دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۲۷۴

سلمان ساوجی
هر خدنگی که ز دست تو به جان می رسدم من چه گویم که چه راحت به روان می رسدم؟
خود گرفتم که به من دولت وصلت نرسد ناوکی آخر از آن دست و کمان می رسدم
من که باشم که رسد دیدن روی تو به من این قدر بس که به کوی تو فغان می رسدم
بلبل باغ جمال توام از گلبن وصل گر به رنگی نرسم بویی از آن می رسدم
ترک سودای تو هرگز نکنم، منع چه سود؟ خود گرفتم نرسم بویی از آن می رسدم
ناله آمد که کند با تو بیان حال دلم وینک اندر عقبش اشک روان می رسدم
راز سر بسته زلف تو نمی یارم گفت که زبان می کشند چون به زبان می رسندم
از فراقت نتوانم که زنم دم کان دم شعله شوق تو از دل به دهان می رسدم
از تو پنهان چه کند حال دل خود سلمان که حکایت به دل خلق جهان می رسندم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیمِ هنرمندانه و صمیمانه از حال‌وهوای عاشقی است که در عینِ ناکامی در وصال، رنجِ هجران را نه چون باری گران، بلکه چون عطیه‌ای از جانب محبوب می‌پذیرد. شاعر در این ابیات، تواضعِ عاشقانه را به اوج می‌رساند و رضایتِ خود را از کمترین نشانه‌های وصل (مانند شنیدنِ آه و ناله) ابراز می‌دارد.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، استقامت در عشق و وفاداری به عهدی است که گسستنی نیست. شاعر با استفاده از مضامینِ رایج در ادبیات غنایی، از دردِ کشنده‌ی عشق به عنوان تنها راهِ پیوند با محبوب یاد می‌کند و به نوعی به «مقامِ رضا» در عشق دست می‌یابد؛ جایی که حتی اگر از رنگِ گل (وصال) بهره‌ای نبرد، به بویِ آن (یاد و نشانِ محبوب) دل خوش می‌دارد.

معنای روان

هر خدنگی که ز دست تو به جان می رسدم من چه گویم که چه راحت به روان می رسدم؟

هر تیرِ بلایی که از جانب تو به جان من می‌نشیند، چنان لذت‌بخش است که نمی‌توانم بگویم چقدر آرامش‌بخش و گوارا برای روح و جان من است.

نکته ادبی: «خدنگ» به معنای تیر و «روان» در اینجا به معنای جان و روح است؛ تیر نمادِ رنجِ عشق است.

خود گرفتم که به من دولت وصلت نرسد ناوکی آخر از آن دست و کمان می رسدم

حتی اگر فرض را بر این بگذارم که هرگز به دولتِ دیدارِ تو نمی‌رسم، همین که از آن دست و کمانِ تو تیری (دردی) به سویم پرتاب شود، برای من غنیمت است.

نکته ادبی: «ناوکی» مصغرِ ناوک و به معنای تیرِ کوچک است.

من که باشم که رسد دیدن روی تو به من این قدر بس که به کوی تو فغان می رسدم

من چه جایگاهی دارم که توقعِ دیدنِ روی تو را داشته باشم؟ برای من همین بس که آه و ناله و فریادِ من، هرچند ضعیف، به کوی تو راه می‌یابد.

نکته ادبی: استفاده از پرسشِ انکاری برای نشان دادنِ فروتنیِ عاشق در برابر محبوب.

بلبل باغ جمال توام از گلبن وصل گر به رنگی نرسم بویی از آن می رسدم

من همچون بلبلی در باغِ زیبایی‌های توام؛ اگر به خودِ گل (وصالِ کامل) دسترسی ندارم، همین که رایحه‌ای از آن به مشامم برسد، مرا بس است.

نکته ادبی: استعاره از گل و بلبل که از مضامین کلاسیک برای توصیفِ رابطه عاشق و معشوق است.

ترک سودای تو هرگز نکنم، منع چه سود؟ خود گرفتم نرسم بویی از آن می رسدم

هرگز از این عشق و سودای تو دست برنمی‌دارم؛ نصیحت کردنِ دیگران چه فایده‌ای دارد؟ حتی اگر بدانم که هیچ بهره‌ای از وصلِ تو به من نمی‌رسد، باز هم عاشق می‌مانم.

نکته ادبی: «ترک سودا» کنایه از دست کشیدن از عشق است.

ناله آمد که کند با تو بیان حال دلم وینک اندر عقبش اشک روان می رسدم

ناله‌ام به سویت آمد تا شرحِ حالِ دلم را به تو بگوید و بلافاصله پس از آن، اشک‌های جاریِ من نیز از پیِ آن می‌آیند تا گواه آن ناله‌ها باشند.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ میانِ ناله (صدا) و اشک (تصویر) در بیانِ حالِ عاشق.

راز سر بسته زلف تو نمی یارم گفت که زبان می کشند چون به زبان می رسندم

رازِ سر به مُهرِ زلفِ پیچ‌درپیچِ تو را نمی‌توانم بر زبان بیاورم؛ چرا که به محضِ آنکه بخواهم آن را بگویم، دیگران زبانم را می‌کشند (و مرا از گفتن منع می‌کنند یا مجازاتم می‌کنند).

نکته ادبی: تلمیح به سختیِ افشای راز و کنایه از خفقانِ محیط.

از فراقت نتوانم که زنم دم کان دم شعله شوق تو از دل به دهان می رسدم

به دلیلِ دوری از تو، حتی یارایِ نفس کشیدن ندارم؛ چرا که آن دم و نفسی که می‌کشم، از شعله‌ی شوقی است که از قلبم تا دهانم زبانه می‌کشد و مرا می‌سوزاند.

نکته ادبی: ایهام در واژه «دم»؛ هم به معنای نفس و هم به معنای لحظه و زمان.

از تو پنهان چه کند حال دل خود سلمان که حکایت به دل خلق جهان می رسندم

ای سلمان، چگونه می‌توانی حالِ دلِ خود را از معشوق پنهان کنی؟ در حالی که حکایتِ عاشقی و سوز و گدازِ تو اکنون بر سرِ زبانِ تمامِ مردمِ جهان افتاده است.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر (سلمان) و کنایه از شهرتِ عامِ عشقِ او.

آرایه‌های ادبی

استعاره هر خدنگی که ز دست تو به جان می رسدم

تشبیه رنج‌ها و دردهای عاشقی به تیرِ (خدنگ) جنگی که از جانب معشوق به عاشق می‌رسد.

تضاد رنگی نرسم بویی از آن

تقابل میان رنگ (وصال و مشاهده) و بو (نشانه و یاد) که بیانگر قناعت عاشق به کمترین بهره است.

کنایه زبان می کشند

کنایه از خفقان، جلوگیری از سخن گفتن یا مجازات برای افشای راز.

ایهام دم

استفاده از واژه دم به دو معنایِ نفس کشیدن و همچنین لحظه و زمان در بیت هشتم.