فراق نامه

سلمان ساوجی

بخش ۱۱ - بوسه بر باد

سلمان ساوجی
سر نامه بنوشت نام خدای خدای جهانداور رهنمای
رسانندهٔ عاشقان را به کام رهانندهٔ بستگان را ز دام
نگارندهٔ گلشن لاجورد برآرندهٔ گنبد سالخورد
فروزندهٔ شمع و ناهید مهر فرازندهٔ طاق مینا سپهر
هزار آفرین باد بر جان تو خداوند عالم نگهبان تو
ز چشم بدان ایزدت گوش دار هوای غریبی تو را سازگار
همه ساله بخت تو بادا جوان مبیناد باغ بهارت خزان
از این دامن از خود برافشانده ای ز کام دل خود جدا مانده ای
ازین عاشق صادق مستهام تو را می رساند دعا و سلام
اگر من حدیث فراقت کنم و یا قصه اشتیاقت کنم
همانا که با تو نگوید رسول دل نازک تو گردد ملول
قلم خواست تا شرح غوغای تو نویسد، ولی سر سودای تو
کجا گنجد اندر زبان قلم؟ که بادا سیه، دودمان قلم!
میان من و تو ز دلبستگی جدائی فزون کرد پیوستگی
کسی کز مراد دل خود جداست اگر پادشاهی کند بینواست
تو دانی که من پادشائی خویش بزرگی و کار و کیائی خویش
به یک سو نهادم گزیدم تو را به خوناب دل پروریدم تو را
در آخر مرا خوار بگذاشتی دل از من به یکباره برداشتی
برانم که پاداش من این نبود خطائی اگر رفت، چندین نبود
کنون روز و شب دیده دارم به راه که تا کی بر آید درخشنده ماه
شب تار هجران به پایان رسد تن بی روایم به جانان رسد
دهم هر نفس بوسه بر پای باد که باد آمد و بوی زلف تو داد
هر آن برق کان از دیارت جهد دو چشم مرا روشنائی دهد
اگر ناله مرغم آید به گوش بزاری ز جانم برآید خروش
که من دانم این ناله و آه سرد نیاید به غیر از دلی پر ز درد
ندارم به غیر از خیالت هوس مرادم به گیتی همین است و بس
شب و روز می خواهم از بی نیاز که چندان امانم ببخشد که باز
ز روی توام خانه گلشن شود به نور توام دیده روشن شود
بیا رحم کن بر جوانی من ببخشای بر ناتوانی من
کنون از همه چیز باز آمدم تو باز آ که من نیز باز آمدم
گر چه حدیث مرا نیست بن مبادا که گردی ملول از سخن
حدیث ملولان فزاید ملال پراکنده گوید پراکنده حال
در اندیشه شاه ناگه گذشت که باید بساط سخن در نوشت
بر آن نامه بر مهر شاهی نهاد بر آن ره نورد سخن سنج داد
سخندان محرم بریدی گزید که با باد در چابکی می پرید
که این نامه، ای قاصد نامور به آن قاصد جان مشتاق ببر
برید سخندان زمین بوسه داد روالن گشت و افتاد در پیش باد
ز گرد ره آمد چو باد بهار ره آوردی آوردش از شهریار
سهی سرو چون نامه شاه دید روان جست چون باد و پیشش دوید
بر آن نامه بس در و گوهر فشاند به گوهر چو چشم خودش در نشاند
سر و پای آن نامه را بوسه داد ز دستش ستد نامه بر دل نهاد
همین کان سر نامه را باز کرد ز مژگان گهر باری آغاز کرد
گشادش به صد ناز چون چشم یار که صبحی گشاید ز خواب خمار
سواد حروفش پر از نور بود بیاضش پر از در منثور بود
شکن بر شکن همچو زلف بتان که در هر شکن داشت صد دل نهان
به سطری کز آن نامه می خواند ماه به یک حرف می کرد صد بار آه
پشیمان از آن کرده خویش بود پشیمانی آنگه نمی داشت سود
به خود بر تن خویش بیداد کرد برین داستانی جهان یاد کرد
ازین پیش خوش طوطئی نغز گوی به گفتار از اهل سخن برده گوی
قضا را بدست لطیفی فتاد به گفتار نغزش دل و هوش داد
ز پولاد چین ساختش خانه ای در آن خانه بنهاد هر دانه ای
برایش نبات و شکر می خرید به خوشتر نباتیش می پرورید
حسد برد بر حال او روزگار شدش لقمه عافیت ناگوار
به دل گفت چندین درین تنگنای چرا باشم آخر بدین پر و پای؟
چه گفتم که بود آن سخن ناپسند که هستم به زندان آهن به بند؟
فراخ است روزی و روی زمین چه باشم در این خانه آهنین؟
چو این رای بد با خود اندیشه کرد برون رفتن از جای خود پیشه کرد
به بومی شد آن طوطی بلهوس که از بوم ناشناختش باز کس
نخوردی بجای برنج و شکر بجز ریزه سنگ و خون جگر
متاعی که او داشت نخرید کس سخن هر چه او گفت نشنید کس
چو حالش ز نعمت به محنت کشید بجز بازگشتن طریقی ندید
به زحمت سفر کرد و راحت گذاشت در آخر بدانست که اول چه داشت
بجائی که وقتت خوش است ای پسر نمی بایدت کرد ز آنجا سفر
مکن دولت عافیت را رها مینداز خود را به خود در بلا
مکن دست آز و هوس را دراز به چیزی که بخشیده اندت بساز
اگر مور را آز کمتر بدی چرا پایمال همه کس شدی؟
گل رفته از بوستان چون شنید نسیم صبا از گلستان دمید
همی خواست کاید به باغ و بهار ولی داشت از شرم در پای خار
به ناچار بشکست بازار خویش دگر باره آن رنجش آورد به پیش
نه بر جای خود نازی آغاز کرد سر قصه های کهن باز کرد
دوات و قلم و خواست آن مه چو تیر ز مشک ختن زد رقم بر حریر
ستردی همه سرنوشت قلم همی شست خونی به خون دم به دم
چو سطری نوشتی به خون جگر صنم هم به مژگان خوناب تر
نخست آفرین کرد بر دادگر بر آن آفریننده ماه و خور
که حسن رخ دلبران او دهد هوی در دل عاشقان او نهد
کسی درنبندد دری کو گشود ز کاری که کرد او پشیمان نبود
مه ارداشتی اختیاری به کف نرفتی به برج و بال از شرف
کسی را جز او در میان نیست دست از و دان جز او را مدان هرچه هست
ازو رحمت و فضل بادا نثار شب و روز بر حضرت شهریار
خداوند دیهیم و تخت مهی شهنشاه اقلیم فرماندهی
بر آرنده آفتاب از نیام نماینده فر و احشام شام
به صبح حبیبان که آن روی تست به شام غریبان که آن موی تست
به خاک کف پات یعنی سرم که از خاک پای تو در نگذرم
کمین بنده برگرفته ز راه رساننده بر واج خورشید و ماه
از آن پس که بر مه سر افراخته به خاک سیاهش در انداخته
چو خورشید بودم منت در حضور کنون ذره وارم ز خورشید دور
چو شاخ گیا کو نیابد هوا چو ماهی که از آب گردد جدا
ز هجران روی تو پژمرده ام تو باقی بمانی که من مرده ام
تو تا همچو ابرم برفتی ز سر ز برگ رزان هر دمم خشکتر
مگر سایه ای بر سر آری مرا دگر تازه و تر برآری مرا
مرا جان برای تو باشد عزیز وگرنه ملولم من از عمر نیز
به چشم تو می بندم از دیده خواب همیشه خیال تو جویم در آب
به شب ناله ام بر ثریا رسد ز مژگان سرشکم به دریا رسد
شبی نلتفت گر ز حالم شوی ز صد ساله ره ناله ام بشنوی
اگر بی وفایند ارباب حسن درین حسن روی مرا باب حسن
مخوان خوب را بی وفا کان خطاست که خود پیش من حسن، حسن وفاست
سگ و بی وفا هر دو پیشم یکی است مرا بی وفا خواندنت شرط نیست
نه کنج رفت بد عهد را سگ مخوان که گر بشنود سگ بر آرد فغان
که سگ حق نعمت شناسد نکو ولی هیچ حقی نمی داند او
شبی وقت گل بودم اندر چمن می و شمع بودند شب یار من
شنیدم که پروانه با بلبلی که می کرد از عشق گل غلغلی
همی گفت کاین بانگ و فریاد چیست؟ ز بیداد معشوق این داد چیست؟
چو بلبل شنید این، نالید زار که من تیره روزم تویی بختیار
تو را بخت یار است و دولت رهی که در پای معشوق جان می دهی
به روز من و حال من کس مباد که یارم رود پیش چشمم به باد
بباید برآن زنده بگریستن که بی یار خود بایدش زیستن
مرا زندگانی برای تو باد اگر من بمیرم بقای تو باد
چو در نامه احوال خود باز راند فرستاده شاه را پیش خواند
رخ و دیده مالید بر پای او زر افشاند و گوهر به بالای او
سر نامه بوسید و پیشش نهاد حکایت ز هر گونه می کرد یاد
که گر بر درش جای خود دیدمی بر این نامه خود را بپیچیدمی
چو گرد آمدی با تو این خاکسار بر آن درگر از من نبودی غبار
دگر بار گفتش که ای چاره ساز مگیر از من خسته دل پای باز
تو می آیی و می روم زین سپس که پیشم گرامی تری از نفس
به آمد شدت زنده است این بدن گر آمد شدن کم کنی وای من
برو که آفریننده یار تو باد خلاص من از رهگذار تو باد
از آن ماهر و قاصد اندر گذشت چو با وزان شد در این پهن دشت
روان پشت بر آفتاب بهار رخ آورد در سایه کردگار
چو برق دمان هر نفس می جهید در و دشت و کهسار را می دوید
بیامد دوان تا در شهریار چو خرم نسیمی به باغ بهار
چو بر تخت روی شهنشاه دید تو گفتی که بر آسمان ماه دید
سریر شهنشاه را بوسه داد زبان دعا و ثنا برگشاد
که شاها خدای تو یار تو باد مرا دل اندر کنار تو باد
مرا آن نامه را پیش تختش نهاد ملک برگرفت و بر آن بوسه داد
چو بگشود آن نامه را شاه سر چو برگ سمن کردش از ژاله تر
ببارد بر سرخ گل اشک زرد وزان سنبلستان خط آب خورد
چو پیغام کدش ز لب پیش او نمک ریخت پندار بر ریش او
قرار و شکیب درونش نماند زمانی مجال سکونش نماند
ز دل آتش دیگرش بر فروخت در افتاد و اسباب صبرش بسوخت
هوای دلش آن سخن تازه کرد همان عهد و مهر کهن تازه کرد
دگر باره زد رای کلک و دوات دلش کرد سودای کلک و دوات
به نامه نوشتن قلم برگرفت قلم وار سودایی از سر گرفت
بر آمد ز سوداش جان دوات سیه شد همی دودمان دوات
قلم را ز سر بر تراشید پا بنام خداوند بی انتها
چو دیباچه حمد حق شد تمام شخنشاه کرد ابتدای سلام
سلامی که جان را روان می دهد به بوی خوشش یار جان می دهد
سلامی که غلامیش باد بهار سلامی سیاهیش مشک تتار
سلامی چو باد صبا در چمن که خیزد ز برگ گل و نسترن
بر آن طلعت کامرانی من بر آن حاصل زندگانی من
چو خورشید تابان مبارک نظر چو صبح دلفروز فرخ اثر
نگار چگل، زبده آب و گل چه آب و چه گل؟ سر به سر جان و دل
نیازم به دیدار توست آنچنان که باشد تن بی روان را به جان
به روز غریبان بی رگ و جا به سوز یتیمان بی دست و پا
به فریاد مظلوم در نیمه شب به نومیدی جان رسیده به لب
کزین بیش در درد دوری مرا مدارا مفرما صبوری مرا
همین دم دو اسبه شتابی مگر وگرنه مرا در نیابی دگر
گذر کن که دوری به غایت رسید نظر کن که وقت عنایت رسید
گرم هست عیبی بدان کم نگر وگر رفت سهوی از آن درگذر
ز سوز دلم آتشی درگرفت در افتاد و گیتی سراسر گرفت
نظامی که امروز حسن تو راست بدان کز پریشانی حال ماست
از آن سرو است چنین سر فراز که پروردش این جوی چشمم بناز
اگر نیستی در پی ات چشم من تو نشناختی پایه خویشتن
تو این آبرو گر ز خود دیده ای همانا که این قصه نشنیده ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

سر نامه بنوشت نام خدای خدای جهانداور رهنمای

نامه را با نام خداوند آغاز کرد؛ همان خدایی که فرمانروای جهان و راهنمای بندگان است.

نکته ادبی: جهانداور مرکب از جهان و داور به معنای پادشاه و حاکم هستی است.

رسانندهٔ عاشقان را به کام رهانندهٔ بستگان را ز دام

خداوندی که عاشقان را به مقصود و مراد دل می‌رساند و گرفتاران را از بند مشکلات رها می‌کند.

نکته ادبی: کام در اینجا به معنای آرزو و مقصود دل است.

نگارندهٔ گلشن لاجورد برآرندهٔ گنبد سالخورد

اوست که نگارگر آسمان کبود است و بنای کهن‌سالِ گنبد گردون را برافراشته است.

نکته ادبی: گلشن لاجورد استعاره از آسمان است که به باغی نیلی‌رنگ تشبیه شده است.

فروزندهٔ شمع و ناهید مهر فرازندهٔ طاق مینا سپهر

او روشن‌کننده چراغ خورشید و ستاره ناهید است و طاق بلند آسمان را برافراشته است.

نکته ادبی: طاق مینا سپهر استعاره‌ای برای توصیف رنگ آبی و ساختار آسمان است.

هزار آفرین باد بر جان تو خداوند عالم نگهبان تو

هزاران درود و تحسین بر جان تو باد و خداوند عالم نگهدارنده تو باشد.

نکته ادبی: خداوند عالم در اینجا خطاب به معشوق یا مخاطب است که با دعای خیر همراه شده است.

ز چشم بدان ایزدت گوش دار هوای غریبی تو را سازگار

خداوند تو را از چشم‌زخم و حسدِ بدخواهان حفظ کند و شرایطِ غربت برای تو سازگار باشد.

نکته ادبی: گوش دار فعل امری از مصدر داشتن به معنای محافظت کردن است.

همه ساله بخت تو بادا جوان مبیناد باغ بهارت خزان

همواره بخت و اقبال تو جوان و پرطراوت باد و باغ زندگی‌ات هرگز دچار خزان و پژمردگی نشود.

نکته ادبی: خزان نماد پیری و مرگ و باغ بهار نماد جوانی و شادابی است.

از این دامن از خود برافشانده ای ز کام دل خود جدا مانده ای

تو خود را از دامنِ وصل من دور افکندی و از آرزوی قلبی خود جدا ماندی.

نکته ادبی: دامن افشاندن کنایه از طرد کردن و دوری گزیدن است.

ازین عاشق صادق مستهام تو را می رساند دعا و سلام

از جانب این عاشقِ بی‌قرار و راست‌گو، سلام و دعا به سوی تو فرستاده می‌شود.

نکته ادبی: مستهام به معنای کسی است که از شدت عشق حیران و سرگشته شده است.

اگر من حدیث فراقت کنم و یا قصه اشتیاقت کنم

اگر بخواهم حکایت دوری و داستان اشتیاقم را برایت بازگو کنم،

نکته ادبی: حدیث فراق به معنای روایت کردن غم دوری است.

همانا که با تو نگوید رسول دل نازک تو گردد ملول

به احتمال زیاد، پیکِ پیام‌رسان آن را برایت نخواهد گفت تا مبادا دل نازک تو از شنیدن سخنان غم‌انگیز ملول و آزرده شود.

نکته ادبی: دل نازک کنایه از لطافت روحی معشوق است.

قلم خواست تا شرح غوغای تو نویسد، ولی سر سودای تو

قلم خواست تا شرح غوغای عشق تو را بنویسد، اما اسرارِ شیداییِ تو...

نکته ادبی: غوغای تو کنایه از شور و شری است که معشوق در دل عاشق ایجاد کرده است.

کجا گنجد اندر زبان قلم؟ که بادا سیه، دودمان قلم!

چگونه می‌تواند در زبان و توانِ قلم بگنجد؟ ای کاش دودمان و هستی قلم سیاه و نابود شود (چون از بیان عشق عاجز است).

نکته ادبی: سیه بودن دودمان قلم، نفرینی است که از سر عجز در بیان شدت عشق گفته شده است.

میان من و تو ز دلبستگی جدائی فزون کرد پیوستگی

میان من و تو به دلیل دلبستگی و عشق، جدایی باعث افزایش پیوستگیِ قلبی شده است.

نکته ادبی: پارادوکسی زیبا که می‌گوید دوری جسمانی باعث اتصال روحانی بیشتر شده است.

کسی کز مراد دل خود جداست اگر پادشاهی کند بینواست

کسی که از مراد دل خود جدا مانده است، حتی اگر پادشاه باشد، در واقع بینوا و فقیر است.

نکته ادبی: بینوا در اینجا معنای معنوی فقر و نداشتن یار را دارد.

تو دانی که من پادشائی خویش بزرگی و کار و کیائی خویش

تو می‌دانی که من پادشاهی و بزرگی و شکوه خویش را...

نکته ادبی: کیا به معنای شکوه و هیبت و قدرت است.

به یک سو نهادم گزیدم تو را به خوناب دل پروریدم تو را

به یک سو نهادم و تو را برگزیدم و با خون دل خود تو را پروراندم.

نکته ادبی: خوناب دل کنایه از رنج و اندوه فراوان است که عاشق برای پرورش عشق متحمل شده است.

در آخر مرا خوار بگذاشتی دل از من به یکباره برداشتی

اما در نهایت مرا خوار شمردی و دل از من به کلی برداشتی.

نکته ادبی: دل برداشتن کنایه از قطع امید و بی‌وفایی است.

برانم که پاداش من این نبود خطائی اگر رفت، چندین نبود

باور دارم که پاداشِ وفاداری من این نبود؛ اگر خطایی هم از من سر زد، در این حد نبود که چنین مجازاتی شوم.

نکته ادبی: خطایی اگر رفت، اشاره به عذرخواهیِ متواضعانه عاشق دارد.

کنون روز و شب دیده دارم به راه که تا کی بر آید درخشنده ماه

اکنون شب و روز چشم‌به‌راه هستم که کی آن ماهِ درخشان (روی تو) طلوع خواهد کرد.

نکته ادبی: ماه استعاره از معشوق است.

شب تار هجران به پایان رسد تن بی روایم به جانان رسد

تا شبِ تاریک جدایی به پایان برسد و این تنِ بی‌جان من به یارِ جان‌بخش برسد.

نکته ادبی: جانان عنوانی برای معشوق به معنای محبوبِ جان است.

دهم هر نفس بوسه بر پای باد که باد آمد و بوی زلف تو داد

هر لحظه بر پای باد بوسه می‌زنم، چرا که باد از سوی تو وزیده و بوی زلف تو را برایم آورده است.

نکته ادبی: بوسه بر پای باد زدن نشان از نهایت اشتیاق عاشق به کوچک‌ترین نشانه‌ای از معشوق دارد.

هر آن برق کان از دیارت جهد دو چشم مرا روشنائی دهد

هر برقی که از دیار تو می‌جهد، برای دو چشم من روشنایی و امید به ارمغان می‌آورد.

نکته ادبی: برق به معنای نور و درخشش است.

اگر ناله مرغم آید به گوش بزاری ز جانم برآید خروش

اگر ناله پرنده‌ای به گوشم برسد، از شدت زاری و درد، فریاد از جانم برمی‌آید.

نکته ادبی: مرغ در ادبیات فارسی اغلب نماد ناله و فریاد عاشقانه است.

که من دانم این ناله و آه سرد نیاید به غیر از دلی پر ز درد

چرا که من می‌دانم این ناله و آه سرد، جز از دلی پر از درد برنمی‌آید.

نکته ادبی: هم‌ذات‌پنداری عاشق با تمام ناله‌های طبیعت از ویژگی‌های شعر غنایی است.

ندارم به غیر از خیالت هوس مرادم به گیتی همین است و بس

من هیچ آرزویی جز خیال تو ندارم؛ این تنها خواسته من در این دنیاست.

نکته ادبی: گیتی به معنای جهان است.

شب و روز می خواهم از بی نیاز که چندان امانم ببخشد که باز

شب و روز از خداوندِ بی‌نیاز می‌خواهم که آن‌قدر به من مهلت و جان دهد که باز...

نکته ادبی: بی‌نیاز صفتی برای خداوند است.

ز روی توام خانه گلشن شود به نور توام دیده روشن شود

خانه من با دیدار چهره تو گلستان شود و چشمانم با نور تو روشن گردد.

نکته ادبی: خانه گلشن شدن کنایه از تغییر حالِ غمگین به شادی با حضور معشوق است.

بیا رحم کن بر جوانی من ببخشای بر ناتوانی من

بیا و بر جوانی من رحم کن و بر ناتوانی و دردمندی‌ام ببخشای.

نکته ادبی: جوانی در اینجا نشان از عمق فداکاری عاشق در دوران پرشور زندگی دارد.

کنون از همه چیز باز آمدم تو باز آ که من نیز باز آمدم

اکنون از همه چیز دست شسته‌ام و به سوی تو بازگشته‌ام، تو نیز بازگرد که من نیز بازگشته‌ام.

نکته ادبی: باز آمدن در اینجا به معنای بازگشت به آغوش عشق و ترک علایق دنیوی است.

گر چه حدیث مرا نیست بن مبادا که گردی ملول از سخن

اگرچه سخن من پایان ندارد، مبادا که از شنیدن آن خسته و ملول شوی.

نکته ادبی: حدیث به معنای سخن و روایت است.

حدیث ملولان فزاید ملال پراکنده گوید پراکنده حال

سخنانِ افرادِ دلتنگ، ملالت‌آور است، چرا که انسانِ آشفته‌حال، سخن را پراکنده و نامنظم می‌گوید.

نکته ادبی: پراکنده حال کسی است که تمرکز ندارد و از شدت غم نظم کلامش را از دست داده است.

در اندیشه شاه ناگه گذشت که باید بساط سخن در نوشت

ناگهان به ذهنِ شاه خطور کرد که باید بساط این نامه و سخن را جمع کند.

نکته ادبی: در نوشت کنایه از بستن و به پایان رساندن است.

بر آن نامه بر مهر شاهی نهاد بر آن ره نورد سخن سنج داد

شاه بر آن نامه مهر خود را زد و آن را به قاصدی چابک و سخن‌سنج سپرد.

نکته ادبی: سخن سنج کسی است که ارزش و معنای کلام را درک می‌کند.

سخندان محرم بریدی گزید که با باد در چابکی می پرید

قاصدی محرم و کاربلد را انتخاب کرد که در چابکی با باد برابری می‌کرد.

نکته ادبی: بریدی در گذشته به معنای پیک و نامه‌رسان بوده است.

که این نامه، ای قاصد نامور به آن قاصد جان مشتاق ببر

و گفت: ای قاصد نامدار، این نامه را به دست آن پیکِ جان مشتاق برسان.

نکته ادبی: قاصد جان مشتاق اشاره به معشوق دارد که منتظر است.

برید سخندان زمین بوسه داد روالن گشت و افتاد در پیش باد

قاصدِ دانا زمین را بوسید و با شتاب به راه افتاد و پیش از باد حرکت کرد.

نکته ادبی: زمین بوسه دادن نشانه ادب و اطاعت کامل از شاه است.

ز گرد ره آمد چو باد بهار ره آوردی آوردش از شهریار

او همچون باد بهاری با گرد و غبار از راه رسید و پیغامی از پادشاه به همراه داشت.

نکته ادبی: ره‌آورد به معنای سوغاتی و پیامی است که از سفر می‌آورند.

سهی سرو چون نامه شاه دید روان جست چون باد و پیشش دوید

آن معشوقِ بلندقامت (سهی‌سرو) چون نامه شاه را دید، همچون باد به سویش دوید.

نکته ادبی: سهی سرو استعاره از قد و بالای زیبا و موزون معشوق است.

بر آن نامه بس در و گوهر فشاند به گوهر چو چشم خودش در نشاند

بر آن نامه اشک‌های گران‌بها (گوهر) فشاند و آن را همچون مردمک چشم خود گرامی داشت.

نکته ادبی: در و گوهر فشاندن کنایه از گریستنِ بسیار است.

سر و پای آن نامه را بوسه داد ز دستش ستد نامه بر دل نهاد

سر و پای نامه را بوسید و آن را از دست پیک گرفت و بر دل نهاد.

نکته ادبی: بر دل نهادن نامه نشانه اهمیت فوق‌العاده آن نزد معشوق است.

همین کان سر نامه را باز کرد ز مژگان گهر باری آغاز کرد

همین که سرِ نامه را باز کرد، از مژگانش باران اشک جاری شد.

نکته ادبی: گوهرباری کنایه از اشک ریختن است.

گشادش به صد ناز چون چشم یار که صبحی گشاید ز خواب خمار

آن را با صد ناز باز کرد؛ همان‌طور که چشمِ یار در هنگام صبح از خوابِ مستی باز می‌شود.

نکته ادبی: خواب خمار استعاره از چشمانِ خمار و زیبای معشوق است.

سواد حروفش پر از نور بود بیاضش پر از در منثور بود

خط‌های نامه پر از نور بود و فضای سفید آن پر از کلمات گران‌بها.

نکته ادبی: در منثور استعاره از سخنان زیبا و ارزشمند است.

شکن بر شکن همچو زلف بتان که در هر شکن داشت صد دل نهان

نامه در پیچ و تاب بود (شکن داشت)، درست مثل زلف زیبایان، که در هر پیچش، صد دل نهفته بود.

نکته ادبی: شکن بر شکن کنایه از زیبایی و فریبندگی نامه دارد که به زلف یار تشبیه شده است.

به سطری کز آن نامه می خواند ماه به یک حرف می کرد صد بار آه

معشوق با خواندن هر سطر نامه، برای هر حرفی صد بار آه کشید.

نکته ادبی: آه کشیدن نشان از تأثر عمیق و بیداری وجدان معشوق دارد.

پشیمان از آن کرده خویش بود پشیمانی آنگه نمی داشت سود

او از کرده‌های گذشته خود پشیمان بود، اما این پشیمانی دیگر سودی نداشت.

نکته ادبی: پشیمانیِ دیرهنگام، درونمایه مشترک ادبیات غنایی است.

به خود بر تن خویش بیداد کرد برین داستانی جهان یاد کرد

او در حق خود ستم کرد و جهان این داستان را به یادگار نگاه داشت.

نکته ادبی: بیداد کردن به معنای ظلم کردن به خویشتن است.

ازین پیش خوش طوطئی نغز گوی به گفتار از اهل سخن برده گوی

پیش از این، طوطی خوش‌سخنی بود که در گفتار، گوی سبقت را از همه سخنوران ربوده بود.

نکته ادبی: طوطی نماد سخن‌وری شیرین و فصیح است.

قضا را بدست لطیفی فتاد به گفتار نغزش دل و هوش داد

تقدیر چنین بود که این نامه به دستِ پیکِ مهربانی بیفتد که دل و هوش خود را به آن گفتار زیبا سپرده بود.

نکته ادبی: قضا در ادبیات کهن به معنای تقدیر و سرنوشت است.

ز پولاد چین ساختش خانه ای در آن خانه بنهاد هر دانه ای

صاحب پرنده، خانه‌ای از فولادِ باکیفیت برایش بنا کرد و در آن مکان، مخزنی از دانه‌ها برای خوراک او مهیا ساخت.

نکته ادبی: پولاد چین کنایه از فولاد بسیار سخت و باکیفیت است که در قدیم از چین وارد می‌شد.

برایش نبات و شکر می خرید به خوشتر نباتیش می پرورید

برایش نبات و شکر تهیه می‌کرد و با بهترین خوراکی‌ها او را به خوبی پرورش می‌داد.

نکته ادبی: نبات و شکر نمادِ رفاه و آسایش هستند.

حسد برد بر حال او روزگار شدش لقمه عافیت ناگوار

روزگار بر حال خوش او حسادت ورزید و در نتیجه، آن آرامش و لقمه‌ی بی‌دغدغه را بر او تلخ کرد.

نکته ادبی: لقمه عافیت استعاره از زندگی راحت و بی‌دردسر است.

به دل گفت چندین درین تنگنای چرا باشم آخر بدین پر و پای؟

پرنده با خود اندیشید که چرا باید در این جای تنگ و محدود، عمر خود را با ناچاری و سختی سپری کنم؟

نکته ادبی: پر و پای کنایه از ناتوانی و در بند بودن است.

چه گفتم که بود آن سخن ناپسند که هستم به زندان آهن به بند؟

او به خود گفت: این چه سخن بیهوده‌ای بود که به زبان آوردم؟ مگر من در زندانی آهنین اسیر هستم؟

نکته ادبی: زندان آهن اشاره به قفس است که در نگاه پرنده از آسایشگاه به زندان تغییر معنا یافته است.

فراخ است روزی و روی زمین چه باشم در این خانه آهنین؟

روزیِ خداوند بسیار فراوان و زمین پهناور است، چرا باید در این قفس آهنین محبوس بمانم؟

نکته ادبی: فراخ بودن روزی اشاره به باورِ گسترده بودنِ سفره‌ی نعمت الهی در جهان است.

چو این رای بد با خود اندیشه کرد برون رفتن از جای خود پیشه کرد

هنگامی که این اندیشه‌ی نادرست را در سر پروراند، تصمیم گرفت از خانه‌ی امن خود خارج شود.

نکته ادبی: رای بد به معنای اندیشه‌ی اشتباه و نابخردانه است.

به بومی شد آن طوطی بلهوس که از بوم ناشناختش باز کس

آن طوطیِ هوسران به سوی بیابان رفت، جایی که دیگر کسی او را نمی‌شناخت و به او توجهی نداشت.

نکته ادبی: بوم به معنای بیابان یا ویرانه و مکان دورافتاده است.

نخوردی بجای برنج و شکر بجز ریزه سنگ و خون جگر

در آنجا به جای برنج و شکری که قبلاً می‌خورد، جز سنگ‌ریزه‌ها و غم و اندوهِ جانکاه چیزی نصیبش نشد.

نکته ادبی: خون جگر استعاره از رنج و غم شدید است.

متاعی که او داشت نخرید کس سخن هر چه او گفت نشنید کس

کالا و ارزشی که او داشت، دیگر خریداری نداشت و صدایش را هیچ‌کس نمی‌شنید و به او وقعی نمی‌نهاد.

نکته ادبی: متاع کنایه از وجود و هنر پرنده است.

چو حالش ز نعمت به محنت کشید بجز بازگشتن طریقی ندید

وقتی حالِ او از نعمت و رفاه به سختی و رنج کشید، راهی جز بازگشت به خانه‌ی قبلی پیشِ رو ندید.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و سختی است.

به زحمت سفر کرد و راحت گذاشت در آخر بدانست که اول چه داشت

با مشقت بسیار سفر کرد و آسایش را از دست داد و در پایان، به ارزشِ جایگاهِ نخستین خود پی برد.

نکته ادبی: راحت گذاشتن کنایه از دست کشیدن از آرامش است.

بجائی که وقتت خوش است ای پسر نمی بایدت کرد ز آنجا سفر

ای پسر، هر جایی که در آن آرامش و آسودگی خاطر داری، نباید آنجا را ترک کنی.

نکته ادبی: وقت خوش بودن اصطلاحی عرفانی و ادبی به معنای در آسایش بودن است.

مکن دولت عافیت را رها مینداز خود را به خود در بلا

عافیت و سلامتی خود را رها نکن و با تصمیمات نادرست، خود را گرفتار دردسر و بلا مکن.

نکته ادبی: دولت عافیت اشاره به خوشبختیِ ناشی از سلامت و امنیت است.

مکن دست آز و هوس را دراز به چیزی که بخشیده اندت بساز

دست به حرص و آز نزن و به آنچه خداوند به تو بخشیده است، قانع باش و بساز.

نکته ادبی: دست دراز کردن کنایه از طمع و زیاده‌خواهی است.

اگر مور را آز کمتر بدی چرا پایمال همه کس شدی؟

اگر مورچه کمتر طمع می‌کرد و آز داشت، چرا باید زیر پای همه له می‌شد؟

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی که می‌گوید حرص و طمع باعث گرفتاری و نابودی است.

گل رفته از بوستان چون شنید نسیم صبا از گلستان دمید

گل وقتی شنید که از بوستان رفته است، نسیم صبا از سوی گلستان وزیدن گرفت.

نکته ادبی: نسیم صبا نماد پیام‌آورِ عشق و شادی است.

همی خواست کاید به باغ و بهار ولی داشت از شرم در پای خار

گل بسیار مشتاق بود که دوباره به باغ و فصل بهار بازگردد، اما از شرمِ خارها، در جای خود گرفتار بود.

نکته ادبی: خار استعاره از موانع یا گناهان است.

به ناچار بشکست بازار خویش دگر باره آن رنجش آورد به پیش

ناچار شد به انزوای خود تن دهد و دوباره همان رنج‌ها و سختی‌های گذشته را پیش رو گرفت.

نکته ادبی: شکستن بازار خویش کنایه از بی‌ارزش شدن و انزواست.

نه بر جای خود نازی آغاز کرد سر قصه های کهن باز کرد

دیگر نه به جایگاه خود می‌نازید و نه ادعای بزرگی داشت، بلکه قصه‌های کهن را دوباره از سر گرفت.

نکته ادبی: باز کردنِ سرِ قصه کنایه از بیان دوباره دردهاست.

دوات و قلم و خواست آن مه چو تیر ز مشک ختن زد رقم بر حریر

آن معشوقِ زیبا، دوات و قلم خواست و همچون تیر، بر روی کاغذِ ابریشمی با مشک خوش‌بو نوشت.

نکته ادبی: مشک ختن نمادِ سیاهی و خوش‌بوییِ مرکب است.

ستردی همه سرنوشت قلم همی شست خونی به خون دم به دم

تمام سرنوشتِ نوشته‌شده با قلم را پاک کرد و لحظه به لحظه، خون را با خون شست.

نکته ادبی: خون شستن کنایه از گریستنِ بسیار است.

چو سطری نوشتی به خون جگر صنم هم به مژگان خوناب تر

وقتی سطری را با خونِ دل نوشت، آن صنم (معشوق) نیز با مژگانِ خیس و اشکی، بر آن گریست.

نکته ادبی: خون جگر استعاره از رنجِ عشق است.

نخست آفرین کرد بر دادگر بر آن آفریننده ماه و خور

در آغاز، خداوندی را ستایش کرد که آفریننده‌ی ماه و خورشید است.

نکته ادبی: دادگر نامی برای خداوند به معنای عادل است.

که حسن رخ دلبران او دهد هوی در دل عاشقان او نهد

همان کسی که زیبایی را به روی دلبران بخشیده و عشق و تمایل را در دلِ عاشقان قرار داده است.

نکته ادبی: هوی به معنای میل و عشق و تمایل قلبی است.

کسی درنبندد دری کو گشود ز کاری که کرد او پشیمان نبود

کسی نمی‌تواند دربی را که خداوند گشوده، ببندد و او هرگز از کاری که انجام داده پشیمان نیست.

نکته ادبی: اشاره به حکمت و اراده‌ی الهی.

مه ارداشتی اختیاری به کف نرفتی به برج و بال از شرف

اگر ماه (معشوق) در انتخابِ خود صاحب اختیار بود، هرگز با چنین شرافتی به اوجِ آسمان (برج) نمی‌رفت.

نکته ادبی: ماه استعاره از معشوق درخشان است.

کسی را جز او در میان نیست دست از و دان جز او را مدان هرچه هست

هیچ‌کس جز او (خداوند) در کار جهان دخیل نیست؛ پس هر چه می‌بینی، از او بدان و غیر از او را در نظر نیاور.

نکته ادبی: اشاره به وحدانیت و خالقیت مطلق.

ازو رحمت و فضل بادا نثار شب و روز بر حضرت شهریار

امید است که رحمت و فضل خداوند، شب و روز بر پادشاه نثار شود.

نکته ادبی: حضرت شهریار مخاطبِ مدح قرار گرفته است.

خداوند دیهیم و تخت مهی شهنشاه اقلیم فرماندهی

خداوندِ تاج و تختِ پادشاهی و شاهِ اقلیمِ فرمانروایی، اوست.

نکته ادبی: دیهیم به معنای تاج است.

بر آرنده آفتاب از نیام نماینده فر و احشام شام

آنکه خورشید را از نیامِ افق برمی‌آورد و شکوه و جلال را به شب می‌نماید.

نکته ادبی: نیام به معنای غلاف شمشیر است که استعاره از افق برای طلوع خورشید است.

به صبح حبیبان که آن روی تست به شام غریبان که آن موی تست

آن صورتِ درخشان تو همچون صبحِ دیدارِ دوستان است و آن مویِ سیاه تو، مانندِ شبِ غریبان است.

نکته ادبی: تشبیه موی معشوق به شب و چهره به صبح.

به خاک کف پات یعنی سرم که از خاک پای تو در نگذرم

قسم به خاکِ زیرِ پایت که سرمایه‌ی من است؛ یعنی از خاکِ پای تو هرگز دور نخواهم شد.

نکته ادبی: خاکِ کفِ پا استعاره از نهایت تواضع در عشق است.

کمین بنده برگرفته ز راه رساننده بر واج خورشید و ماه

من بنده‌ی کوچکی هستم که از راه مانده‌ام و تو کسی هستی که مرا به اوجِ خورشید و ماه رسانده‌ای.

نکته ادبی: کمین بنده به معنای بنده‌ی ناچیز است.

از آن پس که بر مه سر افراخته به خاک سیاهش در انداخته

بعد از آنکه مرا به اوجِ عزت رساندی، اکنون مرا در خاکِ سیاه (بدبختی) افکنده‌ای.

نکته ادبی: خاک سیاه کنایه از بدبختی و شکست.

چو خورشید بودم منت در حضور کنون ذره وارم ز خورشید دور

روزی مثل خورشید در نزدیکی تو بودم، اما اکنون مانند ذره‌ای غبار از تو دور افتاده‌ام.

نکته ادبی: ذره‌وار بودن استعاره از حقارت در فراق است.

چو شاخ گیا کو نیابد هوا چو ماهی که از آب گردد جدا

من همچون شاخه‌ی گیاهی هستم که هوا ندارد و مانند ماهی که از آب جدا افتاده است.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن وضعیتِ مرگبارِ دوری از معشوق.

ز هجران روی تو پژمرده ام تو باقی بمانی که من مرده ام

از فراقِ تو پژمرده شده‌ام؛ تو باقی و پایدار بمان، زیرا من گویی که مرده‌ام.

نکته ادبی: مرده‌ام کنایه از نهایتِ اندوه و ناامیدی است.

تو تا همچو ابرم برفتی ز سر ز برگ رزان هر دمم خشکتر

از وقتی تو مثل ابر از بالای سرم گذشتی و سایه‌ات رفت، از برگ‌های درختان نیز برایم خشک‌تر شده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به ابرِ باران‌زا که منبع حیات است.

مگر سایه ای بر سر آری مرا دگر تازه و تر برآری مرا

مگر اینکه دوباره سایه‌ای بر سر من بیفکنی و مرا تازه و شاداب کنی.

نکته ادبی: سایه انداختن کنایه از توجه و لطف معشوق است.

مرا جان برای تو باشد عزیز وگرنه ملولم من از عمر نیز

جانِ من فقط برای تو عزیز است؛ وگرنه از زندگیِ طولانی، بدونِ تو بیزارم.

نکته ادبی: ملول بودن به معنای دلتنگ و بیزار بودن است.

به چشم تو می بندم از دیده خواب همیشه خیال تو جویم در آب

با یادِ تو خواب را بر چشمانم می‌بندم و همیشه خیالِ تو را در آبِ دیده می‌جویم.

نکته ادبی: خیال در آب جستن کنایه از گریستن و تصویر معشوق را در اشک دیدن است.

به شب ناله ام بر ثریا رسد ز مژگان سرشکم به دریا رسد

شب‌ها ناله‌هایم به ستاره‌ها می‌رسد و اشک‌هایم از مژگانم جاری شده و به دریا می‌پیوندد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدت گریه.

شبی نلتفت گر ز حالم شوی ز صد ساله ره ناله ام بشنوی

اگر شبی متوجهِ حالِ من شوی، صدای ناله‌ی مرا از صدها سال راه دور خواهی شنید.

نکته ادبی: اشاره به شدتِ سوز و گداز عاشق.

اگر بی وفایند ارباب حسن درین حسن روی مرا باب حسن

اگر زیبارویان بی‌وفا هستند، در میانِ آنان، چهره‌ی من بابِ (مایه و اصل) وفاداری است.

نکته ادبی: بابِ حسن به معنای معیار و اصلِ زیبایی و وفاداری است.

مخوان خوب را بی وفا کان خطاست که خود پیش من حسن، حسن وفاست

به افرادِ زیبا نگو که بی‌وفا هستند؛ زیرا این سخن اشتباه است، چون برای من زیبایی، همان وفاداری است.

نکته ادبی: تغییر معنای زیبایی در نظر شاعر.

سگ و بی وفا هر دو پیشم یکی است مرا بی وفا خواندنت شرط نیست

برای من، سگ و انسانِ بی‌وفا یکی هستند؛ پس شایسته نیست که مرا بی‌وفا بخوانی.

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای بیان شدت بیزاری از بی‌وفایی.

نه کنج رفت بد عهد را سگ مخوان که گر بشنود سگ بر آرد فغان

آن فردِ بدعهد را با سگ مقایسه نکن و او را سگ مخوان، که اگر سگ بشنود، فریاد برمی‌آورد.

نکته ادبی: طنز و مبالغه برای نشان دادن پستیِ فرد بی‌وفا.

که سگ حق نعمت شناسد نکو ولی هیچ حقی نمی داند او

زیرا سگ، حقِ نعمت و صاحبش را به خوبی می‌شناسد، اما فردِ بی‌وفا هیچ حقی را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: سگ نمادِ وفاداری در ادبیات کلاسیک است.

شبی وقت گل بودم اندر چمن می و شمع بودند شب یار من

شبی در زمانِ شکوفایی گل‌ها در چمن بودم و باده و شمع، یارِ شب‌نشینیِ من بودند.

نکته ادبی: نمادهای بزم و شادی در شعر کلاسیک.

شنیدم که پروانه با بلبلی که می کرد از عشق گل غلغلی

شنیدم که پروانه‌ای با بلبلی که برای گل (معشوق) ناله و فریاد می‌کرد، هم‌سخن شد.

نکته ادبی: غلغلی: سر و صدا و فریاد ناشی از هیجان یا درد.

همی گفت کاین بانگ و فریاد چیست؟ ز بیداد معشوق این داد چیست؟

پروانه از او پرسید که این همه فریاد و ناله برای چیست؟ و این همه شکایت از بی‌مهری معشوق چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: بیداد و داد: تضاد میان ظلمِ معشوق و استغاثه عاشق.

چو بلبل شنید این، نالید زار که من تیره روزم تویی بختیار

وقتی بلبل این سخن را شنید، با اندوه بسیار نالید که روزگار من تیره و تار است و تو خوش‌اقبال هستی.

نکته ادبی: تیره روزی کنایه از بدبختی و ناامیدی.

تو را بخت یار است و دولت رهی که در پای معشوق جان می دهی

زیرا بخت با تو یار است و خوشبختی نصیب توست که می‌توانی در پای معشوق جان خود را فدا کنی.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای سعادت و کامیابی است.

به روز من و حال من کس مباد که یارم رود پیش چشمم به باد

خدا نکند کسی به روز و حال من گرفتار شود که معشوقش پیش چشمانش در حال از بین رفتن باشد.

نکته ادبی: به باد رفتن کنایه از فنا شدن یا از دست رفتن است.

بباید برآن زنده بگریستن که بی یار خود بایدش زیستن

باید بر آن زنده که مجبور است بدون یار خود زندگی کند، گریست؛ زیرا این زندگی خود نوعی مرگ است.

نکته ادبی: تأکید بر مرگِ تدریجی در فراق.

مرا زندگانی برای تو باد اگر من بمیرم بقای تو باد

عمر من فدای تو باد؛ اگر هم قرار است بمیرم، باشد که تو زنده بمانی و عمر کنی.

نکته ادبی: دعای عاشقانه برای بقای معشوق.

چو در نامه احوال خود باز راند فرستاده شاه را پیش خواند

شاه چون نامه احوالش را نوشت، فرستاده‌اش را نزد خود خواند.

نکته ادبی: نامه احوال: شرح حال و عواطف عاشقانه.

رخ و دیده مالید بر پای او زر افشاند و گوهر به بالای او

شاه صورت و چشمانش را بر پای پیک (فرستاده) مالید و زر و گوهر بر سر او نثار کرد.

نکته ادبی: سجده و تکریم پیک به دلیل ارتباط او با معشوق.

سر نامه بوسید و پیشش نهاد حکایت ز هر گونه می کرد یاد

نامه را بوسید و در دست فرستاده نهاد و پیام‌های بسیاری برای معشوق سفارش کرد.

نکته ادبی: احترام به نامه به نشانه تقدسِ حضور معشوق.

که گر بر درش جای خود دیدمی بر این نامه خود را بپیچیدمی

گفت اگر می‌توانستم در خانه معشوق حاضر باشم، خودم را همچون این نامه به دور او می‌پیچیدم.

نکته ادبی: تمثیلِ کوچک شمردن خود در برابر معشوق.

چو گرد آمدی با تو این خاکسار بر آن درگر از من نبودی غبار

اگر تو ای فرستاده، با من (در آنجا) بودی، من اینگونه در درگاه او خاکسار و غبارآلود نبودم.

نکته ادبی: خاکسار استعاره از فروتنی و حقارت عاشق.

دگر بار گفتش که ای چاره ساز مگیر از من خسته دل پای باز

دیگر بار به او گفت ای چاره‌ساز من، مرا که خسته‌دل و ناتوانم، از دیدنِ محبوب بازمدار (سعی کن وصال را زودتر میسر کنی).

نکته ادبی: خسته‌دل: دل‌شکسته و مجروح از عشق.

تو می آیی و می روم زین سپس که پیشم گرامی تری از نفس

تو (به عنوان پیک) می‌آیی و من از اینجا می‌روم، اما بدان که تو برای من از جانم گرامی‌تری.

نکته ادبی: اهمیت پیک به دلیل اتصال دو عاشق.

به آمد شدت زنده است این بدن گر آمد شدن کم کنی وای من

جانِ این بدن به آمدنِ تو وابسته است؛ اگر آمدن و رفتن‌هایت کم شود، وای بر من (نابود می‌شوم).

نکته ادبی: وابستگی حیاتیِ عاشق به اخبارِ معشوق.

برو که آفریننده یار تو باد خلاص من از رهگذار تو باد

برو که خداوند یار و یاور تو باشد؛ رهایی من از این بندِ فراق به دست توست.

نکته ادبی: خلاص: آزادی و رهایی.

از آن ماهر و قاصد اندر گذشت چو با وزان شد در این پهن دشت

فرستاده از نزد شاه رفت و در این دشت پهناور به سرعت عبور کرد.

نکته ادبی: پهن‌دشت: دلالت بر وسعت راه و صعوبت مسیر.

روان پشت بر آفتاب بهار رخ آورد در سایه کردگار

او پشت به خورشید کرد (شتابان رفت) و به سوی سایه لطف و کرم خداوند روی آورد.

نکته ادبی: سایه کردگار استعاره از پناه الهی.

چو برق دمان هر نفس می جهید در و دشت و کهسار را می دوید

همچون آذرخشِ در حرکت، هر لحظه می‌جهید و کوه و دشت را می‌پیمود.

نکته ادبی: تشبیه به برق: نهایت سرعت.

بیامد دوان تا در شهریار چو خرم نسیمی به باغ بهار

دوان دوان به شهر معشوق رسید، همانند نسیمی خرم و دل‌انگیز در باغ بهار.

نکته ادبی: تشبیه پیک به نسیم خرم.

چو بر تخت روی شهنشاه دید تو گفتی که بر آسمان ماه دید

وقتی پیک، شاه (معشوق) را بر تخت دید، گویی ماه را در آسمان مشاهده کرد.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به ماه به دلیل زیبایی و بلندی مقام.

سریر شهنشاه را بوسه داد زبان دعا و ثنا برگشاد

تخت شاه را بوسید و زبان به دعا و ستایش گشود.

نکته ادبی: تکریم تخت به عنوان جایگاه معشوق.

که شاها خدای تو یار تو باد مرا دل اندر کنار تو باد

گفت ای شاه، خداوند یار تو باشد؛ ای کاش دل من در کنار تو بود.

نکته ادبی: دعای عاشقانه برای نزدیکی.

مرا آن نامه را پیش تختش نهاد ملک برگرفت و بر آن بوسه داد

فرستاده نامه را پیش روی شاه گذاشت و شاه آن را گرفت و بوسید.

نکته ادبی: بوسیدن نامه: تعظیم در برابر کلمات معشوق.

چو بگشود آن نامه را شاه سر چو برگ سمن کردش از ژاله تر

وقتی شاه سرِ نامه را گشود، چهره‌اش از اشک همچون برگ گل که با شبنم تر شده، خیس شد.

نکته ادبی: تشبیه چهره به برگ سمن و اشک به ژاله.

ببارد بر سرخ گل اشک زرد وزان سنبلستان خط آب خورد

اشک‌های زردش بر گلِ سرخِ گونه‌اش بارید و از آن باغِ سنبل (موهای معشوق)، آب خورد.

نکته ادبی: استعاره سنبل برای موهای سیاه و گل برای چهره.

چو پیغام کدش ز لب پیش او نمک ریخت پندار بر ریش او

چون پیام نامه را شنید، انگار که بر زخم دلش نمک پاشیدند و دردش فزونی یافت.

نکته ادبی: ضرب‌المثل نمک بر ریش پاشیدن (تشدید درد).

قرار و شکیب درونش نماند زمانی مجال سکونش نماند

دیگر شکیبایی و آرامش در دلش نماند و حتی لحظه‌ای مجال سکون نداشت.

نکته ادبی: توصیف آشفتگی درونی.

ز دل آتش دیگرش بر فروخت در افتاد و اسباب صبرش بسوخت

آتش دیگری از دلش شعله‌ور شد و به جانش افتاد و تمام اسبابِ صبر و قرارش را سوزاند.

نکته ادبی: آتشِ عشق: استعاره از التهاب درونی.

هوای دلش آن سخن تازه کرد همان عهد و مهر کهن تازه کرد

عشق در دلش زنده شد و همان عهد و پیمان دیرین دوباره تازه گشت.

نکته ادبی: تازه کردن عهد: بازگشت خاطرات عشق قدیم.

دگر باره زد رای کلک و دوات دلش کرد سودای کلک و دوات

دوباره هوای قلم و دوات کرد و دلش به شدت شیفته نوشتن شد.

نکته ادبی: سودای کلک: اشتیاقِ نوشتن.

به نامه نوشتن قلم برگرفت قلم وار سودایی از سر گرفت

برای نوشتن نامه قلم به دست گرفت و همچون خودِ قلم، به سودای عشق دچار شد.

نکته ادبی: قلم‌وار: مانند قلم، یعنی بی‌تاب و نالان.

بر آمد ز سوداش جان دوات سیه شد همی دودمان دوات

از شدت این سودا، جانش سیاه شد (مانند مرکب) و دودمان و هستی‌اش در سیاهی فرو رفت.

نکته ادبی: کنایه از غرق شدن در اندوه و مرکب.

قلم را ز سر بر تراشید پا بنام خداوند بی انتها

قلم را آماده کرد و کار را به نام خداوند بی‌نهایت آغاز کرد.

نکته ادبی: تراشیدنِ قلم: آماده‌سازی برای نوشتن.

چو دیباچه حمد حق شد تمام شخنشاه کرد ابتدای سلام

پس از ستایش خداوند، پادشاه (معشوق) آغاز به نوشتن سلام کرد.

نکته ادبی: دیباچه: مقدمه نامه.

سلامی که جان را روان می دهد به بوی خوشش یار جان می دهد

سلامی که به جانِ خسته حیات می‌بخشد و بوی خوش آن، به یار جان می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از حیات‌بخش بودنِ کلامِ معشوق.

سلامی که غلامیش باد بهار سلامی سیاهیش مشک تتار

سلامی که سیاهی‌اش همچون مشکِ تاتار و طراوتش چون باد بهار است.

نکته ادبی: تشبیه به مشک تتار به دلیل تیرگی و خوشبویی مرکب.

سلامی چو باد صبا در چمن که خیزد ز برگ گل و نسترن

سلامی همچون باد صبا در چمن که از عطر گل و نسترن برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تشبیه به باد صبا (نرم و خوش‌خبر).

بر آن طلعت کامرانی من بر آن حاصل زندگانی من

بر آن سیمای کامیابی من و بر آن کسی که حاصلِ کلِ زندگی من است.

نکته ادبی: طلعت: چهره و سیمای معشوق.

چو خورشید تابان مبارک نظر چو صبح دلفروز فرخ اثر

همچون خورشید تابان و با منظری مبارک، همچون صبحی که دل را روشن می‌کند و فرخنده اثر است.

نکته ادبی: تشبیه به صبح و خورشید (نماد امید).

نگار چگل، زبده آب و گل چه آب و چه گل؟ سر به سر جان و دل

نگارِ چگلی من، عصاره آب و گل (انسان)، بلکه فراتر از آب و گل، سراسر جان و دلِ من است.

نکته ادبی: آب و گل کنایه از خلقتِ انسان.

نیازم به دیدار توست آنچنان که باشد تن بی روان را به جان

نیاز من به دیدارت چنان است که نیازِ تنِ بی‌روح به جان است.

نکته ادبی: تشبیه نیاز به حضورِ معشوق به نیازِ بدن به روح.

به روز غریبان بی رگ و جا به سوز یتیمان بی دست و پا

قسم به روزگارِ غریبانِ بی‌کس و به سوزِ دلِ یتیمانِ ناتوان.

نکته ادبی: قسم یاد کردن برای اثبات صدقِ عواطف.

به فریاد مظلوم در نیمه شب به نومیدی جان رسیده به لب

قسم به فریاد مظلوم در نیمه‌شب و به ناامیدیِ کسی که جانش به لب رسیده است.

نکته ادبی: تصویرسازی‌های دقیق از اوجِ استیصال.

کزین بیش در درد دوری مرا مدارا مفرما صبوری مرا

از این بیش مرا در دردِ دوری نگذار و بیش از این مرا به صبوری دعوت نکن.

نکته ادبی: شکوه از طولانی شدنِ فراق.

همین دم دو اسبه شتابی مگر وگرنه مرا در نیابی دگر

همین حالا با دو اسبه (به نهایت سرعت) بشتاب که اگر نیایی، دیگر مرا زنده نخواهی یافت.

نکته ادبی: دو اسبه: کنایه از سرعت بسیار زیاد.

گذر کن که دوری به غایت رسید نظر کن که وقت عنایت رسید

گذر کن که دوری از حد گذشته است و زمانِ لطف و عنایت فرا رسیده است.

نکته ادبی: درخواستِ عاجزانه برای وصال.

گرم هست عیبی بدان کم نگر وگر رفت سهوی از آن درگذر

اگر خطایی از من سر زده، به آن توجه نکن و اگر سهوی بوده، از آن بگذر.

نکته ادبی: تواضع عاشق در برابر معشوق.

ز سوز دلم آتشی درگرفت در افتاد و گیتی سراسر گرفت

از سوزِ درونیِ من آتشی برافروخت که به جانم افتاد و سراسر وجودم را فرا گرفت.

نکته ادبی: توسعه‌ی استعاره آتش در سراسر وجود.

نظامی که امروز حسن تو راست بدان کز پریشانی حال ماست

نظامی، اینکه امروز تو چنین زیبایی و حسن داری، به خاطرِ همین پریشانی و بی‌قراریِ حالِ ماست.

نکته ادبی: تخلص شاعر و نسبت دادنِ زیبایی معشوق به تاثیرِ عشقِ عاشق.

از آن سرو است چنین سر فراز که پروردش این جوی چشمم بناز

اگر این یارِ بلندبالا (سرو) چنین سربلند و مغرور است، تنها به این دلیل است که من با اشک‌های چشمانم، همچون جویباری زلال، او را با عشق و ناز پرورش داده‌ام.

نکته ادبی: سرو استعاره از قد و قامت معشوق است و جوی چشم اضافه تشبیهی است که بر تداومِ عشق و فداکاری عاشق دلالت دارد.

اگر نیستی در پی ات چشم من تو نشناختی پایه خویشتن

ای معشوق، اگر چشمانِ پُرشور و جست‌وجوگر من همواره به دنبالِ تو نبود، تو هرگز به جایگاه و ارزش والای وجود خود پی نمی‌بردی.

نکته ادبی: تکیه بر این معناست که عاشق مانند آیینه‌ای است که زیبایی و کمال معشوق را به او نشان می‌دهد.

تو این آبرو گر ز خود دیده ای همانا که این قصه نشنیده ای

اگر گمان می‌کنی که این اعتبار و شکوهی که داری، حاصلِ ویژگی‌هایِ ذاتیِ خودِ توست، بی‌تردید هنوز از داستانِ عشقِ من و تأثیری که بر تو دارم، بی‌خبری.

نکته ادبی: اشاره به غرورِ معشوق و دعوت او به خودشناسی از طریق درکِ تأثیرِ عاشق بر اوست.