دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۳۰۷

سلمان ساوجی
من هشیار با مستان ندارم روی بنشستن که می گویند بشکن عهد و بی شرمیست بشکستن
حدیث دوستان در است و نتوانم شکستن در ولیکن عهد بتوانم که بازش می توان بستن
نیم صافی که برخیزم چو صوفی از سر دردی چو دردی در بن خمخانه خواهم رفت و بنشستن
همی خواهم من این نوبت ز تو به توبه کلی بدست شاهدان کردن، ز دست زاهدان رستن
من مسکین به سودای پری رویی گرفتارم که باد صبح نتواند ز بند زلف او جستن
به سودای تو صد زنجیر روزی بگسلم از هم ولیکن رشته پیوند نتوانیم بگسستن
مرا پیوند من با من، جدایی داده است از تو کنون سلمان ز من خواهد بریدن، بر تو پیوستن