دیوان اشعار - ترکیبات

سلمان ساوجی

شمارهٔ ۱۰ - خدنگ مصایب

سلمان ساوجی
ای صبحدم چه شد که گریبان دریده ای وی شب چه حالتی است که گیسو بریده ای
از دیده زمانه روان است جوی خون ای دیده زمانه بگو تا چه دیده ای
ای اشک گرم رو خبری بازده ز دل تا چسیست حال او که بدین رو دیده ای
ای آفتاب لرزه فتادست بر دلت آخر چه دیده ای که چنین دل رمیده ای
ای آسمان تو جامه کبود از چه کرده ای آری مگر تو نیز مصیبت رسیده ای
ای پرچم از برای چه سرباز کرده ای آری مگر تو نیز مصیبت رسیده ای
مرغان باغ ناله و فریاد می کنند ای باغبان چه موجب فریاد دیده ای
گل جامه پاره می کند آخر بپرس ازو کز باد صبحدم چه حکایت شنیده ای
نی نی سخن مپرس که جای ملالت است دانم ملالت است و ندانم چه حالت است
دیدی چه کرد چرخ ستمکار و اخترش نامش مبر چه چرخ مه چرخ و مه اخترش
بر خاک ریخت آن گل دولت که باغ ملک با صد هزار ناز بپرورد در برش
افشانده خاک بر سر خورشید انورست گردون که خاک بر سر خورشید انورش
آن شد که بود در قدح روزگار نوش زهر هلاهل است کنون قند عسکرش
شد خار و خاره بستر آن سرو نازنین کازار می رسید ز دیبای ششترش
بگریست تخت بر مملکت شاه تاج بخش کاورد تخت افسر شاهی به گوهرش
خط عذار بر ورق حسن او تمام ننوشته ریخت دست اجل خاک بر سرش
مگذر به باغ ازین پس بگذر ز لاله زار زیرا که باغ بر دل باغ است و لاله زار
شد سرد و تیز بر دل و بر چشم روزگار هم آب روی دجله و هم باد نوبهار
دردیده می نیاید از این آب جز سرشک بر دل نمی نشیند از این باد جز غبار
در کوه سنگ دل نگر از چشمه های او آب روان، روان شده دردروی مرغزار
مسکین بنفشه بر سر زانو نهاده سر با جامه کبود پریشان و سوگوار
افکندی ای سپهر سواری که مثل او شیری به روزگار و هژبری به روزگار
ای شوخ دیده بر سر خاکش به خون دل چندانکه آب در جگرت هست اشک بار
رسم امارت از سر عالم بر اوفتاد تاج سعادت از سر گردون در اوفتاد
گردون به دود حادثه عالم سیاه کرد ایام خاک بر سر خورشید و ماه کرد
صبح این خبر به نوحه ز مرغ سحر شنید از تاب سینه زد نفسی سرد و آه کرد
پوشید آفتاب پلاس سیاه شب از کهکشان و سنبله ترتیب کاه کرد
باد اجل چراغ امل را فرو نشاند وز دود آن چراغ جهانی سیاه کرد
ای چرخ بی حیا به چه چشم و کدام روی خواهی به روی خسرو ایران نگاه کرد
بایست یاد کردنت آن لطف و سعیها کاندر مدار کار تو دلشاد شاه کرد
ای چرخ چار بالش خورشید بهر کیست؟ عیسی چو رفت صدر جنان تکیه گاه کرد
چندان گریست مردم ازین غم که چون حباب اختر به آب دیده مردم شناه کرد
کان مصر مملکت که تو دیدی خراب شد وان نیل مکرمت که شنیدی سراب شد
کو خسروی که بود جهان در امان او پیوسته بود جان جهانی به جان او
کو صفدری که روز دغا خصم شوم پی می جست همچو تیر ز دست و کمان او
کو آن عنان گرای که کوه گران رکاب جستی کران ز صدمه گرز گران او
آن نامور کجاست که دارد بر آسمان روی قمر هنوز نشان سنان او
گویی چگونه کرد دل نازنین شاه ناگاه تحمل خبر ناگهان او
چرخا پیاده رو به درگاه میر کافتاب شهسوار جهان پهلوان او
ای مرغ نوحه گر شو وای ابر به خون گری بر قامت چو نارون ناروان او
دزد وفات گنج حیاتش چگونه برد کو بخت هوشیار که بد پاسبان او
جان داد در موافقت یار نازنین یار عزیز شرط محبت بود همین
ای دل جهان محل ثبات و قرار نیست دست از جهان بدار که او پایدار نیست
زنهار زینهار مخواه از اجل که او کس را درین سرا چه به جان زینهار نیست
مستظهری به مرتبه و اختیار خویش هیچت ز رفتن دگران اعتبار نیست
دنیا چو شاهدی است کناری گزین از او کز شاهدان خلاصه بجز از کنار نیست
صبر و تحمل است و رضا چاره با قضا تدبیر این قضیه برون زین سه چار نست
در حیز وجود همانا نیامدست آن سیه کز خدنگ مصایب فگار نیست
بنشین بر آستان رضا چون به هیچ باب ما رادرون پرده تقدیر بار نیست
ما بندگان و اوست خداوندگار ما با کار او مرا و تو را هیچ کار نیست
جان در بدن ودیعه پروردگار ماست می خواهد از تو باز ودیعت چه ماجراست
سرو ار فتاد ظل چمن مستدام باد در گر شکست بحر عدن با نظام باد
گر کوکب منیر فرو شد ز آسمان خورشید آسمان سعادت مدام باد
خورشید عمر شه ایلکان گر زوال یافت ظل امیر شیخ حسن بردوام باد
تا روزگار منزل اندوه سختی است دلشاد و شاه جم عظمت شاد کام باد
چونانکه اقبوقا ایلکان راست یادگار سلطان اویس ولی و قایم مقام باد
تا روز حشر بر سر واماندگان او ظل ظلیل جاه شما مستدام باد
آن سرو قد که گشت تابوت تخته بند قدرش درخت روضه دارالسلام باد
روزی هزار بار ز انفاس قدسیان بر تربتش نثار درود و سلام باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، سوگنامه‌ای جان‌سوز و تأمل‌برانگیز در رثای شخصیت والا و حاکمی مقتدر است که تمامی ارکان هستی اعم از آسمان، خورشید، گل و عناصر طبیعت را در عزای این فقدان بزرگ شریک می‌داند. شاعر با زبانی فاخر و استعاری، ناپایداری دنیا و چرخش بی‌رحمانه‌ی گردون را به تصویر می‌کشد و از غافلگیریِ مرگ در برابرِ اقتدار انسانی سخن می‌گوید.

در بخش‌های پایانی، نگاه شاعر از سوگواری صرف به دیدگاهی حکیمانه تغییر می‌یابد. وی ضمن اشاره به بیهودگیِ دلبستگی به جهان فانی، خواننده را به تسلیم در برابر قضای الهی دعوت می‌کند و یادآور می‌شود که در برابر اراده‌ی پروردگار، هیچ‌کس را راه چاره‌ای نیست و آدمی باید به تقدیر تن دهد.

معنای روان

ای صبحدم چه شد که گریبان دریده ای وی شب چه حالتی است که گیسو بریده ای

ای سپیده‌دم، چه پیش آمده که گریبان خود را چاک داده‌ای؟ و ای شب، چه حالی به تو دست داده که گیسوانت را بریده‌ای؟

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های کهن عزاداری مانند گریبان دریدن و بریدن مو که به عناصر طبیعت نسبت داده شده است.

از دیده زمانه روان است جوی خون ای دیده زمانه بگو تا چه دیده ای

از چشم روزگار رودخانه‌ای از خون جاری است؛ ای روزگار! به ما بگو که چه دیده‌ای؟

نکته ادبی: تشخیصِ روزگار به انسانی گریان که واقعه‌ای تلخ را دیده است.

ای اشک گرم رو خبری بازده ز دل تا چسیست حال او که بدین رو دیده ای

ای اشکِ گرم‌رو، از دل خبر بیاور و بگو که او که این‌گونه دیده‌ای، چه حالی دارد؟

نکته ادبی: مخاطب قرار دادن اشک که راهی به سوی راز دل دارد.

ای آفتاب لرزه فتادست بر دلت آخر چه دیده ای که چنین دل رمیده ای

ای آفتاب، لرزه بر اندامت افتاده است؛ آخر چه دیده‌ای که این‌گونه رمیده‌ای و بی‌قرار شده‌ای؟

نکته ادبی: آفتاب به عنوان نماد نور و جلال، اکنون در اضطراب و لرزش تصویر شده است.

ای آسمان تو جامه کبود از چه کرده ای آری مگر تو نیز مصیبت رسیده ای

ای آسمان، چرا جامه کبود بر تن کرده‌ای؟ بله، گویا تو نیز داغ‌دار شده‌ای.

نکته ادبی: کبودیِ آسمان به رنگ لباس سوگواری (کبودپوشی) تشبیه شده است.

ای پرچم از برای چه سرباز کرده ای آری مگر تو نیز مصیبت رسیده ای

ای پرچم، چرا خود را سرنگون و رها کرده‌ای؟ آری، حتماً تو نیز مصیبت‌زده شده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به آیین واژگون کردن پرچم در ایام عزا.

مرغان باغ ناله و فریاد می کنند ای باغبان چه موجب فریاد دیده ای

پرندگانِ باغ ناله و فریاد سر داده‌اند؛ ای باغبان! چه واقعه‌ی تلخی دیده‌ای؟

نکته ادبی: باغبان به عنوان شاهد عینی غمِ باغ خطاب قرار گرفته است.

گل جامه پاره می کند آخر بپرس ازو کز باد صبحدم چه حکایت شنیده ای

گل جامه‌ی خود را می‌درد، از او بپرس که از بادِ صبا چه خبری شنیده است.

نکته ادبی: گلبرگ‌ریزیِ گل به پاره کردن جامه تشبیه شده است.

نی نی سخن مپرس که جای ملالت است دانم ملالت است و ندانم چه حالت است

نه، نه؛ از این سخن مپرس که جای ملالت و غم است. می‌دانم که اندوه است، اما نمی‌دانم چه حالتی رخ داده است.

نکته ادبی: تکرارِ نفی برای تأکید بر شدت اندوه که زبان از گفتن آن قاصر است.

دیدی چه کرد چرخ ستمکار و اخترش نامش مبر چه چرخ مه چرخ و مه اخترش

دیده‌اید که چرخِ ستمکار و ستاره‌هایش چه کردند؟ نامش را مبر که نه چرخی است و نه ستاره‌ای درخورِ ستایش.

نکته ادبی: چرخِ مه (ماه) و اختر، به معنای آسمان و ستارگان که مورد نکوهش قرار گرفته‌اند.

بر خاک ریخت آن گل دولت که باغ ملک با صد هزار ناز بپرورد در برش

آن گلِ دولت (شخصیت عزیز) را که باغِ حکومت با ناز و نعمت پرورش داده بود، بر خاک ریخت.

نکته ادبی: استعاره از شخصیتِ بزرگ به گل که بر خاک ریخته شده است.

افشانده خاک بر سر خورشید انورست گردون که خاک بر سر خورشید انورش

روزگارِ ستمگر که خاک بر سرِ خورشیدِ تابان ریخته، خود نیز خاک بر سر شده است.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ مصیبت که حتی خورشید را نیز سوگوار و خاک‌آلود کرده است.

آن شد که بود در قدح روزگار نوش زهر هلاهل است کنون قند عسکرش

گذشت آن دورانی که در جامِ روزگار نوشیدنیِ گوارا بود؛ اکنون قندِ عسکر (شیرینی زندگی) به زهرِ هلاهل تبدیل شده است.

نکته ادبی: تضاد میان نوش و نیش (زهر هلاهل) برای نمایش تغییر احوال.

شد خار و خاره بستر آن سرو نازنین کازار می رسید ز دیبای ششترش

بسترِ آن سروِ نازنین، خار و سنگ شده است، کسی که پیش‌تر از لطافتِ دیبای ششتر آزار می‌دید.

نکته ادبی: تضاد میان ناز و نعمتِ گذشته و سختیِ خاکِ قبر.

بگریست تخت بر مملکت شاه تاج بخش کاورد تخت افسر شاهی به گوهرش

تختِ پادشاهی بر آن شاهِ تاج‌بخش گریست؛ همان تختی که گوهرش به او افسرِ شاهی داد.

نکته ادبی: تشخیص تختِ پادشاهی به عنوان موجودی که صاحبش را سوگ می‌دارد.

خط عذار بر ورق حسن او تمام ننوشته ریخت دست اجل خاک بر سرش

پیش از آنکه دستِ مرگ خطِ پایانی بر صفحه‌ی چهره‌ی زیبایش بکشد، خاک بر سرش ریخت.

نکته ادبی: خطِ عذار (موی چهره) و ورق (چهره) استعاره‌های زیبایی‌شناسی کلاسیک است.

مگذر به باغ ازین پس بگذر ز لاله زار زیرا که باغ بر دل باغ است و لاله زار

دیگر به باغ گذر مکن و به لاله‎‌زار رو کن، زیرا باغ اکنون خود سوگوارِ داغِ لاله است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه فضای باغ به دلیل فقدان آن عزیز، آکنده از غم است.

شد سرد و تیز بر دل و بر چشم روزگار هم آب روی دجله و هم باد نوبهار

آبِ رویِ دجله و بادِ نوبهار، هر دو بر دل و چشمِ روزگار سرد و تیز (تلخ) شده‌اند.

نکته ادبی: تأثیرِ روانیِ غم بر عناصر طبیعی که دیگر طراوت سابق را ندارند.

دردیده می نیاید از این آب جز سرشک بر دل نمی نشیند از این باد جز غبار

از آبِ این دجله جز اشک به چشم نمی‌آید و از این باد جز غبار بر دل نمی‌نشیند.

نکته ادبی: تبدیل زیبایی‌های طبیعت به نمادهای اندوه.

در کوه سنگ دل نگر از چشمه های او آب روان، روان شده دردروی مرغزار

در کوه، به چشمه‌های سنگ‌دل بنگر که آبِ روانش، در میان مرغزار به گریه افتاده است.

نکته ادبی: سنگ‌دل بودنِ کوه که گویی از سنگدلی خارج شده و می‌گرید.

مسکین بنفشه بر سر زانو نهاده سر با جامه کبود پریشان و سوگوار

بنفشه‌ی بیچاره سر بر زانو نهاده و با جامه‌ی کبود، پریشان و سوگوار است.

نکته ادبی: بنفشه به دلیل افتادگی گلبرگ‌ها و رنگش، مظهرِ سوگواری دانسته شده است.

افکندی ای سپهر سواری که مثل او شیری به روزگار و هژبری به روزگار

ای آسمان، سواری را به زمین افکندی که در روزگار، شیر و دلاوری چون او نبود.

نکته ادبی: تشبیه شخصیتِ متوفی به شیر و هژبر (شیر نر) که نشانِ قدرت است.

ای شوخ دیده بر سر خاکش به خون دل چندانکه آب در جگرت هست اشک بار

ای کسی که شوخ‌چشمی، بر سرِ خاکش برو و به اندازه‌ی آبِ جگرت، خونِ دل اشک بریز.

نکته ادبی: دعوتِ مخاطب به گریستنِ خونین بر مزارِ قهرمان.

رسم امارت از سر عالم بر اوفتاد تاج سعادت از سر گردون در اوفتاد

رسمِ امارت و فرمانروایی از جهان برچیده شد و تاجِ سعادت از سرِ آسمان افتاد.

نکته ادبی: اغراق در اینکه با مرگِ او، اساسِ پادشاهی و سعادت فرو ریخت.

گردون به دود حادثه عالم سیاه کرد ایام خاک بر سر خورشید و ماه کرد

آسمان با دودِ این حادثه، جهان را سیاه کرد و روزگار، خاکِ عزا بر سرِ خورشید و ماه ریخت.

نکته ادبی: سیاه شدنِ عالم در پیِ فاجعه، نمادِ فراگیریِ ماتم.

صبح این خبر به نوحه ز مرغ سحر شنید از تاب سینه زد نفسی سرد و آه کرد

صبح این خبر را با نوحه از پرنده‌ی سحر شنید و از سوزِ سینه، نفسی سرد کشید و آه کرد.

نکته ادبی: تشخیصِ صبح و پرنده در درکِ خبرِ مرگ.

پوشید آفتاب پلاس سیاه شب از کهکشان و سنبله ترتیب کاه کرد

آفتاب لباسِ سیاه شب را پوشید و با کهکشان و سنبله، برای خود کاه (مواد سوگواری) درست کرد.

نکته ادبی: توصیف آسمان به شکل مراسم تدفین.

باد اجل چراغ امل را فرو نشاند وز دود آن چراغ جهانی سیاه کرد

بادِ مرگ، چراغِ امید را خاموش کرد و از دودِ آن چراغ، جهان را سیاه ساخت.

نکته ادبی: استعاره از مرگ به باد و زندگی به چراغ.

ای چرخ بی حیا به چه چشم و کدام روی خواهی به روی خسرو ایران نگاه کرد

ای چرخِ بی‌شرم! با چه چشمی می‌خواهی به رویِ خسروِ ایران نگاه کنی؟

نکته ادبی: نکوهشِ آسمان به دلیل شرم‌ساری از این جنایت (مرگ پادشاه).

بایست یاد کردنت آن لطف و سعیها کاندر مدار کار تو دلشاد شاه کرد

باید لطف و کوشش‌های او را به یاد آورد؛ همان کوشش‌هایی که شاه را در امور کشور دلشاد می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به خصلت‌های مثبتِ متوفی در دوران حکمرانی.

ای چرخ چار بالش خورشید بهر کیست؟ عیسی چو رفت صدر جنان تکیه گاه کرد

ای چرخ، آن جایگاهِ چهاربالشِ خورشید برای کیست؟ وقتی عیسی (ع) به آسمان رفت، آنجا تکیه‌گاه او شد.

نکته ادبی: اشاره به باورهای عرفانی و اعتقادی درباره جایگاهِ عیسی در آسمان.

چندان گریست مردم ازین غم که چون حباب اختر به آب دیده مردم شناه کرد

مردم از این غم چنان گریستند که ستاره‌ها در اشکِ آنان شناور شدند.

نکته ادبی: اغراق در میزانِ گریستنِ مردم.

کان مصر مملکت که تو دیدی خراب شد وان نیل مکرمت که شنیدی سراب شد

آن مصرِ مملکتی که دیدی، خراب شد و آن نیلِ بخششی که شنیدی، سراب شد.

نکته ادبی: تمثیل مصر و نیل برای شکوهِ حکومت و بخششِ شاه.

کو خسروی که بود جهان در امان او پیوسته بود جان جهانی به جان او

کجاست آن پادشاهی که جهان در پناهِ او بود و جانِ جهانیان به جانِ او بسته بود؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای حسرت خوردن بر فقدانِ امنیتِ دورانِ شاه.

کو صفدری که روز دغا خصم شوم پی می جست همچو تیر ز دست و کمان او

کجاست آن پهلوانی که در روزِ جنگ، دشمن را مثلِ تیر از کمانِ خود بیرون می‌انداخت؟

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ نظامیِ متوفی در میدانِ نبرد.

کو آن عنان گرای که کوه گران رکاب جستی کران ز صدمه گرز گران او

کجاست آن پهلوان که کوه، از ضربتِ گرزِ گرانش به لرزه می‌افتاد و راهش را کج می‌کرد؟

نکته ادبی: اغراق در قدرتِ بدنی و ابزار جنگیِ متوفی.

آن نامور کجاست که دارد بر آسمان روی قمر هنوز نشان سنان او

آن نامدار کجاست که هنوز نشانِ نیزه‌اش بر صورتِ ماه در آسمان باقی است؟

نکته ادبی: اغراقِ حماسی درباره‌ی تأثیرِ قدرتِ شاه بر آسمان.

گویی چگونه کرد دل نازنین شاه ناگاه تحمل خبر ناگهان او

چگونه دلِ نازنینِ شاه توانست آن خبرِ ناگهانی را تحمل کند؟

نکته ادبی: اشاره به دشواریِ تحملِ خبرِ مرگ برای پادشاه.

چرخا پیاده رو به درگاه میر کافتاب شهسوار جهان پهلوان او

ای چرخ، پیاده به درگاهِ امیر برو، چرا که خورشید، پهلوانِ سواره‌ی اوست.

نکته ادبی: چرخ در اینجا به عنوانِ خدمت‌گزارِ درگاهِ شاه تصویر شده است.

ای مرغ نوحه گر شو وای ابر به خون گری بر قامت چو نارون ناروان او

ای مرغِ نوحه‌گر و ای ابرِ خون‌بار، بر قامتِ چون سروِ او گریه کنید.

نکته ادبی: دعوت از عناصر طبیعت برای همدردی.

دزد وفات گنج حیاتش چگونه برد کو بخت هوشیار که بد پاسبان او

دزدِ مرگ چگونه گنجِ جانش را برد؟ پس آن بختِ هوشیار که باید پاسبانش باشد، کجا بود؟

نکته ادبی: استعاره از مرگ به دزد و جان به گنج.

جان داد در موافقت یار نازنین یار عزیز شرط محبت بود همین

او در همراهی با یارِ نازنینش جان داد؛ شرطِ دوستی همین است که در مرگِ یار، جان دهی.

نکته ادبی: اشاره به وفاداری تا پای جان.

ای دل جهان محل ثبات و قرار نیست دست از جهان بدار که او پایدار نیست

ای دل، دنیا جای ثبات نیست؛ دست از آن بشوی که پایدار نمی‌ماند.

نکته ادبی: موعظه و اندرز حکیمانه در باب ناپایداری دنیا.

زنهار زینهار مخواه از اجل که او کس را درین سرا چه به جان زینهار نیست

زنهار که از مرگ امان مخواه، زیرا در این سرا برای هیچ‌کس امانی نیست.

نکته ادبی: تأکید بر قطعیتِ مرگ که هیچ‌کس از آن در امان نیست.

مستظهری به مرتبه و اختیار خویش هیچت ز رفتن دگران اعتبار نیست

اگر به مقام و اختیارِ خود تکیه کرده‌ای، بدان که این‌ها اعتباری ندارند و رفتنِ دیگران را عبرت بگیر.

نکته ادبی: دعوت به عبرت گرفتن از سرنوشتِ گذشتگان.

دنیا چو شاهدی است کناری گزین از او کز شاهدان خلاصه بجز از کنار نیست

دنیا مثلِ معشوقه‌ای است که باید از او کناره گرفت، زیرا از معشوقانِ دنیا جز دوری و جدایی حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به شاهد (معشوق) که بی‌وفاست.

صبر و تحمل است و رضا چاره با قضا تدبیر این قضیه برون زین سه چار نست

صبر و تحمل و رضایت، چاره‌ی قضا و قدر است؛ تدبیری جز این سه چهار کار وجود ندارد.

نکته ادبی: ارائه راهکار عملی برای پذیرشِ تقدیر.

در حیز وجود همانا نیامدست آن سیه کز خدنگ مصایب فگار نیست

در وجود، کسی نیست که از تیرِ مصیبت‌های روزگار در امان بوده باشد.

نکته ادبی: استعاره از مصیبت به خدنگ (تیر) که همگان را هدف قرار می‌دهد.

بنشین بر آستان رضا چون به هیچ باب ما رادرون پرده تقدیر بار نیست

به آستانِ رضایت بنشین، زیرا در هیچ دری به رویِ ما برای تغییرِ تقدیر باز نیست.

نکته ادبی: تأکید بر تسلیم و رضا در برابر مشیت الهی.

ما بندگان و اوست خداوندگار ما با کار او مرا و تو را هیچ کار نیست

ما بندگانیم و او خداوندگار ماست؛ با کارِ او نه من و نه تو نمی‌توانیم کاری کنیم.

نکته ادبی: تأکید بر بندگیِ انسان و ربوبیتِ خداوند در سرنوشت‌سازی.

جان در بدن ودیعه پروردگار ماست می خواهد از تو باز ودیعت چه ماجراست

جان ما در این کالبد، امانتی از سوی پروردگار است؛ وقتی او می‌خواهد این امانت را پس بگیرد، دیگر این‌همه هیاهو و بی‌تابی برای چیست؟

نکته ادبی: ودیعت و ودیعه به معنای امانت است و این دیدگاه، نگرشی عارفانه به مرگ است که آن را بازگشت به اصل می‌داند.

سرو ار فتاد ظل چمن مستدام باد در گر شکست بحر عدن با نظام باد

اگر آن سروِ بلندبالا (شخصیت عزیز) از پای درآمده، امیدوارم سایه‌ی عزت در این باغ (جامعه) همیشگی باشد و اگر این مرواریدِ گرانبها شکسته، امیدوارم نظمِ دریای عدن و حکومت پابرجا بماند.

نکته ادبی: سرو نماد آزادگی و بلندمرتبگی است و مروارید نماد ارزش و کمیابی وجودِ آن فرد درگذشته است.

گر کوکب منیر فرو شد ز آسمان خورشید آسمان سعادت مدام باد

اگر آن ستاره درخشان از آسمان غروب کرده، امیدوارم خورشیدِ سعادتِ این سرزمین همچنان بر پهنه آسمان بتابد و غروب نکند.

نکته ادبی: کوکب منیر استعاره از شخصیت برجسته و درگذشته است که اکنون از میان رفته است.

خورشید عمر شه ایلکان گر زوال یافت ظل امیر شیخ حسن بردوام باد

اگر خورشیدِ عمرِ پادشاه ایلخانی به زوال رسیده، امیدوارم سایه‌ی حمایت و اقتدارِ امیر شیخ‌حسن همچنان بر سر ما مستدام باشد.

نکته ادبی: زوال یافتن خورشید استعاره از درگذشت پادشاه است و ظل (سایه) نمادِ اقتدار و حمایتِ حاکم است.

تا روزگار منزل اندوه سختی است دلشاد و شاه جم عظمت شاد کام باد

تا زمانی که روزگار، خانه‌ی اندوه و سختی است، امیدوارم این پادشاه که عظمتِ جمشید را دارد، شادکام و پیروز باشد.

نکته ادبی: شاه جم اشاره به جمشید اسطوره‌ای است که نماد شکوه و سلطنت در ادبیات فارسی است.

چونانکه اقبوقا ایلکان راست یادگار سلطان اویس ولی و قایم مقام باد

همان‌طور که سلطان اویس یادگارِ اقبوقا ایلخان است، امیدوارم او جانشین شایسته و تکیه‌گاهِ استوارِ این مقام باشد.

نکته ادبی: قایم مقام به معنای کسی است که جایگاهِ دیگری را پس از او با همان اقتدار حفظ می‌کند.

تا روز حشر بر سر واماندگان او ظل ظلیل جاه شما مستدام باد

تا روز قیامت، امیدوارم سایه‌ی بلند و حمایتگرِ اقتدارِ شما بر سرِ بازماندگانِ او همیشه پایدار باشد.

نکته ادبی: ظل ظلیل ترکیبی است که به سایه‌ای بسیار گسترده، خنک و محافظت‌کننده اشاره دارد.

آن سرو قد که گشت تابوت تخته بند قدرش درخت روضه دارالسلام باد

آن قامتِ رعنا که اکنون در تابوتِ تخته‌بند جای گرفته، امیدوارم در آن جهان، قدر و منزلتش به اندازه درختانِ باغِ بهشت باشد.

نکته ادبی: روضه دارالسلام تعبیری قرآنی برای بهشت است که شاعر برای تعالی روح متوفی آرزو کرده است.

روزی هزار بار ز انفاس قدسیان بر تربتش نثار درود و سلام باد

امیدوارم هر روز هزاران بار، به واسطه‌ی پاکیِ نفسِ فرشتگان و مقدسان، بر مزار او درود و سلام نثار شود.

نکته ادبی: انفاس قدسیان اشاره به پاکی روحِ اولیاءالله یا فرشتگانی دارد که دعا و درودشان مستجاب است.