دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۳۸۷

سلمان ساوجی
هزارت دیده می بینم که می بینند هر سویی دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی
چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من به بخت من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی
نمی ارزد بدان خونم که ساعد را بیازاری تو بنشین و اشارت کن به چشمی یا به ابرویی
من آن باشم که بر تابم عنان از دست تو حاشا! همه خلق جهان سویی اگر باشند و من سویی
خطا می دانم و آهو به آهو نسبت چشمت که چشم شیر گیر تو ندارد هیچ آهویی
سگان کوی تو دایم به جستجوی خون من همی پویند و می بویند خاک هر سر کویی
ازان می در قدح خندد که می را هست از ورنگی ازان گل بی وفا باشد که در گل هست ازو بویی
ز سر می خواهم از بهر تو گویی بر تراشیدن ولی چوگان تو سر در نمی آرد به هر گویی
دعا گوی تو بسیارند و سلمان از همه کمتر ولی چون این دعا گویت بود کمتر دعاگویی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل نمونه‌ای از تغزلات عاشقانه در سنت ادب فارسی است که در آن شاعر با زبانی فاخر به ستایش زیبایی یگانه و قدرتِ افسونگرِ معشوق می‌پردازد. در فضای این شعر، عاشقی بی‌قرار دیده می‌شود که در برابر بی‌اعتنایی معشوق و سختیِ روزگار، همچنان بر سرِ عهد و وفای خویش استوار مانده است. شاعر در این قطعه، با ظرافت، تفاوت میان معشوقِ قدسی و دیگران را ترسیم می‌کند.

درونمایه اصلی شعر، تسلیمِ محضِ عاشق در برابر اراده‌ی معشوق و تمایزِ ویژگی‌هایِ ظاهری و باطنیِ او از دیگران است. شاعر با استفاده از مضامین رایج ادبی، نبردی درونی میانِ فقرِ عاشق و غنایِ معشوق ترسیم کرده و جایگاهِ خود را به عنوانِ عاشق‌ترین و مخلص‌ترینِ دعاگویانِ او تثبیت می‌کند.

معنای روان

هزارت دیده می بینم که می بینند هر سویی دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی

هزاران چشم را می‌بینم که در هر سو می‌نگرند، اما برای من جای دریغ و افسوس است که هر چشمی بخواهد به چنین چهره‌ای که تو داری نگاه کند؛ چرا که هیچ چشمی شایستگیِ دیدارِ رویِ تو را ندارد.

نکته ادبی: ترکیب 'هزارت' به معنای هزاران است و واژه 'دریغ' در اینجا به معنای حسرت و ناگوار بودنِ تماشا برایِ دیگران است.

چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من به بخت من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی

وقتی کارِ من به دستِ بختِ بد افتاد، تو روی و موی خود را از من پنهان کردی، اما همین بختِ بد، ذره‌ای از شرم و حیا را برای من باقی نگذاشت تا بتوانم با آسودگی زندگی کنم.

نکته ادبی: مستوری به معنای پوشیدگی و عفت است و 'فرو نگذاشتن مویی' کنایه از سخت‌گیریِ تمام‌عیارِ روزگار است.

نمی ارزد بدان خونم که ساعد را بیازاری تو بنشین و اشارت کن به چشمی یا به ابرویی

خونِ من ارزشِ آن را ندارد که بخواهی برای کشتنِ من، دست و ساعدِ خود را به زحمت بیندازی؛ تو همان‌جا بنشین و تنها با اشاره‌ی چشم یا ابرویی، کارِ مرا بساز.

نکته ادبی: اشاره به ناز و اداهای معشوق که به تنهایی برای کشتنِ عاشق کافی است و نیاز به سلاحِ فیزیکی ندارد.

من آن باشم که بر تابم عنان از دست تو حاشا! همه خلق جهان سویی اگر باشند و من سویی

اینکه من عنانِ اختیار و عشق را از دستِ تو رها کنم و از تو روی برگردانم؟ هرگز چنین نیست! حتی اگر تمامِ مردمِ دنیا در یک سو باشند و منِ تنها در سویی دیگر، باز هم از تو دست برنمی‌دارم.

نکته ادبی: حاشا به معنای انکار و رد کردن است که شاعر به شدتِ وفاداری خود را نشان می‌دهد.

خطا می دانم و آهو به آهو نسبت چشمت که چشم شیر گیر تو ندارد هیچ آهویی

من نسبت دادنِ چشمِ تو به چشمِ آهو را خطایی بزرگ و عیب می‌دانم، زیرا چشمِ تو که شیر را شکار می‌کند، شباهتی به چشمِ ترسانِ آهو ندارد.

نکته ادبی: آرایه جناس و ایهام در واژه 'آهو' که به معنای حیوان و همچنین به معنای عیب و نقص است.

سگان کوی تو دایم به جستجوی خون من همی پویند و می بویند خاک هر سر کویی

رقیبان و بدخواهانِ من که همچون سگانِ کویِ تو هستند، همواره در جستجویِ ریختنِ خونِ من‌اند و در هر کوی و برزنی، خاکِ پایِ مرا برای یافتنِ ردِ پایم می‌بویند.

نکته ادبی: پویان و بویان به معنای دویدن و جستجو کردن از روی بوی است که اضطرابِ عاشق را نشان می‌دهد.

ازان می در قدح خندد که می را هست از ورنگی ازان گل بی وفا باشد که در گل هست ازو بویی

شراب در جام می‌خندد چون اصالت و پاکی دارد؛ گل هم اگر به ظاهر بی‌وفا است (زود پرپر می‌شود)، به این دلیل است که از بوی خوشِ تو بهره‌ای برده و مستِ آن شده است.

نکته ادبی: ورنگی به معنای اصالت و خالص بودن است و مقایسه گل و می، تلاشی برای یافتنِ علتِ زیبایی‌ها در معشوق است.

ز سر می خواهم از بهر تو گویی بر تراشیدن ولی چوگان تو سر در نمی آرد به هر گویی

می‌خواهم سرِ خود را مانند گوی برای تو بتراشم و فدایت کنم، اما چوگانِ تو که وسیله‌یِ بازیِ عشق است، سرِ هر کسی را به عنوانِ گویِ بازی نمی‌پذیرد (من لایقِ فدا شدن برای تو نیستم).

نکته ادبی: اشاره به بازی چوگان که در آن سرِ انسان به گوی تشبیه شده است؛ این کنایه‌ای از فدایِ جان است.

دعا گوی تو بسیارند و سلمان از همه کمتر ولی چون این دعا گویت بود کمتر دعاگویی

دعاگویانِ تو بسیارند و من (سلمان) از همه آن‌ها کمتر و حقیرترم، اما مطمئن هستم که در میانِ همه‌ی آن‌ها، هیچ‌کس به اندازه این دعاگویِ کوچک، مخلص و عاشق نیست.

نکته ادبی: تخلص شاعر (سلمان) در بیت آخر آمده است که تواضعِ شاعرانه را با ادعایِ بزرگِ وفاداری جمع کرده است.

آرایه‌های ادبی

مبالغه هزارت دیده می بینم

اغراق در کثرتِ نگاه‌هایِ مردم برایِ تأکید برِ بی‌ارزش بودنِ آن‌ها در برابرِ معشوق.

جناس آهو به آهو

استفاده از واژه آهو در دو معنای متفاوت (حیوان و عیب) برایِ نقدِ یک تشبیه.

تمثیل و استعاره چوگان تو سر در نمی آرد

تشبیه سر به گوی و معشوق به چوگان‌باز که نشان‌دهنده سخت‌پسندیِ معشوق در پذیرشِ قربانی است.

کنایه سگان کوی تو

اشاره به رقیبان یا سختی‌هایِ مسیرِ عشق که به دنبالِ نابودیِ عاشق هستند.