دیوان اشعار - ترکیبات

سلمان ساوجی

شمارهٔ ۹ - زوال آفتاب

سلمان ساوجی
ای سپهر آهسته رو کاری نه آسان کرده ای ملک ایران را به مرگ شاه ویران کرده ای
آسمانی را فرود آورده ای از اوج خویش بر زمین افکنده ای با خاک یکسان کرده ای
آفتابی را که خلق عالمش در سایه بود زیر مشتی گل به صد زاریش پنهان کرده ای
بر زوال آفتابی کو فرو شد نیم شب ماه را بار دگر شق گریبان کرده ای
زین مصیبت در زمین واقع نشد در دور تو آسمانا زان زمان کاغاز دوران کرده ای
این سهی سروی که بر کندی ز باغ سلطنت چشم های سنگ را چون ابر گریان کرده ای
نیست کاری مختصر گر با حقیقت می روی قصد خون و خلق و مال و قصد ایمان کرده ای
خاک را می جست گردون تا کند بر سر نیافت زان که گیتی را ز آب دیده ها جز تر نیافت
روزگارا روزگار دولت سلطان اویس یاد کن آن بر خلایق رحمت سلطان اویس
در نعیم امن بود از دولتش خلق جهان چشم گیرادت جهانا نعمت سلطان اویس
زان حسد کز جاه می افراخت رایت بر سپهر سرنگون کردی جهانا رایت سلطان اویس
آه و واویلاه که تاریکی گرفت آفاق را کو فروغی ز آفتاب دولت سلطان اویس
آب اگر در دیده بودی چرخ بی آرام را تا ابد بگریستی بر دولت سلطان اویس
مشنو این معنی که خود یابی لطف و صورتش یا ملک باشد به حسن و سیرت سلطان اویس
کاشکی کان دولتم بودی که پیشش مردمی تا ندیدی دیده من نکبت سلطان اویس
خطبه را گو نام او محروم خواهد ماندن بر بساط جمع دیگر کس نخواهد خواندن
آنکه می گردید رای آسمان بر رای او خون گری ای آسمان بر رای ملک آرای او
آن سرافرازی که تا او بود در عالم نبود هیچ مردی را به مردی دست برد رای او
ای دریغا سرو بالایی که چشم کس ندید راستی سروی به زیر چرخ چون بالای او
سلطنت دیدی و هایاهوی او در عهد شاه بشنو اکنون گریه ها در گریه هویاهای او
ثانی پرویز زین بر مرکب چوبین نهاد چون ز کار افتاد شبدیز جهان پیمای او
خون لعل آید برون از چشمه های کوه اگر بشنود این قصه گوش صخره صمای او
من بدین شادم که بعد از تو نخواهم زیستن ور پس از وی زنده ماند سخت جانی وای او
در چنین ماتم در شعر از کجا بر من گشاد کین فلک داغی چنین بر چهره طبعم نهاد
اول از حسن و وفا و زندگانی گویمش یا ز حسن و طلعت و فر کیانی گویمش
شرح اوصاف و را از بزم رانم یا ز رزم وصف سلطانی کنم یا پهلوانی گویمش
در لباس پادشاهی ذکر درویشی کنم عقل پیرش در دل آرم یا جوانی گویمش
در کمال زهد ز ابراهیم ادهم پیش بود ابن ادهم من به ترک ملک فانی گویمش
نه نه ابراهیم ترک ملک گفت اما نداشت ترک ترک جان که ابراهیم ثانی گویمش
ذکر تسبیح و صلات و صومش آرم در میان یا حدیث بزم و رزم و کامرانی گویمش
پیش ازینش پادشاه این جهانی گفته اند بعد ازینش پادشاه آن جهانی گویمش
باد جان من فدای خاک او کز خاک او شرم دارم من که آب زندگانی گویمش
باد چشم آفتابت خیره ای چرخ برین تا نبینی سرو بالایی چنین زیر زمین
تخت می سوزد که بر سر ملک را افسر نماند خود چه در خور بود افسر ملک را چون سر نماند
بود عمری سکه روی زر از نامش درست این زمانه آن سکه بر رخستر سرخ زر نماند
مردم چشم جهان او بود و چون از چشم رفت روشنایی بعد ازین در چشم ماه و خور نماند
فتنه آمد در جهان دست تطاول بر گشود با که گویم این سخن چون در جهان داور نماند
رود و ساغر را همیشه عیش بود از بزم او رفت آب رود و خون اندر دل ساغر نماند
آتشی در زد چنان مرگش که مردم را بسوخت جز لبان و دیده هاشان هیچ خشک و تر نماند
خاک بر سر کن، ای آب حیات تیره جان زانکه بود اسکندرت خواهان و اسکندر نماند
بحر و بر بر رو و بر سر می زنند و هر زمان می کنند افغان که شاهنشاه بحر و بر نماند
پادشاهان کحل چشم حور و غلمان خاک تو صدهزاران رحمت حق بر روان پاک تو
می کنم در حال دین و حالت دنیا نگاه دین و دنیا را به غایت حال می بینم تباه
این چه آتش بود و دود دل که از تاثیر آن چون سواد دیدگان شد خانه مردم سیاه
من نمی دانم چه بازی باخت استاد اجل تا حریف دهر کز بازی او شد مات شاه
در زمین پیراهن خاک است شماعی از آن بر فلک آیینه مهرست ز نگاری آه
روز دیوان قیامت کز پی دفع حساب پادشاهان را به دیوان آورد حکم اله
حجت ار خواهند ازو انصاف باشد حجتش ور به شاهد حجت افتد عدل او باشد گواه
یارب آن دارای دین تا هست در دارالسلام دار ارزانی برین سلطان عادل تاج و گاه
ذات نیکو خصلتش کو نور چشم عالم است در امان خویش می دارش ز چشم بد نگاه
تا به مال و ملک باشد قدر و جاه سلطنت تا به تاج و تخت باشد زیب و فر پادشاه
باد باقی بر سریر سلطنت سلطان حسین آنکه او آمد سواد مملکت را نور عین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه اشعار، سوگ‌نامه‌ای بلند و تأثیرگذار در رثای سلطان اویس، از پادشاهان دوره آل‌جلایر است که در آن شاعر با زبانی حزین و سرشار از عواطف، فقدانِ این حاکم مقتدر و دادگر را به سوگ نشسته است. در این اثر، ناپایداری دنیا و گردشِ روزگارِ بی‌وفا به عنوان مضمونی محوری مطرح می‌شود و شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های حماسی و عرفانی، از جایگاه رفیعِ این پادشاه سخن می‌گوید.

شاعر در این سوگ‌نامه، میانِ شکوهِ دنیوی و زوالِ اجتناب‌ناپذیرِ هستی پیوندی عمیق برقرار کرده و با مقایسه سلطان اویس با شخصیت‌های اسطوره‌ای و تاریخی، ابعادِ شخصیتیِ او را از دو منظرِ اقتدارِ سیاسی و کمالات اخلاقی و دینی ترسیم می‌کند تا غمِ ناشی از فقدان او را به دردی همگانی تبدیل کند.

معنای روان

ای سپهر آهسته رو کاری نه آسان کرده ای ملک ایران را به مرگ شاه ویران کرده ای

ای چرخ گردون که آرام و بی‌صدا در حرکت هستی، چه کار بزرگ و دشواری را به سرانجام رساندی که با مرگ این پادشاه، مملکت ایران را به ویرانی کشاندی.

نکته ادبی: سپهر آهسته رو کنایه از گردش بی‌صدای تقدیر است که همواره در حال تغییر دادن احوال جهان است.

آسمانی را فرود آورده ای از اوج خویش بر زمین افکنده ای با خاک یکسان کرده ای

کسی را که جایگاهی رفیع مانند آسمان داشت، از اوج قدرتش به پایین کشیدی و با خاک زمین یکسان ساختی.

نکته ادبی: تضاد میان اوج آسمان و خاک زمین برای نشان دادن عمق فاجعه.

آفتابی را که خلق عالمش در سایه بود زیر مشتی گل به صد زاریش پنهان کرده ای

خورشیدی را که تمام مردم جهان در سایه لطف و حمایت او بودند، اکنون زیر مشتی خاک به زاری و افسوس پنهان کرده‌ای.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به آفتاب برای تأکید بر تأثیرگذاری و منبع خیر بودن او.

بر زوال آفتابی کو فرو شد نیم شب ماه را بار دگر شق گریبان کرده ای

به سبب مرگ این آفتاب که در نیمه‌شب غروب کرد و رفت، دوباره ماه را از شدت غم، صاحبِ گریبان چاک‌کرده کردی.

نکته ادبی: شق‌گریبان کنایه از گریه شدید و سوگواری است.

زین مصیبت در زمین واقع نشد در دور تو آسمانا زان زمان کاغاز دوران کرده ای

ای آسمان، از زمانی که آغاز به گردش کردی، در دوران تو چنین مصیبت بزرگی روی زمین رخ نداده بود.

نکته ادبی: اغراق در عظمت واقعه برای نشان دادن بزرگی سوگ پادشاه.

این سهی سروی که بر کندی ز باغ سلطنت چشم های سنگ را چون ابر گریان کرده ای

این قامت بلند و سروگونه را که از باغ سلطنت چیدی، باعث شد که حتی چشم‌های سنگ (سخت‌دلان) نیز چون ابر ببارند و بگریند.

نکته ادبی: سهی سرو استعاره از قامت موزون و پادشاهی است.

نیست کاری مختصر گر با حقیقت می روی قصد خون و خلق و مال و قصد ایمان کرده ای

اگر به واقعیت نگاه کنی این کار کوچک و ناچیزی نیست، چرا که تو با مرگ او، خون مردم و مال و ایمان آنان را هدف قرار داده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به اینکه مرگ شاه، امنیت و دینداری مردم را دچار تزلزل کرده است.

خاک را می جست گردون تا کند بر سر نیافت زان که گیتی را ز آب دیده ها جز تر نیافت

آسمان به دنبال خاکی بود تا آن را بر سر بریزد اما پیدا نکرد، چرا که جهان را چنان غرق در اشک کرده بود که جز آب چیزی نیافت.

نکته ادبی: تلمیح به رسم خاک بر سر ریختن در سوگ و اغراق در کثرت اشک مردم.

روزگارا روزگار دولت سلطان اویس یاد کن آن بر خلایق رحمت سلطان اویس

ای روزگار، از دوران حکومت سلطان اویس یاد کن و آن رحمتی را که او بر بندگان خدا داشت، به یاد بیاور.

نکته ادبی: ندای روزگار برای یادآوری گذشته‌های باشکوه.

در نعیم امن بود از دولتش خلق جهان چشم گیرادت جهانا نعمت سلطان اویس

به واسطه حکومت او، مردم جهان در امنیت و آسایش زندگی می‌کردند؛ ای جهان، نعمت‌های سلطان اویس را به چشم ببین و قدر بدان.

نکته ادبی: نعیم به معنای نعمت و آسایش مطلق است.

زان حسد کز جاه می افراخت رایت بر سپهر سرنگون کردی جهانا رایت سلطان اویس

ای جهان، به خاطر همان حسادتی که از بلندپایگی‌اش بر فلک می‌افراشت، پرچم اقتدار سلطان اویس را سرنگون کردی.

نکته ادبی: حسد آسمان استعاره از روالِ طبیعیِ زوالِ پدیده‌های نیک است.

آه و واویلاه که تاریکی گرفت آفاق را کو فروغی ز آفتاب دولت سلطان اویس

آه و افسوس که تاریکی همه جا را فرا گرفت، دیگر فروغی از خورشید دولت سلطان اویس باقی نمانده است.

نکته ادبی: تاریکی استعاره از نبودن حاکم عادل و رواج ناامنی است.

آب اگر در دیده بودی چرخ بی آرام را تا ابد بگریستی بر دولت سلطان اویس

اگر در چشم چرخِ بی‌قرار، اشکی وجود داشت، تا ابد بر دولتِ از دست رفته سلطان اویس گریه می‌کرد.

نکته ادبی: نسبت دادن احساسات انسانی به چرخ گردون.

مشنو این معنی که خود یابی لطف و صورتش یا ملک باشد به حسن و سیرت سلطان اویس

این تصور را که کسی مانند او با همان لطف و صورت و سیرت پادشاهی وجود دارد، هرگز باور نکن.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌نظیر بودن شخصیت پادشاه.

کاشکی کان دولتم بودی که پیشش مردمی تا ندیدی دیده من نکبت سلطان اویس

ای کاش آن زمان که او زنده بود، من می‌مردم تا این روز نکبت‌بار و فقدان سلطان اویس را نمی‌دیدم.

نکته ادبی: آرزوی مرگ برای ندیدنِ دورانِ بد.

خطبه را گو نام او محروم خواهد ماندن بر بساط جمع دیگر کس نخواهد خواندن

بگو که نام او در خطبه‌ها دیگر خوانده نخواهد شد و بر تخت پادشاهی کسی دیگر جای او را نخواهد گرفت.

نکته ادبی: خطبه خواندن در قدیم نشانه به رسمیت شناختن حاکم بود.

آنکه می گردید رای آسمان بر رای او خون گری ای آسمان بر رای ملک آرای او

کسی که مشورت و رای آسمان بر اساس نظر او می‌چرخید، ای آسمان بر رای ملک‌پرور او گریه کن.

نکته ادبی: ملک‌پرور به معنای کسی که مملکت را آباد می‌کند.

آن سرافرازی که تا او بود در عالم نبود هیچ مردی را به مردی دست برد رای او

آن مرد بزرگی که تا بود، کسی در عالم به مردانگی و قدرتِ تدبیر و شجاعت او ندیده بود.

نکته ادبی: دستبرد رای کنایه از توانمندی در مدیریت امور است.

ای دریغا سرو بالایی که چشم کس ندید راستی سروی به زیر چرخ چون بالای او

ای افسوس که مانند او سروی بلندبالا که هیچ چشمی نظیرش را ندیده باشد، در زیر این آسمان وجود نداشت.

نکته ادبی: سرو بالایی استعاره از قامت زیبا و بلند پادشاه است.

سلطنت دیدی و هایاهوی او در عهد شاه بشنو اکنون گریه ها در گریه هویاهای او

در زمان شاه، شکوه و هیاهوی پادشاهی‌اش را دیدی، اکنون گریه‌هایی را که در میان هیاهویِ سوگواری است بشنو.

نکته ادبی: تضاد بین هیاهوی قدرت و هیاهوی گریه در ماتم.

ثانی پرویز زین بر مرکب چوبین نهاد چون ز کار افتاد شبدیز جهان پیمای او

حالا که اسب جهان‌پیمای او از کار افتاد، جانشین او بر اسبی چوبی سوار شده است که به پرویز تشبیه شده.

نکته ادبی: مرکب چوبین کنایه از تابوت است. اشاره به خسرو پرویز اسطوره‌ای.

خون لعل آید برون از چشمه های کوه اگر بشنود این قصه گوش صخره صمای او

اگر سنگ‌های سخت این ماجرا را بشنوند، از چشمه‌هایشان به جای آب، خونِ لعل‌رنگ جاری خواهد شد.

نکته ادبی: اغراق در شدت غم که حتی سنگ را هم متأثر می‌کند.

من بدین شادم که بعد از تو نخواهم زیستن ور پس از وی زنده ماند سخت جانی وای او

من به این دلخوشم که بعد از مرگ تو زنده نخواهم ماند؛ اگر کسی بعد از تو زنده بماند، از شدت سختی‌جانی و بی‌عاطفگی‌اش است.

نکته ادبی: سخت‌جانی به معنای دیر جان دادن یا بی اعتنایی به مرگ عزیز است.

در چنین ماتم در شعر از کجا بر من گشاد کین فلک داغی چنین بر چهره طبعم نهاد

در چنین سوگِ بزرگی، شعر گفتن برای من از کجا ممکن است، چرا که این فلک داغی بر چهره طبعم نهاده که زبانم بند آمده است.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی شاعر در وصف غم بزرگ.

اول از حسن و وفا و زندگانی گویمش یا ز حسن و طلعت و فر کیانی گویمش

اول از زیبایی و وفاداری و زنده بودنِ یادش بگویم یا از چهره و شکوه پادشاهی‌اش سخن بگویم؟

نکته ادبی: سؤالات بلاغی برای بیان سرگشتگی در وصف فضایل پادشاه.

شرح اوصاف و را از بزم رانم یا ز رزم وصف سلطانی کنم یا پهلوانی گویمش

اوصافش را در مجلس بزم بگویم یا در میدان جنگ؛ او را پادشاه بخوانم یا پهلوان؟

نکته ادبی: نشان دادن جامعیت شخصیت سلطان در بزم و رزم.

در لباس پادشاهی ذکر درویشی کنم عقل پیرش در دل آرم یا جوانی گویمش

در لباس پادشاهی از زهد و درویشی‌اش بگویم؟ عقل پیرانه‌اش را ستایش کنم یا جوانی‌اش را؟

نکته ادبی: تأکید بر تضاد درونیِ پادشاه در عینِ قدرت و تواضع.

در کمال زهد ز ابراهیم ادهم پیش بود ابن ادهم من به ترک ملک فانی گویمش

او در زهد و پارسایی از ابراهیم ادهم جلوتر بود، او را ابراهیم ثانی می‌نامم که ترک دنیا کرد.

نکته ادبی: تلمیح به ابراهیم ادهم، پادشاهی که پادشاهی را رها کرد و زاهد شد.

نه نه ابراهیم ترک ملک گفت اما نداشت ترک ترک جان که ابراهیم ثانی گویمش

نه، ابراهیم تنها سلطنت را رها کرد، اما سلطان اویس از جان و دنیایش گذشت و اینگونه او را ابراهیم ثانی می‌خوانم.

نکته ادبی: تکمیل تلمیح قبلی با افزودنِ فضیلتی بیشتر برای سلطان.

ذکر تسبیح و صلات و صومش آرم در میان یا حدیث بزم و رزم و کامرانی گویمش

از ذکر و تسبیح و نماز او بگویم یا از مجالس بزم و پیروزی‌هایش سخن بگویم؟

نکته ادبی: تکرار دغدغه بیان کمالات متنوع پادشاه.

پیش ازینش پادشاه این جهانی گفته اند بعد ازینش پادشاه آن جهانی گویمش

پیش از این او را پادشاه دنیای مادی می‌دانستند، از این پس او را پادشاه دنیای آخرت خواهم خواند.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه معنوی پادشاه پس از مرگ.

باد جان من فدای خاک او کز خاک او شرم دارم من که آب زندگانی گویمش

جانم فدای خاکِ مزارش باد، که از خاکِ او شرم دارم که آب زندگانی را به آن نسبت دهم (چون خاک او از آب زندگانی بالاتر است).

نکته ادبی: تلمیح به آب حیات که مایه جاودانگی است.

باد چشم آفتابت خیره ای چرخ برین تا نبینی سرو بالایی چنین زیر زمین

ای آسمان بلند، چشمانت کور باد که دیگر سرو بالایی چنین را در روی زمین نخواهی دید.

نکته ادبی: نفرین به فلک به خاطر از دست دادنِ پادشاه.

تخت می سوزد که بر سر ملک را افسر نماند خود چه در خور بود افسر ملک را چون سر نماند

تخت پادشاهی می‌سوزد چون سرِ افسر (تاج) ندیده، چه جای افسر است وقتی سری که باید بر آن باشد، باقی نمانده است؟

نکته ادبی: استعاره از اینکه پادشاه مایه ارزشِ تخت و تاج بود.

بود عمری سکه روی زر از نامش درست این زمانه آن سکه بر رخستر سرخ زر نماند

عمری سکه طلا با نام او معتبر بود، اکنون زمانه آن سکه را بر روی خاکستر می‌زند که دیگر اعتباری ندارد.

نکته ادبی: اشاره به تغییر زمانه و بی‌اعتباریِ دوران پس از مرگ شاه.

مردم چشم جهان او بود و چون از چشم رفت روشنایی بعد ازین در چشم ماه و خور نماند

او مردمک چشم جهان بود و حالا که از دیده رفته، دیگر نوری در چشم خورشید و ماه نمی‌بینم.

نکته ادبی: استعاره از پادشاه به عنوانِ مایه روشناییِ جهان.

فتنه آمد در جهان دست تطاول بر گشود با که گویم این سخن چون در جهان داور نماند

فتنه و آشوب در جهان دست درازی کرد، به که بگویم این سخن را وقتی که دیگر داوری در جهان نیست؟

نکته ادبی: اشاره به نبودِ حاکم عادل که باعث رواج فساد می‌شود.

رود و ساغر را همیشه عیش بود از بزم او رفت آب رود و خون اندر دل ساغر نماند

رود و ساغر به برکت بزم او شادی داشتند، اکنون آبِ رود خشکیده و خون در دلِ ساغر باقی مانده است.

نکته ادبی: مراعات نظیر بین رود، ساغر، آب و خون.

آتشی در زد چنان مرگش که مردم را بسوخت جز لبان و دیده هاشان هیچ خشک و تر نماند

مرگ او چنان آتشی به جان مردم زد که جز اشکِ چشم و خونِ دل چیزی در وجودشان باقی نماند.

نکته ادبی: تصویرسازی از سوگواریِ شدید مردم.

خاک بر سر کن، ای آب حیات تیره جان زانکه بود اسکندرت خواهان و اسکندر نماند

ای آب حیات که تیره و تار هستی، خاک بر سر کن؛ چرا که اسکندر تو (که طالب تو بود) دیگر نیست.

نکته ادبی: تلمیح به اسکندر و جستجوی آب حیات.

بحر و بر بر رو و بر سر می زنند و هر زمان می کنند افغان که شاهنشاه بحر و بر نماند

اهالی دریا و خشکی بر سر و روی خود می‌زنند و فریاد می‌کشند که دیگر شاهنشاهِ دریا و خشکی نیست.

نکته ادبی: بحر و بر کنایه از تمام قلمرو پادشاهی.

پادشاهان کحل چشم حور و غلمان خاک تو صدهزاران رحمت حق بر روان پاک تو

ای پادشاهان که خاکِ پای تو سرمه چشم حور و غلمان است، صد هزاران رحمت بر روان پاک تو باد.

نکته ادبی: اغراق در جایگاه معنوی پادشاه.

می کنم در حال دین و حالت دنیا نگاه دین و دنیا را به غایت حال می بینم تباه

به وضعیت دین و دنیا نگاه می‌کنم؛ هر دو را در نهایت خرابی و تباهی می‌بینم.

نکته ادبی: تأثیر مرگ پادشاه بر فروپاشیِ دین و دنیا.

این چه آتش بود و دود دل که از تاثیر آن چون سواد دیدگان شد خانه مردم سیاه

این چه آتش و دودی بود که از تأثیر مرگش، خانه‌های مردم مانند سیاهیِ چشم، سیاه گشت؟

نکته ادبی: تشبیه سیاهی خانه به سیاهی چشم.

من نمی دانم چه بازی باخت استاد اجل تا حریف دهر کز بازی او شد مات شاه

نمی‌دانم اجل چه بازی‌ای کرد که با آن حریفِ روزگار، پادشاهی بزرگ مات و مغلوب شد.

نکته ادبی: استعاره از مرگ به عنوان حریفِ شطرنج‌بازِ روزگار.

در زمین پیراهن خاک است شماعی از آن بر فلک آیینه مهرست ز نگاری آه

پیراهنِ خاک بر زمین است و آه از دوری او مانند آیینه‌ای در برابر خورشید بر آسمان است.

نکته ادبی: پیچیدگی کنایی برای بیان اندوه آسمان و زمین.

روز دیوان قیامت کز پی دفع حساب پادشاهان را به دیوان آورد حکم اله

در روز قیامت که برای حسابرسی، خداوند پادشاهان را به دیوانِ خود احضار می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به عدل الهی در روز جزا.

حجت ار خواهند ازو انصاف باشد حجتش ور به شاهد حجت افتد عدل او باشد گواه

اگر از او دلیل بخواهند، انصاف، حجت اوست و اگر شاهدی بخواهند، عدالتش گواه اوست.

نکته ادبی: تأکید بر دادگری پادشاه به عنوان تنها برگ برنده در قیامت.

یارب آن دارای دین تا هست در دارالسلام دار ارزانی برین سلطان عادل تاج و گاه

خداوندا، آن صاحبِ دین تا در بهشت است، تاج و تخت را به این سلطان عادل ارزانی دار.

نکته ادبی: دعا برای آرامش و جایگاه پادشاه در بهشت.

ذات نیکو خصلتش کو نور چشم عالم است در امان خویش می دارش ز چشم بد نگاه

او که نور چشم عالم بود، در پناه خودت از چشم بدِ روزگار محفوظش بدار.

نکته ادبی: دعا برای حفظ آبروی پادشاه پس از مرگ.

تا به مال و ملک باشد قدر و جاه سلطنت تا به تاج و تخت باشد زیب و فر پادشاه

تا زمانی که ارزش و جاه و جلالِ پادشاهی وابسته به ثروت و سرزمین است و تا هنگامی که زیبایی و شکوهِ پادشاه با تاج و تخت سنجیده می‌شود (این نشانه‌ها همچنان اهمیت دارند).

نکته ادبی: واژه "زیب" به معنای آرایش و زینت است و در اینجا بر شکوه ظاهری پادشاه دلالت دارد.

باد باقی بر سریر سلطنت سلطان حسین آنکه او آمد سواد مملکت را نور عین

امید که سلطان حسین بر تخت پادشاهی جاودان بماند؛ همان کسی که برای مردم این سرزمین، عزیزترین و مایه روشنایی چشم است.

نکته ادبی: ترکیب "نور عین" استعاره از محبوبیت و جایگاه بسیار عزیزِ شاه در نزد مردم است و "سواد" در اینجا به معنای سیاهی و مردمک چشم است.