دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۳۳۰

سلمان ساوجی
باز می افکند آن زلف کمند افکن او کار آشفته ما را همه در گردن او
مکش ای باد صبا دامن گل را که نهاد کار خود بلبل سودا زده بر دامن او
آتش عارض او از دل ماهر دودی که برآورد بر آمد همه پیرامن او
اینکه مویی شده ام در غم آن موی میان کاج ( کاش ) مویی شدمی همچو میان بر تن او
چه کنم حال درون عرض که حال دل من می نماید رخ چون آینه روشن او
آهن سرد چه کوبم؟ که دم آتشیم نکند هیچ اثر در دل چون آهن او
باز بر هم زده ای زلف به هم برزده ای که رباید دل مسکین من و مسکن او
رحم کن بر دل سلمان که به تنگ آمده اند مردم از شیوه چشم تو و از شیون او

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی است از تقابل میانِ دل‌سوختگیِ عاشق و بی‌اعتناییِ معشوق که با زبانی سرشار از استعاره‌های بدیع به تصویر کشیده شده است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های دقیق، از رنجِ بی‌کرانِ خود سخن می‌گوید که در بندِ زلف و چشمانِ دلبر گرفتار شده و در این راه، هستی و آرامشِ خویش را از کف داده است.

در این ابیات، پیوندِ میانِ عناصرِ طبیعت و حالاتِ روانیِ انسان به‌وضوح دیده می‌شود. شاعر با تشبیهاتِ مکرر و ظریف، از استیصالِ خویش در برابرِ صلابتِ قلبِ معشوق پرده برمی‌دارد و ناتوانیِ خود را در تغییرِ سرنوشتِ غم‌بارِ عشقش به زبانی صریح و در عین حال ادبی بیان می‌کند.

معنای روان

باز می افکند آن زلف کمند افکن او کار آشفته ما را همه در گردن او

بار دیگر آن زلف که چون کمند می‌ماند و صید می‌کند، کار و بارِ پریشانِ مرا به گردن گرفت و آن را اسیرِ خویش کرد.

نکته ادبی: زلف کمند افکن کنایه از مویی است که همچون دام، دل را اسیر می‌کند.

مکش ای باد صبا دامن گل را که نهاد کار خود بلبل سودا زده بر دامن او

ای نسیمِ صبحگاهی، دامنِ گل را رها کن و به آن آسیب نرسان، زیرا این بلبلِ شیدا و عاشق‌پیشه، تمامیِ دل‌خوشی و زندگیِ خود را به همین دامن گره زده است.

نکته ادبی: سودا‌زده به معنای عاشقِ دیوانه‌شده و کسی که در بندِ خیال است.

آتش عارض او از دل ماهر دودی که برآورد بر آمد همه پیرامن او

آتشی که از چهره‌ی او می‌تابد، چنان شعله‌ای است که از دلِ من دودی برمی‌انگیزد و این دودِ برخاسته از سوزِ درون، تمامِ پیرامونِ او را فراگرفته است.

نکته ادبی: آتشِ عارض تشبیهی است برای زیباییِ گرم و گیرای چهره‌ی معشوق.

اینکه مویی شده ام در غم آن موی میان کاج ( کاش ) مویی شدمی همچو میان بر تن او

از شدتِ اندوه برای آن کمرِ باریکِ معشوق که به نازکیِ مویی است، من نیز به مویی تبدیل شده‌ام؛ کاش می‌توانستم به معنای واقعی، به مویی بر اندامِ تو تبدیل شوم.

نکته ادبی: مویی شدن کنایه از لاغر و ضعیف شدن از شدتِ غم است.

چه کنم حال درون عرض که حال دل من می نماید رخ چون آینه روشن او

دیگر نیازی نیست حالِ درونی‌ام را شرح دهم؛ چرا که چهره‌ی معشوق چون آینه‌ای روشن است که تمامیِ احوالِ دلِ مرا در خود بازتاب می‌دهد و آشکار می‌کند.

نکته ادبی: رخ چون آینه تشبیه روشن برای بازتابِ باطن در ظاهر است.

آهن سرد چه کوبم؟ که دم آتشیم نکند هیچ اثر در دل چون آهن او

چرا باید تلاشِ بیهوده کنم و بر آهنِ سرد بکوبم؟ من که سراسر آتشِ عشقم، تأثیری بر دلِ سنگ و سردِ او ندارم که مانندِ آهن است.

نکته ادبی: آهن سرد کوبیدن کنایه از کارِ بیهوده کردن است.

باز بر هم زده ای زلف به هم برزده ای که رباید دل مسکین من و مسکن او

بارِ دیگر زلف‌هایت را آشفته کردی و به هم ریختی، با این کار دوباره دلِ ناتوانِ من و آرامشِ زندگی‌ام را به تاراج بردی.

نکته ادبی: بر هم زدن زلف در ادبیاتِ کلاسیک نشانه‌ی ناز و فتنه است.

رحم کن بر دل سلمان که به تنگ آمده اند مردم از شیوه چشم تو و از شیون او

بر حالِ دلِ سلمان رحم کن که از شدتِ دوری و بی‌قراری به تنگ آمده است؛ چرا که مردم از شیوه‌ی نگاهِ تو و فریاد و فغانِ این عاشقِ دل‌خسته، جان می‌سپارند.

نکته ادبی: سلمان تخلصِ شاعر است و شیوه چشم به معنای نحوه‌ی نگریستن و فریبندگیِ چشمان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره زلف کمند افکن

تشبیه زلف به کمند یا طناب برای نشان دادنِ اسارت عاشق.

کنایه آهن سرد کوبیدن

اشاره به انجامِ کارِ بیهوده و بی‌ثمر در راهِ عشق.

تشبیه رخ چون آینه

مانند کردن چهره‌ی معشوق به آینه برای شفافیت و انعکاسِ احوال.

پارادوکس (متناقض‌نما) آتش عارض و دلِ چون آهن

تقابلِ گرمیِ چهره با سردیِ سنگ‌دلانه و آهن‌وارِ قلبِ معشوق.