دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۳۵۵

سلمان ساوجی
چه می بری دل ما چون نگه نمی داری؟ چه دلبری که نمی آید از تو دلداری؟
چرا چو نافه آهو بریده ای از من؟ چرا چو مشک مرا می دهی جگر خواری؟
به آه و ناله و زاری ز من مشو بیزار نکن که ما نتوانیم کرد، بیزاری
به سوی من گذری کن که جز غریبی و عشق دو حالتی است مرا بی کسی و بیماری
به کویت آمدن ای یار، ما نمی یاریم تو یاریی کن و بگذر به ما اگر یاری
مشو ز دود من ایمن که کار من همه شب چو شمع سوختن و گریه است و بیداری
به چشم من لبت آموخت گوهر افشانی چنانکه داد به لعل لبت شکر باری
سزد که در سر کارم کنی دمی چون صبح مگر به روز سپید آید این شب تاری
صباست قاصد سلمان به پیش دوست دریغ که در صباست گران خیزی و سبکباری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل عاشقانه، روایتگر سوز و گداز عاشقی است که از دوری و بی‌اعتنایی معشوق خود رنج می‌برد. شاعر با استفاده از مضامین کلاسیک غزل فارسی، به بیان احوال درونی خود پرداخته و تقابلی میان اشتیاقِ شدید عاشق و بی‌توجهی معشوق تصویر می‌کند. فضای کلی شعر، آمیخته به اندوه و ملال ناشی از هجران است و شاعر با گلایه از معشوق، سعی دارد او را به سوی خود فراخواند و از این وضعیتِ بلاتکلیفی و تنهایی رها سازد.

درونمایه‌ اصلی این اثر، استغاثه عاشق برای وصال و ابرازِ وفاداریِ ابدی است. شاعر با استفاده از تصاویرِ روشن و آشنای ادبی، مانند سوختنِ شمع، ناله کردن و سپردنِ پیغام به نسیم صبا، به ترسیمِ وضعیتِ اسف‌بارِ خود می‌پردازد و معشوق را تنها مرهمِ زخم‌های جانکاهِ خود می‌داند. این شعر، تجلیِ رنجِ شیرینِ عاشقی است که با وجودِ تمامِ نامهربانی‌ها، همچنان در بندِ عشقِ معشوق باقی مانده است.

معنای روان

چه می بری دل ما چون نگه نمی داری؟ چه دلبری که نمی آید از تو دلداری؟

اگر قرار نیست مرا حفظ کنی و هوایم را داشته باشی، چرا دلم را از من می‌ربایی؟ تو چه معشوقی هستی که هیچ مهربانی و دلداری‌ای از تو دیده نمی‌شود؟

نکته ادبی: دل بردن در اینجا کنایه از شیفته کردن و عاشق نمودن است.

چرا چو نافه آهو بریده ای از من؟ چرا چو مشک مرا می دهی جگر خواری؟

چرا مانند نافه آهو که عطرش از خودِ او جدا و دور است، از من فاصله گرفته‌ای؟ چرا با این بی‌توجهی، مرا به رنج و عذاب انداخته‌ای؟

نکته ادبی: جگر خواری کنایه از تحملِ رنجِ شدید و غمِ جانکاه است.

به آه و ناله و زاری ز من مشو بیزار نکن که ما نتوانیم کرد، بیزاری

از آه و ناله‌های من خسته و بیزار نشو؛ چرا که منِ عاشق، حتی اگر بخواهم هم نمی‌توانم از تو دست بردارم و از تو بیزار شوم.

نکته ادبی: بیزاری به معنای ملالت و دلسردی از سوی عاشق یا معشوق است.

به سوی من گذری کن که جز غریبی و عشق دو حالتی است مرا بی کسی و بیماری

به دیدنم بیا و از کنارم گذر کن، چرا که من در این دنیا جز تنهایی و بیماریِ عشق، هیچ احوال دیگری ندارم.

نکته ادبی: غریبی در اینجا به معنای غربت و تنهاییِ عاشق در وادیِ عشق است.

به کویت آمدن ای یار، ما نمی یاریم تو یاریی کن و بگذر به ما اگر یاری

ای یار، من توانایی و طاقتِ این را ندارم که به کوی تو بیایم؛ اگر تو واقعاً یار و مهربان هستی، خودت گذری به سوی من کن.

نکته ادبی: نمی‌یاریم در اینجا از ریشه یاریدن به معنای توانستن و قدرت داشتن است.

مشو ز دود من ایمن که کار من همه شب چو شمع سوختن و گریه است و بیداری

از دودِ آهِ من خود را در امان ندان و آن را نادیده مگیر؛ چرا که کارِ هر شبِ من، سوختن مانند شمع و گریه کردن و بیدار ماندن است.

نکته ادبی: دود نمادِ آه و حسرت است و شمع استعاره از وجود عاشق.

به چشم من لبت آموخت گوهر افشانی چنانکه داد به لعل لبت شکر باری

چشمانِ من به تماشای لب‌های تو، اشک ریختنِ گوهروار را آموخت؛ همان‌طور که لبانِ سرخِ تو، شیرینی و شادابی را به عالم بخشیده است.

نکته ادبی: گوهر افشانی استعاره از ریختنِ اشک‌های درخشان و ارزشمند است.

سزد که در سر کارم کنی دمی چون صبح مگر به روز سپید آید این شب تاری

سزاوار است که لحظه‌ای مثلِ طلوعِ صبح در کارِ من ظاهر شوی؛ شاید با آمدنِ تو، این شبِ تاریکِ هجران به روزِ روشنِ وصال بدل شود.

نکته ادبی: شبِ تاری استعاره از دورانِ دوری و رنجِ عاشق است.

صباست قاصد سلمان به پیش دوست دریغ که در صباست گران خیزی و سبکباری

نسیم صبا، پیغام‌رسانِ منِ سلمان به سوی دوست است، اما افسوس که این نسیم نیز در رساندنِ پیام، گاه کند و گاه ناپایدار است.

نکته ادبی: صبا از پیک‌های سنتی در ادب فارسی است که به خوش‌خبری و در عین حال تندروی یا بی‌ثباتی شهرت دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع

شمع نمادِ وجودِ عاشق است که در فراقِ معشوق می‌سوزد و آب می‌شود.

کنایه جگر خواری

کنایه از تحملِ رنجِ بسیار و اندوهِ درونی است.

تشبیه چو نافه آهو

تشبیه معشوق به نافه آهو برای تأکید بر دوری و گریزپایی او.

پارادوکس (متناقض‌نما) سلمان و پیغام‌رسان

شاعر از سویی به صبا امید دارد و از سویی از بی‌ثباتی آن گلایه می‌کند.

مراعات نظیر سوختن، شمع، دود، گریه

ارتباط معنایی میان واژگان مربوط به حالتِ غم‌بارِ عاشق.