دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۳۶۴

سلمان ساوجی
صنما مرده آنم که تو جانم باشی می دهم جان که مگر جان جهانم باشی
روز عمر من مسکین به شب آمد تا تو روشنایی دل و شمع روانم باشی
بار گردون و غم هر دو جهان در دل من نه گران باشد اگر تو نگرانم باشی
گر به سودای تو ام عمر زیان است چه غم سودم این بس که تو خرم به زیانم باشی
تو سراپا همه آنی و همه آن تواند غرض من همگی آنکه تو آنم باشی
من نهان درد دلی دارم و آن دل بر توست ظاهرا با خبر از درد نهانم باشی
جان برون کرده ام از دل همگی داده به تو جای دل تا تو بجای دل و جانم باشی
چون در اندیشه روم گرد درونی گردی چو در آیم به سخن ورد زبانم باشی
در معانی صفات تو چه گوید سلمان هر چه گویم تو منزه ز بیانم باشی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از سوز و گداز عاشقانه و ابراز ارادت عمیق به معشوق است. شاعر در این ابیات، هستی و جان خود را فدای محبوب می‌کند و حضور او را در تمام اجزای وجود خویش، از اندیشه تا گفتار، حس می‌کند.

سلمان ساوجی در این اثر، اوجِ تسلیمِ عاشق در برابر معشوق را به تصویر کشیده است. او معشوق را نه تنها در بیرون، بلکه در اعماق روح خود می‌جوید و بر این باور است که بی‌حضور یار، عمر و زندگی چیزی جز تباهی نیست و همین زیانِ عاشقانه، بزرگ‌ترین سود اوست.

معنای روان

صنما مرده آنم که تو جانم باشی می دهم جان که مگر جان جهانم باشی

ای بتِ من، من مشتاق و بی‌قرارِ آنم که تو زندگی‌بخشِ من شوی؛ جانم را نثار می‌کنم به این امید که تو روح و جانِ هستیِ من باشی.

نکته ادبی: صنما به معنای بتِ من و استعاره از معشوق زیباست؛ مرده آنم کنایه از مشتاقِ آن بودن است.

روز عمر من مسکین به شب آمد تا تو روشنایی دل و شمع روانم باشی

روزگارِ عمرِ کوتاه و ناچیز من به پایان نزدیک شده است تا مگر تو بیایی و چون نوری در دل من بتابی و چراغِ روشنایی‌بخش جانِ من باشی.

نکته ادبی: به شب آمد کنایه از پیری و پایان عمر است.

بار گردون و غم هر دو جهان در دل من نه گران باشد اگر تو نگرانم باشی

بارِ سنگینِ روزگار و غم‌های عالم، اگرچه در دلِ من بسیار گران و سنگین است، اما اگر تو به من توجه کنی و مرا زیر نظر داشته باشی، دیگر برایم سنگین نیست.

نکته ادبی: نگران در اینجا به معنای نگاه‌کننده و مراقب است.

گر به سودای تو ام عمر زیان است چه غم سودم این بس که تو خرم به زیانم باشی

اگر در راهِ عشقِ تو تمام عمرم را از دست بدهم و زیان کنم، هیچ اندوهی ندارم؛ چرا که همین که تو از این فداکاریِ من خشنود باشی، برایم بزرگ‌ترین سود است.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و شوریدگی است.

تو سراپا همه آنی و همه آن تواند غرض من همگی آنکه تو آنم باشی

تو سراپا تجلیِ زیبایی و کمالی و تمامِ عالم نیز متعلق به توست؛ مقصودِ اصلی من در این دنیا فقط این است که تو تمامیِ دارایی و هستیِ من شوی.

نکته ادبی: آن در اینجا کنایه از حقیقتِ وجود و هستیِ مطلق است.

من نهان درد دلی دارم و آن دل بر توست ظاهرا با خبر از درد نهانم باشی

من در دلم دردی پنهان دارم و همان دل، اکنون در گروِ عشقِ توست؛ امیدوارم که تو از ظاهرِ حالِ من، از آن دردِ نهانی باخبر باشی.

نکته ادبی: نهان و ظاهر تقابلِ معنایی دارند.

جان برون کرده ام از دل همگی داده به تو جای دل تا تو بجای دل و جانم باشی

جانِ خود را از کالبد بیرون کشیده و تماماً به تو بخشیده‌ام، تا تو در جای خالیِ دل و جانِ من بنشینی و جایگزینِ آن شوی.

نکته ادبی: برون کرده‌ام کنایه از ایثارِ مطلق و فدا کردنِ جان است.

چون در اندیشه روم گرد درونی گردی چو در آیم به سخن ورد زبانم باشی

هنگامی که به فکر فرو می‌روم، تو در درونم جای داری و وقتی زبان به سخن می‌گشایم، نامِ تو وردِ زبانِ من است.

نکته ادبی: ورد به معنای ذکر و کلامی است که پیوسته تکرار می‌شود.

در معانی صفات تو چه گوید سلمان هر چه گویم تو منزه ز بیانم باشی

سلمان چگونه می‌تواند صفات و ویژگی‌های تو را توصیف کند؟ هر چه در وصفِ تو بگویم، تو فراتر و منزه از آنی که در کلام و بیانِ من بگنجی.

نکته ادبی: منزه به معنای پاک و مبرا از توصیفاتِ ناقصِ بشری است.

آرایه‌های ادبی

کنایه به شب آمد

اشاره به پایان عمر و پیری.

تضاد سود و زیان

تضاد میان از دست دادنِ عمر و رسیدن به کمالِ عشق.

استعاره شمع روان

تشبیه معشوق به نوری که جان را حیات می‌بخشد.

ایهام آن

اشاره به وجودِ مطلق و معشوقِ یگانه.