دیوان اشعار - ترجیعات

سلمان ساوجی

شمارهٔ ۱ - برج سلطنت

سلمان ساوجی
حاجیان روی صفا در کعبه جان کرده اند عاشقان عزم طواف کوی جانان کرده اند
نفس کافر کیش را در راه او روحی فداه هر نفس چون کیش اسماعیل قربان کرده اند
می دمد بوی وفا زین صبح خیزان چون صبا کز هوا جان داده و سعی فراوان کرده اند
رهروان او ز زاد و آب فارغ زاده اند تکیه بر خون دل و بر آب مژگان کرده اند
طالبان روضه اش طوبی لهم در بادیه اولین منزل سرابستان رضوان کرده اند
از بهار چین به سنبل پرچین او آهوان مشک را ره در بیابان کرده اند
بر جمال کعبه رخسار او خال سیاه دیده اند و دیده ها را زمزم افشان کرده اند
بر در آن کعبه دل، بسته جانها حلقه وار ذکر خیر داور دارای دوران کرده اند
ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس
باغ رخسار تو را امروز آبی دیگرست در کمند طره ات پیچی و تابی دیگرست
سایه بان بر مه چرا بندی به دفع آفتاب زآنکه زیر سایه بانت آفتابی دیگرست
عقد زلفت را نمی شاید به انگشتان گرفت زآنکه عقد زلف شست را حسابی دیگرست
دیده ام یک شب خیال نقش رویت را بخواب دیده زان شب باز در سودای خوابی دیگرست
زلف مشکین تو را تا باد بر هم می زند جان مسکین هر نفس در اضطرابی دیگرست
سینه من نیست تنها منزل سودای عشق گنج عشقت را به هر کنجی حسابی دیگرست
رشته جان من و شمع سر زلف یکی است گرچه هر یک را ز رخسار تو تابی دیگرست
هندوی مالک رقاب طره را گو کین ستم بس که در دور فلک مالک رقابی دیگرست
ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس
چشم او هر لحظه مستان را به هم بر می زند شور عشقش عاشقان را حلقه بر در می زند
پشت من در عشق رویش راست چون چنگ است خم هر زمان زان روی بر من راه دیگر می زند
چون نورزم مهر در رخش کانوار مهر ز آسمان می بارد و از خاک سر بر می زند
لعل او هر لحظه سنگی می زند بر ساغرم چون توان کردن که او پیوسته ساغر می زند
ساخت در چشمم خیالش جایگه وین طرفه تر کز خیالش جمله عالم خیمه برتر می زند
چشم و رویم می دهند از حلقه گوشش خبر آن یکی در می چکاند وین یکی زر می زند
چند خواهم دم به دم دادن آنکس را که دم در هوای پادشاه بنده پرور می زند
ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس
آنکه ذات آفرینش با وجودش زیور است بر وجودش آفرین کز آفرینش برتر است
رای عالمگیر او را صبح صادق سنجق است بزم ملک آرای او را بحر زاخر ساغر است
پادشاه تاج بخش با ذل صاحبدل است شهر یار کامگار عادل دین پرور است
کیست گردون تا به نان خور کند بازار گرم بر بساط او چو گردون صد هزارش نانخور است
هر طرف کانجا غبار نعل شبدیزش رسید خاک آن اطراف تا صد میل کحل اغبر است
از پی زیب بزرگی بر سپهر این بیت من نقش پیشانی ماه و آفتاب انوارست
ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس
دست فیاض تو خاطره ها ز بند آزاد کرد عدل معمارت درونهای خراب آباد کرد
هر که می خواهد که در عهد تو آزادی کند اولش چون تیغ باید روی چون فولاد کرد
باد ازان دست چنار انداخت کاندر عهد تو مرغ از دست چناری در چمن فریاد کرد
آنچه کرد اسکندر اندر سد باب مملکت بابت آن ثانی جم درباره بغداد کرد
سوسن آزادی خلقت کرد با سرو سهی لطف طبعت را خوش آمد هر دو را آزاد کرد
لطفت اندر باب ارباب هنر ز انصاف و داد هرچه می بایست کرد انصاف باید داد کرد
زمره کروبیان بر سدره در اوقات ذکر بس که خواهد این حدیث از قول سلمان یاد کرد
ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس
پادشاها روز عیدت فرخ و فرخنده باد چون لب ساغر مدامت کام جان پرخنده باد
در جهالن تا سایه خورشید را باشد نشان سایه خورشید چترت بر جهان پاینده باد
شهسوار همتت بر خنگ چوگانی به حکم آسمان را در خم چوگان چو گوی افکنده باد
چرخ کو یک چشم دارد جز به چشم مهر اگر بنگرد سوی تو آن یک چشم نیزش کنده باد
سوسن آزاد تا رطب اللسان باشد به باغ سوسن آزاد باغ مدحت اول بنده باد
تا نظام سال و ماه و هفته و روز و شب است سال و ماه و هفته و روز و شبت فرخنده باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر قصیده‌ای است فاخر و استوار در ستایش سلطان اویس که با بهره‌گیری از مضامین عرفانی و عاشقانه، به تمجید ویژگی‌های فردی و حکمرانی این پادشاه می‌پردازد. شاعر با تلفیق مفاهیم حج و طواف با عشق زمینی، فضای معنوی عمیقی ایجاد کرده و در ادامه، با استعارات و تشبیهات متعارف شعر فارسی، شکوه و عدالت ممدوح را به تصویر می‌کشد.

در این چکامه، شاعر با ظرافتی ستودنی میان عالم معنا (عشق و عرفان) و عالم صورت (قدرت و پادشاهی) پیوند برقرار می‌کند. تمجید از سلطان به گونه‌ای است که او نه تنها حاکم سیاسی، بلکه قطب عالم و محور هستی جلوه داده می‌شود که وجودش امنیت و برکت را برای همگان به ارمغان آورده است.

معنای روان

حاجیان روی صفا در کعبه جان کرده اند عاشقان عزم طواف کوی جانان کرده اند

در حالی که حاجیان عازم کعبه هستند، عاشقان راستین نیز قصدِ زیارتِ کویِ تو را کرده‌اند که در نظر آنان، همان خانه معبود و کعبه حقیقی است.

نکته ادبی: استعاره از کعبه برای کوی یار.

نفس کافر کیش را در راه او روحی فداه هر نفس چون کیش اسماعیل قربان کرده اند

آن‌ها نفسِ سرکشِ خود را در مسیرِ عشقِ تو فدا کرده‌اند، همان‌گونه که حضرت اسماعیل (ع) در راهِ خداوند قربانی شد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان قربانی شدن اسماعیل توسط ابراهیم.

می دمد بوی وفا زین صبح خیزان چون صبا کز هوا جان داده و سعی فراوان کرده اند

از جانبِ سحرخیزان و عاشقانِ پاک‌باخته، بویِ وفاداری به مشام می‌رسد، چرا که آنان با فدا کردنِ جان، سعیِ بلیغی در این راه داشته‌اند.

نکته ادبی: تشبیه نسیم صبح به بوی وفا.

رهروان او ز زاد و آب فارغ زاده اند تکیه بر خون دل و بر آب مژگان کرده اند

رهروانِ این طریق، از توشه‌ و آبِ مادی بی‌نیاز شده‌اند و تنها تکیه‌گاهشان، اشکِ چشم و خونِ دلِ ایشان است.

نکته ادبی: استعاره از خون دل و آب مژگان به عنوان زاد سفر.

طالبان روضه اش طوبی لهم در بادیه اولین منزل سرابستان رضوان کرده اند

جویا‌یانِ باغِ بهشتِ وصالِ تو، حتی در بیابانِ بی‌آب‌ و علف، اولین منزلگاهشان را همچون بهشتِ رضوان می‌بینند.

نکته ادبی: اشاره به وعده بهشت (طوبی لهم).

از بهار چین به سنبل پرچین او آهوان مشک را ره در بیابان کرده اند

آهوانِ مشکین‌بو از پیچ‌ و تابِ زلفِ سنبل‌گونِ تو چنان بویی گرفته‌اند که راهِ بیابان را در پیش گرفته‌اند.

نکته ادبی: آرایه اغراق در توصیف عطر زلف.

بر جمال کعبه رخسار او خال سیاه دیده اند و دیده ها را زمزم افشان کرده اند

عاشقان بر چهره‌ زیبایِ تو، خالی سیاه دیدند که همچون سنگِ حجرالاسود بر کعبه است و از این دیدار، چشمانشان چون زمزم اشک‌بار شد.

نکته ادبی: تشبیه خال به حجرالاسود و چشم به زمزم.

بر در آن کعبه دل، بسته جانها حلقه وار ذکر خیر داور دارای دوران کرده اند

جان‌هایِ بسیاری بر درِ این کعبه‌یِ دل حلقه زده‌ و گرد آمده‌اند و نامِ نیکویِ پادشاهِ زمانه را به نیکی یاد می‌کنند.

نکته ادبی: توصیف کعبه دل به عنوان مرکز تجمع عاشقان.

ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس

سلطان اویس، ماهِ درخشانِ آسمانِ سلطنت است که فیضِ بخشندگی‌اش چون دریایی بی‌کران در وجودش جای دارد.

نکته ادبی: بیتِ تخلّص و ستایش مستقیم سلطان.

باغ رخسار تو را امروز آبی دیگرست در کمند طره ات پیچی و تابی دیگرست

چهره‌ات امروز جلوه‌ای تازه یافته و در پیچ‌ و تابِ زلفِ تو، معنایی متفاوت و دل‌انگیز نهفته است.

نکته ادبی: تغییر حال و هوای معشوق در نگاه عاشق.

سایه بان بر مه چرا بندی به دفع آفتاب زآنکه زیر سایه بانت آفتابی دیگرست

نیازی نیست برایِ پوشاندنِ صورت از آفتاب، سایه‌بان بر چهره‌ات بکشی؛ چرا که زیرِ همین سایه، خورشیدی درخشان‌تر از آفتاب وجود دارد.

نکته ادبی: تشبیه روی معشوق به خورشید.

عقد زلفت را نمی شاید به انگشتان گرفت زآنکه عقد زلف شست را حسابی دیگرست

پیچیدگیِ گره‌های زلفِ تو چنان است که با انگشت قابلِ گشودن نیست؛ چرا که حسابِ کارِ آن، جدا و دشوار است.

نکته ادبی: کنایه از پیچیدگی و دلبری زلف.

دیده ام یک شب خیال نقش رویت را بخواب دیده زان شب باز در سودای خوابی دیگرست

یک شب خیالِ چهره‌ات را در خواب دیدم و از آن زمان، چشمانم همیشه در حسرتِ دوباره دیدنِ آن رویاست.

نکته ادبی: بیانِ عطشِ دیدارِ معشوق.

زلف مشکین تو را تا باد بر هم می زند جان مسکین هر نفس در اضطرابی دیگرست

هرگاه که باد، زلفِ مشکینِ تو را پریشان می‌کند، جانِ ناتوانِ من در اضطرابی سخت فرو می‌رود.

نکته ادبی: تأثیرِ پریشانی زلف بر جانِ عاشق.

سینه من نیست تنها منزل سودای عشق گنج عشقت را به هر کنجی حسابی دیگرست

سینه من تنها جایگاهِ عشقِ تو نیست، بلکه در هر گوشه‌ و کنارِ وجودم، گنجِ عشقِ تو حکایتی متفاوت دارد.

نکته ادبی: استعاره از گنج برای عشق.

رشته جان من و شمع سر زلف یکی است گرچه هر یک را ز رخسار تو تابی دیگرست

رشته‌ جانِ من و شمعِ زلفِ تو به هم گره خورده است؛ اگرچه هر کدام از رخسارِ تو جلوه‌ای متفاوت می‌گیرند.

نکته ادبی: تلمیح به یکی بودنِ سرنوشتِ عاشق و معشوق.

هندوی مالک رقاب طره را گو کین ستم بس که در دور فلک مالک رقابی دیگرست

به آن هندویِ سیاه (زلف) که مالکِ گردنِ عشاق است بگو این ستم را بس کن، که در این روزگار، حاکمان و مالکانِ دیگری نیز هستند.

نکته ادبی: کنایه از زلف سیاه به هندویِ مالکِ رقاب.

ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس

سلطان اویس، ماهِ درخشانِ آسمانِ سلطنت است که فیضِ بخشندگی‌اش چون دریایی بی‌کران در وجودش جای دارد.

نکته ادبی: تکرار مطلع برای تأکید بر ممدوح.

چشم او هر لحظه مستان را به هم بر می زند شور عشقش عاشقان را حلقه بر در می زند

نگاهِ او مستانِ عشق را از خود بی‌خود می‌کند و شورِ عشقش، عاشقان را وادار می‌کند تا بر درِ خانه‌اش حلقه بزنند.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ نگاهِ معشوق.

پشت من در عشق رویش راست چون چنگ است خم هر زمان زان روی بر من راه دیگر می زند

در راهِ عشقِ او پشتِ من مانند چنگ خمیده شده و او هر لحظه با جلوه‌ای تازه، مرا به طریقی جدید گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه پشتِ خمیده عاشق به چنگ.

چون نورزم مهر در رخش کانوار مهر ز آسمان می بارد و از خاک سر بر می زند

چگونه عشقِ او را در دل نپرورم، در حالی که انوارِ مهرِ او از آسمان می‌بارد و از زمین نیز سر بر می‌آورد؟

نکته ادبی: اغراق در فراگیریِ فروغِ چهره معشوق.

لعل او هر لحظه سنگی می زند بر ساغرم چون توان کردن که او پیوسته ساغر می زند

لبِ سرخِ او هر لحظه همچون سنگی است که بر ساغرِ من می‌خورد؛ چطور می‌توانم ننوشم، وقتی او پیوسته ساغرِ شرابِ عشق می‌زند؟

نکته ادبی: تشبیه لب به سنگ و ساغر.

ساخت در چشمم خیالش جایگه وین طرفه تر کز خیالش جمله عالم خیمه برتر می زند

خیالِ او در چشمم جای گرفته و شگفت آنکه تمامِ عالم در برابرِ عظمتِ خیالِ او، خیمه زده‌اند.

نکته ادبی: تجسمِ بزرگیِ خیالِ معشوق.

چشم و رویم می دهند از حلقه گوشش خبر آن یکی در می چکاند وین یکی زر می زند

چشم و چهره‌ام از گوشواره‌اش خبر می‌دهند؛ یکی در و مروارید می‌چکاند و دیگری طلا و زر می‌افشاند.

نکته ادبی: تشبیه اشک و درخششِ چهره به مروارید و زر.

چند خواهم دم به دم دادن آنکس را که دم در هوای پادشاه بنده پرور می زند

چقدر باید جانِ خود را تقدیمِ کسی کنم که پیوسته در هوایِ این پادشاهِ بنده‎‌پرور نفس می‌کشد و دم می‌زند؟

نکته ادبی: ستایشِ بنده‎‌پروریِ سلطان.

ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس

سلطان اویس، ماهِ درخشانِ آسمانِ سلطنت است که فیضِ بخشندگی‌اش چون دریایی بی‌کران در وجودش جای دارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ تخلّص.

آنکه ذات آفرینش با وجودش زیور است بر وجودش آفرین کز آفرینش برتر است

کسی که آفرینشِ جهان با وجودِ او زینت یافته است، وجودش فراتر از کلِ هستی است و سزاوارِ آفرین است.

نکته ادبی: تعظیم و بزرگ‌داشتِ ممدوح.

رای عالمگیر او را صبح صادق سنجق است بزم ملک آرای او را بحر زاخر ساغر است

رأی و اندیشه‌ عالم‌گیرِ او چون صبحِ صادق است و بزمِ باشکوهش مانندِ دریایی پهناور که ساغرِ آن است.

نکته ادبی: تشبیه رأی به صبح صادق.

پادشاه تاج بخش با ذل صاحبدل است شهر یار کامگار عادل دین پرور است

پادشاهی که تاج‌بخش است و دلی آگاه دارد؛ شهریاری کامروا، عادل و حامیِ دین است.

نکته ادبی: برشمردن اوصافِ حاکمِ نیک.

کیست گردون تا به نان خور کند بازار گرم بر بساط او چو گردون صد هزارش نانخور است

فلک کیست که بخواهد سفره‌داری کند؟ در حالی که بر سفره‌ احسانِ او، صدها هزار مانندِ فلک، نان‌خور و بهره‌مندند.

نکته ادبی: اغراق در بخشندگیِ سلطان نسبت به فلک.

هر طرف کانجا غبار نعل شبدیزش رسید خاک آن اطراف تا صد میل کحل اغبر است

هر جا که غبارِ سمِ اسبِ تیزتکِ او رسید، آن خاک تا صد فرسنگ به دلیلِ بزرگی‌اش، سرمه‌ چشمِ مردم شد.

نکته ادبی: کنایه از ارزشِ خاکِ زیرِ پایِ ممدوح.

از پی زیب بزرگی بر سپهر این بیت من نقش پیشانی ماه و آفتاب انوارست

برایِ زیباییِ عظمتِ او، این بیتِ من نقشِ پیشانیِ خورشید و ماهِ آسمان است.

نکته ادبی: اغراق در ارزشِ شعرِ شاعر.

ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس

سلطان اویس، ماهِ درخشانِ آسمانِ سلطنت است که فیضِ بخشندگی‌اش چون دریایی بی‌کران در وجودش جای دارد.

نکته ادبی: تکرارِ تخلّص.

دست فیاض تو خاطره ها ز بند آزاد کرد عدل معمارت درونهای خراب آباد کرد

دستِ بخشنده‌ات بندها را از خاطره‌ها گشود و عدالتِ معمارت، دل‌هایِ ویران را دوباره آباد کرد.

نکته ادبی: استعاره از عدالت به عنوان معمارِ دل‌ها.

هر که می خواهد که در عهد تو آزادی کند اولش چون تیغ باید روی چون فولاد کرد

هر کس در عهدِ تو خواهانِ آزادی است، ابتدا باید مانندِ تیغ، صورتی صلب و فولادین داشته باشد تا در برابرِ مشکلات ایستادگی کند.

نکته ادبی: توصیه به استقامت.

باد ازان دست چنار انداخت کاندر عهد تو مرغ از دست چناری در چمن فریاد کرد

باد به این دلیل برگِ درختِ چنار را انداخت که در روزگارِ عدالتِ تو، حتی مرغِ چمن هم در آزادی و آسایش فریادِ شادی سر داد.

نکته ادبی: اغراق در فراوانیِ عدل.

آنچه کرد اسکندر اندر سد باب مملکت بابت آن ثانی جم درباره بغداد کرد

آن کاری که اسکندر در ساختنِ سد انجام داد، سلطانِ ما به عنوانِ جمشیدِ دوم، در موردِ بغداد انجام داد و آن را آباد کرد.

نکته ادبی: تلمیح به اسکندر و جمشید.

سوسن آزادی خلقت کرد با سرو سهی لطف طبعت را خوش آمد هر دو را آزاد کرد

لطفِ طبعِ تو میانِ سوسنِ آزاد و سروِ سهی آشتی برقرار کرد و هر دو را به لطفِ خود آزاد ساخت.

نکته ادبی: تشخیص و تضاد (سوسن آزاد و سرو سهی).

لطفت اندر باب ارباب هنر ز انصاف و داد هرچه می بایست کرد انصاف باید داد کرد

لطفِ تو در حقِ هنرمندان، از رویِ انصاف و داد بود؛ هر آنچه که لازم بود انجام شود، تو با انصافِ تمام انجام دادی.

نکته ادبی: ستایشِ انصافِ سلطان.

زمره کروبیان بر سدره در اوقات ذکر بس که خواهد این حدیث از قول سلمان یاد کرد

فرشتگان در آسمانِ هفتم (سدره) هنگامِ ذکر، بارها یادِ این داستان را از زبانِ سلمان (شاعر) تکرار کرده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به تخلصِ شاعر (سلمان).

ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس

سلطان اویس، ماهِ درخشانِ آسمانِ سلطنت است که فیضِ بخشندگی‌اش چون دریایی بی‌کران در وجودش جای دارد.

نکته ادبی: تکرارِ تخلّص.

پادشاها روز عیدت فرخ و فرخنده باد چون لب ساغر مدامت کام جان پرخنده باد

ای پادشاه! روزِ عیدت خجسته باد و همچون لبِ ساغرِ مداوم، کامِ جانت همواره پرخنده باشد.

نکته ادبی: دعایِ خیر برای سلطان.

در جهالن تا سایه خورشید را باشد نشان سایه خورشید چترت بر جهان پاینده باد

تا زمانی که خورشید در جهان وجود دارد، سایه خورشیدوارِ چترِ سلطنتِ تو بر سرِ عالم پاینده باد.

نکته ادبی: تشبیه چتر پادشاهی به سایه خورشید.

شهسوار همتت بر خنگ چوگانی به حکم آسمان را در خم چوگان چو گوی افکنده باد

شهسوارِ همتِ تو بر اسبِ چوگان‌سواری چنان حکم می‌راند که گویی آسمان را در خمِ چوگانِ خود گرفته و مانندِ گوی به بازی گرفته است.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به گوی.

چرخ کو یک چشم دارد جز به چشم مهر اگر بنگرد سوی تو آن یک چشم نیزش کنده باد

چرخِ فلک که یک چشم دارد، اگر با نظرِ مهر به تو نگاه نکند، همان یک چشمش نیز باید کور شود.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی.

سوسن آزاد تا رطب اللسان باشد به باغ سوسن آزاد باغ مدحت اول بنده باد

تا زمانی که سوسنِ آزاد در باغ سخن می‌گوید، باید به عنوانِ بنده، مدحِ تو را بگوید.

نکته ادبی: دعایِ خیر.

تا نظام سال و ماه و هفته و روز و شب است سال و ماه و هفته و روز و شبت فرخنده باد

تا نظامِ زمان و گردشِ روزگار برقرار است، سال و ماه و هفته و روز و شبت مبارک و فرخنده باد.

نکته ادبی: دعایِ نهایی برای دوامِ دولت.

آرایه‌های ادبی

تلمیح خون کیش اسماعیل قربان

اشاره به داستان قربانی شدن حضرت اسماعیل در پیشگاه خداوند.

تشبیه سایه بان بر مه چرا بندی

تشبیه چهره معشوق به ماه و خورشید که نیازی به سایبان ندارد.

اغراق خاک آن اطراف تا صد میل

بزرگ‌نمایی در عظمتِ ردپای اسبِ سلطان.

استعاره کعبه جان

استفاده از کعبه برای اشاره به جایگاهِ حقیقیِ معشوق در قلبِ عاشق.

ایهام زمزم افشان

ایهام بین آبِ زمزم (چاه مقدس) و اشک‌هایِ فراوان که مانند زمزم می‌جوشد.