دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۳۸۲

سلمان ساوجی
مبارک منزلی، کانجا فرود آید چو تو ماهی همایون عرصه ای، کارد به سویش رخ چنین شاهی
روان شد موکب جانان چرایی منتظر ای جان؟ چو خواهی رفت ازین بهتر نخواهی یافت همراهی
مکن عیبم که می کاهم چو ماه از تاب مهر او که گر ماهی تب مهرش کشد گویی شود کاهی
مرا نقدی که در وجهش نشیند نیست الا شک مرا پیکی که ره آرد به کویش نیست جز آهی
تو آزادی و احوال گرفتاران نمی دانی دل مسکین من با توست ازو می پرس گه گاهی
عزیزی کو نیفتادست در بندی چه می داند که در کنعان اسیری را چه افتادست در چاهی
من خاکی نه آن گردم که از کوی تو برخیزم عجب چون من از کوی تو برخیزد هوا خواهی
چو بادم در رهت پویان من بیمار و می ترسم مبادا کز منت بر دل نشیند گرد اکراهی
نه تنها من به سودای سر زلفت گرفتارم که زلفت رابه هر شستی چو سلمان است پنجاهی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ احوالِ عاشقی است که در برابرِ شکوه و جلالِ معشوق، خویشتن را ناچیز می‌بیند و غرق در سودای وصال است. شاعر با بهره‌گیری از مضامینِ تغزلی و عرفانی، از بی‌پناهیِ عاشق و اشتیاقِ بی‌پایانِ او سخن می‌گوید و معشوق را پادشاهی می‌داند که حضورش در هر جایگاهی، آن مکان را مقدس و پربرکت می‌سازد.

فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از حیرت، تواضع و دل‌تنگی است. شاعر در میانه‌یِ این توصیفات، به غربت و گرفتاریِ خویش در بندِ عشق اشاره دارد و با تمثیلِ شخصیت‌های اساطیری، شدتِ رنج و اشتیاق خود را در مقایسه با دیگران تبیین می‌کند.

معنای روان

مبارک منزلی، کانجا فرود آید چو تو ماهی همایون عرصه ای، کارد به سویش رخ چنین شاهی

چه جایگاه پربرکتی است آنجایی که تو مانند ماه در آن فرود می‌آیی و چه سرزمین فرخنده‌ای است که شخصی به بزرگی و زیبایی تو به سمت آن رو می‌کند.

نکته ادبی: واژه همایون به معنای مبارک و خجسته است و عرصه به معنای میدان و مکان.

روان شد موکب جانان چرایی منتظر ای جان؟ چو خواهی رفت ازین بهتر نخواهی یافت همراهی

قافله‌یِ معشوق به راه افتاده است، ای جانِ من، چرا منتظری؟ چون قصدِ رفتن داری، همراهی بهتر از او برای خود نخواهی یافت.

نکته ادبی: موکب به معنای دسته و قافله‌ است که برای همراهی بزرگان حرکت می‌کند.

مکن عیبم که می کاهم چو ماه از تاب مهر او که گر ماهی تب مهرش کشد گویی شود کاهی

مرا به دلیل اینکه از شدتِ عشقِ او مانند ماه لاغر و نزار شده‌ام، سرزنش مکن؛ چرا که اگر ماه نیز دچارِ تبِ عشقِ او شود، از بین می‌رود و مانند کاهی بی‌مقدار خواهد شد.

نکته ادبی: تاب مهر به معنای گرمای خورشید و استعاره از عشقِ سوزان معشوق است.

مرا نقدی که در وجهش نشیند نیست الا شک مرا پیکی که ره آرد به کویش نیست جز آهی

من برای پیشکش کردن به او هیچ دارایی و سرمایه‌ای ندارم مگر تردید و اضطراب؛ و تنها پیکی که از جانب من به درگاه او می‌رود، ناله‌های آتشین من است.

نکته ادبی: نقد در اینجا به معنای سرمایه و وجهِ نقد است که در مقابلِ عشقِ معشوق ناچیز شمرده می‌شود.

تو آزادی و احوال گرفتاران نمی دانی دل مسکین من با توست ازو می پرس گه گاهی

تو از قید و بند آزاد هستی و حال و روزِ گرفتارانِ عشق را نمی‌دانی؛ دلِ درمانده‌یِ من همراهِ توست، گاهی از آن دلجویی کن و احوالش را بپرس.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادن معشوق با صفت آزاد، نشان‌دهنده تضاد وضعیت عاشق و معشوق است.

عزیزی کو نیفتادست در بندی چه می داند که در کنعان اسیری را چه افتادست در چاهی

کسی که هرگز در بند و اسارت گرفتار نشده است، نمی‌تواند بفهمد که بر سرِ آن اسیری که در چاهِ کنعان افتاده است، چه آمده است.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت یوسف که در بندِ چاه گرفتار شد.

من خاکی نه آن گردم که از کوی تو برخیزم عجب چون من از کوی تو برخیزد هوا خواهی

من همچون خاکی هستم که از کویِ تو برنمی‌خیزم؛ بسیار شگفت‌انگیز است که عاشقِ دل‌خواسته‌ای چون من، بخواهد از کویِ تو برود.

نکته ادبی: هواخواهی در اینجا به معنای کسی است که آرزوی وصالِ معشوق را دارد.

چو بادم در رهت پویان من بیمار و می ترسم مبادا کز منت بر دل نشیند گرد اکراهی

من در راهِ تو همچون باد بی‌قرار و شتابانم؛ اما می‌ترسم که مبادا از همراهیِ من، گرد و غباری از بی‌میلی بر دلِ تو بنشیند.

نکته ادبی: اکراه به معنای ناخوشایند بودن و بی‌میلی است که عاشق می‌ترسد وجودش برای معشوق آن را ایجاد کند.

نه تنها من به سودای سر زلفت گرفتارم که زلفت رابه هر شستی چو سلمان است پنجاهی

من تنها کسی نیستم که در سودایِ زلفِ تو گرفتار شده‌ام؛ چرا که برای هر تارِ زلفِ تو، پنجاه نفر مثلِ سلمان در بند هستند.

نکته ادبی: شست در اینجا به معنای تاری از مو یا اشاره به موهای زلف است که ابزار صید و گرفتاری عاشق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو تو ماهی

معشوق به ماه تشبیه شده است تا زیبایی و درخشش او تداعی شود.

تلمیح کنعان / چاه

اشاره به ماجرای حضرت یوسف و گرفتار شدن او در چاه برای بیان اوج رنج و تنهایی.

اغراق کاهی شود

کوچک شدن ماه از شدتِ تبِ عشق که حالتی اغراق‌آمیز برای نشان دادن تاثیر عشق است.

استعاره موکب جانان

تشبیه حرکتِ معشوق به حرکتِ قافله و دسته بزرگان.