دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۳۰۸

سلمان ساوجی
تا کی آخر خاطر اندر بند هجران داشتن؟ یوسف جان عزیزان را به زندان داشتن
تا کی ای نور بصر کردن نظر با دیگران همچو چشم از مردم خود روی پنهان داشتن
چند کردن روی در مشتی پریشان همچو زلف زان سبب مجموع را خاطر پریشان داشتن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه، فریاد دلتنگی عاشقِ رنج‌دیده‌ای است که از فراق و بی‌توجهی معشوق به ستوه آمده است. شاعر با لحنی گلایه‌آمیز، از دوریِ یار و زندانی شدنِ زیباییِ او در کنجِ بی‌خبری سخن می‌گوید و پرسش‌های پیاپیِ او، نشان از اشتیاقی است که به ناامیدی و ملال گراییده است. در واقع، شاعر به دنبالِ بازگشتِ توجهِ معشوق است تا پریشانیِ روحِ خویش را التیام بخشد.

مضمونِ محوریِ این ابیات، شکایت از بی‌وفایی و بی‌تعلقیِ معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای کلاسیک، استعاره‌های زیبایی را در راستای نشان دادنِ آشفتگیِ درونیِ خود به کار گرفته و با تضاد میان مفهوم 'پریشانی' و 'مجموع بودن'، عمقِ آسیب‌پذیریِ خویش را در برابرِ بی‌مهریِ محبوب ترسیم می‌کند.

معنای روان

تا کی آخر خاطر اندر بند هجران داشتن؟ یوسف جان عزیزان را به زندان داشتن

تا چه زمانی باید ذهن و جانم را در اسارتِ دردِ دوری از تو نگه دارم؟ و تا کی باید زیباییِ بی‌نظیر و جان‌بخشِ تو (همچون یوسف) در زندانِ بی‌توجهی و غربت باقی بماند؟

نکته ادبی: یوسف جان اشاره به تلمیح داستان حضرت یوسف دارد که در اینجا نماد زیبایی و ارزشمندی است که در کنج عزلت یا زندان هجران پنهان مانده است.

تا کی ای نور بصر کردن نظر با دیگران همچو چشم از مردم خود روی پنهان داشتن

ای کسی که نورِ چشمانِ منی، تا کی می‌خواهی نگاهت را به سمت دیگران بدوزی؟ تا کی می‌خواهی همچون چشم که خود را نمی‌بیند، چهره‌ات را از من که به تو وابسته‌ام، پنهان کنی؟

نکته ادبی: تشبیه پنهان بودن روی معشوق به خودِ چشم که علی‌رغم دیدنِ همه چیز، قادر به دیدنِ خویش نیست، نوعی ظرافتِ ادبی برای بیانِ بی‌خبریِ معشوق از حالِ عاشق است.

چند کردن روی در مشتی پریشان همچو زلف زان سبب مجموع را خاطر پریشان داشتن

تا به کی می‌خواهی توجه و روی خود را به سمت گروهی ناچیز و آشفته‌حال (که همچون زلفِ درهم‌تنیده هستند) معطوف کنی؟ تو با این کار، خاطرِ من را که پیش از این یکپارچه و آرام بود، آشفته و پریشان می‌سازی.

نکته ادبی: تضاد زیبایی میان واژگان 'پریشان' و 'مجموع' شکل گرفته است؛ شاعر تأکید دارد که توجهِ معشوق به امورِ بی‌ارزش و آشفته، باعثِ به هم ریختنِ نظمِ روحیِ عاشق شده است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف جان

اشاره به داستان یوسف پیامبر و زندانی شدن او که نماد زیبایی و دوری از یار است.

تشبیه پریشان همچو زلف

تشبیه گروهی از افراد به موهای آشفته برای نشان دادن بی‌ارزشی یا ناپایداری آن‌ها.

تضاد مجموع و پریشان

به کارگیری دو واژه متضاد برای نشان دادن تغییر وضعیت روحی عاشق از آرامش به آشفتگی.

ایهام چشم

اشاره به عضو بینایی که علی‌رغم توانایی در دیدن همه چیز، از دیدن خودش عاجز است.