فراق نامه

سلمان ساوجی

بخش ۴ - اندرز به فرزند

سلمان ساوجی
الا ای جگر گوشه فرزند من، تو ای قره العین دلبند من
جوانی و فرزانه و هوشیار اوان جوانی غنیمت شمار
جوانی است سرمایه ای بس عزیز به بازی چو من در نبازی تو نیز
کنون سالم از شصت و یک در گذشت بساط نشاطم جهان در نوشت
ز شام سرم صبح پیری دمید سپیدیم گشت از سیاهی پدید
درختم به آورد بر جای سیب ز بالا نهادم سر اندر نشیب
ز شخص ضعیفم خیالی نماند ز نخل وجودم خلالی نماند
جوانی و پیری بهار است و دی نه آن دی که باشد بهارش ز پی
غنیمت شمر پیش از آن کاین گلت شود زرد و نسرین دهد سنبلت
نشیند به جای سمن زار برف چو گل در هوایت شود عمر صرف
زمان هوی و هوس در گذشت هوا بر دلم سرد و می تلخ گشت
چو صافی عمر من ایام برد از آن جرعه ای ماند و آن نیز درد
چه می شاید از جرعه انگیختن؟ که در خاک می بایدش ریختن
ازین پیش سرو بلند قدم ز پستی به بالا نهادی قدم
شد آن یرو بالای من سرنگون به خاک سیه میل دارد کنون
کسی را که سوده است سر بر سماک چه سود است چون می رود زیر خاک
جهان غره عمر من تلخ کرد همان عیش می بر دلم تلخ کرد
هواب بتان رفتم از سر بدر به یکبارگی عقلم آمد به سر
سعادت کسی را بود راهبر که در خدمت شاه بندد کمر
کسی همعنان سعادت شود که چون سایه اندر رکابش دود
نمی آید از دست من هیچ کار که تا نعمتش را شوم حقگزار
شدم حاصل از نعمتش مغز و پوست ورم مغز استخوان است از اوست
بسی نعمت از دولتش خورده ام به نانش چهل سال پرورده ام
کنون گشت موی سیاهم سپید ز عمر گرامی شدم ناامید
برو حلقه در گوش کن ای پسر همی گرد بر آستانش چو در
اگر من نشستم تو در پای باش ور از جای رفتم تو بر جای باش
من از یمن اقبال این خاندان گرفتم جهان را به تیغ زبان
من از خاوران تا در باختر ز خورشیدم امروز مشهورتر
اگر چه من از ذره ای کمترم ولی خدمتی کرده اندر خورم
چه دانی؟ چه جائی است خاک درش عجب کیمیائی است خاک درش
کمر بر میان بند چون کوهسار ولیکن ثبات قدم گوش دار
کسی کز مقیمان این در شود اگر خاک باشد همه زر شود
بیا تا به قاف قناعت رویم چو عنقا بر آن قاف ساکن شویم
گشائیم بر دل هوای جلال که آن قاف بر عین عزاست دال
سریر سلاطین ملک رضا ریاض ریاحین باغ بقا
جهان رضا را شده کدخدا سریر سران را زده پشت پا
به یک دم دو عالم بر انداخته به بیش و کم از هیچ در ساخته
کسی کو عنانش به دست هواست اگر پادشاهست پیشم گداست
تو رنج ار کشی ور نخواهی کشید نصیب تو البته خواهد رسید
مقرر شد اول همه قسم تو دگر جان دمیدند از جسم تو
چو حال نصیبت یقین شد که چیست پس این جستجوی تو از بهر کیست؟
اگر تیغ خواهی زدن ور قلم نخواهد شدن روزیت بیش و کم
توانگر یکی دان که پیشش یکی است کم و بیش و نیک و بد و هست و نیست
هر آنچش در آید ببازد روان ورش در نیاید بسازد بدان
اگر در قناعت گریزد کسی نباید شدش بر در هر خس
یکی خیمه تنگ و تیره است دل تو ای خیمگی خیمه بر کن ز دل!
بزن خیمه جائی که تا جاودان نباید شدن هیچ جا ز آن مکان
کسی راز طاس سپهر دغا نیابد به ششدر سپنجی سرا
سرای جهان پیش اهل نظر چو خانی نماید که باشد دو در
ازین در کسی کامدش در درون همی بایدش رفت از آن در برون
چنان زی که نام تو روز حساب نویسند با راستان در کتاب
کسی کو به غم حاصل آرد زری غم زر خورد او و زر دیگری
تو نعمت کجا گرد می آوری کجا می بری چون تو غم می خوری؟
برین زندگی هیچ بنیاد نیست جز از پاره ای خاک بر باد نیست
عجب نیست در تو که ما و منی است که اصل سرشتت ز ما و منی است
کسی کو در آز بندد فرو گشایند درهای جنت برو
دلت مست آزاست، هشیار باش به خواب غرور است، بیدار باش
که چون بگذرد نیز این هفته عمر، ز خواب اندر آئی، بود رفته عمر
برو سینه خاک را باز کن ببین در دلش رازهای کهن
در او نازکان گل اندام بین همه خشت بالین و بستر زمین
بر آنی که ایشان ازین خاکدان برفتند و تو زنده ای جاودان؟
همه در پی یکدگر می رویم نماند کسی سر به سر می رویم
دلا برگ این راه، نیکو بساز که راهی است باریک و دور و دراز
شب زندگانی به آخر کشید شبت روز شد، وقت رفتن رسید
یکایک برفتند یاران تو رفیقان و اندوه گساران تو
رسیدند هر یک به ماوای خویش تو مسکین گرانباری و راه پیش
در این منزل آخر چرا خفته ای؟ رباطی است ویران کجا خفته ای؟
بسی کاروان شد درین ره روان نیامد کسی باز از این کاروان
که ز آن رفتگان باز گوید خبر که چون است احوالشان در سفر
بسا کاروانا کزین پل گذشت مگر نیست ز آنسو ره بازگشت
شبی بنده را شاه پیروز بخت طلب کرد و بنشاند در پیش تخت
در آمد ز راه سخن گستری سخن راند از نظم در دری
که از در معنی چه پرورده ای؟ ز درای خاطر چه آورده ای؟
بیاور ز نو گوهری پر ثمن که داند خرد لایق گوش من
در گنج معنی دلم باز کرد سخن را ز هر گونه ای ساز کرد
گهرهای من شاه در گوش کرد شکرهای نغزم همه نوش کرد
ز من نامه ای خواست اندر فراق که آن نامه باشد سراسر فراق
برین طرز نظمی روان از نوی بیارای در کسوت مثنوی
طلب کردم آن را به هر کشوری ز هر قصه خوانی و هر دفتری
پس از روزگار کهن روزگار در آموختم داستان دو یار
که با یکدیگر هر دو را مدتی دم صحبتی بود و خوش صحبتی
یکی پادشاه جهان جلال یکی آفتاب سپهر جمال
یکی داور کشور آب و گل یکی حاکم خطه جان و دل
یکی بر فلک سوده پر کلاه یکی تکیه گه جسته زلفش ز ماه
به ملک جلال آن یکی شاه بود به اوج جمال این یکی ماه بود
چنان بود با ماه شه را نظر که از جان خود داشتش دوست تر
به آخر میانشان جدائی فتاد که کس در بلای جدائی مباد
به فرمان دارای فرمان روان نهادم من آغاز این داستان
که تا ماند از من بسی روزگار به گیتی از این داستان یادگار
همی خواهم از داور کردگار که چندان امانم دهد روزگار
که ده نامه زین نامه خسروی دهم جلوه در کسوت مثنوی
سخن را بر آرم به خورشید نام به نام شهنشاه سازم تمام
کنون از زبان من ای هوشیار بیا گوش کن قصه آن دو یار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده دربردارنده اندرزهای مشفقانه پدری به فرزند است که با نگاهی واقع‌بینانه به گذر عمر و زوال جوانی، او را به بهره‌گیری صحیح از فرصت‌ها دعوت می‌کند. شاعر با ترسیم تصویری از پیری خود، تقابل جوانی و پیری را همچون بهار و زمستان می‌بیند و تأکید می‌کند که برخلاف فصول طبیعی، جوانی بازگشتی ندارد.

بخش دوم این اثر به تضاد میان آرزوهای دنیوی و حقیقت پایداری می‌پردازد. شاعر با توصیه به خدمت به ارباب و در عین حال ترغیب به قناعت و بی‌پناه دانستن جهان، سعی در ایجاد تعادلی میان زیستن در دنیا و تعلق نداشتن به آن دارد. در نهایت، جهان را همچون کاروانسرایی می‌بیند که انسان تنها رهگذری در آن است که باید از این فرصت کوتاه برای ساختن توشه‌ای معنوی بهره جوید.

معنای روان

الا ای جگر گوشه فرزند من، تو ای قره العین دلبند من

ای فرزند عزیز و نور چشم من که همچون روشنی چشمانم دوست‌داشتنی هستی.

نکته ادبی: «قرة‌العین» واژه‌ای عربی به معنای روشنی چشم و کنایه از عزیزترین کسان است.

جوانی و فرزانه و هوشیار اوان جوانی غنیمت شمار

تو که جوانی، دانا و هوشیاری، وقت جوانی را غنیمت بدان.

نکته ادبی: «اوان» به معنای وقت و زمان است.

جوانی است سرمایه ای بس عزیز به بازی چو من در نبازی تو نیز

جوانی سرمایه بسیار ارزشمندی است، آن را مثل من به بازی و بیهودگی از دست مده.

نکته ادبی: تشبیه جوانی به سرمایه برای تأکید بر ارزش آن.

کنون سالم از شصت و یک در گذشت بساط نشاطم جهان در نوشت

اکنون سن من از شصت و یک سال گذشته است و روزگار، بساط شادی و نشاط مرا برچیده است.

نکته ادبی: «درنوشتن» در اینجا به معنای جمع کردن و برچیدن بساط است.

ز شام سرم صبح پیری دمید سپیدیم گشت از سیاهی پدید

از شامگاه زندگی‌ام، صبح پیری طلوع کرد و موهای سپیدم از میان سیاهی موهای جوانی آشکار شد.

نکته ادبی: استعاره از سپیدی مو به صبحی که در شامگاه عمر طلوع می‌کند.

درختم به آورد بر جای سیب ز بالا نهادم سر اندر نشیب

درخت وجودم دیگر میوه (سیب) نمی‌دهد و قامتم از بالا (جوانی) به سمت پایین (پیری) خم شده است.

نکته ادبی: استعاره «درخت» برای قامت انسان و «سیب» برای نماد ثمر و زیبایی.

ز شخص ضعیفم خیالی نماند ز نخل وجودم خلالی نماند

از جسم ضعیفم حتی خیالی (نشانی) نمانده و از قامت بلندم چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: «خلال» در اینجا به معنای چوب باریک و نازک، کنایه از ناتوانی و ضعف مفرط.

جوانی و پیری بهار است و دی نه آن دی که باشد بهارش ز پی

جوانی بهار است و پیری زمستان؛ اما نه آن زمستانی که بعد از آن بهاری دوباره بیاید.

نکته ادبی: استعاره فصلی برای نشان دادن بازگشت‌ناپذیری جوانی.

غنیمت شمر پیش از آن کاین گلت شود زرد و نسرین دهد سنبلت

تا وقتی گل جوانی‌ات زرد نشده و موهایت سپید (نسرین) نشده، از آن بهره ببر.

نکته ادبی: استعاره «گل» برای جوانی و «سنبل» برای موی سر.

نشیند به جای سمن زار برف چو گل در هوایت شود عمر صرف

وقتی برف پیری بر سرت بنشیند، آنگاه می‌فهمی که عمرت چطور در هوای هوس صرف شده است.

نکته ادبی: «برف» استعاره از موی سپید پیری.

زمان هوی و هوس در گذشت هوا بر دلم سرد و می تلخ گشت

دوران هوس‌بازی گذشت و شور و شوق در دلم سرد شد و لذت‌های دنیا برایم تلخ گشت.

نکته ادبی: «هوا» در اینجا به معنای هوس و میل نفسانی است.

چو صافی عمر من ایام برد از آن جرعه ای ماند و آن نیز درد

وقتی روزگار، بخش زلال و صاف عمرم را برد، تنها ته‌مانده‌ای از آن باقی ماند که آن هم تلخ است.

نکته ادبی: استعاره از عمر به شرابی که بخش صاف آن تمام شده و تنها درد (لرد) آن مانده است.

چه می شاید از جرعه انگیختن؟ که در خاک می بایدش ریختن

از این ته‌مانده (جرعه) چه چیزی می‌توان به دست آورد؟ چرا که باید در نهایت به خاک سپرده شود.

نکته ادبی: اشاره به سرانجام فناپذیر انسان.

ازین پیش سرو بلند قدم ز پستی به بالا نهادی قدم

پیش از این، قامتی چون سرو بلند داشتم و از پستی به بلندی قدم برمی‌داشتم.

نکته ادبی: «سرو» نماد قامت بلند و موزون.

شد آن یرو بالای من سرنگون به خاک سیه میل دارد کنون

آن قامت بلند و سروگونه‌ام اکنون سرنگون شده و به سوی خاک سیاه میل دارد.

نکته ادبی: «خاک سیاه» کنایه از قبر و پایان عمر.

کسی را که سوده است سر بر سماک چه سود است چون می رود زیر خاک

کسی که سرش را به بلندی‌های آسمان (سماک) رسانده بود، چه سودی دارد وقتی در نهایت زیر خاک می‌رود؟

نکته ادبی: «سماک» نام ستاره‌ای است که به بلندی مشهور است.

جهان غره عمر من تلخ کرد همان عیش می بر دلم تلخ کرد

زمانه، شیرینی عمر مرا تلخ کرد و خوشی‌ها را در کامم ناگوار نمود.

نکته ادبی: «غره» به معنای فریبنده و حیله‌گر است.

هواب بتان رفتم از سر بدر به یکبارگی عقلم آمد به سر

میل به زیبایی‌ها (بتان) را از سر بیرون کردم و ناگهان عقلم به کمال رسید.

نکته ادبی: «بتان» استعاره از معشوقان و جلوه‌های دنیوی.

سعادت کسی را بود راهبر که در خدمت شاه بندد کمر

سعادت و خوشبختی راهنمای کسی است که در خدمت پادشاه کمر همت ببندد.

نکته ادبی: کنایه «کمر بستن» به معنای آماده خدمت شدن.

کسی همعنان سعادت شود که چون سایه اندر رکابش دود

کسی هم‌قدم و هم‌مسیر سعادت می‌شود که همچون سایه در رکاب پادشاه حرکت کند.

نکته ادبی: تشبیه خدمت‌گزار به سایه برای نشان دادن وفاداری و نزدیکی.

نمی آید از دست من هیچ کار که تا نعمتش را شوم حقگزار

دیگر از دست من کاری برنمی‌آید که بتوانم حقِ نعمت‌های پادشاه را ادا کنم.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن ناتوانی جسمی شاعر.

شدم حاصل از نعمتش مغز و پوست ورم مغز استخوان است از اوست

مغز و پوست (وجود) من از نعمت اوست، حتی مغز استخوانم نیز مدیون اوست.

نکته ادبی: استفاده از تضاد مغز و پوست برای تأکید بر تمامیت وجود.

بسی نعمت از دولتش خورده ام به نانش چهل سال پرورده ام

از ثروت و لطف او بسیار بهره برده‌ام و چهل سال با نان او پرورش یافته‌ام.

نکته ادبی: اشاره به رابطه طولانی شاعر با ممدوح.

کنون گشت موی سیاهم سپید ز عمر گرامی شدم ناامید

اکنون که مویم سپید شده، از زندگی و عمر طولانی ناامید گشته‌ام.

نکته ادبی: تکرار مفهوم پیری برای تأکید بر پایان فرصت‌ها.

برو حلقه در گوش کن ای پسر همی گرد بر آستانش چو در

ای پسر، برو و خود را وقف خدمت او کن و مانند دربان همیشه بر آستانش حاضر باش.

نکته ادبی: «حلقه در گوش» کنایه از بندگی و اطاعت.

اگر من نشستم تو در پای باش ور از جای رفتم تو بر جای باش

اگر من ناتوان شدم و کنار کشیدم، تو جای مرا بگیر و در خدمت او باش.

نکته ادبی: دعوت به جانشینی و تداوم خدمت.

من از یمن اقبال این خاندان گرفتم جهان را به تیغ زبان

من به یمن اقبال این خاندان، با سلاح زبان (شعر) بر جهان چیره شدم.

نکته ادبی: «تیغ زبان» استعاره از تأثیرگذاری کلام و شعر.

من از خاوران تا در باختر ز خورشیدم امروز مشهورتر

امروز شهرت من از خاور تا باختر، حتی از خورشید هم بیشتر است.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن میزان شهرت شاعر.

اگر چه من از ذره ای کمترم ولی خدمتی کرده اندر خورم

اگرچه من در برابر این خاندان ناچیزم، اما خدمتی در حد توان خود انجام داده‌ام.

نکته ادبی: تواضع شاعر در برابر ممدوح.

چه دانی؟ چه جائی است خاک درش عجب کیمیائی است خاک درش

تو نمی‌دانی درگاه او چه جایگاه عجیبی است؛ خاک این درگاه همچون کیمیا (اکسیر) ارزشمند است.

نکته ادبی: استعاره «کیمیا» برای خاک درگاه که مس وجود را طلا می‌کند.

کمر بر میان بند چون کوهسار ولیکن ثبات قدم گوش دار

در خدمت کردن مانند کوه استوار باش، اما در ثبات قدم و پایداری دقت کن.

نکته ادبی: تشبیه استقامت به کوه.

کسی کز مقیمان این در شود اگر خاک باشد همه زر شود

هر کس که از ملازمان این درگاه شود، اگر وجودی خاکی و ناچیز داشته باشد، همچون طلا ارزشمند می‌شود.

نکته ادبی: اشاره دوباره به خاصیت کیمیاگری درگاه ممدوح.

بیا تا به قاف قناعت رویم چو عنقا بر آن قاف ساکن شویم

بیا تا به قله بلند قناعت برویم و مانند سیمرغ در آنجا ساکن شویم.

نکته ادبی: «قاف» نماد قناعت و بی نیازی؛ «عنقا» نماد بلندپروازی و عزلت‌گزینی.

گشائیم بر دل هوای جلال که آن قاف بر عین عزاست دال

بر دل، هوای جلال و بزرگی را باز کنیم، چرا که آن کوه قاف، متصل به عینِ عزت است.

نکته ادبی: اشاره عرفانی به جایگاه عزّت و بلندمرتبگی.

سریر سلاطین ملک رضا ریاض ریاحین باغ بقا

تخت پادشاهی ملکِ رضایت، باغی از گل‌های بقا و جاودانگی است.

نکته ادبی: استعاره «ریاض» (باغ‌ها) برای جایگاه رضا و خشنودی.

جهان رضا را شده کدخدا سریر سران را زده پشت پا

کسی که به مقام رضایت برسد، به تمام تخت‌های پادشاهی دنیا پشت پا می‌زند.

نکته ادبی: کنایه «پشت پا زدن» به معنای بی‌ارزش شمردن و گذشتن از دنیا.

به یک دم دو عالم بر انداخته به بیش و کم از هیچ در ساخته

چنین کسی هر دو عالم را فدا کرده و با کم و زیاد دنیا ساخته است.

نکته ادبی: اشاره به زهد و بی‌نیازی از دنیا.

کسی کو عنانش به دست هواست اگر پادشاهست پیشم گداست

کسی که اسیر هوس‌های خود است، حتی اگر پادشاه باشد، در نظر من گداست.

نکته ادبی: تضاد پادشاه و گدا در معنای عرفانی (آزادی نفس vs اسارت نفس).

تو رنج ار کشی ور نخواهی کشید نصیب تو البته خواهد رسید

چه رنج بکشی و چه نکشی، قسمت و روزی تو حتماً به تو خواهد رسید.

نکته ادبی: اشاره به اصل تقدیر و روزی مقدر.

مقرر شد اول همه قسم تو دگر جان دمیدند از جسم تو

پیش از آنکه در جسمت روح دمیده شود، سهم تو مشخص شده بود.

نکته ادبی: اشاره به قضا و قدر ازلی.

چو حال نصیبت یقین شد که چیست پس این جستجوی تو از بهر کیست؟

وقتی یقین داری که روزی‌ات مشخص است، پس این همه جستجو و تلاش برای چیست؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن بیهودگی تلاش بیش از حد.

اگر تیغ خواهی زدن ور قلم نخواهد شدن روزیت بیش و کم

چه با شمشیر بجنگی و چه با قلم بنویسی، روزی تو نه کمتر می‌شود و نه بیشتر.

نکته ادبی: تأکید بر لایتغیر بودن روزی.

توانگر یکی دان که پیشش یکی است کم و بیش و نیک و بد و هست و نیست

ثروتمند واقعی کسی است که در نظرش همه چیز (کم و زیاد، نیک و بد) یکسان باشد.

نکته ادبی: تعریف عرفانی از غنا و توانگری.

هر آنچش در آید ببازد روان ورش در نیاید بسازد بدان

هرچه به دستش می‌رسد می‌بخشد و اگر چیزی به دست نیاورد، با همان اندک می‌سازد.

نکته ادبی: توصیف خصلت کریمانه و قانع.

اگر در قناعت گریزد کسی نباید شدش بر در هر خس

اگر کسی به قناعت پناه ببرد، دیگر مجبور نیست به در خانه هر آدم پست و خسیسی برود.

نکته ادبی: «خس» کنایه از آدم‌های دون‌مایه و حقیر.

یکی خیمه تنگ و تیره است دل تو ای خیمگی خیمه بر کن ز دل!

دل همچون خیمه‌ای تنگ و تاریک است، ای کسی که در این خیمه ساکنی، آن را برچین!

نکته ادبی: استعاره از دل به خیمه برای نشان دادن محدودیت وجودی.

بزن خیمه جائی که تا جاودان نباید شدن هیچ جا ز آن مکان

خیمه خود را جایی برپا کن که تا ابد مجبور به کوچ کردن و رفتن از آن نباشی.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه ابدی و معنوی.

کسی راز طاس سپهر دغا نیابد به ششدر سپنجی سرا

کسی در این آسمان فریبکار، خانه‌ای دائمی پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: «طاس سپهر» استعاره از گردش روزگار و آسمان؛ «شش‌در» کنایه از بن‌بست و ناپایداری.

سرای جهان پیش اهل نظر چو خانی نماید که باشد دو در

جهان در نظر اهل بینش، مانند کاروانسرایی است که دو در دارد.

نکته ادبی: «خان» به معنای کاروانسرا و نماد ناپایداری.

ازین در کسی کامدش در درون همی بایدش رفت از آن در برون

کسی که از این در وارد می‌شود، ناچار است از در دیگر خارج شود.

نکته ادبی: کنایه از تولد و مرگ و گذرایی زندگی.

چنان زی که نام تو روز حساب نویسند با راستان در کتاب

چنان در این دنیا زندگی کن که در روز حسابرسی، نام تو را در دفتر اعمال صالحان بنویسند.

نکته ادبی: روز حساب استعاره از قیامت است.

کسی کو به غم حاصل آرد زری غم زر خورد او و زر دیگری

کسی که با غصه و رنج مال دنیا را جمع می‌کند، خود در حسرت و غمِ نگهداری آن می‌سوزد و در نهایت آن مال به دست دیگری می‌رسد.

نکته ادبی: غم زر خوردن کنایه از رنج کشیدن برای حفظ دارایی است.

تو نعمت کجا گرد می آوری کجا می بری چون تو غم می خوری؟

تو این همه ثروت را برای چه جمع می‌کنی و در حالی که خودت از غصه خوردن آن رنج می‌بری، قرار است آن را به کجا ببری؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر بیهودگی حرص و طمع.

برین زندگی هیچ بنیاد نیست جز از پاره ای خاک بر باد نیست

این زندگی هیچ اساس و ماندگاری ندارد و چیزی جز مشتی خاک نیست که بر باد می‌رود.

نکته ادبی: خاک بر باد رفتن کنایه از نابودی و ناپایداری انسان است.

عجب نیست در تو که ما و منی است که اصل سرشتت ز ما و منی است

جای تعجب نیست که تو اسیر خودخواهی و منیت هستی، زیرا سرشت تو از نطفه و آبِ ناچیز است.

نکته ادبی: ایهام در 'ما و منی'؛ هم به معنای خودخواهی و هم اشاره به 'ماء و منی' (نطفه) که مبدأ خلقت انسان است.

کسی کو در آز بندد فرو گشایند درهای جنت برو

کسی که درهای طمع و حرص را به روی خود ببندد، درهای بهشت به رویش گشوده خواهد شد.

نکته ادبی: تضاد میان درِ آز و درِ جنت.

دلت مست آزاست، هشیار باش به خواب غرور است، بیدار باش

دلت اسیر طمع و غفلت است، هوشیار باش و از خواب غرور بیدار شو.

نکته ادبی: استعاره از دلِ مست؛ دلی که کنترل خود را به دست هوس‌ها داده است.

که چون بگذرد نیز این هفته عمر، ز خواب اندر آئی، بود رفته عمر

زیرا وقتی این هفتهِ عمر بگذرد، وقتی چشمانت را باز کنی (از خواب غفلت بیدار شوی)، خواهی دید که عمرت سپری شده است.

نکته ادبی: اشاره به کوتاهی عمر در تمثیل 'هفته'.

برو سینه خاک را باز کن ببین در دلش رازهای کهن

برو و سینه خاک را بشکاف و رازهای نهفته در دل آن را بنگر.

نکته ادبی: سینه خاک استعاره از گورستان.

در او نازکان گل اندام بین همه خشت بالین و بستر زمین

درون خاک، زیبارویان و نازک‌بدنان را ببین که حالا جز خشت و خاک، بالش و بستری ندارند.

نکته ادبی: تضاد میان نازکیِ اندام و سختیِ خشت و خاک.

بر آنی که ایشان ازین خاکدان برفتند و تو زنده ای جاودان؟

آیا تصور می‌کنی که آنان از این دنیا رفتند و تو برای همیشه زنده می‌مانی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تذکر مرگ.

همه در پی یکدگر می رویم نماند کسی سر به سر می رویم

همه ما در پی یکدیگر به سوی مرگ می‌رویم و کسی در این دنیا باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: سر به سر کنایه از همگی و بدون استثنا.

دلا برگ این راه، نیکو بساز که راهی است باریک و دور و دراز

ای دل، توشه‌ و آمادگی لازم برای این راه را فراهم کن، چرا که مسیری باریک، دور و دشوار در پیش است.

نکته ادبی: راهِ دور و دراز استعاره از مسیر آخرت.

شب زندگانی به آخر کشید شبت روز شد، وقت رفتن رسید

شب زندگی به پایان رسید؛ شب تو به روز (مرگ و دیدار حق) تبدیل شد و زمان رفتن فرا رسید.

نکته ادبی: شب و روز تمثیلی از حیات دنیوی و واقعه مرگ.

یکایک برفتند یاران تو رفیقان و اندوه گساران تو

دوستان و همراهان و کسانی که در غم‌ها شریک تو بودند، یکی‌یکی رفتند.

نکته ادبی: اندوه گساران به معنای همدردان.

رسیدند هر یک به ماوای خویش تو مسکین گرانباری و راه پیش

هر یک از آنان به جایگاه ابدی خود رسیدند، اما تو هنوز بارهای سنگین گناه بر دوش داری و راه طولانی در پیش است.

نکته ادبی: گرانباری استعاره از گناه یا تعلقات دنیوی.

در این منزل آخر چرا خفته ای؟ رباطی است ویران کجا خفته ای؟

چرا در این منزلِ موقت (دنیا) خوابیده‌ای؟ اینجا کاروانسرایی ویران است، چرا به خواب غفلت فرو رفته‌ای؟

نکته ادبی: رباط استعاره از دنیا که اقامتگاهی موقت و سست‌بنیاد است.

بسی کاروان شد درین ره روان نیامد کسی باز از این کاروان

کاروان‌های بسیاری در این مسیر حرکت کردند، اما هیچ‌کس از این سفر بازنگشت.

نکته ادبی: تکرار واژه کاروان برای تأکید بر کثرت رفتگان.

که ز آن رفتگان باز گوید خبر که چون است احوالشان در سفر

تا از احوال و سرنوشت خود در آن سوی سفر، خبری برای ما بیاورد.

نکته ادبی: متمم بیت قبل.

بسا کاروانا کزین پل گذشت مگر نیست ز آنسو ره بازگشت

چه بسیار کاروان‌هایی که از این پل عبور کردند؛ گویا راه بازگشتی از آن سو نیست.

نکته ادبی: پل استعاره از گذرگاه مرگ.

شبی بنده را شاه پیروز بخت طلب کرد و بنشاند در پیش تخت

شبی پادشاهی پیروزمند، مرا (شاعر) طلب کرد و پیش تخت خود نشاند.

نکته ادبی: بنده در اینجا اشاره به خود شاعر است.

در آمد ز راه سخن گستری سخن راند از نظم در دری

او آغاز به سخنوری کرد و از شعرهای ناب و ارزشمند سخن گفت.

نکته ادبی: درّ دری استعاره از سخن فاخر و مرواریدگونه.

که از در معنی چه پرورده ای؟ ز درای خاطر چه آورده ای؟

گفت که از دریای معانی چه چیزی پرورده‌ای و از گوهرِ فکرت چه چیزی با خود آورده‌ای؟

نکته ادبی: درای خاطر اشاره به تراوشات ذهنی و خلاقیت شاعرانه.

بیاور ز نو گوهری پر ثمن که داند خرد لایق گوش من

گوهر گران‌بهایی بیاور که خردمندان آن را لایق شنیدن در گوش من بدانند.

نکته ادبی: گوهری پر ثمن کنایه از شعر ارزشمند.

در گنج معنی دلم باز کرد سخن را ز هر گونه ای ساز کرد

دلم گنجینه معانی را گشود و سخن را به هر شیوه‌ای آراست و آماده کرد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به دل.

گهرهای من شاه در گوش کرد شکرهای نغزم همه نوش کرد

شاه گوهرهای کلام مرا شنید و سخنان شیرین و دقیق مرا با جان و دل پذیرفت.

نکته ادبی: نوش کردن کنایه از پذیرفتن و لذت بردن از کلام.

ز من نامه ای خواست اندر فراق که آن نامه باشد سراسر فراق

او از من شعری درباره جدایی و فراق خواست که سراسر آن نشان از دوری داشته باشد.

نکته ادبی: نامه در اینجا به معنای شعر و نوشته است.

برین طرز نظمی روان از نوی بیارای در کسوت مثنوی

گفت که این اشعار را در قالبی نو و روان بسرا و در قالب مثنوی آراسته کن.

نکته ادبی: کسوت مثنوی استعاره از قالب شعری مثنوی.

طلب کردم آن را به هر کشوری ز هر قصه خوانی و هر دفتری

من در هر کشوری به دنبال چنین داستانی گشتم و از هر قصه‌گو و دفتری جویا شدم.

نکته ادبی: اشاره به تلاش شاعر برای یافتن محتوای داستان.

پس از روزگار کهن روزگار در آموختم داستان دو یار

پس از مدتی طولانی، داستان دو یار را آموختم.

نکته ادبی: روزگار کهن روزگار تأکید بر گذشت زمان طولانی.

که با یکدیگر هر دو را مدتی دم صحبتی بود و خوش صحبتی

که آن دو مدتی با یکدیگر معاشرت داشتند و از مصاحبت هم لذت می‌بردند.

نکته ادبی: دم صحبتی اشاره به هم‌نشینی و هم‌نفسی.

یکی پادشاه جهان جلال یکی آفتاب سپهر جمال

یکی پادشاهی با شکوه و جلال بود و دیگری چون آفتابی در آسمان زیبایی می‌درخشید.

نکته ادبی: تشبیه و استعاره برای توصیف دو شخصیت.

یکی داور کشور آب و گل یکی حاکم خطه جان و دل

یکی حاکم سرزمین جسم و دنیای مادی بود و دیگری حاکم سرزمین جان و دل.

نکته ادبی: تقابل میان جهان مادی (آب و گل) و جهان معنوی (جان و دل).

یکی بر فلک سوده پر کلاه یکی تکیه گه جسته زلفش ز ماه

یکی تا آسمان‌ها قدرت داشت و دیگری برای زیبایی زلفش، ماه را پناهگاه می‌جست.

نکته ادبی: مبالغه برای توصیف شکوه و زیبایی دو شخصیت.

به ملک جلال آن یکی شاه بود به اوج جمال این یکی ماه بود

آن یکی در ملک و جلالت پادشاه بود و این یکی در اوج زیبایی چون ماه می‌درخشید.

نکته ادبی: تکرار صفات برای تثبیت هویت شخصیت‌ها.

چنان بود با ماه شه را نظر که از جان خود داشتش دوست تر

نگاه شاه به آن زیبارو چنان بود که او را از جان خود نیز بیشتر دوست داشت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده شدت علاقه شاه.

به آخر میانشان جدائی فتاد که کس در بلای جدائی مباد

سرانجام بین آنان جدایی افتاد؛ بلایی که هیچ‌کس نباید گرفتار آن شود.

نکته ادبی: نفرین شاعرانه نسبت به جدایی.

به فرمان دارای فرمان روان نهادم من آغاز این داستان

به فرمان آن شاه مقتدر، آغاز به سرودن این داستان کردم.

نکته ادبی: دارای فرمان روان کنایه از پادشاه مقتدر.

که تا ماند از من بسی روزگار به گیتی از این داستان یادگار

تا پس از من، یادگاری از این داستان در جهان باقی بماند.

نکته ادبی: تأکید بر ماندگاری اثر هنری.

همی خواهم از داور کردگار که چندان امانم دهد روزگار

از خداوند عادل درخواست دارم که به من عمر کافی ببخشد.

نکته ادبی: داور کردگار اشاره به خداوند متعال.

که ده نامه زین نامه خسروی دهم جلوه در کسوت مثنوی

تا بتوانم این ده نامه (بخش) از این داستان شاهانه را در قالب مثنوی به زیبایی ارائه دهم.

نکته ادبی: نامه به معنای بخش یا فصل داستان.

سخن را بر آرم به خورشید نام به نام شهنشاه سازم تمام

سخن را به نام شاهِ خورشیدمانند می‌آرایم و آن را به نام پادشاهِ پادشاهان به پایان می‌رسانم.

نکته ادبی: خورشید نام استعاره از شخصیتی والا و درخشان.

کنون از زبان من ای هوشیار بیا گوش کن قصه آن دو یار

اکنون ای هوشیار، گوش جان بسپار تا داستان آن دو یار را از زبان من بشنوی.

نکته ادبی: خطاب به مخاطب برای دعوت به شنیدن.