جگر خوردن کنایه از تحملِ رنجِ بسیار و اندوهِ عمیق است.

به جانت که صبر و قرارم نماند دگر طاقت انتظارم نماند

به جانِ تو سوگند که دیگر صبر و قراری برایم باقی نمانده است و توانِ من برای منتظر ماندن تمام شده است.

نکته ادبی: به جانِ تو سوگند خوردن، از تکیه‌کلام‌های مرسوم برای تأکید بر شدتِ صداقت در عهد و پیمان است.

اگر باز بینم جمالت دگر نکردم جدا از وصالت دگر

اگر دوباره چهره‌ی زیبای تو را ببینم، دیگر هرگز از کنارِ تو جدا نخواهم شد و وصالت را به هیچ چیز نمی‌فروشم.

نکته ادبی: تکرارِ «دگر» در انتهای هر دو مصراع، بر قطعیت و عزمِ راسخِ شاعر برای پایداری در وصال تأکید دارد.

نیارم زدن دم ز سوز درون که می آید از سینه آتش برون

حتی قدرتِ گفتن از سوزِ درونی‌ام را ندارم، چرا که آتشِ عشقی که در سینه‌ام شعله‌ور است، چنان عظیم است که کلام را می‌سوزاند.

نکته ادبی: زدنِ دم کنایه از سخن گفتن یا نفس کشیدن است و در اینجا به معنای ناتوانی در توصیفِ درد است.

بود شرح حالم نوشتن محال در آیینه دل ببین روی حال

شرح دادنِ حال و روزِ من با نوشتن ممکن نیست؛ برای درکِ واقعیتِ احوالم، باید به آیینه‌یِ دلِ من بنگری.

نکته ادبی: آیینه‌یِ دل از نمادهای عرفانی و ادبی است که بیانگرِ محلِ انعکاسِ حقایقِ باطنی و اسرارِ درون است.