دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۲۸۸

سلمان ساوجی
تو می روی و بر آنم که در پی تو برانم ولیک گردش گردون گرفته است عنانم
مگو که اشک مران در پیم، بگو: من مسکین به غیر اشک چه دارم که در پی تو برانم؟
تو رفتی و من گریان بمانده ام، عجب از من بدین طریق که می رانم آب دیده بمانم
برید ما بجز از آب دیده نیست گر از تو اجازه هست بدیده همین دمش بدوانم
ز جان خویش جدا ماندم، ای فلک مددی ده مرا به خدمت جانان رسان به جان مرسانم
مرا ز پای در آورد دستبرد فراقت به سر به خدمتت آیم به پای اگر نتوانم
مرا اگر بخوانی همین بس است که باری ز نامه تو سلامی به نام خویش بخوانم
به مهر روی تو هر دم منورست ضمیرم به وصف لعل تو هر دم مرصع است زبانم
تو گفته ای که ز سلمان، فتاده ایست، چه آید؟ من اوفتاده ام اما چو سایه با تو روانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگر اندوه عمیق و جانکاه فراق از محبوب است. شاعر در این قطعات، ناتوانی خویش در برابر تقدیر را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه اشتیاق دیدار، او را در وضعیتی میان ماندن و رفتن، و زندگی و مرگ قرار داده است. لحن حاکم بر شعر، لحنی سرشار از تضرع، فروتنی و عاشقانه‌ای است که جز اشک و حسرت، سرمایه‌ای برای ابراز ارادت خود ندارد.

در لایه‌های عمیق‌تر، شاعر با به کارگیری تشبیهاتِ لطیف، پیوند میان عاشق و معشوق را فراتر از حضور فیزیکی می‌داند. حتی وقتی تقدیر میان آن‌ها فاصله انداخته، شاعر خود را چون سایه‌ای همزاد با معشوق می‌بیند. این شعر، روایتی از غربتِ روح در جهانی است که دسترسی به کمالِ زیبایی در آن، مشروط به گذر از رنج‌ها و سختی‌های بی‌شمار است.

معنای روان

تو می روی و بر آنم که در پی تو برانم ولیک گردش گردون گرفته است عنانم

تو در حال رفتنی و من مشتاقم که به دنبالت بیایم، اما گردشِ روزگار مانع حرکت من شده است و گویی افسار مرا در دست دارد.

نکته ادبی: گردش گردون کنایه از تقدیر و سرنوشتِ ناگزیر است.

مگو که اشک مران در پیم، بگو: من مسکین به غیر اشک چه دارم که در پی تو برانم؟

به من نگو که اشک نریزم؛ بلکه از من بپرس که ای مسکین، مگر من جز این اشک‌ها چه سرمایه‌ای دارم که بتوانم با آن، راهِ رسیدن به تو را بپیمایم؟

نکته ادبی: استفاده از عبارت «اشک مران» به معنای گریه نکردن و منع از گریه.

تو رفتی و من گریان بمانده ام، عجب از من بدین طریق که می رانم آب دیده بمانم

تو رفتی و من گریان بر جای ماندم. شگفت‌زده‌ام از اینکه با این همه اشکی که می‌ریزم، چگونه هنوز زنده‌ام و جان در بدن دارم.

نکته ادبی: اشاره به غلبه عشق و رنج دوری که معمولاً باید به مرگ بینجامد اما عاشق زنده مانده است.

برید ما بجز از آب دیده نیست گر از تو اجازه هست بدیده همین دمش بدوانم

من غیر از اشکِ چشم، بضاعتی برای پیشکش به تو ندارم؛ اگر اجازه دهی، همین الان این اشک‌ها را به سویت روانه کنم.

نکته ادبی: تعبیر «آب دیده» استعاره از اشک است.

ز جان خویش جدا ماندم، ای فلک مددی ده مرا به خدمت جانان رسان به جان مرسانم

من از جانِ خویش (که تویی) جدا مانده‌ام؛ ای فلک، یاری‌ام کن و مرا به وصالِ معشوق برسان، اما در این مسیرِ سخت، جانم را مگیر.

نکته ادبی: ایهام در کلمه «جان»؛ هم به معنی روح و هم استعاره از معشوق.

مرا ز پای در آورد دستبرد فراقت به سر به خدمتت آیم به پای اگر نتوانم

اندوهِ دوری از تو، مرا ناتوان و زمین‌گیر کرده است؛ اما اگر پای رفتن ندارم، با تمام وجود و به هر سختی که شده، برای دیدارت خواهم آمد.

نکته ادبی: «به سر آمدن» کنایه از نهایتِ تلاش و تواضع برای رسیدن به معشوق.

مرا اگر بخوانی همین بس است که باری ز نامه تو سلامی به نام خویش بخوانم

اگر همین‌قدر هم به من توجه کنی و نامم را بر زبان بیاوری، برایم کافی است؛ همین که سلامی از تو به من برسد، برایم ارزشمندترین دارایی است.

نکته ادبی: تأکید بر قانع بودن عاشق به کمترین توجه از جانب معشوق.

به مهر روی تو هر دم منورست ضمیرم به وصف لعل تو هر دم مرصع است زبانم

به خاطرِ زیباییِ چهره‌ی تو، جان و ضمیرِ من همیشه روشن است و به خاطر توصیفِ لب‌هایِ سرخِ تو، زبانم همیشه به سخنانِ ارزشمند و زیبا آراسته است.

نکته ادبی: «لعل» استعاره از لب‌های سرخ معشوق و «مرصع» به معنای جواهرنشان است.

تو گفته ای که ز سلمان، فتاده ایست، چه آید؟ من اوفتاده ام اما چو سایه با تو روانم

تو گفتی که سلمان افتاده‌حال و خوار است، اما چه می‌شود کرد؟ درست است که من افتاده‌ام، اما همچون سایه، همواره همراهِ تو هستم.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به سایه، استعاره‌ای برای وفاداری و همراهیِ دائم و بی‌ادعا.

آرایه‌های ادبی

کنایه عنانم گرفته است

کنایه از مانع شدن تقدیر و روزگار در رسیدن به مقصود.

استعاره جان

جان در اینجا استعاره از معشوق است که مایه حیات شاعر است.

تشبیه چو سایه با تو روانم

تشبیه عاشق به سایه برای نشان دادن وفاداری و همیشگی بودن حضور.

تضاد به سر به خدمتت آیم به پای اگر نتوانم

تقابل میان «پا» و «سر» برای تأکید بر کوششِ عاشق.

ایهام لعل

اشاره به رنگ سرخ لب معشوق که به سنگ قیمتی تشبیه شده است.