دیوان اشعار - قطعات

سلمان ساوجی

قطعه شمارهٔ ۱۵۴

سلمان ساوجی
ای وزیری که گر ز کلک تو ابر داشتی مایه در چکانیدی
گر عیال کف تو گشتی آز از گداییش وارهاندی
بر تو گر نیستی مدار جهان چرخ گرد جهان نگردیدی
دوش گفتند درد پایی هست خواجه را کاش بنده نشنیدی
درد چشمش اگر امان دادی آمدی پای خواجه بوسیدی
به سرو دیده آمدی پیشت دیده بر پای خواجه مالیدی
دیده خویش را دوا کردی درد پایش به دیده بر چیدی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از اشعار مدحیِ کهن است که در آن شاعر با زبانی مبالغه‌آمیز و سرشار از تکریم، مقامِ والای وزیری را می‌ستاید. شاعر در ابتدای کلام، بخشندگی و اهمیتِ وجودیِ این شخص را با عناصرِ هستی‌شناختی و کیهانی پیوند می‌زند و او را محورِ گردشِ افلاک و منشأِ برکات می‌داند.

در بخشِ دوم، لحنِ شعر از ستایشِ حماسی به همدلی و صمیمیتِ انسانی تغییر می‌یابد. شاعر با شنیدنِ خبرِ بیماریِ پایِ ممدوح، دردی عمیق در خود احساس می‌کند و با آرزویِ شفای او، به گونه‌ای تمثیلی و شاعرانه، قصدِ آن دارد که با ارادتِ قلبی و فروتنی، مرهمی بر این درد باشد و پیوندی میانِ رنجِ خویش (درد چشم) و رنجِ ممدوح (درد پا) برقرار کند.

معنای روان

ای وزیری که گر ز کلک تو ابر داشتی مایه در چکانیدی

ای وزیری که قلم و تدبیرِ تو چنان پربار و سخاوتمند است که اگر ابرها ذره‌ای از فیضِ جاریِ آن را در اختیار داشتند، بی‌وقفه بارانِ جود و بخشش بر زمین می‌باریدند.

نکته ادبی: «کلک» به معنای قلم است که کنایه از علم و دستوراتِ کارگشا و بخشنده است.

گر عیال کف تو گشتی آز از گداییش وارهاندی

اگر کسانی که نان‌خور و بهره‌مند از بخششِ دستِ تو هستند، در دل احساسِ نیاز یا آز می‌کردند، تو با سخاوتِ خود آن‌ها را از ذلتِ گدایی و نیازمندی نجات می‌دادی.

نکته ادبی: «عیالِ کف» استعاره‌ای زیبا برای اشاره به زیردستان و نیازمندانی است که چشم‌داشتِ آن‌ها به دستانِ بخشنده ممدوح است.

بر تو گر نیستی مدار جهان چرخ گرد جهان نگردیدی

اهمیت و جایگاهِ تو چنان والاست که اگر چرخش و گردشِ جهان بر مدارِ وجودِ تو نبود، آسمان و افلاک نیز از حرکت باز می‌ماندند و جهان دیگر نظمی نداشت.

نکته ادبی: استفاده از غلوِ شاعرانه برای نشان دادنِ عظمتِ ممدوح در ساختارِ کیهانی.

دوش گفتند درد پایی هست خواجه را کاش بنده نشنیدی

دیشب شنیدم که به پایت دردی عارض شده است؛ ای کاش بنده این خبرِ ناگوار را نمی‌شنیدم، چرا که از شنیدنش دلم سخت به درد آمد.

نکته ادبی: «خواجه» در متونِ کهن لقبی برای بزرگان و وزرا است و در اینجا نشانه‌ی احترام است.

درد چشمش اگر امان دادی آمدی پای خواجه بوسیدی

اگر دردِ چشمانِ خودِ من، مرا مجال و فرصت می‌داد، حتماً نزدِ تو می‌آمدم و پایِ تو را به نشانه‌ی احترام و ارادت می‌بوسیدم.

نکته ادبی: تضاد و پیوندِ عاطفی میانِ بیماریِ شاعر و بیماریِ ممدوح برای ایجادِ همدلی.

به سرو دیده آمدی پیشت دیده بر پای خواجه مالیدی

با تمامِ وجود و با کمالِ فروتنی و اشتیاق نزدِ تو می‌آمدم و چشمانِ خود را به نشانه‌ی خاکساری بر پایِ تو می‌مالیدم.

نکته ادبی: «سرو دیده» استعاره از نهایتِ فروتنی و خدمت‌گزاری با جان و دل است.

دیده خویش را دوا کردی درد پایش به دیده بر چیدی

با این کار، هم چشمانِ خودم را با تبرکِ پایِ تو شفا می‌دادم و هم دردِ پایِ تو را با ارادت و خدمت‌گزاری از بین می‌بردم.

نکته ادبی: ایهامِ لطیف در واژه‌ی «برچیدن» که هم به معنایِ زدودنِ درد است و هم قرار دادنِ چشم بر پا.

آرایه‌های ادبی

غلو (اغراق) چرخ گرد جهان نگردیدی

شاعر با اغراقی مبالغه‌آمیز، هستی و بقای جهان را به وجودِ ممدوح گره می‌زند.

استعاره کلک و عیال کف

«کلک» استعاره از قلم و «عیال کف» استعاره از نیازمندانِ وابسته به بخششِ وزیر است.

تضاد و پیوند معنایی درد چشم و درد پا

شاعر با کنار هم قرار دادنِ دردِ خویش و رنجِ ممدوح، سعی در ایجادِ همدلی و صمیمیت دارد.