دیوان اشعار - ترجیعات

سلمان ساوجی

شمارهٔ ۳ - مستان الست

سلمان ساوجی
ماییم کشید داغ شاهی مستان شراب صبحگاهی
ز آیینه دل به می زدوده زنگار سپیدی و سیاهی
بر لوح جبین یار خوانده نقش ازل و ابد کماهی
رخسار نگار دیده روشن در جام جهان نمای شاهی
پرورده به می مدام جان را در خنب محبت الهی
بیماری ماست تندرستی درویشی ماست پادشاهی
هر چیز که غیر عشق بیند در مذهب ماست از مناهی
من دست ز دامنش ندارم واه این چه حکایتی است واهی
گر عرض کنند هر دو عالم بر من که کدام ازین دو خواهی
من دامن آن نگار گیرم وز هر دو جهان کنار گیرم
ساقی بگذر ز ما و از من آتش به من و به ما در افکن
غم بر دل من چو درد زد آتش ای پیر مغان چه می زنی تن
آن دردی سال خورد پیش آر کو پیر من است در همه فن
پیری ز پی صفای باطن یک چند نشسته در بن دن
آلوده به دن دماغ گشته از عین صفای آب روشن
سر دو جهان نموده ما را در جام جهان نما معین
من زین خم عیسوی خمار خواهم رخ زرد، سرخ کردن
دامن مکش ای فقیه از من از خویش کشیده دار دامن
خود را به درش فکن چو جرعه جز خاک درش مساز مسکن
زان پیش که خاک تیره گردد ناگاه به خیر دامن من
من دامن آن نگار گیرم وز هر دو جهان کنار گیرم
آن مرغ که هست جاودانه بالای دو کونش آشیانه
بر قاف حقیقت است عنقا در خانه ماست مرغ خانه
عشق است که جاودانه او را از جان و دلست جاودانه
گنجی است نهان درین خرابه دری است ثمین درین خزانه
این است دو کون جمع لیکن مقصود یکی است در میانه
ای ساقی از آن شراب باقی جامی به من آر عاشقانه
مستان شبانه الستیم در ده می باقی شبانه
ما با تو یکی شدیم و گردیم از مایی و ز منی کرانه
آشوب جهان اگر نخواهی آن زلف سیه مزن به شانه
گر میل به خون کنی چو ساغر گردن بنهان چون چمانه
فردا که کشنده را شهیدان گیرند به خون بدین بهانه
من دامن آن نگار گیرم وز هر دو جهان کنار گیرم
باغ تو که دیده را بیاراست روی تو به صورتی که دل خواست
از خاک در توام مکن دور زنهار که خاک من هم آنجاست
از مهر تو ماه بی خور و خواب در کوی تو عقل بی سر و پاست
عشقت ز دل شکسته من چون مهر از آبگینه پیداست
بتخانه و کعبه پیش ما نیست هر جا که وی است قبله آنجاست
آن روز که خاک ما شود گرد مشکل ز در تو بر توان خاست
گر هر دو جهان شوند دشمن سهل است چو آن نگار با ماست
من دامن آن نگار گیرم وز هر دو جهان کنار گیرم
مست است ز خواب چشم دلدار خود را ز بلای دل نگهدار
خاصه که ز غمزه در کمینند مستان و معربدان خونخوار
اول دل و دین به باد دادیم تا خود چه رود به آخر کار
ای چشم تو را به گوشه ها در افتاده هزار مست و بیمار
سودای دو سنبل تو در چین برهم زده حلقه های بازار
روزی که وجود من شود خاک وز خاک وجود من دمد خار
چون خار ز خاک سر بر آرم وانگه که گذر کند به من یار
من دامن آن نگار گیرم وز هر دو جهان کنار گیرم
ما از ازل آمدیم سر مست زان باده هنوز نشوده ای هست
آزاد ز هر دو کون بودیم گشتیم به زلف یار پا بست
هر قطره که هست غرق دریا از مایی و ز منی خود رست
ایمن ز بلا نمی توان بود و ز دام بلا نمی توان جست
از شاخ امید بر کسی خورد کز خویش برید و در تو پیوست
روی تو چه فتنه ها که انگیخت زلف تو چه توبه ها که بشکست
عشقت در غارت درون زد با عشق تو در نمی توان بست
چند از پی آن جهان خورم خون چند از پی این جهان شوم پست
به زان نبود که گر بود بخت هم مصلحت آنکه گر دهد دست
من دامن آن نگار گیرم وز هر دو جهان کنار گیرم
امید من است زلف او آه ز امید دراز و عمر کوتاه
یک شب دل من به زلف او بود گم کرد دران شب سیه راه
وز تیره شب آتش رخش دید تابنده چو نور یوسف از چاه
بالای درخت قدس آتش می زد به زبان دم از انا الله
یار از دم آتشین دمی گرم زد بر من و در گرفت ناگاه
دل راه هوا گرفت و ما راست کار دو جهان خراب ازین راه
برقع ز مه دو هفته برداشت کار دو جهان صواب ازین ماه
خواهم ره مدح شاه جستن باشد که به یمن دولت شاه
من دامن آن نگار گیرم وز هر دو جهان کنار گیرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده‌ها بازتابی عمیق از سلوک عارفانه و شوریدگیِ عاشقانه‌ای است که در آن، سالک با نفیِ تعلقاتِ مادی و دوگانگی‌های عالمِ خاکی، به دنبالِ وصال با حقیقتِ مطلق است. فضای حاکم بر این ابیات، سرشار از نشئه‌ی معرفت و مستیِ روحانی است که در آن، مفاهیمی چون پادشاهی، درویشی، می، ساقی و کعبه، بازتعریف می‌شوند تا به معنای باطنیِ خود نزدیک گردند.

مفهومِ محوری، بیزاری از دوگانگی‌های جهان و رسیدن به وحدت در سایه‌ی عشق است. شاعر با زبانی نمادین، بر این باور است که حقیقتِ هستی در گروِ دل‌سپردن به نگار و رهایی از بندِ دنیاست؛ چنان که درویشی در راهِ عشق، برترین مرتبه‌ی پادشاهی است و چشمِ دل، تنها با شرابِ محبت، بینایِ اسرارِ ازل و ابد می‌گردد.

معنای روان

ماییم کشید داغ شاهی مستان شراب صبحگاهی

ما کسانی هستیم که نشانِ پادشاهی عشق بر دل داریم و از شراب معرفتِ الهی در صبحگاهِ جان، سرمست گشته‌ایم.

نکته ادبی: داغ شاهی استعاره از انتخاب‌شدن برای محبت الهی است. واژه کشید (از کشیدن) به معنای تحمل کردن و به دوش کشیدن است.

ز آیینه دل به می زدوده زنگار سپیدی و سیاهی

آینه دل را با شرابِ محبت، از زنگارِ دوگانگی‌های سیاه و سفیدِ دنیا پاک کرده‌ایم تا صاف و زلال شود.

نکته ادبی: آینه دل استعاره از ضمیرِ پاکِ انسانی است. زدودن به معنای صیقل دادن و پاک کردن است.

بر لوح جبین یار خوانده نقش ازل و ابد کماهی

بر پیشانیِ یار، تمامِ اسرارِ ازل تا ابد و حقیقتِ هستی همان‌گونه که هست، خوانده شده است.

نکته ادبی: لوح جبین کنایه از تجلیِ اراده الهی بر صورتِ معشوق است. کماهی یعنی همان‌طور که هست.

رخسار نگار دیده روشن در جام جهان نمای شاهی

با دیدنِ چهره‌ی آن نگارِ عزیز، در جامِ هستی‌نما که همان دلِ آگاهِ شاهانه است، حقیقت روشن گشت.

نکته ادبی: جام جهان‌نما نماد قلبِ عارف است که اسرار عالم در آن دیده می‌شود.

پرورده به می مدام جان را در خنب محبت الهی

جان را همواره با شراب محبتِ الهی در خمِ خانه‌ی عشق پرورش داده‌ایم.

نکته ادبی: خنب (خم) استعاره از ظرفِ وجود و عالمِ معناست.

بیماری ماست تندرستی درویشی ماست پادشاهی

در مذهبِ ما، بیماریِ عشق همان سلامتِ حقیقی است و درویشی و تهیدستیِ ما، پادشاهیِ واقعی است.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تناقض) برای نشان دادن برتریِ حالِ معنوی بر وضعیتِ مادی.

هر چیز که غیر عشق بیند در مذهب ماست از مناهی

هر چیزی که در آن بویِ غیر از عشق باشد، در مسلکِ ما از زمره گناهان و کارهای ناپسند است.

نکته ادبی: مناهی جمع منهی به معنای کارهای نهی‌شده و حرام است.

من دست ز دامنش ندارم واه این چه حکایتی است واهی

من هرگز دامنِ این محبوب را رها نمی‌کنم؛ شگفتا از این عشق که دیگران آن را بیهوده می‌پندارند.

نکته ادبی: حکایت واهی اشاره به قضاوتِ کوته‌بینان درباره‌ی شوریدگیِ عاشق است.

گر عرض کنند هر دو عالم بر من که کدام ازین دو خواهی

اگر هر دو جهان را به من پیشکش کنند و بپرسند کدام‌یک را می‌خواهی، باز هم...

نکته ادبی: این بیت مقدمه‌ای برای بیت بعدی است و برتریِ معشوق بر کلِ هستی را نشان می‌دهد.

من دامن آن نگار گیرم وز هر دو جهان کنار گیرم

من فقط دامنِ آن نگار را می‌گیرم و از هر دو جهانِ مادی و معنوی، کناره می‌گیرم.

نکته ادبی: تکرارِ دامن گرفتن نشانه تأکید و اصرار بر این انتخاب است.

ساقی بگذر ز ما و از من آتش به من و به ما در افکن

ای ساقی، از ما بگذر و وجودِ ناچیزِ ما را با آتشِ عشق بسوزان و از میان ببر.

نکته ادبی: آتش در افکندن استعاره از سوزشِ درونیِ ناشی از عشق است.

غم بر دل من چو درد زد آتش ای پیر مغان چه می زنی تن

وقتی غم، دلم را به آتش کشید، ای پیرِ طریقت، چرا تو به این غم بی‌توجهی می‌کنی؟

نکته ادبی: پیر مغان نمادِ مرشدِ راهنماست.

آن دردی سال خورد پیش آر کو پیر من است در همه فن

آن شرابِ کهنه‌ای را برایم بیاور که پیرِ من در تمامِ فنونِ عاشقی، آن را می‌شناسد.

نکته ادبی: دردی (ته‌مانده شراب) استعاره از معارفِ باطنیِ عمیق است.

پیری ز پی صفای باطن یک چند نشسته در بن دن

پیری که برای رسیدن به صفای باطن، مدتی است در تهِ خمِ شراب نشسته است.

نکته ادبی: دن به معنای خُمره یا ظرف شراب است که در متون کهن کاربرد دارد.

آلوده به دن دماغ گشته از عین صفای آب روشن

و ذهن و هوشِ او از صفایِ آن آبِ روشنِ الهی (شراب)، سرشار و پاک گشته است.

نکته ادبی: دماغ در اینجا به معنای عقل و ادراک است.

سر دو جهان نموده ما را در جام جهان نما معین

او حقیقتِ دو جهان را در جامِ جهان‌نمایِ وجودِ من، به وضوح نشان داده است.

نکته ادبی: جام جهان‌نما اینجا اشاره به کشف و شهود عارفانه دارد.

من زین خم عیسوی خمار خواهم رخ زرد، سرخ کردن

من می‌خواهم از این خُمره‌ی عیسی‌وار، که از مستیِ آن خمارم، چهره‌ی زردم را سرخ و باطراوت کنم.

نکته ادبی: خم عیسوی استعاره از فیضِ حیات‌بخش و معجزه‌آساست.

دامن مکش ای فقیه از من از خویش کشیده دار دامن

ای فقیه، از من دوری مکن و خودت را از پیله‌ی منیّت و خودبینی نجات بده.

نکته ادبی: فقیه نماینده‌ی عقلِ ظاهر‌بین است که در تقابل با عشق قرار دارد.

خود را به درش فکن چو جرعه جز خاک درش مساز مسکن

مثل قطره‌ای شراب، خودت را به درگاهِ او بیفکن و جز خاکِ درگاهِ او، جای دیگری را مسکنِ خود قرار مده.

نکته ادبی: جرعه استعاره از ناچیزیِ وجودِ عاشق در برابرِ عظمتِ معشوق است.

زان پیش که خاک تیره گردد ناگاه به خیر دامن من

پیش از آنکه جسمِ ما به خاکِ تیره تبدیل شود، باید به دامنِ او چنگ بزنیم.

نکته ادبی: اشاره به فرصتِ محدودِ عمر و ضرورتِ غنیمت شمردنِ وقت.

من دامن آن نگار گیرم وز هر دو جهان کنار گیرم

من دامنِ آن نگار را می‌گیرم و از هر دو جهانِ فانی و باقی، دوری می‌جویم.

نکته ادبی: تکرارِ این بیت به عنوانِ تأکید برِ تصمیمِ قطعیِ عاشق.

آن مرغ که هست جاودانه بالای دو کونش آشیانه

آن مرغِ حقیقت که جاودانه است، آشیانه‌اش برتر از عالمِ مادی و معنوی است.

نکته ادبی: دو کون (دو عالم) کنایه از ماسوی‌الله است.

بر قاف حقیقت است عنقا در خانه ماست مرغ خانه

عنقایِ حقیقت در قله‌ی بلندِ عالمِ معناست، اما همین مرغِ حقیقت، در درونِ جانِ ما نیز جای دارد.

نکته ادبی: عنقا نمادِ حقیقتِ پنهان و دست‌نیافتنی است.

عشق است که جاودانه او را از جان و دلست جاودانه

این عشق است که همواره در جان و دل، ماندگار و جاودان باقی می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به دوامِ عشق نسبت به ناپایداریِ جهان.

گنجی است نهان درین خرابه دری است ثمین درین خزانه

گنجی پنهان در این ویرانه‌ی دنیاست و گوهری گران‌بها در این خزانه‌ی تن نهفته است.

نکته ادبی: خرابه استعاره از عالمِ ماده و بدنِ مادی است.

این است دو کون جمع لیکن مقصود یکی است در میانه

اگرچه ظاهرِ هستی دو عالم است، اما حقیقت و مقصودِ نهایی در میانِ این‌ها، یکی است.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود.

ای ساقی از آن شراب باقی جامی به من آر عاشقانه

ای ساقی، از آن شرابِ جاویدان، جامی عاشقانه به من ببخش.

نکته ادبی: شراب باقی استعاره از معرفتِ الهی است که زوال‌ناپذیر است.

مستان شبانه الستیم در ده می باقی شبانه

ما از روزِ ازل (روزِ الست) مستِ عشق بودیم؛ پس آن شرابِ شبانه را به ما بنوشان.

نکته ادبی: اشاره به عهدِ الست (روزِ پیمانِ ازلیِ انسان با خدا).

ما با تو یکی شدیم و گردیم از مایی و ز منی کرانه

ما با تو یکی شده‌ایم و از منیّت و خودبینیِ خویش فاصله گرفته‌ایم.

نکته ادبی: مایی و منی (من و ما بودن) استعاره از حجاب‌هایِ خودپرستی است.

آشوب جهان اگر نخواهی آن زلف سیه مزن به شانه

اگر آشوب و فتنه در جهان نمی‌خواهی، آن زلفِ سیاه را شانه مزن که پریشانیِ عالم در آن است.

نکته ادبی: زلف سیاه نمادِ پیچیدگیِ اسرارِ الهی است که جهان را در حیرت می‌افکند.

گر میل به خون کنی چو ساغر گردن بنهان چون چمانه

اگر مثلِ ساغر به دنبالِ خونِ دل هستی، گردنت را مثلِ گردنه‌ی چمانه (کوزه) برایِ تسلیم خم کن.

نکته ادبی: چمانه نوعی کوزه یا ساغر است.

فردا که کشنده را شهیدان گیرند به خون بدین بهانه

روزی که شهیدانِ عشق، قاتلِ خود را با این بهانه که از عشقِ تو کشته شده‌اند، بازخواست کنند.

نکته ادبی: اشاره به دادخواهیِ عاشقان در روزِ قیامت.

من دامن آن نگار گیرم وز هر دو جهان کنار گیرم

من دامنِ آن نگار را می‌گیرم و از هر دو جهانِ فانی کناره می‌گیرم.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ ترجیع‌بندگونه برای انسجامِ متن.

باغ تو که دیده را بیاراست روی تو به صورتی که دل خواست

آن باغِ زیبایی که چشمانم را خیره کرد، همان رویِ توست که آرزویِ قلبیِ من است.

نکته ادبی: رویِ نگار استعاره از تجلیِ جمالِ خداوند است.

از خاک در توام مکن دور زنهار که خاک من هم آنجاست

مرا از خاکِ درگاهت دور مکن، چرا که وجودِ من نیز همان‌جاست و بدونِ آن نیست می‌شوم.

نکته ادبی: خاکِ در کنایه از مقامِ تواضع و بندگی است.

از مهر تو ماه بی خور و خواب در کوی تو عقل بی سر و پاست

از مهر و محبتِ تو، ماه هم سرگردان شده و عقل نیز در کویِ تو سرگشته و حیران است.

نکته ادبی: عقل در برابرِ عشق، حیران و درمانده تصویر شده است.

عشقت ز دل شکسته من چون مهر از آبگینه پیداست

عشقِ تو از دلِ شکسته و پردردِ من، مانندِ تابشِ خورشید از درونِ شیشه‌ی شفاف، نمایان است.

نکته ادبی: آبگینه استعاره از دلِ صیقل‌یافته است.

بتخانه و کعبه پیش ما نیست هر جا که وی است قبله آنجاست

برای ما بتخانه و کعبه تفاوتی ندارد، هر جا که یار حضور داشته باشد، قبله‌ی ما همان‌جاست.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ ادیان و بی‌اعتباریِ ظواهر در نزدِ عارف.

آن روز که خاک ما شود گرد مشکل ز در تو بر توان خاست

آن روزی که وجودِ ما خاک شود، بعید است که بتوانیم از درِ خانه‌ی تو برخیزیم و دور شویم.

نکته ادبی: اشاره به وفاداریِ ابدیِ عاشق حتی پس از مرگ.

گر هر دو جهان شوند دشمن سهل است چو آن نگار با ماست

اگر تمامِ دنیا هم با من دشمن شوند، برایم آسان است، چون آن نگارِ عزیز با من است.

نکته ادبی: یقینِ عارف به همراهیِ یار.

من دامن آن نگار گیرم وز هر دو جهان کنار گیرم

من دامنِ آن نگار را می‌گیرم و از قیدِ هر دو جهان رها می‌شوم.

نکته ادبی: تأکید مجدد بر راهِ رهایی.

مست است ز خواب چشم دلدار خود را ز بلای دل نگهدار

چشمانِ دلدار از خوابِ مستی سنگین است، تو خودت را از بلایِ دل نگه دار.

نکته ادبی: چشمِ دلدار نمادِ قدرتِ جذب‌کنندگیِ معشوق است.

خاصه که ز غمزه در کمینند مستان و معربدان خونخوار

به‌ویژه که از کمینِ غمزه (اشاره‌ی چشم)، مست‌ها و خونخوارانِ عاشق در انتظارند.

نکته ادبی: غمزه استعاره از تیرِ نگاهِ یار است.

اول دل و دین به باد دادیم تا خود چه رود به آخر کار

ما در آغازِ راه، دل و دینمان را باخته‌ایم؛ باید دید در پایانِ کار چه پیش می‌آید.

نکته ادبی: دل و دین باختن نشانه از خود گذشتگی است.

ای چشم تو را به گوشه ها در افتاده هزار مست و بیمار

ای که چشمانت هزاران عاشقِ مست و بیمار را در گوشه‌وکنارِ عالم گرفتار کرده است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ خیره‌کننده و فریبنده‌ی زیباییِ یار.

سودای دو سنبل تو در چین برهم زده حلقه های بازار

سودایِ آن زلف‌هایِ دوگانه (سنبل) تو، بازارهایِ جهانی را آشفته و برهم زده است.

نکته ادبی: سنبل استعاره از زلفِ معشوق است.

روزی که وجود من شود خاک وز خاک وجود من دمد خار

روزی که بدنِ من خاک شود، از خاکِ وجودِ من، خارهایِ عشق خواهد رویید.

نکته ادبی: خار استعاره از درد و رنجِ ناشی از عشق است.

چون خار ز خاک سر بر آرم وانگه که گذر کند به من یار

زمانی که از خاک سر برآورم، آنگاه که یار از کنارِ مزارم بگذرد، زنده می‌شوم.

نکته ادبی: اشاره به حیاتِ جاوید در سایه‌ی حضورِ یار.

من دامن آن نگار گیرم وز هر دو جهان کنار گیرم

من دامنِ آن نگار را می‌گیرم و از هر دو جهان کناره می‌گیرم.

نکته ادبی: تأکید نهایی برِ عهدِ عاشقی.

ما از ازل آمدیم سر مست زان باده هنوز نشوده ای هست

ما از روزِ ازل سرمست آمدیم، زیرا هنوز از آن شرابِ عشق، نشانی در وجودمان هست.

نکته ادبی: اشاره به این که مستیِ عارف، ذاتی و ازلی است.

آزاد ز هر دو کون بودیم گشتیم به زلف یار پا بست

ما که پیش از این از قید و بندهای دنیا و آخرت آزاد بودیم، اکنون با گرفتار شدن در پیچ و خم گیسوی دلدار، اسیر و وابسته شده‌ایم.

نکته ادبی: کون جمعِ کائن است و در ادبیات عرفانی به معنای دنیا و آخرت به کار می‌رود.

هر قطره که هست غرق دریا از مایی و ز منی خود رست

همان‌طور که هر قطره‌ای وقتی به دریا می‌پیوندد در آن غرق شده و از هویت فردی و خودخواهی خویش رهایی می‌یابد، عاشق نیز در معشوق محو می‌شود.

نکته ادبی: مایی و منی استعاره از انانیت و خودبینی است که مانع وصال است.

ایمن ز بلا نمی توان بود و ز دام بلا نمی توان جست

از سختی‌ها و بلاهای روزگار هرگز نمی‌توان در امان ماند و از دامِ گرفتاری‌ها و رنج‌های عشق نیز راه گریزی نیست.

نکته ادبی: جستن در اینجا به معنای پریدن و گریختن است.

از شاخ امید بر کسی خورد کز خویش برید و در تو پیوست

کسی به آرزوی خود دست می‌یابد و میوه از شاخه امید می‌چیند که از تعلقات دنیوی و خودخواهی جدا شده و به تو (معشوق) دلبسته باشد.

نکته ادبی: شاخ امید استعاره‌ای از ابزار رسیدن به خواسته‌هاست.

روی تو چه فتنه ها که انگیخت زلف تو چه توبه ها که بشکست

چهره‌ات چه آشوب‌ها که در دل‌ها به پا کرد و گیسوانت چه توبه‌هایی را که در هم شکست.

نکته ادبی: فتنه در متون کلاسیک هم به معنای آشوب است و هم به معنای زیباییِ فریبنده.

عشقت در غارت درون زد با عشق تو در نمی توان بست

عشق تو به درونِ جانم هجوم آورد و آن را غارت کرد، به گونه‌ای که دیگر راهی برای بستنِ درِ دل بر روی این عشق وجود ندارد.

نکته ادبی: در غارت زدن کنایه از نفوذِ ناگهانی و ویرانگرِ عشق است.

چند از پی آن جهان خورم خون چند از پی این جهان شوم پست

تا کی به خاطر دنیای دیگر خونِ دل بخورم و تا کی به خاطر دنیای کنونی خوار و کوچک شوم؟

نکته ادبی: پست شدن در اینجا به معنای حقیر و بی‌مقدار شدن است.

به زان نبود که گر بود بخت هم مصلحت آنکه گر دهد دست

اگر بخت و اقبالی همراه باشد، بهترین کار این است که تسلیمِ قضا و قدر شویم و هر چه پیش آمد را بپذیریم.

نکته ادبی: دست دادن به معنای فراهم شدنِ فرصت و امکان انجام کار است.

من دامن آن نگار گیرم وز هر دو جهان کنار گیرم

من دامنِ آن یارِ زیبا را رها نمی‌کنم و از خیر هر دو جهان برای رسیدن به او می‌گذرم.

نکته ادبی: نگار استعاره از معشوق است که در ادبیات کلاسیک بسیار پرکاربرد است.

امید من است زلف او آه ز امید دراز و عمر کوتاه

امیدِ من وصالِ گیسوی اوست، اما دریغ که این آرزو بسیار دور و دراز و عمرِ من بسیار کوتاه است.

نکته ادبی: تضادِ امیدِ دراز و عمرِ کوتاه، بیانگرِ ناامیدیِ عمیقِ شاعر است.

یک شب دل من به زلف او بود گم کرد دران شب سیه راه

یک شب دلم در میانِ تاریکیِ گیسوی او بود و در آن شبِ سیاه راهِ نجات و رهایی را گم کرد.

نکته ادبی: شبِ سیاه استعاره‌ای از سرگردانی در راهِ عشق است.

وز تیره شب آتش رخش دید تابنده چو نور یوسف از چاه

در آن شبِ تیره، پرتوی از چهره‌اش را دیدم که مانندِ نورِ یوسف در قعرِ چاه، درخشان و تابناک بود.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و زیبایی افسانه‌ای او که در چاه نیز تابان بود.

بالای درخت قدس آتش می زد به زبان دم از انا الله

همان‌طور که در داستان حضرت موسی، آتش بر شاخه‌ی درخت ندای حقیقت سر می‌داد، گیسوی او نیز همچون شعله‌ای در دل شب چنین سخن می‌گفت.

نکته ادبی: اشاره به ماجرای درختِ طور که آتش بر آن شعله‌ور شد و کلامِ الهی از آن شنیده شد.

یار از دم آتشین دمی گرم زد بر من و در گرفت ناگاه

یار با نفسی گرم و آتشین، بر جانم دمید و ناگهان آتشِ عشق در وجودم شعله‌ور شد.

نکته ادبی: در گرفتن کنایه از شعله‌ور شدن عشق در وجود است.

دل راه هوا گرفت و ما راست کار دو جهان خراب ازین راه

دلم شیفته‌ی هوا و هوس شد و به همین خاطر، کار و بارِ من در هر دو جهان تباه و خراب گشت.

نکته ادبی: هوا به معنای هوس و میل‌های نفسانی است.

برقع ز مه دو هفته برداشت کار دو جهان صواب ازین ماه

نقاب از چهره‌ی زیبایش که همچون ماهِ چهارده‌روزه می‌درخشد برداشت، و با دیدنِ آن ماه، کارِ هر دو عالم به سامان رسید.

نکته ادبی: مهِ دو هفته کنایه از ماه کامل یا بدر است.

خواهم ره مدح شاه جستن باشد که به یمن دولت شاه

می‌خواهم در مدحِ شاه سخن بگویم، باشد که به یُمنِ لطف و عنایتِ او، گره از کارم گشوده شود.

نکته ادبی: یمن به معنای برکت و خوش‌اقبالی است.

من دامن آن نگار گیرم وز هر دو جهان کنار گیرم

من دامنِ آن یارِ زیبا را رها نمی‌کنم و از خیر هر دو جهان برای رسیدن به او می‌گذرم.

نکته ادبی: تکرار مطلع برای تأکید بر موضع عاشق است.