دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۲۱۵

سلمان ساوجی
آن که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟ یا به عشق تو مجرد ز علایق نشود؟
با تو داردم زازل سابقه عشق ولی کار بخت است و عنایت به سوابق نشود
در سرم هست که خاک کف پای تو شوم من برینم، مگر بخت موافق نشود
شعله آتش دل، سر به فلک باز نهاد دارم امید که دودش به تو لاحق نشود
می کند دست درازی سر زلفت مگذار تا به رغم دل من با تو معانق نشود
هر که این صورت و اخلاق و معانی دارد که تو داری، ز چه محبوب خلایق نشود؟
شب به یاد تو کنم زنده گواهم صبح است روشن این قول به بی شاهد صادق نشود
با دهان و لب تو جان مرا رازی هست همه کس واقف اسرار دقایق نشود
کار کن کار که کار تو میسر سلمان به عبارات خوش و نکته رایق نشود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ اوجِ دلدادگی و ستایشِ بی‌حد و حصرِ شاعر نسبت به زیبایی و کمالِ محبوب است. شاعر در این ابیات، کششِ ناگزیرِ جان به سوی معشوق را به تصویر می‌کشد و از پیوندی سخن می‌گوید که ریشه در ازل دارد، اما در رسیدن به وصال، بخت و اقبالِ او را یاری نمی‌کند.

درونمایه‌ی اصلی شعر، تلفیقی از رنجِ فراق، حسادتِ عاشقانه نسبت به هر آن‌چه به معشوق نزدیک می‌شود و در نهایت، دعوتی به عمل‌گرایی است. شاعر در پایان، خویشتن را اندرز می‌دهد که در راهِ عشق، سخنوری و ظرافتِ بیان کافی نیست و تنها با مجاهدتِ درونی می‌توان به مقصود دست یافت.

معنای روان

آن که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟ یا به عشق تو مجرد ز علایق نشود؟

چه کسی پیدا می‌شود که زیبایی تو را ببیند و دلباخته نشود؟ یا چه کسی است که با دیدن تو، از تمام دلبستگی‌های دنیوی چشم نپوشد و عاشق نشود؟

نکته ادبی: واژه مجرد در اینجا به معنای رها و پیراسته از تعلقات دنیایی است.

با تو داردم زازل سابقه عشق ولی کار بخت است و عنایت به سوابق نشود

من از روز ازل با تو پیوند عشق داشته‌ام، اما افسوس که رسیدن به تو به بخت و شانس بستگی دارد و گویا این اقبالِ نیک، در تقدیرِ من نوشته نشده است.

نکته ادبی: سابقه ازل اشاره به عهد الست و پیوند دیرینه روح با محبوب دارد.

در سرم هست که خاک کف پای تو شوم من برینم، مگر بخت موافق نشود

عزم و تصمیم من بر این است که برای رسیدن به تو، چنان فروتن شوم که مانند خاکی زیر پای تو باشم؛ من بر این تصمیم پایبندم مگر اینکه بخت و سرنوشت با من یار نباشد.

نکته ادبی: خاک کف پا کنایه از غایتِ فروتنی و تسلیم در برابر معشوق است.

شعله آتش دل، سر به فلک باز نهاد دارم امید که دودش به تو لاحق نشود

آتشِ عشق در دلم چنان زبانه کشیده که شعله‌اش به آسمان رسیده است؛ امیدوارم دود و پیامدِ این سوختنِ درونی، دامانِ تو را نگیرد و باعثِ رنجِ تو نشود.

نکته ادبی: سر به فلک کشیدن کنایه از شدت و حدتِ سوزِ درونی است.

می کند دست درازی سر زلفت مگذار تا به رغم دل من با تو معانق نشود

به زلف خود اجازه نده که چنین دست‌درازی کند و آزادانه حرکت کند؛ مبادا با این رهایی، بی‌توجه به خواستِ من، با غیر هم‌نشین و هم‌آغوش شود.

نکته ادبی: معانق به معنای در آغوش گرفتن است؛ اینجا شاعر از سر غیرت و حسادتِ عاشقانه، خواستارِ انحصارِ معشوق است.

هر که این صورت و اخلاق و معانی دارد که تو داری، ز چه محبوب خلایق نشود؟

کسی که چنین زیبایی ظاهری، اخلاقِ نیکو و معانیِ عمیق و روحانی دارد که تو داری، چطور ممکن است موردِ ستایش و محبوبِ همگان قرار نگیرد؟

نکته ادبی: اخلاق و معانی نشان‌دهنده کمالِ جامعِ محبوب است که هم در ظاهر و هم در باطن جلوه‌گر شده.

شب به یاد تو کنم زنده گواهم صبح است روشن این قول به بی شاهد صادق نشود

شب‌ها را با یاد تو بیدار می‌مانم و صبحِ صادق گواه بر این ادعای من است؛ زیرا هیچ سخنی بدونِ شاهدِ راستین، قابل پذیرش و روشن نیست.

نکته ادبی: صبحِ صادق استعاره‌ای از شاهدِ زنده و گواهِ آشکار است.

با دهان و لب تو جان مرا رازی هست همه کس واقف اسرار دقایق نشود

میانِ دهان و لب‌های ظریفِ تو و جانِ من، رازی نهفته است که هر کسی توانِ درک و فهمِ آن اسرارِ دقیق و لطیف را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به اسرارِ معنوی و لایه‌های پنهانِ جمالِ معشوق که تنها عاشقِ حقیقی آن را درمی‌یابد.

کار کن کار که کار تو میسر سلمان به عبارات خوش و نکته رایق نشود

ای سلمان، دست به کار شو و عمل کن؛ چرا که رسیدن به تو و مقصودِ تو، با سخن‌پردازی‌های زیبا و نکته‌سنجی‌های ظریف به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ خویشتن (تخلص) جهتِ تذکر و خودسازیِ درونی.

آرایه‌های ادبی

استفهام انکاری آن که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟

پرسشی که پاسخ آن منفی است و بر غیرممکن بودنِ عدمِ عشق به معشوق تأکید دارد.

کنایه خاک کف پای تو شوم

کنایه از اوجِ فروتنی و خاکساری در برابر معشوق.

مراعات نظیر شعله، آتش، دود

هماهنگیِ واژگانِ مربوط به حوزه آتش و سوختن.

تشخیص (جان‌بخشی) می‌کند دست درازی سر زلفت

دادنِ ویژگیِ انسانی (دست‌درازی کردن) به زلفِ محبوب برای بیانِ حسادتِ شاعر.