دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۳۴۹

سلمان ساوجی
جان ندارد بی لب شیرین جانان لذتی بی عزیزان نیست عمر نازنین را لذتی
بر سر من کس نمی آید به پرسش جز خیال جز خیالش کس ندارد بر سر من منتی
شربت قند لبش می سازد این بیمار را کو لب او تا مرا از قند سازد شربتی؟
از غم تنهایی آمد جان شیرین نزد لب تا بیادش هر دو می دارند با هم صحبتی
حسرتی دارم که بینم بار دیگر روی یار گر درین حسرت بمیرم دور از ازو وا حسرتی
در درون دارم خروشی ای طبیبان پرسشی در سفر دارم عزیزی ای عزیزان همتی
آن همایون عید من یک روز خواهد کرد عود جان کنم قربان گرم روزی شود این دولتی
می فرستم جان به پیشش کاشکی این جان من داشتی در حلقه زلفش به مویی قیمتی
غیبتی کردند بدگویان به باطن زین جهت یک دو روزی کرد از سلمان به ظاهر غیبتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، غزلی است که با لحنی اندوهگین و در عین حال مشتاقانه، فراق و دوری از معشوق را روایت می‌کند. شاعر در این ابیات، حضور معشوق را تنها معنای هستی و زندگی می‌داند و نبودِ او را با هیچ‌چیز قابل جبران نمی‌بیند. فضای کلی شعر، آکنده از حسرت، تنهایی و تلاش برای حفظ یاد و خاطره‌ی محبوب است.

درونمایه اصلی شعر، بیانِ رنجِ ناشی از فاصله و دسیسه‌های بدخواهان است که موجب دوری معشوق شده است. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیمِ عرفانی و عاشقانه، خود را در مقامِ عاشقیِ وفادار می‌بیند که حتی در آستانه‌ی مرگ نیز چشم‌انتظارِ بازگشتِ «عیدِ دیدار» است و هیچ‌چیز را بیش از وصالِ دوباره نمی‌خواهد.

معنای روان

جان ندارد بی لب شیرین جانان لذتی بی عزیزان نیست عمر نازنین را لذتی

زندگی بدون وجودِ دلدار که لب‌های شیرین دارد، هیچ لطف و صفایی ندارد و بدون حضور عزیزان، عمرِ نازنین ما هیچ ارزش و لذتی نخواهد داشت.

نکته ادبی: واژه «جانان» استعاره از معشوق است که همچون جان، عزیز و حیاتی است.

بر سر من کس نمی آید به پرسش جز خیال جز خیالش کس ندارد بر سر من منتی

هیچ‌کس جز خیالِ رویِ آن محبوب، سراغی از من نمی‌گیرد و در این میان، تنها همین یادِ اوست که با حضورش در ذهن من، به من لطف می‌کند.

نکته ادبی: «پرسش» در اینجا به معنای احوال‌پرسی و دلجویی است و «منت» به معنای بارِ لطف و مهربانی است.

شربت قند لبش می سازد این بیمار را کو لب او تا مرا از قند سازد شربتی؟

شیرینیِ لبِ او مانند شربتِ قند، شفابخشِ این عاشقِ بیمار است. ای کاش آن لب‌ها دوباره نزدیک شوند تا بتوانند با شیرینیِ خود، مرهمی بر دردهای من باشند.

نکته ادبی: لبِ معشوق به جهتِ شیرینی و سرخی، به قند و شربت تشبیه شده است تا بر ویژگیِ شفابخشیِ آن تاکید شود.

از غم تنهایی آمد جان شیرین نزد لب تا بیادش هر دو می دارند با هم صحبتی

از شدت تنهایی و دوری، جانم به لبم رسیده است (در حال مرگ هستم)، تا دست‌کم در این لحظاتِ آخر، با یادِ معشوق که آن‌هم در تصور من است، هم‌نشینی و هم‌صحبتی کنم.

نکته ادبی: «جان به لب آمدن» کنایه از رسیدن به آستانه‌ی مرگ و اوجِ بیقراری است.

حسرتی دارم که بینم بار دیگر روی یار گر درین حسرت بمیرم دور از ازو وا حسرتی

آرزوی عمیقِ من این است که بارِ دیگر چهره‌ی معشوق را ببینم؛ اگر در این اشتیاق و دوری جان بسپارم، افسوس و دریغِ بزرگی خواهد بود.

نکته ادبی: «وا حسرتی» اصواتی است که برای بیان نهایتِ دریغ و افسوس به کار می‌رود.

در درون دارم خروشی ای طبیبان پرسشی در سفر دارم عزیزی ای عزیزان همتی

درونِ من از غم می‌خروشد، ای طبیبانِ روح، بیایید و احوالی از من بپرسید؛ و چون معشوقم در سفر است، ای عزیزان، به من یاری برسانید.

نکته ادبی: «خروش» در اینجا نشان‌دهنده‌ی تلاطمِ درونی و ناله‌های پنهان عاشق است.

آن همایون عید من یک روز خواهد کرد عود جان کنم قربان گرم روزی شود این دولتی

آن روزِ فرخنده و عیدِ من (زمان وصال) روزی بازخواهد گشت؛ اگر آن اقبال و دولتِ دیدار نصیبم شود، جانم را به پای آن قربانی خواهم کرد.

نکته ادبی: «عود» در اینجا به معنای بازگشت است و به روزگارِ خوشِ گذشته اشاره دارد.

می فرستم جان به پیشش کاشکی این جان من داشتی در حلقه زلفش به مویی قیمتی

من مدام جانِ خود را به پیشگاهِ او می‌فرستم؛ کاش این جانِ من به اندازه‌ی یک تار مو از حلقه‌ی زلفِ او، ارزش و قیمتی داشت تا به آن راه می‌یافت.

نکته ادبی: «حلقه زلف» نمادِ بند و اسارتِ عاشق است و اشاره به زیباییِ گیسوی معشوق دارد.

غیبتی کردند بدگویان به باطن زین جهت یک دو روزی کرد از سلمان به ظاهر غیبتی

بدگویان در نهان، دسیسه‌چینی کردند و باعث کدورت شدند؛ به همین خاطر است که معشوقِ من، سلمان، چند روزی است که از دیدگانم پنهان شده است.

نکته ادبی: «سلمان» تخلص شاعر است و «غیبت» در اینجا به معنای دوری و ناپدید شدن است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه شربت قند لبش

لب‌های معشوق به قند و شربت برای القای حس شیرینی و شفابخشی تشبیه شده است.

کنایه جان به لب آمدن

کنایه از رسیدن به لحظات پایانی عمر و اوج درماندگی و اشتیاق.

تخلص سلمان

اشاره به نامِ شاعر (سلمان ساوجی) در بیت پایانی که از سنت‌های دیرین غزل‌سرایی است.

استعاره حلقه زلف

زلف معشوق به حلقه و زنجیری تشبیه شده که عاشق را در بندِ عشق خود گرفتار می‌کند.