دیوان اشعار - ترکیبات

سلمان ساوجی

شمارهٔ ۸ - سیل حادثه

سلمان ساوجی
بر سرای کهنه دلگیر دنیا دل منه رخت جان بردار و بار دل درین منزل منه
ساحل دریای جان آشوب مرگ است این سرای هان بترس از موج دریا بار بر ساحل منه
حادثه سیل است خیل افکن گذارش بر جهان بر گذار سیل خیل افکن بنای گل منه
در جهان اندیشه ای بنیاد کردن باطل است هیچ بنیادی برین اندیشه باطل منه
کودکی بس جاهل است این نفس بازیگوش تو شیشه دل در کف این کودک جاهل منه
چون ز دنیا اهل دنیا راست دل سوی یسار گر تو از اهل یمینی بر یسارش دل منه
سالها چون دیده در هر گوشه ای گردیده ام جز درون دیده مردم کافرم گردیده ام
هیچ نقدی در خلاص بوته عالم نماند هیچ نوری در چراغ دوده آدم نماند
خرمی از تنگی دل بر جهان آمد به تنگ آنچنان کاندر همه عالم دلی خرم نماند
روضه جان از سپر غمهای شادی تازه بود ناگه از بادی سپر افکند و غیر غم نماند
ماه را گو روی درکش کاسمان را مهر نیست صبح را گو دم مدم کافاق را همدم نماند
زهر خند ای صبح چون بر جام گردون نوش نیست خون گری ای ابر در چشم دریانم نماند
آسمانا از کف خورشید جام سلطنت بر زمین زن زانکه جام سلطنت را خم نماند
آفتابا در خم نیل فلک زن جامه را خاصه کت همسایه ای چون عیسی مریم نماند
روزگارا طاق ایوان فلک در هم شکن طاق ایوان گو ممان چون کسری عالم نماند
گر بگرید تاج و سوزد تخت کی باشد بعید بر زوال دولت سلطان اعظم بو سعید
آسمان از جبهه، اکلیل مرصع بر گرفت ترک گردون اندرین ماتم کلاه از سر گرفت
زهره همچون خنک گیسوهای مشکین باز کرد پس بناخن چهره بخراشید و زاری در گرفت
آسمانش تخته تابوت از مینا بساخت آفتابش پایه صندوق در گوهر گرفت
فرش سلطان چون بگسترد آسمان در عرش نعش حامل عرش اندر آمد نعش سلطان در گرفت
روح پاکش از مغات خاک بر افلاک رفت همچنان از گرد ره رضوانش اندر بر گرفت
وای ازین حسرت که بوم شوم عنقا طعمه کرد آه ازین آهو که گور مرده شیر نر گرفت
پشت ملک جم ز بار تعزیت خم خواست شد راستی را هم برای آصف جم راست شد
تا شهنشاه جهان ملک جهان بدرود کرد ملک و دین را تا ابد امن و امان بدرود کرد
بود از آن جان و جهان جان جهانی در امان یعنی این جان و جهان جان و جهان بدرود کرد
روز خاور گو سیه شو کافتاب خاوری رفت و تا صبح قیامت خاوران بدرود کرد
اردشیر شیر دل اسکندر گیتی گشا افسر دارا و تخت اردوان بدرود کرد
لشکر دیوان ز هر سو سر بر آرند این زمان چون سلیمان دار ملک انس و جان بدرود کرد
زهره گر نیکو زنی در مجلسش بر رود زن رود را آن نیک زن تا جاودان بدرود کرد
لشکر دیوارچه چون مور و ملخ صف در صف است هیچ باکی نیست چون خاتم به دست آصف است
در عزایت خسروا آیینه مه تار باد وز فراغت ناله های زیر زهره زار باد
رایت پیروزی افلاک نیل اندود گشت خنجر شنگر فی مریخ در زنگار باد
ای ز تخت سلطنت در کنج غاری تخته بند تا قیامت صدق صدیقت یار غار باد
روضه خاکت که دارد تازه سروی در کنار از ورود نفحه فردوس پر انوار باد
ملک و دین را گر چه مستظهر به ذاتت بوده اند تا قیامت ذات پاک خواجه استهظار باد
گر سلیمان رفت و آصف حاکم دیوان اوست موسی ار بگذشت خضرش وارث اعمار بار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر سوگنامه‌ای است حماسی و اندوهگین که در ابتدا با رویکردی زاهدانه و حکیمانه به ناپایداری و بی‌اعتباری دنیا می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیم عرفانی و فلسفی، دنیا را گذرگاهی پرخطر و بی‌بنیاد معرفی می‌کند که دلبستگی به آن، جز رنج و حسرت ثمری ندارد.

در بخش‌های میانی و پایانی، فضای شعر از پند اخلاقی به سوی رثای (مرثیه‌خوانی) سلطان ابوسعید و وزیرِ دانای او (آصف) تغییر لحن می‌دهد. شاعر با به تصویر کشیدن ماتمِ افلاکیان و کائنات در پی مرگ این بزرگان، بر این نکته تأکید می‌کند که با رفتنِ حاکمانِ دادگر و وزیرانِ خردمند، ستون‌های دین و ملک فرو می‌ریزد و جهان بی‌نوا می‌شود.

معنای روان

بر سرای کهنه دلگیر دنیا دل منه رخت جان بردار و بار دل درین منزل منه

به دنیای کهنه و بی‌ارزش دل نبند؛ آماده‌ی سفر ابدی باش و دلبستگی و بارِ غم را در این جایگاه موقت رها کن.

نکته ادبی: «منزل» در اینجا استعاره از دنیاست که اقامتگاه دائمی نیست.

ساحل دریای جان آشوب مرگ است این سرای هان بترس از موج دریا بار بر ساحل منه

این دنیا ساحل دریای پرآشوبِ مرگ است؛ پس از امواجِ مرگ‌بار این دریا بیمناک باش و در کنار این ساحلِ ناامن، بار دلبستگی بر زمین نگذار.

نکته ادبی: «دریا» نماد مرگ و خطرات دنیوی است.

حادثه سیل است خیل افکن گذارش بر جهان بر گذار سیل خیل افکن بنای گل منه

حادثه و بلا، سیلی ویرانگر است که هرچه را در مسیرش باشد، با خود می‌برد؛ پس بنای زندگی خود را بر این دنیای سست و گذرا برپا نکن.

نکته ادبی: «سیل خیل‌افکن» کنایه از حوادث سهمگین روزگار است.

در جهان اندیشه ای بنیاد کردن باطل است هیچ بنیادی برین اندیشه باطل منه

بنیاد نهادنِ هر آرزو و خیالی در این جهان، کاری بیهوده است؛ پس بر پایه‌ی این اندیشه‌های غلط، هیچ بنای استواری استوار نکن.

نکته ادبی: «بنیاد» استعاره از آرزوهای دنیوی است.

کودکی بس جاهل است این نفس بازیگوش تو شیشه دل در کف این کودک جاهل منه

نفس بازیگوش تو مانند کودکی نادان است؛ پس گوهرِ نفیسِ دلت را به دست این نفسِ کودک‌صفت مسپار.

نکته ادبی: «شیشه دل» استعاره از آسیب‌پذیری و پاکیِ دل است.

چون ز دنیا اهل دنیا راست دل سوی یسار گر تو از اهل یمینی بر یسارش دل منه

از آنجا که اهل دنیا به مسیر گمراهی و چپ (یسار) می‌روند، اگر تو از اهلِ حق و خیر (یمین) هستی، به دنبالِ مسیرِ آنان مرو.

نکته ادبی: «یسار» و «یمین» تضادِ تقابلی برای گمراهی و هدایت است.

سالها چون دیده در هر گوشه ای گردیده ام جز درون دیده مردم کافرم گردیده ام

سال‌هاست که در گوشه و کنار این عالم به دنبال حقیقت گشته‌ام و سرانجام جز در دیدگان مردم، کفر و بی‌اعتباری نیافتم.

نکته ادبی: «کافر گردیده ام» در اینجا به معنای رسیدن به بن‌بستِ اعتقادی در دنیای مادی است.

هیچ نقدی در خلاص بوته عالم نماند هیچ نوری در چراغ دوده آدم نماند

هیچ ارزش و گوهرِ نابی در بوته‌ی آزمایشِ این عالم باقی نمانده و هیچ چراغی از امید در دوده و تاریکیِ وجودِ آدمیزاد روشن نیست.

نکته ادبی: «بوته» ظرفی است که طلا را در آن تصفیه می‌کنند؛ کنایه از سختی‌های دنیا.

خرمی از تنگی دل بر جهان آمد به تنگ آنچنان کاندر همه عالم دلی خرم نماند

شادی از تنگیِ دل‌های مردم به ستوه آمده و از دنیا رفته است، به‌گونه‌ای که در سراسر عالم هیچ دلی شاد و خرم باقی نمانده است.

نکته ادبی: «تنگی دل» استعاره از غم و اندوهِ درونی است.

روضه جان از سپر غمهای شادی تازه بود ناگه از بادی سپر افکند و غیر غم نماند

گلستانِ جانِ ما که با سپری از غم‌هایِ شادی‌آور تازه و سرزنده بود، ناگهان با بادی (مرگ) فرو ریخت و جز اندوه چیزی نماند.

نکته ادبی: «روضه» به معنای باغ و گلستان است.

ماه را گو روی درکش کاسمان را مهر نیست صبح را گو دم مدم کافاق را همدم نماند

به ماه بگو چهره‌اش را بپوشاند که آسمان دیگر مهربان نیست؛ به صبح بگو دیگر طلوع نکند که در این آفاق دیگر همدم و مونس‌مانندِ خورشید نمانده است.

نکته ادبی: «مهر» در اینجا ایهام دارد: ۱. خورشید ۲. مهربانی.

زهر خند ای صبح چون بر جام گردون نوش نیست خون گری ای ابر در چشم دریانم نماند

ای صبح، چون در جامِ گردون نوشیدنیِ گوارایی (شادی) نیست، به جای خنده، زهر بخند و ای ابر، چنان خون‌گریه کن که در چشمانِ من دیگر اشکی نمانده است.

نکته ادبی: «زهرخند» کنایه از لبخندِ تلخ و ناامیدانه است.

آسمانا از کف خورشید جام سلطنت بر زمین زن زانکه جام سلطنت را خم نماند

ای آسمان، جامِ سلطنت را از دستِ خورشید بگیر و به زمین بزن که در جامِ سلطنت، دیگر شادمانی و مستیِ پایداری باقی نمانده است.

نکته ادبی: «جام سلطنت» استعاره از حکومت و قدرت است.

آفتابا در خم نیل فلک زن جامه را خاصه کت همسایه ای چون عیسی مریم نماند

ای خورشید، در خمِ کبودِ آسمان جامه (لباس) را پاره کن، به‌ویژه که همسایه‌ای چون عیسی و مریم نداری که از او امیدِ زنده شدن داشته باشی.

نکته ادبی: «نیل فلک» استعاره از رنگ کبود آسمان است.

روزگارا طاق ایوان فلک در هم شکن طاق ایوان گو ممان چون کسری عالم نماند

ای روزگار، طاقِ بلندِ آسمان را در هم بشکن؛ چرا که وقتی کسانی چون شاهانِ بزرگ (کسری) در این جهان نمانده‌اند، طاقِ ایوان هم بی‌معناست.

نکته ادبی: «کسری» نماد پادشاهی و عظمت باستانی است.

گر بگرید تاج و سوزد تخت کی باشد بعید بر زوال دولت سلطان اعظم بو سعید

اگر تاج و تخت به خاطرِ مرگِ سلطان ابوسعید، گریان و سوخته شوند، جای شگفتی نیست؛ چرا که مرگِ چنین سلطانِ بزرگی سزاوارِ سوگواری است.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به فوت سلطان ابوسعید بهادرخان.

آسمان از جبهه، اکلیل مرصع بر گرفت ترک گردون اندرین ماتم کلاه از سر گرفت

آسمان در سوگ او، ستاره‌های درخشانش را از چهره فرو ریخت و در این ماتمِ بزرگ، کلاهِ خود را از سر برداشت.

نکته ادبی: «اکلیل مرصع» استعاره از ستارگان آسمان است.

زهره همچون خنک گیسوهای مشکین باز کرد پس بناخن چهره بخراشید و زاری در گرفت

زهره (سیاره) مانند زنی سوگوار، گیسوانِ سیاهش را پریشان کرد و با ناخن، صورتِ خود را خراشید و به زاری افتاد.

نکته ادبی: «زهره» در باور قدما نماد مطربی و شادی بود که اینجا ماتم‌زده شده است.

آسمانش تخته تابوت از مینا بساخت آفتابش پایه صندوق در گوهر گرفت

آسمان، تخته‌های تابوت او را از مینای کبود ساخت و خورشید، پایه‌های صندوقِ تابوتش را از جواهر قرار داد.

نکته ادبی: تصویرسازی از تشییع جنازه‌ای باشکوه در ابعاد کیهانی.

فرش سلطان چون بگسترد آسمان در عرش نعش حامل عرش اندر آمد نعش سلطان در گرفت

وقتی آسمان در عرش، فرشِ سوگواریِ سلطان را گسترد، حاملانِ عرشِ الهی پیش آمدند و جنازه‌ی سلطان را در آغوش گرفتند.

نکته ادبی: «حامل عرش» اشاره به ملائکه مقرب الهی دارد.

روح پاکش از مغات خاک بر افلاک رفت همچنان از گرد ره رضوانش اندر بر گرفت

روح پاکش از زندانِ خاک به سوی آسمان‌ها پرواز کرد و رضوان (فرشته بهشت) او را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: «مغات» به معنای زندان و جایگاه حبس است.

وای ازین حسرت که بوم شوم عنقا طعمه کرد آه ازین آهو که گور مرده شیر نر گرفت

افسوس که جغد شوم، طعمه‌ی سیمرغ را ربود و آه از این غصه که گور، چون حیوانی درنده، شیرِ نری (سلطان) را در خود جای داد.

نکته ادبی: «عنقا» نمادِ سلطان و «بوم» نمادِ مرگ است.

پشت ملک جم ز بار تعزیت خم خواست شد راستی را هم برای آصف جم راست شد

پشتِ سلطنتِ جمشید از بارِ این مصیبت خم شد و این داغ، حقیقتاً برای آصف (وزیر دانا) کمرشکن بود.

نکته ادبی: «آصف» کنایه از وزیرِ خردمند سلطان است.

تا شهنشاه جهان ملک جهان بدرود کرد ملک و دین را تا ابد امن و امان بدرود کرد

از لحظه‌ای که سلطان جهان را وداع گفت، ملک و دین تا ابد با امنیت و آرامش خداحافظی کردند.

نکته ادبی: «بدرود کرد» به معنای وداع کردن است.

بود از آن جان و جهان جان جهانی در امان یعنی این جان و جهان جان و جهان بدرود کرد

از وجودِ آن جانِ جهان، همه جهانیان در امان بودند، اما افسوس که آن جانِ جهان از دنیا رفت.

نکته ادبی: تکرار «جان و جهان» برای تأکید بر جایگاه والای سلطان.

روز خاور گو سیه شو کافتاب خاوری رفت و تا صبح قیامت خاوران بدرود کرد

ای روز، سیاه شو که خورشیدِ شرق (سلطان) رفت و تا روز قیامت دیگر هیچ نوری به شرقِ عالم نخواهد تابید.

نکته ادبی: «خاور» به معنای شرق است.

اردشیر شیر دل اسکندر گیتی گشا افسر دارا و تخت اردوان بدرود کرد

آن سلطان که در دلیری چون اردشیر و در کشورگشایی مانند اسکندر بود، تخت و تاجِ دارا و اردوان را رها کرد و رفت.

نکته ادبی: تلمیح به شاهان بزرگ تاریخ ایران برای توصیف جلالتِ سلطان.

لشکر دیوان ز هر سو سر بر آرند این زمان چون سلیمان دار ملک انس و جان بدرود کرد

اکنون که آن سلیمان‌زمان (سلطان) از میان رفت، لشکریانِ دیو و فتنه از هر سو سر برآورده‌اند.

نکته ادبی: «سلیمان» نمادِ حاکمِ عادل و مقتدر است.

زهره گر نیکو زنی در مجلسش بر رود زن رود را آن نیک زن تا جاودان بدرود کرد

زهره اگر می‌خواهی در مجلسِ او سازی بزنی، بزن، که آن نوازنده‌ی بزرگ برای همیشه دست از ساز کشید و رفت.

نکته ادبی: اشاره به خاموشیِ موسیقی و شادی در سوگِ سلطان.

لشکر دیوارچه چون مور و ملخ صف در صف است هیچ باکی نیست چون خاتم به دست آصف است

لشکرِ دشمن اگرچه مانند مور و ملخ زیاد است، اما جای ترسی نیست، چرا که خاتمِ قدرت در دستِ آصف (وزیر) است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ مدیریتی وزیر که کشور را پس از سلطان حفظ کرده است.

در عزایت خسروا آیینه مه تار باد وز فراغت ناله های زیر زهره زار باد

ای پادشاه، در سوگِ تو آیینه ماه تیره باد و از فراقِ تو، نغمه‌هایِ زهره در آسمان به زاری تبدیل شود.

نکته ادبی: «آیینه مه» استعاره از ماه است.

رایت پیروزی افلاک نیل اندود گشت خنجر شنگر فی مریخ در زنگار باد

پرچمِ پیروزیِ آسمان به رنگِ کبودِ ماتم درآمد و خنجرِ سرخِ مریخ در زنگارِ غم فرورفت.

نکته ادبی: «مریخ» نماد جنگ و دلیری است که اینجا به ماتم نشسته است.

ای ز تخت سلطنت در کنج غاری تخته بند تا قیامت صدق صدیقت یار غار باد

ای که از تختِ سلطنت به کنجِ غاری (قبر) گرفتار شدی، تا قیامت صدیق‌ترین دوستان یارِ غارِ تو باشند.

نکته ادبی: تلمیح به یارانِ غار (اصحاب کهف) که نماد وفاداری هستند.

روضه خاکت که دارد تازه سروی در کنار از ورود نفحه فردوس پر انوار باد

خاکِ آرامگاهت که سروی تازه (یاد تو) در کنار دارد، همواره از عطرِ بهشتی پر از نور باد.

نکته ادبی: «روضه خاک» استعاره از مزار و آرامگاه است.

ملک و دین را گر چه مستظهر به ذاتت بوده اند تا قیامت ذات پاک خواجه استهظار باد

اگرچه ملک و دین همواره به وجودِ تو تکیه داشتند، امیدوارم ذاتِ پاکِ تو تا قیامت تکیه‌گاهِ همگان باشد.

نکته ادبی: «استهظار» به معنای طلبِ یاری و تکیه کردن است.

گر سلیمان رفت و آصف حاکم دیوان اوست موسی ار بگذشت خضرش وارث اعمار بار

اگر سلیمان رفت و آصف (وزیر) حاکمِ دیوانِ اوست؛ اگر موسی از دنیا رفت، خضرِ دانایی وارثِ عمرهای طولانی برای محافظت از دین است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های پیامبران برای تداومِ راهِ حق.

آرایه‌های ادبی

تلمیح سلیمان، آصف، موسی، خضر، عیسی، مریم، کسری

ارجاع به شخصیت‌های اساطیری و مذهبی برای تقویت جایگاهِ سوگواران.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) آسمان کلاه از سر گرفت، زهره گیسو باز کرد

دادن ویژگی‌های انسانی به مظاهر طبیعت برای نشان دادن عمقِ ماتم.

استعاره دریای جان آشوب مرگ، سیل خیل‌افکن

به کار بردن واژگان طبیعی برای تبیین مفاهیمِ انتزاعی مرگ و حادثه.

تضاد (طباق) یمین و یسار، خرمی و تنگی دل

به کارگیری واژگان متضاد برای برجسته کردن مفاهیمِ خیر و شر یا شادی و غم.