دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۲۶۱

سلمان ساوجی
می کند غارت صبر و دل و دین سودایش آنکه او هیچ ندارد، چه غم از یغمایش؟
گر دل و جان من دلشده بودی بر جای کردمی در دل و جان جای چو بودی رایش
رقم هستی من عاقبت از لوح وجود برود لیک بماند اثر سودایش
لایق ضرب محبت نبود هر قلبی که ز اخلاص حکایت نکند سیمایش
خواب ما را ز خیالش بنمود اسبابی بعد از آن روز ندیدیم بخواب آسایش
دست در دامن او می زنم و می کشمش تا بر غم سر من سر ننهد در پایش
عجب آن است که در بزم ریاحین گل را زیر شمشاد نشانند و تو بر بالایش
در پی باد صبا چند رود سرگردان دل به بوی شکن طره عنبر سایش
که خبر یابد از آمد شدن پیک نسیم که ز بوی سر زلف تو کند رسوایش
غم عشق تو چه خوش می خورد اولی خونم که به پالوده ام از دیده خون پالایش
هر که امروز به خلوت نفسی با تو نشست غالبا رغبت جنت نبود فردایش
در شب تیره زلفت دل سلمان گم شد شمعی از چهره بر افروز و رهی بنمایش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده تجلی‌گاه شوریدگی و سرگشتگی عاشق در راه طلبِ محبوب است. شاعر با زبانی آمیخته به اندوه و تمنا، از دست دادن دارایی‌های ظاهری و معنوی خویش را در راه عشق، نه تنها زیان نمی‌داند، بلکه آن را دست‌مایه‌ای برای رسیدن به کمال می‌شمارد و در نهایت به این باور می‌رسد که در برابر حضور معشوق، هیچ پاداش اخروی قابل مقایسه نیست.

درونمایه اصلی شعر، توصیفِ تسلطِ بی‌چون و چرای معشوق بر هستیِ عاشق است. فضای حاکم بر ابیات آکنده از حسرت و جست‌وجوی دائمی است و معشوق همچون چراغی در شبِ تارِ هجران، تنها راهنمای دلِ آواره‌ی شاعر محسوب می‌شود.

معنای روان

می کند غارت صبر و دل و دین سودایش آنکه او هیچ ندارد، چه غم از یغمایش؟

عشق و شوریدگی تو، تمام دارایی من یعنی صبر، دل و دینم را به غارت برده است؛ اما کسی که در این راه چیزی برای باختن ندارد، دیگر چه ترسی از غارت‌شدن و یغمای سرمایه‌اش خواهد داشت؟

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشقِ سودایی و جنون‌آمیز است و یغما استعاره از به تاراج بردن آرامش توسط عشق.

گر دل و جان من دلشده بودی بر جای کردمی در دل و جان جای چو بودی رایش

اگر هنوز دل و جانی در سینه داشتم که دلباخته‌اش باشم، قطعا آن را نثار تو می‌کردم؛ اما افسوس که دل و جانم پیش از این به دست تو رفته است.

نکته ادبی: دلداده یا دلشده به معنای عاشق است؛ شاعر به زبان ایهام می‌گوید که دیگر چیزی برای بخشیدن نمانده است.

رقم هستی من عاقبت از لوح وجود برود لیک بماند اثر سودایش

سرانجام روزی نام و نشان من از صفحه روزگار پاک خواهد شد، اما آنچه از من باقی می‌ماند و محو نمی‌شود، اثر و یادگارِ عشقِ توست که در دلم نشسته است.

نکته ادبی: لوح وجود کنایه از صفحه هستی و عمر انسان است.

لایق ضرب محبت نبود هر قلبی که ز اخلاص حکایت نکند سیمایش

هر قلبی لیاقتِ پذیرشِ عشق را ندارد؛ چرا که نشانه‌یِ صدقِ یک عاشق، چهره‌ی اوست که گویای راستی و اخلاصِ درونِ اوست و اگر کسی بی‌اخلاص باشد، در چهره‌اش هویداست.

نکته ادبی: ضرب محبت به معنای امتحان و آزمون عشق است که هر دلی تابِ آن را ندارد.

خواب ما را ز خیالش بنمود اسبابی بعد از آن روز ندیدیم بخواب آسایش

خیالِ روی تو باعث شد که خوابِ آرام از چشمانم ربوده شود و از همان روزی که در بندِ خیال تو گرفتار شدم، دیگر روی آسایش و آرامش را به خود ندیدم.

نکته ادبی: اسباب به معنای عوامل و بهانه‌هاست؛ خیالِ معشوق عاملِ اصلیِ بی‌خوابیِ عاشق شده است.

دست در دامن او می زنم و می کشمش تا بر غم سر من سر ننهد در پایش

دامنِ تو را می‌گیرم و با التماس و کشمکش سعی می‌کنم تو را نگه دارم تا مبادا از کنار من و غمِ من بگذری و بی‌اعتنایی کنی.

نکته ادبی: سر نهادن در پای کسی کنایه از بی‌اعتنایی و عبورِ بی‌رحمانه معشوق از کنار عاشق است.

عجب آن است که در بزم ریاحین گل را زیر شمشاد نشانند و تو بر بالایش

عجب و شگفتی در این است که در مجلس گل‌ها، گلِ زیبا را زیرِ شاخه‌های شمشاد می‌نشانند، اما تو را که از هر گلی زیباتری، در جایگاهی برتر از همه قرار می‌دهند.

نکته ادبی: ریاحین جمع ریحان به معنای گل‌ها و سبزی‌هاست؛ برتریِ معشوق بر گل‌ طبیعی با نگاهی اغراق‌آمیز بیان شده است.

در پی باد صبا چند رود سرگردان دل به بوی شکن طره عنبر سایش

دلِ من چرا باید این‌چنین سرگردان و در پیِ بادِ صبا باشد؟ چرا که در پیِ بوی خوشِ گره‌های زلفِ تو که بویی خوشبو چون عنبر دارد، روان است.

نکته ادبی: شکنِ طره به معنای گره‌ها و پیچ‌ و خم‌های زلف است؛ عنبرسای یعنی خوشبوکننده و مانند عنبر.

که خبر یابد از آمد شدن پیک نسیم که ز بوی سر زلف تو کند رسوایش

چه کسی می‌تواند خبرِ آمد و رفتِ نسیمِ سحر را داشته باشد؟ نسیمی که از کنارِ زلفِ تو می‌گذرد و با بوی خوشِ آن، رسوا می‌شود.

نکته ادبی: شاعر می‌گوید نسیم به خاطرِ گرفتنِ عطرِ زلفِ تو، در همه جا رسوا و آشکار می‌شود.

غم عشق تو چه خوش می خورد اولی خونم که به پالوده ام از دیده خون پالایش

غمِ عشقِ تو خونِ دلم را به خوشی می‌آشامد؛ گویی چشمانِ من، آن خونِ جاری از دل را با اشک‌هایم صاف و تصفیه کرده و به صورت خون‌بار بیرون می‌ریزد.

نکته ادبی: پالوده در اینجا به معنای صاف‌شده و تصفیه‌شده است؛ استعاره‌ای از گریستنِ خون که در ادبیات کلاسیک رایج است.

هر که امروز به خلوت نفسی با تو نشست غالبا رغبت جنت نبود فردایش

کسی که امروز حتی برای یک لحظه در خلوت با تو نشست و تو را دید، دیگر به ندرت آرزوی رفتن به بهشت را در فردایِ قیامت خواهد داشت.

نکته ادبی: مبالغه در ارزشِ لحظه‌ای وصالِ معشوق در برابرِ پاداشِ اخروی.

در شب تیره زلفت دل سلمان گم شد شمعی از چهره بر افروز و رهی بنمایش

دلِ من در سیاهیِ زلفِ تو که چون شبِ تیره است، گم شده و راه را نمی‌یابد؛ با روشن کردنِ چراغِ چهره‌ات، راه را به من نشان بده.

نکته ادبی: تضاد میان زلف (شبِ تار) و چهره (شمع/نور) برای هدایتِ عاشق استفاده شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره زلف به شب

تشبیه زلف به شب تیره برای نشان دادن گمگشتگی و سرگردانی عاشق در آن.

مبالغه رغبت جنت

شاعر با اغراق بیان می‌کند که لذت وصال معشوق چنان زیاد است که بهشت را در برابر آن ناچیز می‌شمارد.

مراعات نظیر خون، دیده، پالوده

هماهنگی میان اجزای مربوط به گریستن و تصفیه خون از چشم که بر شدت غم دلالت دارد.