دیوان اشعار - قطعات

سلمان ساوجی

قطعه شمارهٔ ۱۶۱

سلمان ساوجی
مرحبا ای آصف جم قدر کیوان رفعتم کز سم اسب به مژگان گرد ره بزدودمی
بر جگر نگذاشت چرخم آب گونه دیده را تا زدی آب رهت سقاییش فرمودمی
آفتابی سوی مغرب رفته و باز آمده کاشکی من سایه وار اندر رکابت بودمی
من سر و پایی ندارم گر سرم بودی و پا زین بشارت پای کوبان بر فلک سر سودمی
عزم استقبال کردم گشت مانع درد پا گر سرم کردی مدد کی درد پا بستودمی
هست درد پا و در سر نیست سامانی مرا گر سرم بودی به ره این ره به سر پیمودمی
ملک می گوید که ظلت کاش بودی جاودان بر سر من تا منت در سایه می آسود می

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در زمره اشعار ستایشی و مدحی قرار می‌گیرد که شاعر در آن با زبانی سرشار از تواضع و ارادت، به توصیف مقام والای ممدوح می‌پردازد. فضا، فضایِ اشتیاق و دلتنگی برای دیدارِ شخصی بلندمرتبه است که شاعر به دلیلِ ناتوانی جسمی و درد پا، از فیضِ استقبالِ حضوری او محروم مانده است.

شاعر در این ابیات، ضمنِ نکوداشتِ جایگاهِ ممدوح، تضادِ میانِ شوقِ پرشورِ درونی و ناتوانیِ جسمیِ خویش را به تصویر می‌کشد. استعاره‌های به‌کاررفته نظیر آفتاب و سایه، و ارجاعات تاریخی همچون «آصف»، نشان‌دهنده سبکِ کلاسیکِ مدح است که در آن، ممدوح به خورشیدی تشبیه شده که بازگشتش مایه‌یِ امید و روشناییِ جهان است.

معنای روان

مرحبا ای آصف جم قدر کیوان رفعتم کز سم اسب به مژگان گرد ره بزدودمی

درود بر تو ای کسی که از نظر شکوه و عظمت، همتای آصف (وزیر حضرت سلیمان) هستی و مقامی رفیع چون سیاره کیوان داری؛ آن‌قدر مشتاق دیدار تو بودم که آرزو داشتم گرد و غبارِ راهِ اسبِ تو را با مژگانِ چشمم پاک کنم.

نکته ادبی: آصف: اشاره به آصف بن برخیا، وزیر سلیمان نبی که نماد خرد و تدبیر است. کیوان: دورترین سیاره شناخته شده در نجوم قدیم که نشان از رفعت و بلندی مقام دارد.

بر جگر نگذاشت چرخم آب گونه دیده را تا زدی آب رهت سقاییش فرمودمی

روزگار چنان کرده بود که دیگر اشکی در چشمانم باقی نمانده بود، اما منتظر بودم تا تو برسی و با رسیدن تو، از شوق اشکی در چشمانم حلقه بزند تا بتوانم آن را نثارِ مقدمِ مبارکت کنم.

نکته ادبی: آب گونه دیده: کنایه از اشک چشم. سقایی: در اینجا به معنای آب‌پاشی کردن و تطهیر راه است.

آفتابی سوی مغرب رفته و باز آمده کاشکی من سایه وار اندر رکابت بودمی

تو مانند خورشیدی هستی که به مغرب رفته بود و اکنون دوباره بازگشته است؛ ای کاش من نیز مانند سایه، همیشه همراه و همگامِ تو بودم.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به آفتابِ عالم‌تاب، نشان‌دهنده دوری او و بازگشتِ امیدبخشِ اوست.

من سر و پایی ندارم گر سرم بودی و پا زین بشارت پای کوبان بر فلک سر سودمی

من در حال حاضر از نظر جسمی ناتوان و بی‌قرارم؛ اگر توانایی و سلامتی داشتم، از شدت خوشحالیِ این دیدار، چنان پای‌کوبان و شادمان می‌شدم که به اوج آسمان‌ها می‌رسیدم.

نکته ادبی: سر و پا نداشتن کنایه از آشفتگی و ناتوانی در انجام کار است. سر سودن بر فلک کنایه از رسیدن به اوج عزت و شادی است.

عزم استقبال کردم گشت مانع درد پا گر سرم کردی مدد کی درد پا بستودمی

قصد داشتم برای استقبال از تو بیایم اما درد پا مانع شد؛ اگر عقل و تدبیرم به کمکم می‌آمد، هرگز اجازه نمی‌دادم این دردِ پا مانعِ رسیدنِ من به تو شود.

نکته ادبی: عزم استقبال: تصمیم برای پیشواز رفتن. در ادبیات کلاسیک سر معمولاً نماد تدبیر و خرد است.

هست درد پا و در سر نیست سامانی مرا گر سرم بودی به ره این ره به سر پیمودمی

درد پا دارم و از نظر اسباب و لوازم سفر نیز در مضیقه‌ام؛ اگر توانایی داشتم، این مسیر را حتی اگر شده با سر (با نهایت فداکاری) طی می‌کردم تا به دیدار تو برسم.

نکته ادبی: راه به سر پیمودن: کنایه از نهایتِ تلاش و فداکاری برای رسیدن به مقصود است.

ملک می گوید که ظلت کاش بودی جاودان بر سر من تا منت در سایه می آسود می

تمام سرزمین و مردم آن می‌گویند ای کاش سایه‌ی وجود تو همیشه بر سرِ ما مستدام بود تا ما بتوانیم در پناهِ بزرگی تو آسوده زندگی کنیم.

نکته ادبی: ملک: می‌تواند به معنای پادشاهی یا سرزمین باشد. سایه بودن کنایه از حمایت و پناه دادن است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح آصف جم قدر

اشاره به آصف بن برخیا که در فرهنگ اسلامی و ایرانی نماد حکمت و بزرگی در کنار پادشاه است.

اغراق گرد ره به مژگان بزدودمی

بزرگ‌نمایی در ابراز ارادت و تواضع که از ویژگی‌های شعر مدحی است.

تشبیه آفتابی سوی مغرب رفته

تشبیه ممدوح به خورشید که بازگشتش نشانگر پایان دوران دوری و سختی است.

کنایه سر و پایی ندارم

کنایه از آشفتگی، ناتوانی و نداشتنِ ابزار یا امکانات لازم.