دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۲۹۴

سلمان ساوجی
بیم آن است که در صومعه دیوانه شوم به از آن نیست که هم با در میخانه شوم
من اگر دیر و گر زود بود آخر کار با سر خم روم و در سر پیمانه شوم
وقت کاشانه اصلی است مرا، می خواهم که ازین مصطبه سرمست به کاشانه شوم
بوی آن سلسله غالیه بو می شنوم باز وقت است که شوریده و دیوانه شوم
تن و جان را چه کنم مصلحت آن است که من ترک این هر دو کنم طالب جانانه شوم
گرت ای شمع سر سوختن ماست بگو تا همین دم به فدای تو چو پروانه شوم
من سرگشته سراپا همه تن سرگشتم تا به سر در طلب موی تو چون شانه شوم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده سیر و سلوک عاشقانه است که در آن سالک از قید و بندهای خشک و ظاهریِ زهدِ بی‌روح (صومعه) رها شده و به وادیِ شوریدگی و حقیقت‌جویی (میخانه) گام می‌نهد.

شاعر با نفیِ خودِ دنیوی و گذشتن از دلبستگی‌های مادی، مشتاقِ پیوستن به اصلِ خویش است؛ او در این مسیرِ عرفانی، ایثارِ تن و جان را در راه معشوقِ ازلی، تنها راهِ رستگاری و رسیدن به حقیقت می‌داند.

معنای روان

بیم آن است که در صومعه دیوانه شوم به از آن نیست که هم با در میخانه شوم

ترس این است که در محیطِ بسته و خشکِ صومعه، عقل از کف بدهم و مجنون شوم؛ پس چه بهتر که به میخانه بروم و در مسیرِ عاشقی قرار گیرم.

نکته ادبی: صومعه و میخانه نماد تضاد میان زهد ظاهری و عشق حقیقی هستند.

من اگر دیر و گر زود بود آخر کار با سر خم روم و در سر پیمانه شوم

سرانجامِ کارِ من، چه دیر و چه زود، تسلیمِ محض در برابرِ عشق است؛ چنانکه با فروتنی به درگاهِ یار می‌روم و در پیالهٔ هستیِ او غرق می‌شوم.

نکته ادبی: سر خم، نماد خضوع و تسلیم در برابر معشوق است.

وقت کاشانه اصلی است مرا، می خواهم که ازین مصطبه سرمست به کاشانه شوم

اکنون زمانِ بازگشت به اصلِ خویشتن است؛ می‌خواهم از این جایگاهِ مستیِ دنیوی (مصطبه) برخیزم و به وطنِ حقیقیِ خویش بازگردم.

نکته ادبی: کاشانه در اینجا استعاره از عالمِ معنا و قربِ الهی است.

بوی آن سلسله غالیه بو می شنوم باز وقت است که شوریده و دیوانه شوم

عطرِ خوشِ گیسویِ یار که رایحه‌ای مقدس دارد به مشامم می‌رسد؛ این عطر جان‌بخش، دوباره مرا برمی‌انگیزد تا شوریده و شیدا شوم.

نکته ادبی: غالیه، نوعی ماده خوشبو و سیاه رنگ است که برای موی یار به کار می‌رود.

تن و جان را چه کنم مصلحت آن است که من ترک این هر دو کنم طالب جانانه شوم

بود و نبودِ تن و جان چه ارزشی دارد؟ مصلحت این است که از این دلبستگی‌هایِ مادی دست بشویم تا بتوانم طالبِ وصالِ آن معشوقِ یگانه شوم.

نکته ادبی: ترکِ تن و جان، مرحله‌ای از فنایِ فی‌الله در عرفان است.

گرت ای شمع سر سوختن ماست بگو تا همین دم به فدای تو چو پروانه شوم

ای محبوب که همچون شمع، درخشان و سوزانی؛ اگر در پیِ آنی که وجودِ مرا در آتشِ عشقت بسوزانی، تنها اشاره‌ای کن تا همچون پروانه خود را فدای تو کنم.

نکته ادبی: تشبیه شمع و پروانه از پرکاربردترین نمادهای ایثار در ادبیات فارسی است.

من سرگشته سراپا همه تن سرگشتم تا به سر در طلب موی تو چون شانه شوم

من که سرگشته و حیرانِ توأم، تمامِ وجودم در تکاپو و جستجوست؛ می‌خواهم همچون شانه‌ای که در گیسوان می‌لغزد، با تمامِ وجود در پیِ کشفِ زلفِ تو باشم.

نکته ادبی: شانه شدن در زلف، کنایه از غرق شدن در جزئیاتِ جمالِ یار است.

آرایه‌های ادبی

تضاد صومعه و میخانه

تقابلِ میانِ زهدِ خشک و سلوکِ عاشقانه که فضای اصلی شعر را ساخته است.

تشبیه و نمادپردازی پروانه و شمع

نمادِ سوختن و فنا شدن عاشق در حضور معشوق که دلالت بر ایثار کامل دارد.

استعاره شانه شدن در مو

تمثیلی از جستجوی دقیق و درآمیختن با تار و پودِ وجودِ معشوق.