دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۳۸۰

سلمان ساوجی
تو را وقتی رسد صوفی که با جانانه بنشینی که از سجاده برخیزی و در میخانه بنشینی
اگر خیزد تو را سودای زلف دوست برخیزی به پای خود به زنجیرش روی دیوانه بنشینی
ز باغ او اگر بویی دماغت تازه گرداند هوای باغ نگذارد که در کاشانه بنشینی
تو اصلی زاده روحی به وصل خود چه پیوندی چرا از خویشتن بگریزی و با بیگانه بنشینی
تو را چون پر طاوسان عرشی فرش می گردد کجا شاید که چون بومان درین ویرانه بنشینی؟
بیا بر چشم من بنشین جمال روی خود را بین به دریا در شو ار خواهی که با در دانه بنشینی
تو خورشیدی کجا شاید که روی از ذره برتابی؟ تو خود شمعی چرا باید که با پروانه بنشینی
گر او چون شمع در کشتن نشاند در سر پایت نشان مردی آن باشد که تو مردانه بنشینی
به فردا دم مده زاهد مرا کافسانه می خواهی تو با او تا به کی سلمان بدین افسانه بنشینی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی است عارفانه برایِ فراتر رفتن از ظواهرِ دین‌داری و رسیدن به حقیقتِ اتصال با معشوقِ ازلی. شاعر در فضایی سرشار از شورِ عرفانی، مخاطبِ خود را که سالکِ راهِ حقیقت است، ترغیب می‌کند تا از سجاده‌یِ زهدِ خشکِ ظاهری برخیزد و به میخانه‌یِ معرفت قدم بگذارد تا طعمِ واقعیِ عشق را بچشد.

درونمایه اصلیِ این اثر، یادآوریِ اصلِ آسمانیِ انسان است؛ اینکه روحِ آدمی از عالمی دیگر است و دلبستگی به عالمِ خاکی که شاعر آن را به ویرانه و جایگاهِ بوم تشبیه کرده، با شأنِ والایِ انسانیِ او در تضاد است. سالک باید از خودِ مجازی فاصله بگیرد تا به وصلِ حقیقی دست یابد و در برابرِ دشواری‌هایِ این راه، با استواری و مردانگی ایستادگی کند.

معنای روان

تو را وقتی رسد صوفی که با جانانه بنشینی که از سجاده برخیزی و در میخانه بنشینی

زمانی به حقیقتِ کمالِ معنوی می‌رسی که از آدابِ ظاهریِ عبادت دست بکشی و با معشوقِ حقیقی خلوت کنی؛ این مقام تنها زمانی حاصل می‌شود که از سجاده‌یِ تقوا برخیزی و به جایگاهِ مستی و بیخودیِ عرفانی وارد شوی.

نکته ادبی: جانا استعاره از معشوق ازلی و میخانه نمادِ جایگاهِ کشف و شهود و رهایی از قیدوبندهای شرعی است.

اگر خیزد تو را سودای زلف دوست برخیزی به پای خود به زنجیرش روی دیوانه بنشینی

اگر شوقِ گیسویِ یار در دلت جوانه بزند، بی‌اختیار برمی‌خیزی و مشتاقانه به سویِ زنجیرِ عشق که مایهٔ گرفتاریِ عاشقان است می‌روی تا همچون دیوانه‌ای فارغ از عقلِ مصلحت‌اندیش در آن جای بگیری.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای شور و اشتیاقِ شدید است و زنجیر استعاره از سختی‌های راه عشق.

ز باغ او اگر بویی دماغت تازه گرداند هوای باغ نگذارد که در کاشانه بنشینی

اگر رایحه‌ای از باغِ وصلِ او به مشامت برسد و جانت را تازه کند، چنان دلبسته و شیدا می‌شوی که دیگر میل به نشستن در خانه و کاشانهٔ مادی نخواهی داشت.

نکته ادبی: دماغ تازه گرداندن کنایه از نشاطِ روح و حیاتِ دوباره یافتن در اثرِ نسیمِ عنایتِ الهی است.

تو اصلی زاده روحی به وصل خود چه پیوندی چرا از خویشتن بگریزی و با بیگانه بنشینی

تو گوهری از تبارِ آسمان و روحی الهی هستی؛ جایگاهت بلندتر از این است که به امورِ دنیوی دل ببندی. چرا از حقیقتِ خویش می‌گریزی و همنشینِ چیزهایی می‌شوی که با روحِ تو بیگانه‌اند؟

نکته ادبی: بیگانه در اینجا در مقابلِ خویشتن قرار دارد و به هر آنچه غیر از ذاتِ الهی است اشاره دارد.

تو را چون پر طاوسان عرشی فرش می گردد کجا شاید که چون بومان درین ویرانه بنشینی؟

تو که در کمالِ زیبایی و شکوه، همچون طاووسِ عرشِ الهی هستی، چگونه می‌پسندی که در این دنیایِ فانی و ویران، مانندِ جغد (بوم) بنشینی و به پستی‌ها دل خوش کنی؟

نکته ادبی: بوم به معنای جغد است که در ادب فارسی نمادِ ویرانه‌نشینی و شومی است.

بیا بر چشم من بنشین جمال روی خود را بین به دریا در شو ار خواهی که با در دانه بنشینی

به دیدهٔ بصیرت بنگر تا زیباییِ رویِ خویش را که بازتابی از جمالِ اوست ببینی؛ اگر خواهانِ حقیقتِ بی‌همتا هستی، باید به دریایِ معرفت غوطه بزنی.

نکته ادبی: در دانه استعاره از حقیقتِ ناب و نایابِ الهی است.

تو خورشیدی کجا شاید که روی از ذره برتابی؟ تو خود شمعی چرا باید که با پروانه بنشینی

تو خورشیدِ تابانی، پس شایسته نیست که از ذره‌ (موجوداتِ ناچیز) روی برتابی یا نورِ خود را از آنها دریغ کنی؛ تو که خود شمعِ فروزانی، چرا باید همنشینِ پروانه شوی و خود را درگیرِ سوختن کنی؟

نکته ادبی: شمع نمادِ جلوهٔ حق و پروانه نمادِ سالکِ سوخته‌دل است.

گر او چون شمع در کشتن نشاند در سر پایت نشان مردی آن باشد که تو مردانه بنشینی

اگر معشوق، همچون شمعی که پروانه را به آتش می‌کشد، تو را به مقامِ فنا و کشته شدن در راهِ عشق نشاند، نشانهٔ مردانگی و شجاعتِ تو این است که همچون پهلوانانِ میدانِ عشق، با استواری بنشینی و از نیستی نهراسی.

نکته ادبی: مردانه نشستن کنایه از ایستادگی و ثبات قدم در بلاهای راه عشق است.

به فردا دم مده زاهد مرا کافسانه می خواهی تو با او تا به کی سلمان بدین افسانه بنشینی

ای زاهد، مرا با وعده‌هایِ دور و درازِ فردا سرگرم نکن که این‌ها برایِ من افسانه‌ای بیش نیست. ای سلمان، تا کی می‌خواهی به این داستان‌هایِ بی‌حقیقت سرگرم باشی و به جایِ وصال، به افسانه‌ها تکیه کنی؟

نکته ادبی: سلمان تخلصِ شاعر است که در بیتِ آخر خطاب به خود آورده است.

آرایه‌های ادبی

تضاد سجاده و میخانه

تقابل میان زهدِ خشکِ ظاهری و مستیِ عرفانی برای نشان دادنِ برتریِ حالِ درونی بر ظاهر.

تشبیه طاووسان عرشی و بومان

مقایسه میانِ شأنِ والایِ روحِ انسانی و پستیِ وابستگی به دنیا جهتِ ترغیبِ مخاطب به تعالی.

استعاره در دانه

نمادِ حقیقتِ خالص و نابِ الهی که تنها با غواصی در دریای معرفت به دست می‌آید.

تلمیح شمع و پروانه

اشاره به رابطهٔ میانِ معشوق (شمع) و عاشق (پروانه) که از مضامینِ رایجِ ادبیاتِ غنایی و عرفانی است.