دیوان اشعار - قطعات

سلمان ساوجی

قطعه شمارهٔ ۱۲۱

سلمان ساوجی
نظام واسطه عقد گوهر آدم که سلک ملک ز رایش گرفته است نظام
زهی به دیده ادراک دوربین دیده هم از دریچه آغاز چهره انجام
به دست رای منیرت عنان اشهب صبح به زیر پای مرادت رکاب ادهم شام
قلاید مننت طوق گردن گردون جواهر سخنت عقد زیور ایام
چو فضل عقل، صفات کمال ذات تو خاص چو نقد مهر، نوال سحاب تو عام
جناب حضرت تو قبله وضیع و شریف حریم حرمت تو کعبه خواص و عوام
به دور شحنه عدل تو در زمانه کسی به غیر خون صراحی نریخت خون حرام
خیال تیغ تو گر در ضمیر کاهربا گذر کند شودش پر ز خون لعل مشام
سپهر مرتبه شاها ز حال قصه خویش حکایتی به جناب تو می رود اعلام
مرا به فضل الهی و دولت شاهی گذشت مدت سی سال روزگار بکام
نبود در سر من جز هوای مطرب و چنگ نبود در دل من جز نشاط مطرب و جام
به حیله از کف من ناگهان عنان مراد ربود توسن ایام و ابلق بدرام
کمان چرخ مرا در نهاد پر چون تیر ز خانه خودم افکند، دور دشمن کام
به بارگاه رفیع تو التجا کردم که هست قبله اسلام و کعبه ایام
سزای خدمت شاه ار چه نیستم لیکن شدم به حکم اشارت ز زمره خدام
ولیک از سبب آنکه نیست چون دگران مرا به عادت معهود زین و اسب و غلام
نه بر بقای حریرم مذهب است طراز نه بر کمیت روانم مغرق است لگام
نیابتی نه که باشد امید حاصل نان عنایتی نه که گردد مزید شهرت عام
درین دیار ز بی حرمتی چنان شده ام که خود نمی دهم هیچکس جواب سلام
ضرورت است به سوی عراق کردن روم مرا چو نیست به بغداد وجه سفره شام
ز بی نواییم امروز چون شکسته رباب مرا نه قوت آهنگ ره نه ساز مقام
حدیث وام چه گویم که آب بر لب شط نمی دهند به وامم که خاک بر سر وام
به تلخ عیشی ازان سر گرفته ام چون می که کرد چون عنبم عصر، پایمال لئام
دعای دولت سلطان همیشه خواهم گفت نه بر امید عطا و توقع انعام
ولیکن این قدر از راه عجز می گویم که ای زمانه به دست تو باز داده زمام
مرا ز روی عنایت چنان بدار که من به حضرت تو نیارم ملالت و ابرام
مرا کز آتش فکرت چو مشک سوخت جگر روا مدار که کارم چو عود باشد خام
گمان مبر که دعاگو ز حد بی آبی بدین فسانه زبان تیز کرده ام چو حسام
اگرچه می جهدم آتش از دهان چون برق ولیکنم ز حیا آ؛ب می چکد ز مشام
همیشه تا که بر افلاک دایرند نجوم مدام تا که بر ارواح قائمند اجسام
مباد جز به هوای تو گردش افلاک مباد جز به رضای تو جنبش اجرام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده نمونه‌ای فاخر از ستایش‌نامه‌های کلاسیک است که در دو بخش اصلی تنظیم شده است. بخش نخست با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کیهانی و استعارات بلند، شکوه و جلال ممدوح را به تصویر می‌کشد و او را محور نظمِ عالم و پناهگاه همگان معرفی می‌کند. شاعر با ستایش صفات اخلاقی و اقتدار سیاسی پادشاه، بستری برای بیان حاجت خود فراهم می‌آورد.

در بخش دوم، فضا از مدح به سمت شکوه و دردِ دل تغییر می‌کند. شاعر با روایتی تلخ از دگرگونی روزگار و فقرِ پیش‌آمده، از جایگاهِ پیشینِ خود که سرشار از لذت و رفاه بوده به وضعیت کنونی که فاقد کمترین امکانات معیشتی است، اشاره می‌کند. در نهایت، او با حفظ عزت‌نفس و حیا، بدون آنکه گداییِ صریح کند، وضعیت دشوار خود را با شاه در میان می‌گذارد تا از کرم او بهره‌مند شود و این شکوه و درد‌دل را با دعای خیر برای بقای ممدوح به پایان می‌برد.

معنای روان

نظام واسطه عقد گوهر آدم که سلک ملک ز رایش گرفته است نظام

او که نظم‌دهنده به پیوند خلقت انسان و گوهر وجود آدمی است، کسی است که سلسله مراتب پادشاهی، نظم و سامان خود را از فکر و تدبیر او گرفته است.

نکته ادبی: سلک ملک به معنای رشته امور پادشاهی و نظم‌دهی به کشور است.

زهی به دیده ادراک دوربین دیده هم از دریچه آغاز چهره انجام

کسی که با چشمِ بینایِ بصیرت و درکِ حقیقت، هم آغازِ کار و هم پایانِ آن را به درستی می‌بیند.

نکته ادبی: تضاد لطیف میان آغاز و انجام که نشانه دوراندیشی ممدوح است.

به دست رای منیرت عنان اشهب صبح به زیر پای مرادت رکاب ادهم شام

افسارِ اسب سپیدِ صبح در دستانِ تدبیرِ روشنِ توست و رکابِ اسب سیاه شب، زیرِ پایِ اراده‌ی تو قرار دارد (همه زمان در اختیار توست).

نکته ادبی: اشهب به معنای سپید و ادهم به معنای سیاه است؛ استعاره از شب و روز.

قلاید مننت طوق گردن گردون جواهر سخنت عقد زیور ایام

گردنبندِ منّت‌هایِ تو، طوقِ افتخارِ گردنِ آسمان است و جواهراتِ سخنِ تو، زینت‌بخشِ روزگار شده است.

نکته ادبی: قلاید جمع قلاده به معنای گردنبند و مایه تفاخر است.

چو فضل عقل، صفات کمال ذات تو خاص چو نقد مهر، نوال سحاب تو عام

همان‌گونه که برتریِ عقل، ویژگیِ خاصِ ذاتِ توست، بخششِ ابرِ سخاوتِ تو نیز شاملِ همگان می‌شود.

نکته ادبی: مقایسه میان خصایص ذاتی شاه و عمومیت بخشش او.

جناب حضرت تو قبله وضیع و شریف حریم حرمت تو کعبه خواص و عوام

جایگاهِ والایِ تو قبله‌گاهِ پست و بلند (همگان) است و حریمِ حرمتِ تو، کعبه‌یِ مقصودِ اهلِ معنا و مردمِ عادی است.

نکته ادبی: وضیع به معنای فرو دست و شریف به معنای بلندمرتبه است.

به دور شحنه عدل تو در زمانه کسی به غیر خون صراحی نریخت خون حرام

در دورانِ حکومتِ تو، کسی جز خونِ صراحی (شراب) را نریخت و خونِ حرامی (از راه ظلم) در این زمانه ریخته نشد.

نکته ادبی: کنایه از عدالتِ بی‌نظیر که مانع خون‌ریزی و ظلم شده است.

خیال تیغ تو گر در ضمیر کاهربا گذر کند شودش پر ز خون لعل مشام

اگر خیالِ تیغِ تو به ذهنِ کاهربا (آهن‌ربا) خطور کند، آن‌قدر ترسناک است که سوراخ‌های بینی‌اش (مجاری وجودش) پر از خون می‌شود.

نکته ادبی: مبالغه در ترسناکی و برندگی شمشیر شاه.

سپهر مرتبه شاها ز حال قصه خویش حکایتی به جناب تو می رود اعلام

ای شاهِ بلندمرتبه، حکایتی از حال و روزگارِ خودم به پیشگاهِ تو برای گزارش می‌آید.

نکته ادبی: انتقال از مدح به بیان حالِ شاعر (تخلص).

مرا به فضل الهی و دولت شاهی گذشت مدت سی سال روزگار بکام

به لطفِ الهی و دولتِ پادشاهی، سی سال از عمرم به خوشی و کامیابی گذشت.

نکته ادبی: اشاره به گذر عمر و تغییر احوال.

نبود در سر من جز هوای مطرب و چنگ نبود در دل من جز نشاط مطرب و جام

در آن دوران، در سرِ من جز فکرِ ساز و آواز و در دلم جز شادیِ شراب و مجالس نبود.

نکته ادبی: ترسیم فضای خوش‌گذرانی پیشین شاعر.

به حیله از کف من ناگهان عنان مراد ربود توسن ایام و ابلق بدرام

به ناگاه با نیرنگِ روزگار، افسارِ کامیابی از دستم ربوده شد و اسبِ چموشِ ایام، مرا زمین زد.

نکته ادبی: استعاره از بدبیاری و تغییر تقدیر به اسب چموش.

کمان چرخ مرا در نهاد پر چون تیر ز خانه خودم افکند، دور دشمن کام

کمانِ گردون، مرا همچون تیری از جایگاهِ اصلی‌ام پرتاب کرد و به جایی انداخت که دشمن هم آن را نمی‌پسندد.

نکته ادبی: تصویرسازی تیر و کمان برای دوری از وطن و خوشی.

به بارگاه رفیع تو التجا کردم که هست قبله اسلام و کعبه ایام

به درگاهِ بلندِ تو پناه آوردم؛ چرا که درگاهِ تو قبله‌یِ اسلام و کعبه‌یِ مقصودِ روزگار است.

نکته ادبی: التجا به معنای پناه آوردن است.

سزای خدمت شاه ار چه نیستم لیکن شدم به حکم اشارت ز زمره خدام

اگرچه شایستگیِ خدمتِ شاه را ندارم، اما به حکمِ اشاره و دعوت، جزءِ خادمانِ درگاهت شدم.

نکته ادبی: تواضع شاعر در برابر بزرگی شاه.

ولیک از سبب آنکه نیست چون دگران مرا به عادت معهود زین و اسب و غلام

اما به این دلیل که مانند دیگران، عادت به داشتنِ اسب و غلام و زینِ فاخر ندارم...

نکته ادبی: بیان فقدان امکانات مادی برای زندگی تجملی.

نه بر بقای حریرم مذهب است طراز نه بر کمیت روانم مغرق است لگام

نه لباسِ فاخرِ ابریشمی دارم و نه لگامِ طلاکاری شده برای اسبِ تندرویم.

نکته ادبی: مغرق به معنای طلاکاری شده (زراندود).

نیابتی نه که باشد امید حاصل نان عنایتی نه که گردد مزید شهرت عام

نه جایگاهی شغلی دارم که امید به نان داشته باشم و نه توجهی (از سوی ممدوح) که شهرتم در میان مردم افزون شود.

نکته ادبی: بیان استیصال از بی‌شغلی و بی‌اعتباری.

درین دیار ز بی حرمتی چنان شده ام که خود نمی دهم هیچکس جواب سلام

در این شهر به خاطرِ بی‌حرمتی و نداری، چنان خوار شده‌ام که حتی پاسخِ سلامِ کسی را هم نمی‌توانم بدهم.

نکته ادبی: اوج استیصال شاعر در غربت.

ضرورت است به سوی عراق کردن روم مرا چو نیست به بغداد وجه سفره شام

مجبورم به سمت عراق بروم؛ چرا که در بغداد حتی هزینه‌یِ شامِ شبم را هم ندارم.

نکته ادبی: بغداد در اینجا به عنوان محل اقامت فعلی اوست که در آن در تنگنا قرار دارد.

ز بی نواییم امروز چون شکسته رباب مرا نه قوت آهنگ ره نه ساز مقام

امروز به خاطرِ بی‌نوایی مانندِ ربابِ شکسته هستم که نه توانِ آهنگِ موسیقی دارم و نه جایگاهی برای نواختن.

نکته ادبی: تشبیه حالِ خود به سازِ شکسته که کارایی ندارد.

حدیث وام چه گویم که آب بر لب شط نمی دهند به وامم که خاک بر سر وام

از بدهی و وام چه بگویم که حتی کنارِ رودِ پرآب (شط بغداد) هم کسی به من نسیه نمی‌دهد و خاک بر سرِ وام و بدهکاری.

نکته ادبی: کنایه از فقر مطلق که در کنار آب، تشنه مانده است.

به تلخ عیشی ازان سر گرفته ام چون می که کرد چون عنبم عصر، پایمال لئام

از شدتِ تلخیِ زندگی، سر به گریبان گرفته‌ام (مثل شراب در ظرف)؛ چرا که زمانه مانندِ انگور مرا در چنگِ افرادِ پست له کرده است.

نکته ادبی: تشبیه شاعر به انگور که تحت فشار زمانه و آدم‌های پست له شده است.

دعای دولت سلطان همیشه خواهم گفت نه بر امید عطا و توقع انعام

همیشه برایِ دولت و پادشاهیِ تو دعا خواهم کرد، نه به امیدِ دریافتِ جایزه و بخشش.

نکته ادبی: تأکید بر صداقت و خالی بودن از طمع (در ظاهر کلام).

ولیکن این قدر از راه عجز می گویم که ای زمانه به دست تو باز داده زمام

اما این مقدار را از سرِ عجز و ناتوانی می‌گویم که ای روزگار، افسارِ کارها به دستِ تو سپرده شده است.

نکته ادبی: اشاره به مسئولیت پادشاه در سامان‌دهی امور.

مرا ز روی عنایت چنان بدار که من به حضرت تو نیارم ملالت و ابرام

مرا به چشمِ عنایت و لطف چنان نگه دار که باعثِ رنجش و زحمتِ درگاهِ تو نشوم.

نکته ادبی: ابرام به معنای اصرار و ایجاد زحمت است.

مرا کز آتش فکرت چو مشک سوخت جگر روا مدار که کارم چو عود باشد خام

مرا که از آتشِ فکر و اندیشه، جگرم مانندِ مشک سوخته است، مگذار که کارم ناتمام و خام بماند (مانندِ عود که اگر نسوزد بوی خوش ندارد).

نکته ادبی: تشبیه خود به عود که برای بروز کمال، نیاز به سوختن (حمایت) دارد.

گمان مبر که دعاگو ز حد بی آبی بدین فسانه زبان تیز کرده ام چو حسام

گمان مبر که منِ دعاگو، فقط به خاطرِ بی‌پولی، زبانم را مانندِ شمشیرِ تیز کرده‌ام (که چاپلوسی کنم).

نکته ادبی: حسام به معنای شمشیر است.

اگرچه می جهدم آتش از دهان چون برق ولیکنم ز حیا آ؛ب می چکد ز مشام

اگرچه از دهانم مانندِ برق، آتشِ شعر می‌جهد، اما از شدتِ شرم و حیا، اشک از چشمم می‌چکد.

نکته ادبی: تضاد میان آتشِ شعر و اشکِ شرم.

همیشه تا که بر افلاک دایرند نجوم مدام تا که بر ارواح قائمند اجسام

همیشه تا زمانی که ستارگان در آسمان می‌چرخند و تا وقتی که ارواح در اجسام جای دارند (همیشه)،

نکته ادبی: مدح با استعانت از عناصر ابدی طبیعت.

مباد جز به هوای تو گردش افلاک مباد جز به رضای تو جنبش اجرام

هیچ گردشِ آسمانی نباشد مگر با میلِ تو و هیچ جنبش و حرکتی در جهان رخ ندهد مگر با رضایتِ تو.

نکته ادبی: پایان‌بندی با دعای شکوه برای ممدوح.

آرایه‌های ادبی

استعاره عنان اشهب صبح

تشبیه صبح به اسبی سپید که افسارش به دست ممدوح است.

کنایه توسن ایام

تشبیه روزگار به اسبی چموش که افسار از دست شاعر ربوده است.

تضاد خواص و عوام

اشاره به گستردگی بخشش ممدوح که شامل همه اقشار می‌شود.

مبالغه آتش از دهان چون برق

توصیفِ شیوایی و قدرت کلام شاعر به شعله‌های آتش.

تشبیه شکسته رباب

شاعر خود را به سازی شکسته تشبیه کرده که دیگر نغمه‌ای از آن برنمی‌خیزد.