دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۳۴۱

سلمان ساوجی
هر دم به تیز غمزه دلم را چه می زنی؟ خود را گذاشتم به تو خود در دل منی
بر هم زند ابروی و چشم تو وقت من خود وقت کیست آنکه تو بر هم نمی زنی؟
ای رهروان عشق چو پرگار دورها گردیده در پی تو به نعلین آهنی
سر تا سر جهان ظلمات است و یک چراغ مردم نهاده اند همه سر را به روشنی
ما و شرابخانه و صوفی و صومعه او را می طهور و مرا دردی دنی
با من سخن غرضت دلخوشیم نیست بر ریش پاره ام نمکی می پراکنی
امروز خاک پای سگ دوست شد کسی کو کرد در جهان سری و دوش گردنی
ای باد اگر رهت ندهد پرده دار دوست خود را چو آفتاب ز روزن در افکنی
گویی که ای چو آب حیاتت به عینه پاکیزگی و خوی خوش و پاک دامنی
تو سرو سر بلندی و چون سایه کار من افتادگی و مسکنت است و فروتنی
سلمان تو در درون به هوای صنوبرش غم را چه می نشانی و جان را چهع می

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات که رنگ و بوی تغزلی و عرفانی دارد، بازتاب‌دهنده عجز و اشتیاق عاشقی است که در برابر عظمت و زیبایی دلبر، سر تسلیم فرود آورده است. شاعر در این فضای عاطفی، پیوسته از تضاد میان شکوه و بلندمرتبگیِ معشوق و حقارت و افتادگی خویش سخن می‌گوید.

درونمایه اصلی شعر، جدال میان تاریکی جهان مادی و نورِ وجود معشوق است. شاعر با استفاده از تصاویر کلاسیک عاشقانه مانند «شراب»، «سرو»، «سایه» و «پرگار»، بستری را فراهم می‌آورد تا تماشای رنجِ مقدسِ عشق و کوشش بی‌پایان برای رسیدن به وصال را به تصویر بکشد و در نهایت، به جایگاه رفیعِ فنا در برابر معشوق اشاره کند.

معنای روان

هر دم به تیز غمزه دلم را چه می زنی؟ خود را گذاشتم به تو خود در دل منی

چرا هر لحظه با آن نگاه نافذ و دلفریب، بر دل من ضربه می‌زنی؟ من وجود خود را به پای تو فدا کردم و اکنون تو هستی که در اعماق دل من جای گرفته‌ای.

نکته ادبی: «غمزه» به معنی کرشمه و نگاهِ همراه با دلبری است. «خود» در مصراع دوم به معنای خویشتن و وجودِ شاعر است.

بر هم زند ابروی و چشم تو وقت من خود وقت کیست آنکه تو بر هم نمی زنی؟

حالت چشمان و ابروان تو نظم زندگی و آرامش مرا بر هم می‌زند. مگر کسی هم در این جهان هست که تو با زیبایی‌ات، آرامش و وقت او را بر هم نزده باشی؟

نکته ادبی: «وقت» در اصطلاح عرفانی، حالتی است که بر سالک وارد می‌شود؛ اینجا به معنایِ لحظات آرامش یا روزمرگی است.

ای رهروان عشق چو پرگار دورها گردیده در پی تو به نعلین آهنی

ای تمامِ کسانی که در راه عشق گام برمی‌دارید، مانند پرگاری که در جست‌وجو دور خود می‌چرخد، همواره با سختی و تحمل رنج (نعلین آهنین) در پی معشوق بوده‌اند.

نکته ادبی: «نعلین آهنی» کنایه از مشقتِ سفر و جست‌وجوی سخت و طولانی در راه عشق است.

سر تا سر جهان ظلمات است و یک چراغ مردم نهاده اند همه سر را به روشنی

تمام عالم در گمراهی و تاریکی فرو رفته است و تنها یک چراغ هدایت وجود دارد؛ به همین دلیل همه مردم روی نیاز و توجه خود را به سوی آن نورِ حقیقت برگردانده‌اند.

نکته ادبی: «ظلمات» استعاره از جهل و دوری از معشوق و «چراغ» استعاره از معشوق یا نور الهی است.

ما و شرابخانه و صوفی و صومعه او را می طهور و مرا دردی دنی

ما در میخانه هستیم و صوفی در عبادتگاه؛ برای او شرابِ طهور و پاکیزه مهیاست، اما سهم من تنها درد و رنجِ خاکی و دنیوی است.

نکته ادبی: «می طهور» استعاره از لذات روحانی و «دردی» به معنی ته‌مانده شراب، نمادِ رنجِ عاشقی است.

با من سخن غرضت دلخوشیم نیست بر ریش پاره ام نمکی می پراکنی

هدف تو از هم‌سخنی با من، شادی و خشنودی من نیست؛ بلکه با این کار، درست مانند پاشیدن نمک بر زخمِ باز، بر دردهای من می‌افزایی.

نکته ادبی: «نمک بر ریش پاره پراکندن» کنایه از بدتر کردنِ حالِ یک بیمار یا فردِ دردمند است.

امروز خاک پای سگ دوست شد کسی کو کرد در جهان سری و دوش گردنی

امروز کسی به جایگاه بلند رسیده است که توانسته در برابرِ معشوق، غرور خود را بشکند و به خاک پای سگِ درگاه او تبدیل شود.

نکته ادبی: «سری و دوش گردنی» کنایه از تکبر و عزتِ دنیوی است که عاشق باید آن را کنار بگذارد.

ای باد اگر رهت ندهد پرده دار دوست خود را چو آفتاب ز روزن در افکنی

ای باد، اگر پرده‌دار و نگهبانِ کوی دوست به تو اجازه ورود نداد، مانند نورِ خورشید خود را از روزن و شکاف در برسان.

نکته ادبی: «پرده‌دار» اشاره به حجاب‌ها و موانعی است که میان عاشق و معشوق فاصله می‌اندازد.

گویی که ای چو آب حیاتت به عینه پاکیزگی و خوی خوش و پاک دامنی

تو حقیقتاً مانند آب حیات (آب زندگانی) هستی که تمامِ وجودت سرشار از پاکی، خوش‌خلقی و عفت است.

نکته ادبی: «آب حیات» اسطوره‌ای است که به هر کس بنوشد جاودانگی می‌بخشد، در اینجا صفتِ معشوق است.

تو سرو سر بلندی و چون سایه کار من افتادگی و مسکنت است و فروتنی

تو مانند سرو، بلندمرتبه و باشکوهی، اما سرنوشتِ من مانند سایه، همیشه افتادگی، ناچیز بودن و فروتنی است.

نکته ادبی: «سرو» نمادِ قامتِ بلند و عزت است و «سایه» نمادِ ناچیزی و دنباله‌روی.

سلمان تو در درون به هوای صنوبرش غم را چه می نشانی و جان را چهع می

ای سلمان، تو که در درونِ خود هوای رسیدن به آن قامتِ صنوبرگونه را داری، چرا غم را در دل می‌نشانی و با جانِ خود چه می‌کنی؟ (بیت ناقص است).

نکته ادبی: «صنوبر» استعاره از قامتِ موزون و زیبای معشوق است. متنِ ورودی ناقص بوده و بر اساسِ ساختارِ جمله ترجمه شد.

آرایه‌های ادبی

تضاد ظلمات و چراغ

تقابل میان تاریکیِ عالم و نورِ هدایت‌گرِ معشوق برای تأکید بر گمگشتگیِ بدونِ محبوب.

تشبیه چو پرگار

تشبیه رهروان عشق به پرگار که کنایه از حیرت و چرخشِ مدامِ آنان حولِ محورِ معشوق است.

کنایه نمک بر ریش پاره پراکندن

اشاره به افزایش درد و رنجِ عاشق به جای تسلی‌بخشی.

مراعات نظیر می‌خانه، صوفی، صومعه، می

گردآوری واژگانی که در یک حوزه معنایی عرفانی-عاشقانه قرار دارند.

نماد سرو

نمادِ قامتی بلند، آزاد و رها که در ادبیات کلاسیک همواره به معشوق نسبت داده می‌شود.