دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۲۳۸

سلمان ساوجی
زحمت ما می دهی، زاهد تو را با ما چه کار عقل و دین و زهد را با عاشق شیدا چه کار؟
می خورد صوفی غم فردا و ما می خوریم مرد امروزیم، ما را با غم فردا چه کار؟
جای عیاران سرباز است کوی عاشقی ای سلامتجوی برو بنشین، تو را با ما چه کار؟
راز لعل شاهدان بر زاهدان پوشیده است متقی را در میان مجلس صهبا چه کار
ما ز سودای دو چشم آهویی سر گشته ایم ورنه این سرگشته را در کوه و در صحرا چه کار؟
دل برای گوهری از راه چشمم رفته است هر که را گوهر نیاید، در دل دریا چه کار؟
دین و دنیا هر دو باید باخت در بازار عشق مردم کم مایه را خود با چنین سودا چه کار؟
ما شراب و شاهد و کوی مغان دانیم و بس با صلاح توبه و حج و حرم ما را چه کار؟
تا نپنداری که سلمان را نظر بر شاهدست مست جام عشق را با شاهد رعنا چه کار؟
عشق اگر زیبا بود، معشوقه گو زیبا مباش عشق را با صورت زیبا و نا زیبا چه کار؟

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در زمره اشعار رندانه و عرفانی جای می‌گیرد که تقابل میان عقل مصلحت‌جو و عشق شوریده را به تصویر می‌کشد. شاعر در پی اثبات این نکته است که ساحت عشق، فراتر از قید و بندهای ظاهری زهد و شریعت‌مداری خشک است و تنها کسانی که شجاعت دست شستن از تمام تعلقات دنیوی و حتی مذهبی را دارند، شایستگی گام نهادن در این وادی را دارا هستند.

شاعر با لحنی جسورانه و صریح، مرز میان عافیت‌طلبان و عاشقان را ترسیم می‌کند. از دیدگاه او، عشق نیازمندِ فداکاریِ مطلق و زندگی در لحظه است؛ بنابراین کسانی که گرفتارِ دغدغه‌های آینده یا رعایتِ ظاهر هستند، در بازارِ پرخطرِ عشق جایی ندارند و سخن گفتن از عشق برای آنان بی‌معناست.

معنای روان

زحمت ما می دهی، زاهد تو را با ما چه کار عقل و دین و زهد را با عاشق شیدا چه کار؟

ای زاهد، چرا بیهوده خود را به زحمت می‌اندازی و با ما در می‌افتی؟ تو را با دنیای ما چه کار است؟ عقل و دین و زهدِ تو، چه سنخیتی با حال و هوای عاشق دیوانه و شوریده دارد؟

نکته ادبی: زاهد در اینجا نمادِ خشک‌اندیشی و تقابلِ معرفتی با عاشق است. «شیدا» به معنای دیوانه و بی‌قرار، صفتِ حال برای عاشق است که نشان‌دهنده از دست دادنِ عقلِ جزئی در برابرِ عشقِ کلی است.

می خورد صوفی غم فردا و ما می خوریم مرد امروزیم، ما را با غم فردا چه کار؟

صوفی همواره نگرانِ فردا و عاقبتِ کار است، اما ما اهلِ نقدِ وقت هستیم. ما مردِ امروزیم و در اندیشه و غمِ فردا نیستیم؛ پس ما را با نگرانی‌های تو چه کار است؟

نکته ادبی: «می خورد صوفی غم فردا» کنایه از تعلقِ خاطر به آینده و بی‌اعتمادی به تقدیر است که در تقابل با «مرد امروز» به معنای اهلِ حال بودن قرار دارد.

جای عیاران سرباز است کوی عاشقی ای سلامتجوی برو بنشین، تو را با ما چه کار؟

کوی عشق، جایگاهِ انسان‌های شجاع و «عیار» است که جان خود را در طبق اخلاص می‌گذارند. پس ای کسی که تنها به دنبالِ سلامتی و امنیتِ خویش هستی، از اینجا برو که تو را با دنیای ما کاری نیست.

نکته ادبی: «عیاران» در اینجا به معنای جوانمردان و دلاورانی است که از جان گذشته‌اند. «سلامتجوی» واژه‌ای ترکیبی است که به فردی اشاره دارد که به دنبالِ حفظِ منافع و امنیتِ خویش است.

راز لعل شاهدان بر زاهدان پوشیده است متقی را در میان مجلس صهبا چه کار

رازِ لب‌های سرخِ شاهدان (معشوقان) برای زاهدانِ ظاهربین پوشیده و ناشناخته است. پس کسی که اهلِ تقوای خشک است، در مجلسِ شرابِ عرفانی چه جایگاهی دارد؟

نکته ادبی: «لعل» استعاره از سرخیِ لبِ معشوق است. «صهبا» به معنای شراب است که در اینجا نمادِ حقیقتِ جوشانِ عشق و مستیِ عرفانی است.

ما ز سودای دو چشم آهویی سر گشته ایم ورنه این سرگشته را در کوه و در صحرا چه کار؟

ما به خاطرِ نگاهِ دلربای آن معشوق (که چشمانی آهو‌سان دارد) آواره و سرگشته شده‌ایم؛ وگرنه چه دلیلی داشت که این‌گونه در کوه و بیابان سرگردان باشیم؟

نکته ادبی: «چشم آهویی» استعاره از چشمانِ زیبا و رمنده معشوق است. «سودا» در اینجا به معنای عشق و دغدغه است.

دل برای گوهری از راه چشمم رفته است هر که را گوهر نیاید، در دل دریا چه کار؟

دلِ من از راهِ چشمم، به دنبالِ گوهری (معشوق) رفته است. کسی که اهلِ جستجوی گوهر نباشد، چرا باید به دلِ دریا بزند؟

نکته ادبی: در اینجا «چشم» راهِ ورودِ عشق به دل است. «دریا» نمادِ بی‌کرانگی و خطراتِ راهِ عشق است.

دین و دنیا هر دو باید باخت در بازار عشق مردم کم مایه را خود با چنین سودا چه کار؟

در بازارِ عشق باید از دین و دنیا هر دو گذشت و آن را هزینه کرد. پس کسانی که سرمایه (عشق و دلیری) اندکی دارند، در چنین داد و ستدی چه می‌کنند؟

نکته ادبی: «بازارِ عشق» و «سودا» استعاراتی از دنیای داد و ستدِ عرفانی است که در آن «جان» به عنوانِ بهایِ «وصال» پرداخت می‌شود.

ما شراب و شاهد و کوی مغان دانیم و بس با صلاح توبه و حج و حرم ما را چه کار؟

ما فقط شراب و معشوق و کوی مغان را می‌شناسیم و بس. ما را با صلاحِ توبه و اعمالِ حج و حرم چه‌کار است؟

نکته ادبی: «کوی مغان» در ادبیاتِ عرفانی، جایگاهِ پیرانِ حقیقت و عاشقانِ بی‌آلایش است که فراتر از ظواهرِ دینی عمل می‌کنند.

تا نپنداری که سلمان را نظر بر شاهدست مست جام عشق را با شاهد رعنا چه کار؟

گمان نکن که سلمان (شاعر) فقط به چهره ظاهریِ معشوق نظر دارد. کسی که مستِ جامِ عشقِ حقیقی است، دیگر درگیرِ زیباییِ ظاهریِ شاهد (معشوق) نیست.

نکته ادبی: این بیت در مقامِ تبرئه شاعر از اتهامِ هوس‌رانی است و نشان می‌دهد که نگاهِ او به معشوق، نگاهی فراتر از زیباییِ جسمانی است.

عشق اگر زیبا بود، معشوقه گو زیبا مباش عشق را با صورت زیبا و نا زیبا چه کار؟

اگر عشق ذاتاً زیبا و متعالی است، مهم نیست که معشوق زیبا باشد یا نباشد. عشق، خود ورایِ صورتِ زیبا و زشت است و با ظاهر کار ندارد.

نکته ادبی: این بیت اوجِ عرفانِ انتزاعی شاعر است که عشق را امری درونی و مطلق می‌داند، نه وابسته‌ی ویژگی‌های ظاهریِ معشوق.

آرایه‌های ادبی

تضاد زاهد و عاشق

تقابل میان عقلِ خشک و زهد با شوریدگی و عشق که محورِ اصلی کل غزل است.

استعاره گوهر و دریا

تشبیه معشوق به گوهرِ گران‌بها و راهِ پرخطرِ عشق به دریا برای تأکید بر ارزشمندی و سختیِ راه.

کنایه می‌خورد صوفی غم فردا

کنایه از دلبستگی به دنیا و ترس از آینده که مانعِ رسیدن به حال و حقیقت است.

نماد کوی مغان

نمادِ جایگاهِ رندانِ پاک‌باخته و عارفانِ بی‌قید و بند به مناسکِ ظاهری.