دیوان اشعار - ترکیبات

سلمان ساوجی

شمارهٔ ۶ - داغ نیستی

سلمان ساوجی
کوس رحیل می زند ای خفته ساربان برخیز و زود رو که روان است و کاروان
هستی طمع مدار که با داغ نیستی کس درنیامدست به دروازه جهان
صاف فلک مجوی که درد است در عقب نوش جهان منوش که نیش است در میان
امن از جهان مخواه که میر اجل دراو هرگز نداده است کسی را به جان امان
دادی اگر چنانک تو دیدی زمان کس اول زمان پادشه آخر الزمان
دارای عهد شیخ حسن آفتاب ملک کو بود خسروان جهان را خدایگان
شاه جهان ملول شد و از جهان برفت عالم به همه برآمد و او از میان برفت
افلاک را خیام و سراپرده بر کنید زین پس خیام و پرده سرا را چه می کنید
خورشید بارگاه شرف رفت ازین سرا آتش به بارگاه و سراپرده در زنید
خورشید ملک رفت به خاک سیه فرو خاک سیاه بر سر گردون پرا کنید
این طاق اطلس از سر افلاک برکشید خورشید را پلاس سیه در بر کنید
زین پس عطارد ار بنهد دست بر قلم دست عطارد و قلمش خرد کنید
دندان صبح اگر بنماید به خنده روی دندان هاش یک به یک از کام بر کنید
ای دل نه سنگ خاره ای آخر فغان کجاست؟ وی شوخ دیده چشم سرشک روان کجاست؟
شهذی است پر ز حسرت و غم، شهریار کو کاری است بس خراب، خداوندگار کو
هفت اختر و چهار گوهر در مصیبت اند وا حسرتا خلاصه هفت و چهار کو
شاهی که از لطافت و پاکی همی نشست ز آب حیات بر دل پاکش غبار کو
امروز کار دولت و روز امید بود آن روز خوش کجا شد و آن روزگار کو
آن تخت و تاج و سلطنت و ملک را چه شد وان قدر و جاه و مرتبه و اعتبار کو
امروز میر بار ندادست حال چیست؟ از میر بپرس ولی میر بارکو
واحسرتا که رشته دولت گسسته شد پشت امل زبار مصیبت شکسته شد
رسم امارت از همه عالم بر او فتاد تاج سعادت از سر گردون در او فتاد
هر بار افسری ز سر افتاد ملک را دردا و حسرتا که ازین پی سر او فتاد
سر می کشید بر فلک از قدر و اعتبار بگذشت سر ز چرخ و در چنبر او فتاد
تا شاه سر به بالش رحمت نهاد باز بیمار گشت دولت و بر بستر او فتاد
در خطبه دی خطیب مگر نام او نیافت دستار بر زمن زد و از منبر او فتاد
دیر است که او ستاد اجل دام می نهاد در دام او شکار چنین کمتر او فتاد
نیک اخترا چه واقعه بودت که ناگهان از گردش ستاره شوم اختر او فتاد
تدبیر و چاره چیست درین درد غیر صبر چون بود بودنی چه توان کرد غیر صبر
برخاست میر و حضرت سلطان نشسته است داوود اگر برفت سلیمان نشسته است
گر شاه و شاهزاده قباد از جهان برفت نوشیروان عهد در ایوان نشسته است
جمشید روزگار علی رغم اهرمن در بارگاه ملک به دیوان نشسته است
خسرو ز تخت رفته و شاه جهان اویس بر جایگاه خسرو ایران نشسته است
او سایه عنایت حق است و ملکت در سایه عنایت یزدان نشسته است
امروز در بسیط زمین نیست داوری ور هست داور دوران نشسته است
ای یوسف زمان بنشان این غبار غم کان بر درون سینه اخوان نشسته است
جاوید مان و دل مکن از کار رفته تنگ کو در جوار رحمت رحمان نشسته است
دست فنا ز دامن ملکت بعید باد بادا روان روشن شاه سعید شاد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، مرثیه‌ای است که با لحنی اندوهگین اما حماسی، فقدان پادشاهی مقتدر را روایت می‌کند و در ادامه به تسلی خاطرِ بازماندگان و پایداری دولت می‌پردازد. شاعر در بخش نخست با نگاهی عارفانه و عبرت‌آمیز، بر ناپایداریِ جهان و گریزناپذیریِ مرگ تأکید می‌ورزد و آن را تقدیرِ تمامیِ موجودات می‌داند.

در بخش دوم، شاعر با بهره‌گیری از مبالغه‌های هنری و تصویرسازی‌های اغراق‌آمیز، تأثرِ عمیقِ خویش را از مرگِ حاکم به تصویر می‌کشد و سوگواریِ خود را به پهنه آسمان و ستارگان پیوند می‌زند. نهایتاً، شعر با رویکردی سیاسی و واقع‌گرایانه، به حضور جانشین (اویس) اشاره کرده و با ستایشِ او، نویدبخشِ تداومِ اقتدار، عدالت و امنیت در کشور می‌شود.

معنای روان

کوس رحیل می زند ای خفته ساربان برخیز و زود رو که روان است و کاروان

ای ساربانی که در خواب غفلت فرورفته‌ای، بانگِ مرگ برای سفر سرداده شده است؛ برخیز و شتاب کن که کاروان عمر در حال حرکت است.

نکته ادبی: کوس رحیل استعاره از مرگ و بانگِ آن است؛ ساربان استعاره از انسانِ غافل.

هستی طمع مدار که با داغ نیستی کس درنیامدست به دروازه جهان

به ماندگاری در این جهان دل مبند، چرا که هیچ‌کس به این دنیا نیامده است مگر آنکه در نهایت طعمِ مرگ را چشیده است.

نکته ادبی: داغِ نیستی کنایه از مرگ است که بر پیشانی هر موجودی حک شده.

صاف فلک مجوی که درد است در عقب نوش جهان منوش که نیش است در میان

به دنبالِ آسایشِ خالص در این دنیا نباش که پس از هر خوشی، رنجی نهفته است؛ شادی‌های زودگذرِ جهان را مخواه که در میانِ آن‌ها درد و بلا جای دارد.

نکته ادبی: صاف و درد، نوش و نیش تضادهای زیبایی هستند که ناپایداری لذات دنیوی را نشان می‌دهند.

امن از جهان مخواه که میر اجل دراو هرگز نداده است کسی را به جان امان

از این دنیا انتظارِ امنیت نداشته باش، زیرا مرگ که سلطانِ بی‌رحم است، به هیچ‌کس امان نمی‌دهد.

نکته ادبی: میرِ اجل تشخیص مرگ به صورت یک پادشاه مقتدر است.

دادی اگر چنانک تو دیدی زمان کس اول زمان پادشه آخر الزمان

اگر روزگاری دیدی که کسی به مانندِ تو گرفتارِ دردِ فراق شده است، بدان که آن شخص، پادشاهی بزرگ از نسلِ شاهانِ پیشین بوده است.

نکته ادبی: ارجاع به سرنوشتِ محتومِ حاکمان در برابرِ گذرِ زمان.

دارای عهد شیخ حسن آفتاب ملک کو بود خسروان جهان را خدایگان

شیخ حسن، حاکمِ مقتدرِ دوران و خورشیدِ تابناکِ سرزمین بود که پادشاهانِ دیگر، او را به سروریِ خود پذیرفته بودند.

نکته ادبی: اشاره به شخصیتِ تاریخی (شیخ حسن) که ممدوحِ شاعر است.

شاه جهان ملول شد و از جهان برفت عالم به همه برآمد و او از میان برفت

شاهِ بزرگِ جهان از دنیا رفت و در میانِ ما نیست؛ گویی با رفتنِ او، جهان از هم گسست.

نکته ادبی: تأکید بر تکرار واژه رفت برای نشان دادن عمقِ فقدان.

افلاک را خیام و سراپرده بر کنید زین پس خیام و پرده سرا را چه می کنید

سقفِ آسمان و پرده‌هایِ آراسته را برچینید؛ چرا که پس از مرگِ پادشاه، دیگر این تشریفات و تجملات چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: استفاده از افعالِ امر برای نشان دادنِ خشم و اندوهِ شدید شاعر.

خورشید بارگاه شرف رفت ازین سرا آتش به بارگاه و سراپرده در زنید

آن پادشاهی که چون خورشیدِ بارگاهِ شرافت بود، از این دنیا رفت؛ پس باید در سوگِ او بارگاه و خیمه‌ها را به آتش کشید.

نکته ادبی: آتش زدن استعاره از ویرانی و آشفتگیِ ناشی از سوگواری است.

خورشید ملک رفت به خاک سیه فرو خاک سیاه بر سر گردون پرا کنید

آن خورشیدِ درخشانِ ملک زیرِ خاکِ سیاه دفن شد، پس باید بر سرِ آسمان نیز خاکِ ماتم پاشید.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ ماتم که حتی آسمان را نیز درگیرِ خود می‌کند.

این طاق اطلس از سر افلاک برکشید خورشید را پلاس سیه در بر کنید

این سقفِ بلندِ آسمان را ویران کنید و خورشید را با لباسِ سیاه عزاداری بپوشانید.

نکته ادبی: طاقِ اطلس استعاره از آسمان است که شاعر در اوجِ خشم می‌خواهد آن را ویران کند.

زین پس عطارد ار بنهد دست بر قلم دست عطارد و قلمش خرد کنید

از این پس، اگر سیاره‌ی عطارد بخواهد چیزی بنویسد، قلمش را درهم بشکنید که دیگر زمانِ نوشتن نیست.

نکته ادبی: عطارد نمادِ دبیری و قلم است؛ شاعر می‌گوید عزاداری بر نوشتن مقدم است.

دندان صبح اگر بنماید به خنده روی دندان هاش یک به یک از کام بر کنید

اگر صبح بخواهد با سپیدی‌اش لبخند بزند، دندان‌هایش را از دهان بیرون بکشید که خنده در این ماتم‌کده روا نیست.

نکته ادبی: استعاره‌یِ درخششِ صبح به دندان‌هایِ خندان که شاعر از شدتِ غم آن را نمی‌پذیرد.

ای دل نه سنگ خاره ای آخر فغان کجاست؟ وی شوخ دیده چشم سرشک روان کجاست؟

ای دل، تو که از سنگ خار نیستی، پس چرا فریاد نمی‌زنی؟ ای کسی که چشمانِ زیبا داری، پس آن اشک‌های جاری‌ات کجاست؟

نکته ادبی: خطاب به خود و مخاطب برای همدردی در عزاداری.

شهذی است پر ز حسرت و غم، شهریار کو کاری است بس خراب، خداوندگار کو

این جهان پر از حسرت و اندوه است، آن پادشاهِ بزرگ کجاست؟ وضعیتِ مملکت بسیار آشفته است، آن حاکمِ توانا کجاست؟

نکته ادبی: تکرار کلمه کجا برای نشان دادنِ جستجویِ بی‌پایانِ جای خالیِ حاکم.

هفت اختر و چهار گوهر در مصیبت اند وا حسرتا خلاصه هفت و چهار کو

هفت سیاره و چهار عنصر طبیعت در سوگند، افسوس که آن عصاره و گزیده‌یِ هستی کجاست؟

نکته ادبی: هفت و چهار اشاره به هفت سیاره و چهار عنصر (آب، باد، خاک، آتش) در نجوم قدیم است.

شاهی که از لطافت و پاکی همی نشست ز آب حیات بر دل پاکش غبار کو

پادشاهی که از فرطِ پاکی و لطافت، حتی آبِ حیات هم نمی‌توانست غباری بر دلش بنشاند، اکنون کجاست؟

نکته ادبی: استعاره از کمالِ معنویِ پادشاه درگذشته.

امروز کار دولت و روز امید بود آن روز خوش کجا شد و آن روزگار کو

امروز باید روزِ دولت و امید می‌بود، اما آن روزهایِ خوش کجا رفتند؟

نکته ادبی: تأکید بر تضادِ وضعیتِ فعلی با آرزوهای گذشته.

آن تخت و تاج و سلطنت و ملک را چه شد وان قدر و جاه و مرتبه و اعتبار کو

آن تخت و تاج و سلطنت چه شد؟ آن همه اعتبار و بزرگی کجاست؟

نکته ادبی: پرسش‌هایِ بلاغی برای بیانِ ناپایداریِ قدرت.

امروز میر بار ندادست حال چیست؟ از میر بپرس ولی میر بارکو

امروز کسی را به بارگاه راه نمی‌دهند، چه پیش آمده است؟ از نگهبانِ در بپرسید، اما حتی او نیز نیست.

نکته ادبی: میرِ بار اشاره به مسئولِ تشریفاتِ دربار است که حضور ندارد.

واحسرتا که رشته دولت گسسته شد پشت امل زبار مصیبت شکسته شد

افسوس که رشته‌یِ پایداریِ حکومت گسسته شد و پشتِ آرزوها زیرِ بارِ این مصیبت شکست.

نکته ادبی: رشته‌یِ دولت استعاره از تداومِ سلطنت است.

رسم امارت از همه عالم بر او فتاد تاج سعادت از سر گردون در او فتاد

رسمِ فرمانروایی از جهان برچیده شد و تاجِ خوشبختی از سرِ روزگار افتاد.

نکته ادبی: تشبیه حکومت به تاج که با مرگِ حاکم از سر افتاده است.

هر بار افسری ز سر افتاد ملک را دردا و حسرتا که ازین پی سر او فتاد

هر بار که تاج از سرِ پادشاهی افتاد، دریغا که بلافاصله سرِ او نیز بر باد رفت.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ میانِ قدرت و جانِ پادشاه.

سر می کشید بر فلک از قدر و اعتبار بگذشت سر ز چرخ و در چنبر او فتاد

پادشاهی که از شدتِ اعتبار سرش به آسمان می‌رسید، اکنون چرخِ روزگار او را به دام انداخت.

نکته ادبی: کنایه از بزرگی و سرکشیِ پادشاه در برابرِ فلک.

تا شاه سر به بالش رحمت نهاد باز بیمار گشت دولت و بر بستر او فتاد

همین که شاه سر بر بالشِ استراحت گذاشت، دولت بیمار شد و بر بسترِ مرگ افتاد.

نکته ادبی: تشخیصِ دولت به عنوانِ یک موجودِ زنده که با مرگِ حاکم بیمار می‌شود.

در خطبه دی خطیب مگر نام او نیافت دستار بر زمن زد و از منبر او فتاد

گویا خطیب در خطبه‌یِ دیروز نامِ او را نیافت و از شدتِ غم، عمامه‌اش را بر زمین زد و از منبر پایین افتاد.

نکته ادبی: تصویرِ بی‌آرامی و سوگواریِ همگانی.

دیر است که او ستاد اجل دام می نهاد در دام او شکار چنین کمتر او فتاد

مدت‌ها بود که مرگ برای او دام پهن کرده بود، اما کمتر کسی به دامِ او می‌افتاد (تا اینکه او گرفتار شد).

نکته ادبی: مرگ به شکارچی تشبیه شده است.

نیک اخترا چه واقعه بودت که ناگهان از گردش ستاره شوم اختر او فتاد

ای پادشاهِ خوش‌اختر، چه واقعه‌ای رخ داد که ناگهان با گردشِ شومِ ستارگان، تو از پا درآمدی؟

نکته ادبی: اشاره به باورِ نجومیِ تأثیرِ ستارگان بر سرنوشت.

تدبیر و چاره چیست درین درد غیر صبر چون بود بودنی چه توان کرد غیر صبر

چاره‌ای جز صبر نیست، وقتی تقدیرِ حتمی رخ داده است، جز شکیبایی چه می‌توان کرد؟

نکته ادبی: دعوت به صبر که درون‌مایه‌یِ اصلیِ حکمتی در سوگواری‌هاست.

برخاست میر و حضرت سلطان نشسته است داوود اگر برفت سلیمان نشسته است

پادشاهِ قبلی رفت، اما جانشینِ او بر تخت نشسته است؛ اگر داود رفت، سلیمان هنوز بر جایگاه است.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ حضرت داود و سلیمان برای توجیهِ جانشینی.

گر شاه و شاهزاده قباد از جهان برفت نوشیروان عهد در ایوان نشسته است

اگر پادشاه قباد از دنیا رفت، جانشینِ او که چون نوشیروانِ دادگر است، بر تختِ شاهی تکیه زده است.

نکته ادبی: تمثیلِ پادشاهِ جدید به نوشیروان برای نشان دادنِ دادگری.

جمشید روزگار علی رغم اهرمن در بارگاه ملک به دیوان نشسته است

جمشیدِ زمانه، برخلافِ بدخواهان، در بارگاهِ سلطنت مستقر شده است.

نکته ادبی: تلمیح به جمشید پادشاه اساطیری ایران.

خسرو ز تخت رفته و شاه جهان اویس بر جایگاه خسرو ایران نشسته است

پادشاه از تخت رفت و اویس، شاهِ جهان، بر جایگاهِ خسروانِ ایران تکیه زد.

نکته ادبی: معرفیِ رسمیِ جانشین (اویس).

او سایه عنایت حق است و ملکت در سایه عنایت یزدان نشسته است

او سایه‌یِ لطفِ خداوند و پادشاهی است و در زیرِ حمایتِ الهی فرمانروایی می‌کند.

نکته ادبی: توصیفِ مشروعیتِ الهیِ پادشاه جدید.

امروز در بسیط زمین نیست داوری ور هست داور دوران نشسته است

امروز اگر در زمین کسی نیست که داوری کند، اگر هم کسی هست، همان پادشاهِ جدید است.

نکته ادبی: تأکید بر مرجعیتِ قضایی و سیاسیِ پادشاه.

ای یوسف زمان بنشان این غبار غم کان بر درون سینه اخوان نشسته است

ای یوسفِ زمانه، غبارِ غم را از دل‌ها بزدای، چرا که این اندوه در قلبِ برادران نشسته است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف؛ خطاب به پادشاه جدید برای التیامِ زخمِ مردم.

جاوید مان و دل مکن از کار رفته تنگ کو در جوار رحمت رحمان نشسته است

جاودانه باش و دلتنگِ گذشته نباش، چرا که آن پادشاهِ درگذشته اکنون در جوارِ رحمتِ خداوند است.

نکته ادبی: تسلی دادن به بازماندگان و پادشاه جدید.

دست فنا ز دامن ملکت بعید باد بادا روان روشن شاه سعید شاد

دستِ زوال از دامنِ حکومت دور باد و روحِ پاکِ آن پادشاهِ سعادتمند، همواره شادمان باشد.

نکته ادبی: دعا برای بقای دولت و شادیِ روحِ درگذشته.

آرایه‌های ادبی

مبالغه خاک سیاه بر سر گردون پرا کنید

شاعر چنان در غم است که می‌خواهد آسمان را به سوگ بنشاند و بر سرش خاک بپاشد.

تلمیح داوود اگر برفت سلیمان نشسته است

اشاره به جانشینی حضرت سلیمان به جای داود برای توجیهِ منطقیِ انتقالِ قدرت.

استعاره کوس رحیل

تشبیه صدای مرگ به طبلِ کوچ کردن کاروان.

تضاد نوش جهان منوش که نیش است در میان

مقابل قرار دادنِ لذت (نوش) و رنج (نیش) برای نشان دادنِ ماهیتِ دوگانه دنیا.

تشخیص میر اجل

جان‌بخشی به مفهومِ مرگ و نسبت دادنِ ویژگیِ پادشاهی به آن.