دیوان اشعار - ترجیعات

سلمان ساوجی

شمارهٔ ۲

سلمان ساوجی
ما مریدان کوی خماریم سر به مسجد فرو نمی آریم
زده در دامن مغنی چنگ دامنش را ز چنگ نگذاریم
سالک رهنمای مشتاقیم محرم پرده های اسراریم
ما به سودای یار مشغولیم وز دو عالم فراغتی داریم
جان به بازار دل تلف کردیم مفلس آن شکسته بازاریم
ساغر می که نشوه اش عشق است ما به هر دو جهان خریداریم
بار جانیم و عقل سر باری است کار عشق است و ما درین کاریم
ساقیا از خمار می میریم شربتی ده به ما که بیماریم
بوسه ای ده به ما که تا به لبت جان خود چون پیاله بسپاریم
ما نه از زاهدان صومعه ایم ما ز دردی کشان خماریم
زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا
با خیال تو عشق می رانیم و ز لبان تو نقش می خوانیم
از صفات جمال مدهوشیم در جمال صفات حیرانیم
همه را از دماغ کرده برون شسته اطراف چشم را ز آنیم
تا خیال تو را چو پیش آید بر سر و چشم خویش بنشانیم
جان خود را عزیز می داریم که تو را جای کرده در جانیم
ساقیا ساغرست قبله ما خیز تا قبله را بگردانیم
صوفیا جز صفای می، نکند بر تو روشن کز اهل ایمانیم
رخ به محراب ابروان داریم بر زبان ذکر دوست می رانیم
نسبت کفر می کنند به ما ما اگر کافر ار مسلمانیم
با صلاح و فساد ما باری زاهدان را چه کار ما می دانیم
زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا
به می و شاهد است رغبت ما زاهدان می دهند زحمت ما
ز آب رز شربتی بساز حکیم که در آن شربت است صحت ما
سرما شد ز کوی دوست بلند در سر کوی توست دولت ما
رندی و عاشقی و قلاشی آفریدند در جبلت ما
ملک هر دو جهان به خاشاکی در نیاید به چشم همت ما
خلوتی با خیال او داریم ره ندارد کسی به خلوت ما
عارفان در نعیم آب رزند وه چه خوش نعمتی است نعمت ما
زاهدانند مست جام غرور چه خبر مست را ز لذت ما
زاهدان را ولایتی است که هست دور ازین کشور ولایت ما
زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا
سرم از عشق قد اوست بلند دل ز سودای زلف اوست به بند
روی او پشت تو به را بشکست سرو از بیخ زاهدان بر کند
جام سیری دهد مرا هر دم لب او کرده چاشنی از قند
هر که مجنون بند طره اوست بند می بایدش چه سود از بند
مطربا پرده تیز کن به صبوح تا در آید به خواب بخت نژند
در صبوحی که جام می خندد صبح را گو بر آفتاب مخند
گر برندم به حشر با رندان تا در آتش نهند همچو سپند
وز دگر سو گرفته دامن و من این حکایت کنان به بانگ بلند
زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا
مطربا قول عاشقان برگو غزلی خوش ترانه ای تر گو
دل به صوت تو پای می کوبد خوش ترانه است بازش از سر گو
زاهدانت اگر خلاف کنند کج نشین راست در برابر گو
عشق را چون طریق مختلف است هر زمانی ز راه دیگر گو
مطلعی از مقام عشاق ار نکته ای از ره قلندر گو
وعظ افسانه در نمی گیرد پیش ما این حدیث کمتر گو
سخن از پیش عارفان گوی از لب و شاهدان ساغر گو
عود را گو شمال چند دهی سخنی خوش به گوش او درگو
سخنی کان به عود خواهی گفت به عبارات همچو شکر گو
شد دماغم ز زهد خشک خراب مطربا این ترانه از سر گو
زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا
روی تو دیده گلستان است موی تو ماه را شبستان است
قامتت سرو را داده تعلیم زان ز سر تا به پای دستان است
دل اگر مست چشم توست مرنج چه کند همنشین مستان است
هر که بیمار و دل شکسته توست حال او حال تندرستان است
گل ما را سرشته اند به می خاک ما گویی از خمستان است
عشق روی تو را دبستانی است که خرد طفل آن دبستانی است
زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا
زاهدان قدح کشان پایند که به میخانه راه بنمایند
ته به مستی فرو نهند ز دوش بار هستی و خوش بر آسایند
به یقین واعظان و دردکشان باد پیما و باده پیمایند
ما به نقدیم در بهشت امروز زاهدان در امید فردایند
ما و عشقیم و صحبت ما را دوستان دگر نمی بایند
نفسی چند مانده است مرا کز برم می روند و می آیند
پیش ما از برای آمد و شد غیر ما جام و قدح نمی شایند
تو مبین آنکه صوفیان ظاهر وعظ گویند و مجلس آرایند
می پرستان نگر که در معنی سرفرازند و پای برجایند
خود به نوعی که زاهدان گویند من گرفتم که بی سر و پایند
زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا
یار ناگه نمود روی بر من هوشم از جان ربود و جان از تن
من ز دیدار دوستان دیدم که مبیناد هرگزش دشمن
از کمند تو سر نمی پیچم چه کنم چون فتاد در گردن
دست در دامنت زدیم چو گرد بر میفشان به خاکیان دامن
سنبلستان چین زلفش را خوشه چینند آهویان ختن
ساقیا تا به خانه دل را خیز و از عکس جان کن روشن
دل ز خمخانه بر نخواهم کند که دلم می کشد به حب وطن
دین به دردی دن، دنی نشود درد دین می کشم و دردی دن
منم افتاده در پی رندان زاهدان اوفتاده در پی من
زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا
رویت افروخت آتش زردشت زلفت آورد در میان زنار
درد ل من خیالت آمد و گفت لیس فی الدار غیرها دیار
جان فدای تو کرده ام بستان سر به پیشت نهاده ام بردار
ساقیا از شبانه مخموریم از سرم باز کن بلای خمار
با خیال تو حق به جانب ماست گر انا الحق زنیم بر سردار
اگرم قصد جان و سر داری سر و جانم دریغ نیست زیار
زاهدی دوش دعوتم می کرد بعد پند و نصیحت بسیار
داد ستار و خرقه ام پنداشت که مگر خرقه دارم و دستار
هر دو را بستدم گر و کردم به منی می به خانه خمار
گفتمش، ما خراب و مخموریم خیز و ما را به حال خود مگذار
زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا
ای دل خود پرست سودایی چند بر خاک باد پیمایی
توده خاکی آن نمی ارزد که تو دامن بدان بیالایی
آفتابی نهان به سایه گل گل چه بر آفتاب اندایی
آفتابا عجب چه خورشیدی که تو با سایه بر نمی آیی
مطربا پرده ای زدی که درید پرده بر کار عقل سودایی
مدتی گرد زاهدان گشتم من شوریده حال شیدایی
دوشم آمد برید حضرت دوست که فلان گر تو طالب مایی
زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا
طرز ترجیع بند من یکسر راست ماند به شاخ نیشکر
کز سرش تا به پا فرو رفتم بود بندش ز پند شیرین تر
نو عروسی است خوب روی و برو بسته بر مدح خسروی زیور
آفتاب زمانه شیخ اویس که زمانه بدوست دور قمر
کلک او دور عدل را پرگار رای او خط غیب را مسطر
باد، سیر ستاره اش تابع باد، دور زمانه اش چاکر
آنچنان شعر من به دولت شاه در مزاج زمانه کرده اثر
این سخن صوفیان صومعه نیز ورد خود کرده اند شام و سحر
زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ما مریدان کوی خماریم سر به مسجد فرو نمی آریم

ما شیفتگان و ساکنان کوی میخانه هستیم و سرِ بندگی در برابر ریاکاران مسجد فرود نمی‌آوریم.

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنای کسی است که در کوی عشق مست است و از دغدغه‌های دنیوی فارغ.

زده در دامن مغنی چنگ دامنش را ز چنگ نگذاریم

ما به دامنِ نوازنده و اهلِ ذوق چنگ زده‌ایم و دست از دامن او برنخواهیم داشت.

نکته ادبی: مغنی استعاره از پیر راه یا عاملِ جذبه و عشق است.

سالک رهنمای مشتاقیم محرم پرده های اسراریم

ما سالکانِ راهی هستیم که مشتاقان را هدایت می‌کنیم و محرمِ اسرار پنهانیِ حقایق هستیم.

نکته ادبی: سالک به معنای رهرو راه عرفان است.

ما به سودای یار مشغولیم وز دو عالم فراغتی داریم

ما تماماً در فکر و عشقِ یار غرق هستیم و از هر دو جهان فارغ و بی‌نیازیم.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنی عشق و تمناست.

جان به بازار دل تلف کردیم مفلس آن شکسته بازاریم

ما جانِ خود را در بازارِ عشق به حراج گذاشتیم و اکنون در این بازارِ شکسته، مفلس و بی‌چیز مانده‌ایم.

نکته ادبی: بازار شکسته کنایه از بی‌اعتباریِ دارایی‌های دنیوی در برابرِ عشق است.

ساغر می که نشوه اش عشق است ما به هر دو جهان خریداریم

جام شرابی که نشانه‌اش عشق است را در هر دو عالم خریداریم و به جان می‌خریم.

نکته ادبی: نشئه در اصل به معنای مستی و اثرِ شراب است.

بار جانیم و عقل سر باری است کار عشق است و ما درین کاریم

وجود ما خود باری بر دوش است و عقل نیز در این راه سربار است؛ تنها کارِ ما عشق‌ورزی است.

نکته ادبی: سربار استعاره از بی‌فایده بودنِ عقل جزئی در درکِ عشق است.

ساقیا از خمار می میریم شربتی ده به ما که بیماریم

ای ساقی، ما از خمارِ دوریِ تو در حال جان دادنیم؛ شربتی از وصل به ما بده که بیماریم.

نکته ادبی: خمار در اینجا کنایه از رنج دوری از محبوب است.

بوسه ای ده به ما که تا به لبت جان خود چون پیاله بسپاریم

بوسه‌ای به ما عطا کن تا جانِ خود را همچون پیاله‌ای در پیشگاه لبِ تو تقدیم کنیم.

نکته ادبی: پیاله استعاره از جانِ عاشق است که باید تهی شود.

ما نه از زاهدان صومعه ایم ما ز دردی کشان خماریم

ما از جنسِ زاهدانِ صومعه‌نشین نیستیم؛ ما از طایفه دردی‌کشانِ میخانه‌ایم.

نکته ادبی: دردی‌کشان به کسانی گفته می‌شود که ته‌مانده شراب (دردی) را می‌نوشند و کنایه از فروتنی و بی‌ریا بودن است.

زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا

میانِ زاهدان و ما چه نسبتی است؟ ما رندانِ بی‌سر و پایی هستیم که تعلقات را رها کرده‌ایم.

نکته ادبی: بی سر و پا کنایه از آزادگی و رهایی از قیدهای اجتماعی است.

با خیال تو عشق می رانیم و ز لبان تو نقش می خوانیم

با خیالِ تو در راه عشق پیش می‌رویم و از نشانه‌های لب‌های تو، اسرار را می‌خوانیم.

نکته ادبی: نقش خواندن کنایه از درکِ حقیقتِ وجودیِ محبوب است.

از صفات جمال مدهوشیم در جمال صفات حیرانیم

ما از صفاتِ زیباییِ تو مدهوش گشته‌ایم و در جمالِ صفاتِ تو حیران و سرگشته‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به مقامات عرفانیِ حیرت.

همه را از دماغ کرده برون شسته اطراف چشم را ز آنیم

همه تعلقات غیر از تو را از ذهن بیرون کرده‌ایم و اطراف چشم خود را از غیرِ تو شسته‌ایم.

نکته ادبی: شستن چشم کنایه از پاک کردنِ دیدگان از دنیاپرستی است.

تا خیال تو را چو پیش آید بر سر و چشم خویش بنشانیم

هرگاه خیالِ تو به سراغمان می‌آید، آن را بر صدرِ جان و دیدگانِ خود جای می‌دهیم.

نکته ادبی: بر سر و چشم نشاندن کنایه از تکریم و ارج نهادنِ یادِ محبوب است.

جان خود را عزیز می داریم که تو را جای کرده در جانیم

جانِ خود را عزیز می‌داریم، چرا که تو جایگاهِ خود را در آن ساخته‌ای.

نکته ادبی: اشاره به حلولِ محبت در جانِ عاشق.

ساقیا ساغرست قبله ما خیز تا قبله را بگردانیم

ای ساقی، جام شرابِ ما قبله ماست؛ برخیز تا قبله‌گاهِ خود را به سویِ عشق بگردانیم.

نکته ادبی: قبله استعاره از هدفِ نهایی در پرستشِ عاشقانه است.

صوفیا جز صفای می، نکند بر تو روشن کز اهل ایمانیم

صوفی جز به صفایِ شرابِ ناب نمی‌پردازد؛ بر تو آشکار است که ما اهل ایمانِ حقیقی هستیم.

نکته ادبی: صفایِ می کنایه از معرفتِ ناب است.

رخ به محراب ابروان داریم بر زبان ذکر دوست می رانیم

رخِ خود را به سمتِ محرابِ ابروانت داریم و پیوسته ذکرِ تو را بر زبان می‌رانیم.

نکته ادبی: محرابِ ابرو از استعاراتِ کلاسیک برای زیباییِ محبوب است.

نسبت کفر می کنند به ما ما اگر کافر ار مسلمانیم

به ما نسبت کفر می‌دهند؛ برای ما تفاوتی ندارد که ما را کافر بخوانند یا مسلمان، ما همانیم که هستیم.

نکته ادبی: کفر در نگاه عارفانه گاه به معنای رهایی از تعصباتِ مذهبیِ رایج است.

با صلاح و فساد ما باری زاهدان را چه کار ما می دانیم

با وجودِ صلاح یا فسادِ ما، زاهدان را چه کار است؟ ما خود بهتر از هر کس بر احوالِ خویش آگاهیم.

نکته ادبی: صلاح و فساد تضاد میانِ ظاهرسازی و باطن‌گرایی است.

زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا

تکرارِ این نکته که میانِ زاهدان و ما نسبتی نیست؛ ما رندانِ بی‌پناه و آزادیم.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر فاصله عمیقِ جهان‌بینیِ رند و زاهد است.

به می و شاهد است رغبت ما زاهدان می دهند زحمت ما

میل و رغبتِ ما به شراب و محبوب است، اما زاهدان با سرزنش‌هایشان ما را آزار می‌دهند.

نکته ادبی: شاهد استعاره از محبوبِ زیباست.

ز آب رز شربتی بساز حکیم که در آن شربت است صحت ما

ای حکیم، از آبِ انگور دارویی بساز که سلامت و شفا در آن است.

نکته ادبی: آب رز استعاره از شرابِ عرفانی است.

سرما شد ز کوی دوست بلند در سر کوی توست دولت ما

سرم از عشقِ کویِ دوست بلند و سرافراز است؛ دولت و خوشبختیِ ما در همان کویِ توست.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای سعادت و کامیابیِ معنوی است.

رندی و عاشقی و قلاشی آفریدند در جبلت ما

رندی، عاشقی و لاابالی‌گری در سرشت و طبیعتِ ما نهاده شده است.

نکته ادبی: جبلت به معنای سرشت و طبیعتِ فطری است.

ملک هر دو جهان به خاشاکی در نیاید به چشم همت ما

حکومتِ هر دو جهان در برابرِ همتِ بلندِ ما، همچون خاشاک و ناچیز است.

نکته ادبی: همت به معنای عالی بودنِ اراده و وسعتِ دیدِ روح است.

خلوتی با خیال او داریم ره ندارد کسی به خلوت ما

ما در خلوت با خیالِ او هستیم و هیچ‌کس را راهی به این حریمِ خصوصی نیست.

نکته ادبی: خلوت استعاره از دنیای درونیِ عاشق است.

عارفان در نعیم آب رزند وه چه خوش نعمتی است نعمت ما

عارفان از نعمتِ شرابِ الهی لذت می‌برند؛ وه که چه نعمتِ گوارایی است این شرابِ ما.

نکته ادبی: نعیمِ آبِ رز استعاره از لذت‌های معنوی است.

زاهدانند مست جام غرور چه خبر مست را ز لذت ما

زاهدان در جامِ غرورِ خویش مست‌اند؛ مستِ غرور کجا از لذتِ عشقِ ما باخبر است؟

نکته ادبی: غرور به معنای فریب‌خوردگی از ظواهرِ دینداری است.

زاهدان را ولایتی است که هست دور ازین کشور ولایت ما

زاهدان برای خود ولایتی دارند، اما ولایتِ ما از آن کشور دور است.

نکته ادبی: ولایت در اینجا به معنای قلمرو و جایگاه معنوی است.

زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا

بار دیگر تکرار می‌شود: تفاوتِ بنیادینی میانِ ما و زاهدان وجود دارد که قابلِ جمع نیست.

نکته ادبی: تأکیدِ مجدد بر جداییِ دو مسیرِ سلوک.

سرم از عشق قد اوست بلند دل ز سودای زلف اوست به بند

سرم از بلندیِ قامتِ یار سرافراز است و دلم اسیرِ زنجیرِ زلفِ اوست.

نکته ادبی: تضاد میان بلندیِ قامت و در بند بودنِ دل.

روی او پشت تو به را بشکست سرو از بیخ زاهدان بر کند

رویِ او پشتِ استدلالِ زاهدان را شکست و قامتِ سروِ آن‌ها را از بیخ و بن برکند.

نکته ادبی: سرو کنایه از قد و قامتِ بلندِ زاهدان است که در برابرِ زیباییِ یار حقیر شده است.

جام سیری دهد مرا هر دم لب او کرده چاشنی از قند

لبِ او با طعمِ قند، هر لحظه به من حسی از سیری و کمال می‌بخشد.

نکته ادبی: چاشنی از قند استعاره از شیرینیِ وصال است.

هر که مجنون بند طره اوست بند می بایدش چه سود از بند

هر کس که مجنونِ بندِ گیسوی اوست، باید در بند باشد؛ رهایی از این بند چه سودی دارد؟

نکته ادبی: بندِ زلفِ یار، به تعبیر عرفانی، دامِ الهی است که عاشق می‌خواهد در آن بماند.

مطربا پرده تیز کن به صبوح تا در آید به خواب بخت نژند

ای مطرب، در سحرگاه پرده‌ای تند بنواز تا بختِ خفته و رنجورِ ما بیدار شود.

نکته ادبی: بختِ نژند کنایه از شانسِ بد و افسردگی است.

در صبوحی که جام می خندد صبح را گو بر آفتاب مخند

در هنگامِ صبوح که جامِ شراب می‌خندد، به صبح بگو که به تابشِ خورشید نخندد (چرا که شراب از آن درخشان‌تر است).

نکته ادبی: خندیدنِ جام استعاره از فورانِ مستی و شادی است.

گر برندم به حشر با رندان تا در آتش نهند همچو سپند

اگر در روزِ رستاخیز مرا همراه با رندان در آتش افکنند، باکی نیست و همچون اسپند در آتش می‌سوزم.

نکته ادبی: اسپند کنایه از بی‌تابی و سوختن در راه عشق است.

وز دگر سو گرفته دامن و من این حکایت کنان به بانگ بلند

و از سویِ دیگر، من همچنان دامنِ یار را گرفته‌ام و این داستان را با صدای بلند فریاد می‌زنم.

نکته ادبی: دامن گرفتن کنایه از تمسک و پناه بردن به محبوب است.

زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا

باز هم تأکید بر تفاوتِ عمیق و غیرقابلِ‌مصالحه میانِ ما و زاهدانِ خشک‌مغز.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ معرفِ تقابلِ دو گروه.

مطربا قول عاشقان برگو غزلی خوش ترانه ای تر گو

ای مطرب، سخنِ عاشقان را بگو و غزلی خوش‌تر و ترانه‌ای تازه‌تر سر بده.

نکته ادبی: ترانه و قول در اینجا به معنایِ شعرِ نابِ عرفانی است.

دل به صوت تو پای می کوبد خوش ترانه است بازش از سر گو

دل با صوتِ تو پای می‌کوبد؛ این ترانه بسیار خوش است، از سرِ نو آن را بخوان.

نکته ادبی: پای کوبیدن نشانِ اوجِ وجد و سماع است.

زاهدانت اگر خلاف کنند کج نشین راست در برابر گو

اگر زاهدان با تو مخالف‌اند، تو در برابرِ آن‌ها راستگو و صریح باش، حتی اگر کج‌نشین و بی‌پروا باشی.

نکته ادبی: کج نشستن کنایه از خلافِ عادتِ مردم رفتار کردن است.

عشق را چون طریق مختلف است هر زمانی ز راه دیگر گو

از آنجا که طریقِ عشق متنوع و گوناگون است، هر لحظه از راهی تازه سخن بگو.

نکته ادبی: طریقِ مختلف اشاره به کثرتِ راه‌های رسیدن به حقیقت است.

مطلعی از مقام عشاق ار نکته ای از ره قلندر گو

مطلبی از مقامِ عاشقان بگو و نکته‌ای از طریقه قلندری (آزادگی) بیان کن.

نکته ادبی: قلندر در اینجا به معنای عارفِ فارغ از قید و بندهای شرعیِ متداول است.

وعظ افسانه در نمی گیرد پیش ما این حدیث کمتر گو

وعظ و سخنانِ افسانه‌وار در ما اثر نمی‌کند؛ این نوع حرف‌ها را در حضورِ ما کمتر بگو.

نکته ادبی: وعظِ افسانه کنایه از سخنانِ بی‌محتوا و کلیشه‌ایِ زاهدان است.

سخن از پیش عارفان گوی از لب و شاهدان ساغر گو

سخن را برای عارفان بگو؛ از لبِ یار و زیبارویان و ساغرِ شراب بگو.

نکته ادبی: شاهد در عرفان به معنای جلوه‌ای از زیباییِ حق در صورِ انسانی است.

عود را گو شمال چند دهی سخنی خوش به گوش او درگو

به بادِ شمال بگو که چندی وزیدن را متوقف کن؛ سخنی خوش در گوشِ او بگو.

نکته ادبی: بادِ شمال نمادِ پیام‌رسانی و نسیمِ دل‌انگیزِ سحری است.

سخنی کان به عود خواهی گفت به عبارات همچو شکر گو

سخنی را که می‌خواهی به گوشِ باد برسانی، با عباراتی شیرین همچون شکر بیان کن.

نکته ادبی: تشبیه کلامِ عارفانه به شکر، نشان‌دهنده حلاوتِ سخنِ حق است.

شد دماغم ز زهد خشک خراب مطربا این ترانه از سر گو

زهدِ خشک و بی‌روح، آرامش و حالِ خوشِ مرا از بین برده است. ای نوازنده! این ترانه را از ابتدا برایم بنواز تا دوباره جان بگیرم.

نکته ادبی: دماغ در اینجا به معنایِ ذوق، حوصله و نشاطِ درونی است.

زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا

زاهدان کجا و ما کجا؟ راهِ ما از هم جداست؛ ما همان عاشقانِ شیدا و بی‌سر و پایی هستیم که دردهایِ عشق را به جان خریده‌ایم.

نکته ادبی: دردی‌کشان به معنایِ عاشقانِ وارسته‌ای است که تهِ جامِ هستی را نوشیده‌اند.

روی تو دیده گلستان است موی تو ماه را شبستان است

دیدنِ چهره‌یِ تو همچون تماشایِ گلستان است و سیاهیِ موهایت، شبی است که ماه را در خود جای داده است.

نکته ادبی: شبستان به معنایِ مکانِ استراحت در شب است که استعاره از زیبایی و تیرگیِ دل‌انگیزِ مو است.

قامتت سرو را داده تعلیم زان ز سر تا به پای دستان است

قد و قامتِ موزونِ تو به سرو درسِ ایستادگی می‌دهد؛ به همین دلیل است که از سر تا پا فتنه‌انگیز و دلربا هستی.

نکته ادبی: دستان در اینجا به معنایِ حیله، افسون و فتنه‌گریِ جمال است.

دل اگر مست چشم توست مرنج چه کند همنشین مستان است

اگر دلم مستِ چشمِ تو شده است، مرا ملامت نکن؛ چرا که دل همنشینِ مستان است و چاره‌ای جز مستی ندارد.

نکته ادبی: استعاره از تأثیرِ نگاهِ معشوق بر جانِ عاشق.

هر که بیمار و دل شکسته توست حال او حال تندرستان است

هر کس که بیمارِ عشقِ تو و دل‌شکسته‌یِ توست، در واقع حال و روزش از تمامِ تندرستانِ عالم بهتر و خوش‌تر است.

نکته ادبی: تناقضِ هنری؛ بیماریِ عشق برتر از سلامتِ تن شمرده شده است.

گل ما را سرشته اند به می خاک ما گویی از خمستان است

خمیرمایه‌یِ وجودِ ما را با شرابِ عشق سرشته‌اند؛ گویی که خاکِ وجودِ ما از خمخانه‌یِ الهی برداشته شده است.

نکته ادبی: اشاره به آفرینشِ انسان با شرابِ عشق؛ خمستان به معنایِ محلِ نگهداریِ خمره‌هاست.

عشق روی تو را دبستانی است که خرد طفل آن دبستانی است

عشقِ چهره‌یِ تو مدرسه‌ای بزرگ است که حتی عقلِ انسان در برابرِ درس‌هایِ آن همچون کودکیِ نوآموز است.

نکته ادبی: دبستانی بودنِ خرد نشان‌دهنده‌یِ ناتوانیِ عقل در برابرِ شورِ عشق است.

زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا

زاهدان کجا و ما کجا؟ ما همان عاشقانِ شیدا و بی‌سر و پایی هستیم که دردهایِ عشق را به جان خریده‌ایم.

نکته ادبی: تکرارِ ترجیع‌بند برایِ تأکید بر فاصله‌یِ بینِ عاشق و زاهد.

زاهدان قدح کشان پایند که به میخانه راه بنمایند

زاهدان ادعایِ راهنمایی می‌کنند و می‌خواهند راهِ میخانه را به مردم نشان دهند، اما خود نیز در همان مسیر گام برمی‌دارند.

نکته ادبی: کنایه از ریاکاری و ادعایِ بی‌پایه‌یِ زاهدان.

ته به مستی فرو نهند ز دوش بار هستی و خوش بر آسایند

آن‌ها در حالتِ مستی، بارِ سنگینِ هستی و دغدغه‌هایِ دنیا را از دوشِ خود برمی‌دارند و به آرامش می‌رسند.

نکته ادبی: مستی در اینجا رهایی از تعلقاتِ دنیوی است.

به یقین واعظان و دردکشان باد پیما و باده پیمایند

به یقین می‌توان گفت که هم واعظان (زاهدان) و هم عاشقانِ واقعی، هر دو در حالِ پیمودنِ راهی هستند که یکی در پیِ باد و دیگری در پیِ باده است.

نکته ادبی: باد پیما کنایه از کاری بیهوده و باده پیما کنایه از جستجویِ مستیِ الهی است.

ما به نقدیم در بهشت امروز زاهدان در امید فردایند

ما همین امروز در این دنیا به بهشتِ وصال رسیده‌ایم، اما زاهدان همواره در امیدِ رسیدن به بهشتِ فردا هستند.

نکته ادبی: تضادِ نقد و نسیه؛ عاشقِ حال، بر زاهدِ آینده‌گرا برتری دارد.

ما و عشقیم و صحبت ما را دوستان دگر نمی بایند

ما با عشق همراهیم و همنشینی با این عشق برایِ ما کافی است و دیگر دوستان و همراهان را طلب نمی‌کنیم.

نکته ادبی: استغنایِ عاشق از دیگران به دلیلِ تکیه بر عشق.

نفسی چند مانده است مرا کز برم می روند و می آیند

فقط چند لحظه از عمرم باقی مانده است و پیوسته می‌بینم که عزیزان و ایام از کنارم می‌گذرند و می‌روند.

نکته ادبی: اشاره به گذرِ شتابانِ عمر و غنیمت شمردنِ لحظات.

پیش ما از برای آمد و شد غیر ما جام و قدح نمی شایند

در مجلسِ ما برایِ رفت و آمد، جز خودمان و جام و قدح، کسِ دیگری جایز نیست که وارد شود.

نکته ادبی: خلوتِ عاشقانه؛ نفیِ اغیار در حریمِ عشق.

تو مبین آنکه صوفیان ظاهر وعظ گویند و مجلس آرایند

تو به ظاهرِ صوفیان نگاه نکن که مجلس‌آرایی می‌کنند و وعظ می‌گویند؛ این‌ها همه پوسته‌یِ کار است.

نکته ادبی: هشدار نسبت به فریب خوردن از ظاهرِ دین‌داران.

می پرستان نگر که در معنی سرفرازند و پای برجایند

به آن عاشقانِ واقعی (می‌پرستان) بنگر که در حقیقتِ معنا، سربلند و استوار بر عقیده‌یِ خود ایستاده‌اند.

نکته ادبی: پای برجا بودن نشانه اصالتِ قلبیِ عاشق است.

خود به نوعی که زاهدان گویند من گرفتم که بی سر و پایند

حتی اگر فرض کنیم آن‌طور که زاهدان می‌گویند، ما بی‌سر و پا و گمراه هستیم، باز هم در راهِ خود ثابت‌قدمیم.

نکته ادبی: پذیرشِ ملامت برایِ حفظِ عقیده.

زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا

زاهدان کجا و ما کجا؟ ما همان عاشقانِ شیدا و بی‌سر و پایی هستیم که دردهایِ عشق را به جان خریده‌ایم.

نکته ادبی: تکرارِ ترجیع‌بند.

یار ناگه نمود روی بر من هوشم از جان ربود و جان از تن

یار ناگهان چهره بر من نمود و با این جلوه، هوش از سرم و جان از تنم ربود.

نکته ادبی: تأثیرِ آنی و شگرفِ دیدارِ معشوق بر عاشق.

من ز دیدار دوستان دیدم که مبیناد هرگزش دشمن

من در دیدارِ دوستان چنان لذتی دیدم که دعا می‌کنم دشمنِ من نیز هرگز چنین زیبایی‌ای را نبیند (زیرا که تابِ آن را ندارد).

نکته ادبی: آرزویِ خیر برایِ دشمن، نشانه‌یِ بلندنظریِ عاشق است.

از کمند تو سر نمی پیچم چه کنم چون فتاد در گردن

من از کمندِ عشقِ تو فرار نمی‌کنم؛ چون گردنم در بندِ عشقِ تو گرفتار شده است، چه چاره‌ای جز تسلیم دارم؟

نکته ادبی: کمند استعاره از عشق و گرفتاریِ ناگزیرِ عاشق.

دست در دامنت زدیم چو گرد بر میفشان به خاکیان دامن

مانندِ گرد و غبار به دامنِ تو چنگ زدم؛ پس دامنت را از رویِ ما خاکیان مپوشان و از خود دورمان نکن.

نکته ادبی: استعاره از نیاز و فروتنیِ عاشق در برابرِ معشوق.

سنبلستان چین زلفش را خوشه چینند آهویان ختن

زلفِ پر پیچ و تابِ تو مانندِ سنبلستانِ چین است که آهوانِ ختن برایِ چیدنِ خوشه‌هایِ آن جمع شده‌اند.

نکته ادبی: مراعاتِ نظیرِ سنبل و چین و ختن و آهو برایِ توصیفِ زیبایی.

ساقیا تا به خانه دل را خیز و از عکس جان کن روشن

ای ساقی! برخیز و خانه‌یِ دل را با بازتابِ نورِ وجودِ معشوق، روشن و درخشان کن.

نکته ادبی: درخواستِ فیضِ الهی از ساقیِ معرفت.

دل ز خمخانه بر نخواهم کند که دلم می کشد به حب وطن

من هرگز دل از میخانه (محلِ عشق) نمی‌کنم، زیرا دلم مرا به سویِ این وطنِ اصلی می‌کشد.

نکته ادبی: حبِ وطن در اینجا دلبستگی به عالمِ معناست.

دین به دردی دن، دنی نشود درد دین می کشم و دردی دن

دین را به دردی (مستی) بده تا دنیایی نشود؛ من دردِ دین می‌کشم و در طلبِ آن دردِ حقیقی هستم.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌یِ درد (به معنایِ غم و به معنایِ دُردِ شراب).

منم افتاده در پی رندان زاهدان اوفتاده در پی من

من در پیِ رندان و عاشقان راه می‌پویم و زاهدانِ خشک‌مغز در پیِ من افتاده‌اند تا مرا سرزنش کنند.

نکته ادبی: تقابلِ جایگاهِ رند و زاهد.

زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا

زاهدان کجا و ما کجا؟ ما همان عاشقانِ شیدا و بی‌سر و پایی هستیم که دردهایِ عشق را به جان خریده‌ایم.

نکته ادبی: تکرارِ ترجیع‌بند.

رویت افروخت آتش زردشت زلفت آورد در میان زنار

چهره‌ات آتشِ زردشت را برافروخت و زلفت با پیچ و تابش، کفر و زُنار را در میان آورد.

نکته ادبی: اشاره به آتشکده و زُنار (نمادِ کفر و دین) برایِ نشان دادنِ حیرتِ عاشق.

درد ل من خیالت آمد و گفت لیس فی الدار غیرها دیار

خیالِ تو به قلبم آمد و گفت: در این خانه جز او (معشوق) کسی نیست.

نکته ادبی: عبارتِ عربی بیانگرِ وحدتِ وجود و حضورِ تنها معشوق در دلِ عاشق است.

جان فدای تو کرده ام بستان سر به پیشت نهاده ام بردار

جانم را به تو بخشیده‌ام، آن را بستان و سرم را پیشِ پایِ تو نهاده‌ام، آن را بردار.

نکته ادبی: نهایتِ ایثار و تسلیمِ عاشق در برابرِ معشوق.

ساقیا از شبانه مخموریم از سرم باز کن بلای خمار

ای ساقی! به خاطرِ دیشب هنوز مست و خمارم؛ این بلایِ خمار را از سرم باز کن و جامی دیگر بده.

نکته ادبی: طلبِ تداومِ فیض و مستی.

با خیال تو حق به جانب ماست گر انا الحق زنیم بر سردار

با وجودِ خیالِ تو، حق با ماست؛ حتی اگر مانندِ منصور بر سرِ دار فریادِ اناالحق بزنیم.

نکته ادبی: اشاره به منصور حلاج و ادعایِ یگانگی با حق.

اگرم قصد جان و سر داری سر و جانم دریغ نیست زیار

اگر قصدِ جان و سرِ مرا داری، دریغ نمی‌کنم؛ سر و جانم فدایِ دیدارِ تو باد.

نکته ادبی: آمادگی برایِ شهادت در راهِ عشق.

زاهدی دوش دعوتم می کرد بعد پند و نصیحت بسیار

دیشب زاهدی مرا دعوت می‌کرد و بعد از نصیحت‌هایِ بسیار، تلاش داشت راهنمایی‌ام کند.

نکته ادبی: نقدِ وعظِ بی‌فایده‌یِ زاهدان.

داد ستار و خرقه ام پنداشت که مگر خرقه دارم و دستار

او خرقه و دستارِ مرا دید و گمان کرد که من هم مانندِ او خرقه و زهد دارم.

نکته ادبی: اشاره به قضاوتِ ظاهریِ زاهد از لباسِ شاعر.

هر دو را بستدم گر و کردم به منی می به خانه خمار

هر دو (خرقه و دستار) را گرفتم و در عوضِ آن در میخانه، شراب خریدم.

نکته ادبی: فروختنِ نمادهایِ زهد برایِ رسیدن به مستیِ عشق.

گفتمش، ما خراب و مخموریم خیز و ما را به حال خود مگذار

به او گفتم: ما خراب و مست هستیم، برخیز و ما را به حالِ خودمان بگذار.

نکته ادبی: دفاعِ عاشق از وضعیتِ خود در برابرِ دخالتِ زاهد.

زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا

زاهدان کجا و ما کجا؟ ما همان عاشقانِ شیدا و بی‌سر و پایی هستیم که دردهایِ عشق را به جان خریده‌ایم.

نکته ادبی: تکرارِ ترجیع‌بند.

ای دل خود پرست سودایی چند بر خاک باد پیمایی

ای دلِ خودپرستِ سودایی! تا کی می‌خواهی بر رویِ خاکِ این دنیا باد بپیمایی و عمرت را به بطالت بگذرانی؟

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ نفسِ اماره.

توده خاکی آن نمی ارزد که تو دامن بدان بیالایی

این دنیا به قدری ارزش ندارد که بخواهی دامنِ خود را به خاطرِ آن آلوده کنی.

نکته ادبی: بی‌ارزش بودنِ دنیا در برابرِ ارزش‌هایِ معنوی.

آفتابی نهان به سایه گل گل چه بر آفتاب اندایی

خورشیدی در سایه‌یِ گل پنهان است؛ چرا می‌خواهی گل را بر خورشید بپوشانی؟

نکته ادبی: استعاره از حقایقِ پنهان که توسطِ ظواهر (گل) پوشیده شده است.

آفتابا عجب چه خورشیدی که تو با سایه بر نمی آیی

ای آفتاب! چه خورشیدِ عجیبی هستی که با سایه سازگار نیستی و آن را برنمی‌تابی.

نکته ادبی: تضادِ نور و سایه به عنوانِ نمادِ حقیقت و کثرت.

مطربا پرده ای زدی که درید پرده بر کار عقل سودایی

ای نوازنده! پرده‌ای نواختی که پرده‌یِ عقلِ سودایی مرا درید و من را از عقلِ جزئی رهانید.

نکته ادبی: تأثیرِ موسیقی بر شکستنِ حجاب‌هایِ ذهنی.

مدتی گرد زاهدان گشتم من شوریده حال شیدایی

منِ شوریده حال، مدتی گردِ زاهدان گشتم تا ببینم چه می‌گویند.

نکته ادبی: تجربه‌یِ عملیِ معاشرت با زاهدان توسطِ عاشق.

دوشم آمد برید حضرت دوست که فلان گر تو طالب مایی

دیشب از طرفِ حضرتِ دوست به من پیام رسید که: ای فلانی، اگر طالبِ مایی، این راه را پیش بگیر.

نکته ادبی: الهامِ قلبی و دعوتِ الهی.

زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا

زاهدان کجا و ما کجا؟ ما همان عاشقانِ شیدا و بی‌سر و پایی هستیم که دردهایِ عشق را به جان خریده‌ایم.

نکته ادبی: تکرارِ ترجیع‌بند.

طرز ترجیع بند من یکسر راست ماند به شاخ نیشکر

سبکِ ترجیع‌بندِ من از ابتدا تا انتها، درست مانندِ شاخه‌یِ نیشکر شیرین و یکدست است.

نکته ادبی: تشبیه کلامِ شاعر به نیشکر؛ اشاره به روانی و شیرینیِ اشعار.

کز سرش تا به پا فرو رفتم بود بندش ز پند شیرین تر

از سر تا پا در این کلام غرق شدم؛ گویی ساختارِ این سخن، از هر پند و اندرزی شیرین‌تر و دلنشین‌تر بود.

نکته ادبی: واژه‌ی «بند» در اینجا به معنایِ گره‌گاه‌های شعر یا همان ابیات و ساختارِ کلام است که شاعر آن را از پندِ خشک، شیرین‌تر می‌داند.

نو عروسی است خوب روی و برو بسته بر مدح خسروی زیور

شعرِ من همانند عروسی زیبا و خوش‌سیماست که با زیورِ مدحِ این پادشاهِ بزرگ، آراسته شده است.

نکته ادبی: استعاره از شعر به «نوعروس»؛ یعنی کلامِ شاعر مانند عروسی است که به زیورِ مدح آراسته شده و جلوه‌گری می‌کند.

آفتاب زمانه شیخ اویس که زمانه بدوست دور قمر

شیخ اویس، خورشیدِ این زمانه است که چرخِ روزگار همانند ماه، گردِ وجودِ او در گردش است.

نکته ادبی: تشبیه و استعاره‌ی نجومی؛ پادشاه به خورشید تشبیه شده که مرکزیت دارد و زمانه به ماه که تابع اوست.

کلک او دور عدل را پرگار رای او خط غیب را مسطر

قلمِ او مانند پرگار، دایره‌ی عدالت را ترسیم می‌کند و اندیشه‌ی او همچون خط‌کش و مسطر، مسیرِ تقدیرِ پنهان را مشخص می‌سازد.

نکته ادبی: «کلک» استعاره از قلم و «مسطر» وسیله‌ای است که با آن خطوطِ راهنما برای نوشتن ترسیم می‌کنند.

باد، سیر ستاره اش تابع باد، دور زمانه اش چاکر

باشد که حرکت ستارگان تابع فرمان او باشد و چرخِ زمانه فرمان‌بردارِ او گردد.

نکته ادبی: فعل «باد» در اینجا دعایی است که به شکوه و عظمتِ اقتدارِ شاه اشاره دارد.

آنچنان شعر من به دولت شاه در مزاج زمانه کرده اثر

شعرِ من به واسطه‌ی اقبال و دولتِ این پادشاه، چنان قدرتی یافته که در طبع و نهادِ زمانه نفوذ کرده و آن را دگرگون ساخته است.

نکته ادبی: «مزاج زمانه» استعاره از روحیات و احوالِ حاکم بر مردم آن روزگار است.

این سخن صوفیان صومعه نیز ورد خود کرده اند شام و سحر

حتی صوفیانِ گوشه‌نشین در صومعه‌ها نیز این ابیاتِ مرا وردِ زبان کرده و شب و روز می‌خوانند.

نکته ادبی: «ورد» به معنای ذکرِ مدام و دعایِ همیشگی است که نشان از نفوذِ اجتماعی کلامِ شاعر دارد.

زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دردی کشان بی سر و پا

میانِ راه و رسمِ زاهدان با منزلتِ ما تفاوتِ بسیاری است؛ کارِ ما تنها هم‌نشینی با رندانِ دردی‌کش و بی‌پرواست.

نکته ادبی: تضادِ معنایی میانِ «زاهد» (نمادِ تقوا و خشکی) و «دردی‌کش» (نمادِ رندی و بی‌قیدی). عبارت «بی‌سر و پا» کنایه از افرادی است که از قیدِ شهرت و آبرو آزادند.