دیوان اشعار - ترکیبات

سلمان ساوجی

شمارهٔ ۲ - رایت سلطان اویس

سلمان ساوجی
گر در خبیر به زور بازوی حیدر گشاد بس که ازین قلعه را سایه حی در گشاد
هان که علی رغم بوم باز همایون ظفر از طرف چتر شاه بال زد و پر گشاد
آنکه به یک زخم داو بازی نراد برد مهره پشت عدو می فکند در گشاد
معدلتش تا فکند ظل همای امان دیده نیارست باز پیش کبوتر گشاد
تا در رافت گشاد راه حوادث ببست چون کمر کین ببست برج دو پیکر گشاد
گاه به دندان تیغ گاه به انگشت کلک عقده احوال ملک شاه سراسر گشاد
مفردی از خیل اوست آنکه به تنها شبی از طرف باختر تا در خاور گشاد
منتهی از رای اوست عقل که از یک نظر مشکل اسرار نه پرده اخضر گشاد
یک ورق از ذهن اوست آنکه افلاطون نوشت یک طرف از ملک اوست آنکه سکندر گشاد
بخل و ستم دست و پای چون زند اکنون که شاه پای مخالف ببست دست سخا برگشاد
آیت نصرالله است رایت سلطان اویس گشت به برهان مبین آیت سلطان اویس
در سر من مهر او سوزش و سود فکند شوق رخش آتشی در من شیدا فکند
قامت رعنای خویش کرد نگه زیر زلف فتنه و آشوب در عالم بالا فکند
مصلحت من نهاد دل همه در دامنش رفت و علی رغم من آن همه دریا فکند
آمد و اول دلم بستد و پیمان شکست رفت و در آخر گنه در طرف ما فکند
آهوی چینی ز باد بوی دو زلفش شنید شد متفرد ز مشک نافه به صحرا فکند
دوش به امروز داد وعده که کامت دهم آه که امروز باز وعده به فردا فکند
لعل تو در گوش من لولو لالا نهاد لفظ تو از چشم من نظم ثریا فکند
قصد سرم می کنی وین نه به جای خود است خاصه که ظل خدا سایه بدانجا فکند
مرکز دور جلال نقطه خط کمال وز نظرش آفتاب یافته جاه و جمال
ای مژه و ابروینت تیر و کمان ساخته جان و دل عاشقان هر دو نشان ساخته
صنع جهان آفرین بر فلک حسن تو پیکر خورشید را ذره زبان ساخته
آنکه ز هیچ آفرید صورت جسم و روان سرو روان تو را هیچ میان ساخته
از سر کویت صبا مجمره گردان شده و زخم زلفت شمال غالیه دان ساخته
از رخ تو حسن را آمده وجهی به دست صورت اسباب خود جمله بر آن ساخته
ما به تو مشغول و تو فارغ از احوال ما ما نگرانیم و تو باد گران ساخته
در غم هجرم جهان سوخت و راضی شدم گر به غمم می شود کار جهان ساخته
ز آتش رویت چو شمع چند بود ساخته آنکه بود مدح شاه وورد زبان ساخته
پیش وقارش مقیم کوه کمر بسته است وز طرف همتش طرف کمر بسته است
می دهدم هر سحر بوی تو باد شمال زنده همی داردم جان به امید وصال
چون ز تن من نماند هیچ ندانم که چون پی به سر آرد مرا در شب تاری خیال
خاک سر کوی توست همدم باد بهشت آتش رخسار توست بر رخ آب زلال
با گل رخسار تو گل نگشاید نقاب با مه دیدار تو مه ننماید جمال
قصه ما شد دراز در غم آن قد و موی خانه دل شد سیاه در غم آن زلف و خال
تاب فروغ رخت دیده کی آرد کزان طایر اندیشه را سوخت چو پروانه بال
بی مه دیدار تو دیده ز خود در حجاب بی لب شیرین تو تن ز روان در ملال
می شود از روی تو ماه فلک منفعل می برد از رای تو شاه سپهر انفعال
روز شهنشه ز روز فرخ و میمون تر است منصب او چون هلال دم به دم افزون تر است
آنکه رقیب زمان دولت بیدار اوست وانکه طبیب جهان خامه بیمار اوست
چشم و چراغ ظفر تیغ جهانگیر او پشت و پناه جهان عدل جهاندار اوست
جست قضا داوری از پی کار جهان عقل بدو اقتدا کرده که این کار اوست
تا ز در طالعش کسب سعادت کند کرده گرو مشتری خامه به بازار اوست
نام شهنشه کند سکه زر بر جبین زان زده کارش به زر دولت دینار اوست
ای که غلام تو گشت خسرو سیارگان صبح گواهی به صدق داده که اقرار اوست
صفه قدر تو راست منزلتی از شرف دایره آفتاب شمسه دیوار اوست
مرکز جاه تو راست مرتبتی کز جلال این کره لاجورد نقطه پرگار اوست
روی زمین آن توست ملک فلک نیز هم عالم انسان تو راست ملک و ملک نیز هم
ای ظفر و نصرتت پیشروان حشم کوکبه انجمت پسر و ماه علم
کاتب امر تو راست زیر قلم روز و شب خاتم ملک تو راست زیر نگین ملک جم
گشته ز گرد رهت چشم کواکب قریر خورده به خاک درت روح ملایک قسم
نسبت اصلی یم با دل و با طبع توست از دل و طبع تو یافت این گهر پاک یم
حکمت اگر پای در پشت سپهر آورد خنگ فلک بر زمین بس که بمالد شکم
رای تو چون تیغ زد صبح بر آمد ز کار عزم تو چون سیر کرد ماه فرو شد به غم
با علمت آسمان کسر عدو نصب کرد با سپهت روزگار فتح جهان کرد ضم
فتح دژی چون کنم ذکر که پیش خرد با شرف دولتت فتح جهان است کم
عالمیان شکر این عالم تمکین کنید بنده دعایی به صدق می کند آمین کنید
مطرب گردون شها پرده سرای تو باد خشت زر آفتاب فرش سرای تو باد
فضل خدای است عام لیک هر آن دولتی کز فلک آید فرود خاص برای تو باد
یار و نگهدار خلق لطف خداوند توست یار و نگهدار تو لطف خدای تو باد
هر چه تصور کند قیصر و خاقان و رای رای رزین همه تابع رای تو باد
با کف راد تو ابر، کیست که نامش برند بحر عیال تو گشت ابر گدای تو باد
تا ز افق طالعند باز سپید و غراب بر سرشان روز و شب ظل همای تو باد
تا که بقای بقازیب تن آدمی است دامن آخر زمان وصل قبای تو باد
کار خلایق کنون مدح و ثنای تو گشت ورد ملایک همه حرز دعای تو باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر مجموعه‌ای درخشان و چندلایه از ترکیب قصاید مدیحه‌سرایی و غزلیات عاشقانه است که در آن شاعر با چیره‌دستی، میانِ ستایشِ شکوه و قدرتِ پادشاه (سلطان اویس) و بیانِ شور و شیداییِ عاشقانه پیوند برقرار می‌کند. شاعر در بخش مدیحه، با استفاده از استعاره‌های کیهانی و اساطیری، حاکم را همچون خورشیدی در مرکز هستی تصویر می‌کند که عدل و قدرت او، نظمِ عالم و آدم را استوار نگاه داشته است.

در بخشِ تغزل، فضا به سمتِ بیانِ رنجِ هجران، زیباییِ خیره‌کننده معشوق و استیصال عاشق در برابر این جلوه‌ی ملکوتی تغییر می‌کند. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای کلاسیک ادبی همچون خورشید، ماه، باد شمال، و آهوی ختن، فضایی آکنده از لطافت و در عین حال حسرت می‌آفریند و به زیبایی میانِ عالمِ ملک (سلطنت) و ملکوت (زیبایی مطلق) پیوند می‌زند.

معنای روان

گر در خبیر به زور بازوی حیدر گشاد بس که ازین قلعه را سایه حی در گشاد

اگر شاه با قدرت بازویش در قلعه خیبر را گشود، به دلیلِ شکوهِ سایه‌ی وجودِ او بود که به آن قلعه جانِ تازه بخشید.

نکته ادبی: اشاره به فتح قلعه خیبر توسط حضرت علی (ع) که در ادبیات فارسی کنایه از قدرت الهی است.

هان که علی رغم بوم باز همایون ظفر از طرف چتر شاه بال زد و پر گشاد

برخلاف جغد که نماد ویرانی است، همایِ سعادتِ پیروزیِ پادشاه بر فرازِ چتر سلطنتی او بال گشود.

نکته ادبی: هما پرنده‌ای اساطیری است که سایه‌اش بر سر هر کس بیفتد، پادشاه می‌شود.

آنکه به یک زخم داو بازی نراد برد مهره پشت عدو می فکند در گشاد

آن شاهی که در میدان نبرد، با یک ضربه‌ی شمشیر، مهره‌های کمر دشمن را در هم می‌شکند و آن‌ها را از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: نراد اشاره به بازی نرد و مهره‌اندازی است که کنایه از تدبیر و پیش‌دستی در جنگ است.

معدلتش تا فکند ظل همای امان دیده نیارست باز پیش کبوتر گشاد

عدالت او چنان سایه امنی گستراند که هیچ‌کس حتی جرئت نکرد در برابرِ کبوتری (نماد ضعف و بی‌گناهی) چشمِ طمع بگشاید.

نکته ادبی: استعاره از امنیتِ کامل در قلمرو حاکم.

تا در رافت گشاد راه حوادث ببست چون کمر کین ببست برج دو پیکر گشاد

وقتی درِ بخشش را گشود، راهِ حوادثِ ناگوار بسته شد؛ و وقتی کمر به کین بست، برج دوپیکر (جوزا) را فتح کرد.

نکته ادبی: برج دوپیکر یا جوزا در نجوم قدیم کنایه از آسمان و بلندی‌هاست.

گاه به دندان تیغ گاه به انگشت کلک عقده احوال ملک شاه سراسر گشاد

گاه با شمشیر و گاه با نوشتن فرمان، پادشاه گره‌های پیچیده‌ی امور مملکت را یکی پس از دیگری باز می‌کند.

نکته ادبی: کلک به معنای قلم است.

مفردی از خیل اوست آنکه به تنها شبی از طرف باختر تا در خاور گشاد

یکی از سربازان سپاه او چنان دلاور است که به تنهایی در یک شب، سرزمینی را از غرب تا شرق فتح کرد.

نکته ادبی: مفردی در اینجا به معنای پهلوان و جنگجوی تنهاست.

منتهی از رای اوست عقل که از یک نظر مشکل اسرار نه پرده اخضر گشاد

عقل نیز به رای و نظر پادشاه وابسته است؛ چرا که او با یک نگاه، پیچیده‌ترین اسرار هستی را می‌گشاید.

نکته ادبی: پرده اخضر کنایه از آسمان است.

یک ورق از ذهن اوست آنکه افلاطون نوشت یک طرف از ملک اوست آنکه سکندر گشاد

دانش افلاطون تنها ورق کوچکی از ذهن اوست و قلمرو اسکندر بخشی کوچک از ملکِ وسیع اوست.

نکته ادبی: اشاره به اسکندر و افلاطون به عنوان اسطوره‌های خرد و کشورگشایی.

بخل و ستم دست و پای چون زند اکنون که شاه پای مخالف ببست دست سخا برگشاد

بخل و ستم چگونه می‌توانند جولان دهند، حال آنکه شاه دستِ سخاوت را باز کرده و پای دشمنان را بسته است.

نکته ادبی: تناسب میان باز کردن دست و بستن پا.

آیت نصرالله است رایت سلطان اویس گشت به برهان مبین آیت سلطان اویس

پرچمِ سلطان اویس نشانه‌ای از یاری خداوند است و این حقیقت با برهان‌های روشن اثبات شده است.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و درفش است.

در سر من مهر او سوزش و سود فکند شوق رخش آتشی در من شیدا فکند

مهر و محبت او در جانم سوز و گداز انداخت و اشتیاق دیدار چهره‌اش در وجودِ آشفته من آتشی برافروخت.

نکته ادبی: شیدا به معنای عاشق بی‌قرار است.

قامت رعنای خویش کرد نگه زیر زلف فتنه و آشوب در عالم بالا فکند

وقتی قامتِ زیبای خود را زیر زلف پنهان کرد، فتنه و آشوبی عظیم در جهانِ بالا (آسمان‌ها) برپا شد.

نکته ادبی: عالم بالا کنایه از ملکوت یا ستارگان است.

مصلحت من نهاد دل همه در دامنش رفت و علی رغم من آن همه دریا فکند

دلِ من که پیروِ مصلحتِ اندیشی بود، به دامان او پناه برد؛ اما او بی‌اعتنا از کنارِ من و آن همه ابراز عشق گذشت.

نکته ادبی: دریا کنایه از بی‌کرانگی یا بی‌اعتنایی معشوق است.

آمد و اول دلم بستد و پیمان شکست رفت و در آخر گنه در طرف ما فکند

آمد و ابتدا دل مرا ربود و پیمان بست، اما چون رفت، گناهِ این جدایی را به گردن من انداخت.

نکته ادبی: توصیفِ پیمان‌شکنی و بی‌وفایی معشوق.

آهوی چینی ز باد بوی دو زلفش شنید شد متفرد ز مشک نافه به صحرا فکند

آهوی ختن با شنیدن بوی زلف او، چنان مشتاق شد که در صحرا سرگردان گشت و مشکِ خود را رها کرد.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌ی اینکه نافه‌ی آهوی ختن از بوی زلف معشوق خوشبوتر شده است.

دوش به امروز داد وعده که کامت دهم آه که امروز باز وعده به فردا فکند

دیشب وعده داد که امروز به وصال می‌رسم، اما افسوس که دوباره آن را به فردا موکول کرد.

نکته ادبی: تکرارِ وعده‌های بی‌سرانجام معشوق.

لعل تو در گوش من لولو لالا نهاد لفظ تو از چشم من نظم ثریا فکند

لبِ سرخ تو در گوش من کلامی ارزشمند چون مروارید نهاد و سخنِ تو شعر و نظم ثریا را از چشمم انداخت.

نکته ادبی: لولو لالا کنایه از مروارید درخشان و کلام گهربار است.

قصد سرم می کنی وین نه به جای خود است خاصه که ظل خدا سایه بدانجا فکند

قصدِ جانِ مرا کرده‌ای و این کارِ درستی نیست، به‌ویژه که سایه‌ی پادشاهِ خداجوی بر این مکان افتاده است.

نکته ادبی: ظل خدا کنایه از پادشاه است.

مرکز دور جلال نقطه خط کمال وز نظرش آفتاب یافته جاه و جمال

او مرکزِ دایره‌ی جلال و نقطه آغازِ کمال است که خورشید هم از نگاهِ او شکوه و زیبایی گرفته است.

نکته ادبی: تعبیرات نجومی در ستایشِ مقام والای ممدوح.

ای مژه و ابروینت تیر و کمان ساخته جان و دل عاشقان هر دو نشان ساخته

مژه‌ها و ابروهایت را همچون تیر و کمان ساخته‌ای و جان و دلِ عاشقان را هدفِ تیرِ خود قرار داده‌ای.

نکته ادبی: تیر و کمان استعاره از کشندگیِ نگاه معشوق.

صنع جهان آفرین بر فلک حسن تو پیکر خورشید را ذره زبان ساخته

خداوند در آفرینشِ حسنِ تو، خورشید را همچون ذره‌ای در برابر زیبایی تو قرار داده است.

نکته ادبی: ذره در اینجا به معنای غبارِ ناچیز در پرتو نور است.

آنکه ز هیچ آفرید صورت جسم و روان سرو روان تو را هیچ میان ساخته

آنکه از نیستی، جسم و جان را آفرید، قامتِ سروگونه‌ی تو را بی‌هیچ نقصی موزون ساخت.

نکته ادبی: سرو روان استعاره از قامتِ بلند و متناسب است.

از سر کویت صبا مجمره گردان شده و زخم زلفت شمال غالیه دان ساخته

باد صبا از کوی تو عطر می‌آورد و باد شمال، عطرِ گیسوی تو را در جهان پراکنده است.

نکته ادبی: غالیه دان ظرفی برای نگهداری عطر و مشک است.

از رخ تو حسن را آمده وجهی به دست صورت اسباب خود جمله بر آن ساخته

از رخسار تو بود که مفهومِ زیبایی معنا یافت و جهان بر اساسِ آن حسن آفریده شد.

نکته ادبی: وجهی به دست آمدن کنایه از اعتبار یافتن است.

ما به تو مشغول و تو فارغ از احوال ما ما نگرانیم و تو باد گران ساخته

ما به تو مشغولیم و تو از حال ما بی‌خبری؛ ما نگرانِ توایم و تو به ما بی‌اعتنایی.

نکته ادبی: باد گران کنایه از تکبر و بی‌اعتنایی معشوق است.

در غم هجرم جهان سوخت و راضی شدم گر به غمم می شود کار جهان ساخته

اگر در غمِ دوری تو، تمام جهان بسوزد، راضی‌ام، به شرطی که کارِ جهان با غمِ من اصلاح شود.

نکته ادبی: بیانِ فداکاریِ عاشق در راه معشوق.

ز آتش رویت چو شمع چند بود ساخته آنکه بود مدح شاه وورد زبان ساخته

چقدر باید در برابر آتشِ رخسارت مثل شمع بسوزم؟ همان‌طور که مدحِ شاه وردِ زبانم شده است.

نکته ادبی: ساخته بودن در اینجا به معنای سوختن و فدا شدن است.

پیش وقارش مقیم کوه کمر بسته است وز طرف همتش طرف کمر بسته است

در برابرِ وقار او، کوه‌ها نیز کمرِ کرنش بسته‌اند و از بزرگیِ همتش، طرفِ کمرِ آسمان نیز بسته شده است.

نکته ادبی: استعاره‌ی بلند که کوه و آسمان را در برابر پادشاه خاضع نشان می‌دهد.

می دهدم هر سحر بوی تو باد شمال زنده همی داردم جان به امید وصال

هر سحرگاه باد شمال بوی تو را برایم می‌آورد و جانم را با امیدِ وصالِ تو زنده نگه می‌دارد.

نکته ادبی: امید به وصال عنصر اصلی غزلیات است.

چون ز تن من نماند هیچ ندانم که چون پی به سر آرد مرا در شب تاری خیال

چون از جسمِ من چیزی نمانده، نمی‌دانم خیالِ تو چگونه در شبِ تاریک به سراغِ من می‌آید.

نکته ادبی: بیانِ نابودی جسم در اثر عشق.

خاک سر کوی توست همدم باد بهشت آتش رخسار توست بر رخ آب زلال

خاک کوی تو هم‌نشینِ باد بهشت است و آتشِ رخسار تو بر آبِ زلال نیز شعله می‌افکند.

نکته ادبی: تضاد میان آتشِ رخ و آبِ زلال.

با گل رخسار تو گل نگشاید نقاب با مه دیدار تو مه ننماید جمال

در برابرِ گلِ رخسار تو، هیچ گلی زیبایی ندارد و در برابرِ مهِ دیدار تو، ماهِ آسمان جلوه‌ای ندارد.

نکته ادبی: مبالغه در برتری زیبایی معشوق بر طبیعت.

قصه ما شد دراز در غم آن قد و موی خانه دل شد سیاه در غم آن زلف و خال

داستانِ غمِ ما طولانی شد و خانه دل در سوگِ آن زلف و خالِ سیاه، تیره و تار گشت.

نکته ادبی: خانه دل استعاره از قلب است.

تاب فروغ رخت دیده کی آرد کزان طایر اندیشه را سوخت چو پروانه بال

دیدگانِ من طاقتِ درخششِ رخسار تو را ندارند، همان‌طور که پروانه‌ای با دیدنِ شعله پر و بالش می‌سوزد.

نکته ادبی: اشاره به داستان پروانه و شمع.

بی مه دیدار تو دیده ز خود در حجاب بی لب شیرین تو تن ز روان در ملال

بدونِ دیدارِ روی تو، چشمم به روی خود بسته است و بدونِ لب شیرینت، جانم در ملال و غم است.

نکته ادبی: حجاب کنایه از نابینایی یا دوری است.

می شود از روی تو ماه فلک منفعل می برد از رای تو شاه سپهر انفعال

ماه از زیبایی تو شرمنده است و پادشاهِ آسمان از خردِ تو احساسِ خجالت می‌کند.

نکته ادبی: منفعل شدنِ ماه و خورشید در برابر کمالِ معشوق.

روز شهنشه ز روز فرخ و میمون تر است منصب او چون هلال دم به دم افزون تر است

روزگارِ پادشاه از هر روزی فرخنده‌تر است و مقامِ او همچون هلالِ ماه مدام در حالِ رشد و بالندگی است.

نکته ادبی: استعاره از رشد قدرت.

آنکه رقیب زمان دولت بیدار اوست وانکه طبیب جهان خامه بیمار اوست

کسی که بیداریِ دولت و اقبالِ زمانه مدیونِ اوست و قلمِ او طبیبِ دردهای جهان است.

نکته ادبی: دولت بیدار کنایه از خوش‌اقبالی.

چشم و چراغ ظفر تیغ جهانگیر او پشت و پناه جهان عدل جهاندار اوست

شمشیر جهانگیرش نورِ چشم و چراغِ پیروزی است و عدالتِ او تکیه‌گاهِ جهانیان است.

نکته ادبی: چشم و چراغ کنایه از عزیز بودن و راهنما بودن است.

جست قضا داوری از پی کار جهان عقل بدو اقتدا کرده که این کار اوست

قضا و قدر برای داوری در کارهای جهان به او روی آورده است و عقل نیز از او پیروی می‌کند.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به قضا و عقل.

تا ز در طالعش کسب سعادت کند کرده گرو مشتری خامه به بازار اوست

تا از طالعِ او سعادت کسب کند، سیاره مشتری را گرو گذاشته و قلمش را در بازارِ او قرار داده است.

نکته ادبی: مشتری نمادِ خوش‌یمنی و سعادت است.

نام شهنشه کند سکه زر بر جبین زان زده کارش به زر دولت دینار اوست

نامِ پادشاه بر سکه‌های طلا حک شده و دینِ او به واسطه‌ی زر و ثروتش رونق گرفته است.

نکته ادبی: اشاره به ضرب سکه به نام پادشاه.

ای که غلام تو گشت خسرو سیارگان صبح گواهی به صدق داده که اقرار اوست

ای کسی که خورشید و ستارگان بنده تو شده‌اند، صبحِ صادق گواهی می‌دهد که تو بر حق هستی.

نکته ادبی: خسرو سیارگان کنایه از خورشید است.

صفه قدر تو راست منزلتی از شرف دایره آفتاب شمسه دیوار اوست

جایگاهِ تو چنان والاست که دایره‌ی آفتاب، تنها تزیینی برای دیوارِ قصرِ توست.

نکته ادبی: شمسه نقشی خورشیدی است که در معماری استفاده می‌شود.

مرکز جاه تو راست مرتبتی کز جلال این کره لاجورد نقطه پرگار اوست

مرکزِ جاه و مقامِ تو چنان با شکوه است که تمامِ کره زمین در برابرش یک نقطه کوچک است.

نکته ادبی: کره لاجورد کنایه از آسمان است.

روی زمین آن توست ملک فلک نیز هم عالم انسان تو راست ملک و ملک نیز هم

روی زمین و ملکوتِ آسمان از آنِ توست؛ تو هم پادشاهِ دنیای خاکی و هم مالکِ عالمِ فرشتگان هستی.

نکته ادبی: تضاد و تناسب میان ملک و ملکوت.

ای ظفر و نصرتت پیشروان حشم کوکبه انجمت پسر و ماه علم

ای که پیروزی‌ها پیشروِ سپاه تو هستند و ستارگان آسمان پرچمِ تو را به دوش می‌کشند.

نکته ادبی: کوکبه در اینجا به معنای مجموعه ستاره‌ها یا شکوه پادشاهی است.

کاتب امر تو راست زیر قلم روز و شب خاتم ملک تو راست زیر نگین ملک جم

روز و شب به فرمانِ تو می‌چرخند و مُهرِ سلطنتِ تو، برتر از نگینِ پادشاهیِ جمشید است.

نکته ادبی: اشاره به جمشید اسطوره‌ای.

گشته ز گرد رهت چشم کواکب قریر خورده به خاک درت روح ملایک قسم

از گرد و غبارِ راهِ تو، چشمِ ستارگان روشن شده و فرشتگان به خاکِ درگاهِ تو قسم می‌خورند.

نکته ادبی: قریر شدن چشم کنایه از خوشحالی و روشنایی است.

نسبت اصلی یم با دل و با طبع توست از دل و طبع تو یافت این گهر پاک یم

نسبتِ اصلی این اثرِ ارزشمند به دل و طبعِ تو بازمی‌گردد و این گوهرِ پاک (شعر یا دستاورد) از وجودِ تو نشأت گرفته است.

نکته ادبی: یم در اینجا به معنای گوهر یا دریایِ سخن است و در فرهنگِ شاعرانه، طبع ممدوح سرچشمه‌ی الهام است.

حکمت اگر پای در پشت سپهر آورد خنگ فلک بر زمین بس که بمالد شکم

اگر دانش و حکمت بخواهد تمامِ آسمان را بپیماید، اسبِ گردون (فلک) از شدتِ حرکت و دوندگی، شکمش به زمین می‌خورد و خسته می‌شود. (کنایه از گستردگی بی‌پایان حکمت ممدوح).

نکته ادبی: خنگِ فلک استعاره از دایره‌ی سپهر است که به اسب تشبیه شده است.

رای تو چون تیغ زد صبح بر آمد ز کار عزم تو چون سیر کرد ماه فرو شد به غم

رأی و اندیشه‌ی تو همچون شمشیر عمل کرد و صبح پدیدار شد؛ عزمِ تو چون حرکت کرد، ماه (و شب) در غمِ پنهان شدن فرو رفت.

نکته ادبی: شروع صبح و غروب ماه در اینجا محصولِ مستقیمِ اراده‌ی پادشاه تصویر شده است.

با علمت آسمان کسر عدو نصب کرد با سپهت روزگار فتح جهان کرد ضم

به یمنِ دانشِ تو، آسمان شکستِ دشمن را رقم زد و با سپاهِ تو، روزگار توانست جهان را فتح کند.

نکته ادبی: کسر در اینجا به معنای شکست دادنِ دشمن و ضم به معنای ضمیمه کردن یا فتح کردن است.

فتح دژی چون کنم ذکر که پیش خرد با شرف دولتت فتح جهان است کم

چگونه از پیروزی در یک دژ سخن بگویم، در حالی که در برابرِ بزرگیِ دولتِ تو، فتحِ کلِ جهان امری ناچیز است.

نکته ادبی: اشاره به عظمتِ دولتِ ممدوح که پیروزی‌های نظامی در برابرش کوچک به نظر می‌رسد.

عالمیان شکر این عالم تمکین کنید بنده دعایی به صدق می کند آمین کنید

ای جهانیان، این دولتِ باشکوه و پایداری را شکرگزار باشید و من به عنوان بنده، دعایی از سرِ صداقت می‌کنم، شما نیز آمین بگویید.

نکته ادبی: تمکین در اینجا به معنای استقرار، قدرت و پایداریِ حکومت است.

مطرب گردون شها پرده سرای تو باد خشت زر آفتاب فرش سرای تو باد

ای شاه، امیدوارم موسیقیِ آسمانی برای تو بنوازند و آفتاب که همچون خشتِ زرین است، فرشِ خانه‌ی تو باشد.

نکته ادبی: استعاره از ثروت و جلالِ پادشاه که با طلای خورشید برابری می‌کند.

فضل خدای است عام لیک هر آن دولتی کز فلک آید فرود خاص برای تو باد

بخششِ خداوند همگانی است، اما آن دولت و پادشاهیِ ویژه‌ای که از آسمان نازل می‌شود، تنها مختصِ توست.

نکته ادبی: تاکید بر انتخابِ الهیِ پادشاه برای داشتنِ سعادتِ خاص.

یار و نگهدار خلق لطف خداوند توست یار و نگهدار تو لطف خدای تو باد

تو یاور و پناهگاهِ مردم هستی، پس امیدوارم لطف و عنایتِ خداوند نیز یاور و پناهگاهِ تو باشد.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ نقشِ پادشاه در برابرِ خلق و نقشِ خدا در برابرِ پادشاه برای توازنِ معنایی.

هر چه تصور کند قیصر و خاقان و رای رای رزین همه تابع رای تو باد

هر چه پادشاهانِ بزرگِ تاریخ (قیصر، خاقان و رای) در ذهنِ خود تصور کنند، خردِ استوارِ تو بر همه آن‌ها برتری دارد و تابعِ رأی توست.

نکته ادبی: اشاره به اسامی خاصِ پادشاهانِ اساطیری و تاریخی برای بزرگ‌نماییِ جایگاهِ ممدوح.

با کف راد تو ابر، کیست که نامش برند بحر عیال تو گشت ابر گدای تو باد

در برابرِ دستِ بخشنده‌ی تو، ابر (که مظهرِ سخاوت است) چه نامی دارد؟ دریا که خود گدا و جیره‌خوارِ بخششِ توست.

نکته ادبی: مبالغه در سخاوت؛ دریا و ابر که منابعِ اصلیِ آب هستند، در برابرِ دستِ شاه گدا محسوب می‌شوند.

تا ز افق طالعند باز سپید و غراب بر سرشان روز و شب ظل همای تو باد

تا زمانی که روز (بازِ سپید) و شب (غرابِ سیاه) در آسمان پدیدار می‌شوند، سایه‌ی همایِ سعادتِ تو بر سرِ آن‌ها مستدام باد.

نکته ادبی: باز سپید نمادِ روز و غراب (کلاغ) نمادِ شب است. هما نمادِ سعادت و پادشاهی است.

تا که بقای بقازیب تن آدمی است دامن آخر زمان وصل قبای تو باد

تا زمانی که بقا و زندگی برای انسان ارزشمند و زیباست، امیدوارم حکومتِ تو تا آخرین لحظاتِ زمان باقی بماند.

نکته ادبی: دامنِ آخر زمان استعاره از تداومِ سلطنت تا پایانِ جهان است.

کار خلایق کنون مدح و ثنای تو گشت ورد ملایک همه حرز دعای تو باد

اکنون کارِ همه مردم مدح و ثنای تو شده است و ورد و ذکرِ فرشتگان نیز دعایِ محافظت از توست.

نکته ادبی: حرز به معنای دعا یا طلسمی است که برای محافظت با خود حمل می‌کنند.