دیوان اشعار - قطعات

سلمان ساوجی

قطعه شمارهٔ ۱۱۶

سلمان ساوجی
دارای شرق و غرب که جود و وقار تو دریا و کوه را همگی برد آب و سنگ
می راند با لطافت طبعت حدیث آب صد پی برآمد از حسرت پای او به سنگ
می گردد از خجالت قدرت فلک کبود می آید از حلاوت لطفت شکر به تنگ
معدوم گشت به فتنه به عهدت از آن شدست پنهان به کنجهای دهان بتان شنگ
گر نیستی صقالت رایت ز آه حلق بودی گرفته آینه آفتاب زنگ
آنکس که چین و زنگ به شمشیر می گرفت از بیم تو گرفت رخش چین و تیغ زنگ
خلقت ز رشک در جگر مشک کرد خون قهرت ز سهم از رخ مریخ برد رنگ
ازراق خلق را سر کلک تو شد ضمان ابواب فتح را دم رمح تو شد خدنگ
شاها فراق حضرت هوشنگی شما یکبارگی ربود ز ماه صبر و هوش و هنگ
حرمان خاک پای تو کاب حیات ماست حقا که کرد شهد حیات مرا شرنگ
تا ز آستان شاه جدا کردم آسمان با مهر بس به کینم و با آسمان به جنگ
از من سوال کرد خرد کز رکاب شاه بهر چه باز داشتی ای بی حفاظ چنگ
گفتم ز درد پا و ز سرما، به تاب رفت گفتا که بس کن این سخن سرد و عذر لنگ
دوری به اختیارگر از قرب آفتاب جوید فرو رواد عطارد به خاک ننگ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در ستایش پادشاهی به نام هوشنگ سروده شده و شاعر در آن با زبانی سرشار از اغراق‌های فاخر و هنری، شکوه، سخاوت و هیبت شاه را می‌ستاید که حتی طبیعت و کائنات در برابر آن سر تسلیم فرود آورده‌اند.

در بخش پایانی، شاعر به بیان حسرت و اندوه عمیق خویش از دوری آستان شاه می‌پردازد و در گفت‌وگویی خیالی با خردِ خویش، عذرهای خود برای ترک خدمت شاه را سست و نپذیرفتنی می‌داند و آن را مایه شرمساری برمی‌شمارد.

معنای روان

دارای شرق و غرب که جود و وقار تو دریا و کوه را همگی برد آب و سنگ

گستره بخشندگی و وقار تو به اندازه‌ای است که شرق و غرب عالم را فرا گرفته و در برابر عظمت تو، دریا و کوه همچون آب و سنگی بی‌مقدار و ناچیز به نظر می‌رسند.

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان عظمت شاه و حقارت عناصر طبیعت برای تأکید بر بزرگی او.

می راند با لطافت طبعت حدیث آب صد پی برآمد از حسرت پای او به سنگ

طبع لطیف تو چنان جاری و روان است که حدیث آن آب را به حرکت وامی‌دارد؛ اما از شدت اشتیاق به تو، پاهای من در این راه سنگلاخ و دشوار، صدها بار بر زمین خورد و آسیب دید.

نکته ادبی: حسرتِ پای او به سنگ آمدن، کنایه از سختی مسیر و دشواریِ دوری از یار است.

می گردد از خجالت قدرت فلک کبود می آید از حلاوت لطفت شکر به تنگ

فلک از شدت حسادت به قدرت و عظمت تو کبود گشته و شیرینی و حلاوت لطف تو چنان است که شکر در برابر آن کم می‌آورد و در مضیقه قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به فلک و نسبت دادن صفت حسادت به آن به دلیل شکوه شاه.

معدوم گشت به فتنه به عهدت از آن شدست پنهان به کنجهای دهان بتان شنگ

به دلیل فتنه‌انگیزیِ روزگار در زمان پادشاهی تو، زیباییِ زیبارویانِ شنگ و طناز چنان پنهان و محدود شده که گویی در کنج دهانشان محبوس گشته است.

نکته ادبی: شنگ به معنای زیبا، طناز و شوخ‌طبع است؛ اشاره به اینکه در عهد شاه، زیباییِ زیبارویان در برابر شکوه شاه رنگ باخته است.

گر نیستی صقالت رایت ز آه حلق بودی گرفته آینه آفتاب زنگ

اگر صیقل دادنِ درفش و رایت تو با آهِ حلق (و جلا دادن آن) نبود، آینه خورشید از زنگار تیره می‌گشت.

نکته ادبی: صقالت به معنای جلا دادن و صیقل کردن است؛ استعاره از درخششِ پرچم شاه که از خورشید پیشی می‌گیرد.

آنکس که چین و زنگ به شمشیر می گرفت از بیم تو گرفت رخش چین و تیغ زنگ

کسی که پیش‌تر سرزمین‌های چین و زنگ (حبشه) را با شمشیرش فتح می‌کرد، اکنون از ترسِ تو، صورتش از خشم و اضطراب چین‌خورده و شمشیرش زنگار گرفته است.

نکته ادبی: استفاده هنری از جناس تام میان نام مکان‌ها (چین و زنگ) و معانی لغوی (چین‌خوردگی صورت و زنگار آهن).

خلقت ز رشک در جگر مشک کرد خون قهرت ز سهم از رخ مریخ برد رنگ

خلق از شدت حسادت به جایگاه تو در درون خود خون می‌گریند و هیبت و قهر تو چنان است که سیاره مریخ از ترس، رنگِ سرخش را از دست داده است.

نکته ادبی: اسنادِ رنگ‌پریدگی مریخ به ترس از شاه، از اغراق‌های رایج در مدایح برای نمایش قدرتِ هیبت‌انگیز ممدوح.

ازراق خلق را سر کلک تو شد ضمان ابواب فتح را دم رمح تو شد خدنگ

نوک قلم تو ضامن روزی و معاش مردم شده است و دمِ نیزه تو کلیدگشای درهای پیروزی و فتح است.

نکته ادبی: استعاره از قدرتِ مکتوب و قدرتِ نظامی شاه؛ قلم و نیزه به عنوان ابزارهای تدبیر و جنگ.

شاها فراق حضرت هوشنگی شما یکبارگی ربود ز ماه صبر و هوش و هنگ

ای شاه، دوری از حضورِ هوشنگِ شما، یک‌باره صبر، هوش و عقل را از من ربود.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادن مستقیم شاه با نام هوشنگ؛ اشاره به تهی شدن شاعر از هرگونه تاب و توان در غیاب او.

حرمان خاک پای تو کاب حیات ماست حقا که کرد شهد حیات مرا شرنگ

محرومیت از خاک پای تو که برای من همچون آب حیات‌بخش است، به خدا سوگند که شهدِ زندگی را در کامم به زهری تلخ تبدیل کرده است.

نکته ادبی: شرنگ به معنای زهر یا گیاه تلخ است؛ تضاد میان شهد و شرنگ برای ترسیم وضعیت روحی شاعر.

تا ز آستان شاه جدا کردم آسمان با مهر بس به کینم و با آسمان به جنگ

از لحظه‌ای که از آستانِ پادشاه جدا شدم، گویی از آسمان رانده شده‌ام؛ اکنون با مهر و عشقِ درونم در ستیزم و با آسمان (سرنوشت) در جنگم.

نکته ادبی: بیانِ حیرانی و سرگشتگیِ پس از هجرت از درگاه شاه.

از من سوال کرد خرد کز رکاب شاه بهر چه باز داشتی ای بی حفاظ چنگ

عقل از من پرسید: ای کسی که حفاظ و پناهی نداری، چرا به اختیار خود از رکابِ شاه جدا شدی؟

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به خرد (عقل) که نقش وجدانِ بیدارِ شاعر را ایفا می‌کند.

گفتم ز درد پا و ز سرما، به تاب رفت گفتا که بس کن این سخن سرد و عذر لنگ

گفتم از درد پا و سرمای هوا طاقتم طاق شد؛ خرد پاسخ داد که این سخنِ سرد و عذرِ لنگ (بی‌اساس) را بس کن.

نکته ادبی: ایهام در واژه لنگ: هم به معنای نقص در راه رفتن و هم به معنای سست و بی‌مایه بودنِ عذر.

دوری به اختیارگر از قرب آفتاب جوید فرو رواد عطارد به خاک ننگ

اگر کسی از روی اختیار و نه از روی ناچاری، از قرب و نزدیکیِ خورشید (شاه) دور شود، سزاوار است که مانند عطارد به خاکِ خواری و ننگ بیفتد.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌های نجومی که عطارد (دبیر فلک) را نزدیک به خورشید می‌دانستند، در اینجا استعاره‌ای برای ضرورتِ حضور در درگاه شاه.

آرایه‌های ادبی

مبالغه صد پی برآمد از حسرت پای او به سنگ

اغراق در بیان شدت اشتیاق که منجر به آسیب فیزیکی شده است.

ایهام جناسی چین و زنگ

استفاده دوگانه از نام سرزمین‌ها (چین و حبشه) و معانی لغوی (چین‌خوردگی صورت و زنگار شمشیر).

تضاد شهد حیات مرا شرنگ

تقابل میان شهد (عسل/شیرینی) و شرنگ (زهر/تلخی) برای نشان دادن عمق رنج شاعر.

تشخیص سوال کرد خرد

جان‌بخشی به عقل و واداشتن او به بازخواست شاعر از کارهای اشتباهش.