دیوان اشعار - رباعیات

سلمان ساوجی

رباعی شمارهٔ ۸۱

سلمان ساوجی
اسبی که مرا خواجه بر آن اسب نشاند هر کس که بدید اسب شطرنجش خواند
چون راندمش در اولین گام بماند بد جانوری بود، ندانم به چه ماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر با زبانی طنزآلود و کنایه‌آمیز، به حکایتِ اسبی می‌پردازد که در ظاهر به شاعر هدیه شده است، اما در عمل چنان بی‌خاصیت و بی‌جان است که تنها شبیه به مهره‌ای چوبی در بازی شطرنج به نظر می‌رسد.

شاعر در این ابیات، سرخوردگی خود را از هدیه‌ای که نه تنها فایده‌ای ندارد بلکه مایه ناتوانی او شده، با ظرافتی شوخ‌طبعانه بیان می‌کند و ناتوانی این مرکب خیالی را به تمسخر می‌گیرد.

معنای روان

اسبی که مرا خواجه بر آن اسب نشاند هر کس که بدید اسب شطرنجش خواند

آن اسبی که صاحب یا بزرگِ ما مرا بر پشتِ آن سوار کرد، به قدری خشک و بی‌حرکت بود که هر کس آن را دید، گمان کرد مهره‌ای از بازی شطرنج است.

نکته ادبی: واژه «خواجه» در متون قدیم معمولاً به بزرگان، صاحبان ثروت یا ارباب گفته می‌شد. «اسب شطرنج» کنایه از بی‌جان بودن و عدم کارایی است.

چون راندمش در اولین گام بماند بد جانوری بود، ندانم به چه ماند

هنگامی که سعی کردم اسب را حرکت دهم، در همان قدم اول از جای خود تکان نخورد و متوقف شد؛ حیوان عجیبی بود که نمی‌دانم واقعاً چه بود و به چه شباهت داشت.

نکته ادبی: «ماند» در مصراع اول به معنای ایستادن و درجا زدن است، اما در مصراع دوم به معنای شباهت داشتن به کار رفته است که نوعی جناس یا ایهام ایجاد کرده است.

آرایه‌های ادبی

کنایه اسب شطرنج

استعاره و کنایه از بی‌جان، بی‌خاصیت و غیرقابل سواری بودن اسب.

ایهام ماند

تکرار واژه «ماند» در معانی متفاوت (ایستادن و شبیه بودن) که زیبایی کلام را افزوده است.