دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۱۶۵

سلمان ساوجی
مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد شمایل تو ز پیش نظر نخواهد شد
اگر سرم برود گو برو مراد از سر هوای توست مرا آن ز سر نخواهد شد
دلم به کوی تو رفت و مقیم شد آنجا وزان مقام به جایی دگر نخواهد شد
سرم برفت به سودای وصل، می دانم که این معامله با او به سر نخواهد شد
چنان ز چشم تو در خواب مستیم که مرا ز خواب خوش به قیامت خبر نخواهد شد
به نوک غمزه چون نیشتر بخواهی ریخت هزار خون که سر نیش تر نخواهد شد
خدنگ غمزه ات از جان اگر چه می گذرد ولیکن از دل سلمان بدر نخواهد شد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ عهدی ناگسستنی میان عاشق و معشوق است. شاعر در این ابیات، بر پایداریِ عشق در تمامِ احوال تأکید می‌ورزد و نشان می‌دهد که حضورِ معشوق، نه در عالمِ ماده، که در ساحتِ جانِ عاشق چنان رسوخ کرده است که هیچ واقعه‌ای، حتی مرگ، نمی‌تواند این پیوندِ روحانی را بگسلد.

فضای کلی حاکم بر این سروده، حالتی از تسلیمِ محض و شیداییِ خردمندانه است. عاشق در اینجا، فنا شدنِ خود را در راهِ معشوق، نه یک شکست، که عینِ پیروزی و بقایِ جاودان می‌داند و با زبانی فاخر، از استمراری سخن می‌گوید که از مرزهایِ زمان و مکان فراتر رفته است.

معنای روان

مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد شمایل تو ز پیش نظر نخواهد شد

شوق و علاقه به تو هرگز از اندیشه‌ام بیرون نخواهد رفت و تصویرِ خیال‌انگیزِ تو همیشه در برابرِ چشمانِ من حضور خواهد داشت.

نکته ادبی: واژه «هوا» در ادبیات کلاسیک به معنای میل، آرزو و محبت است و «شمایل» به معنای صورت و ظاهر است.

اگر سرم برود گو برو مراد از سر هوای توست مرا آن ز سر نخواهد شد

اگر در این راه جانم را از دست بدهم، بگذار بدهم؛ مقصودِ اصلی من در این زندگی، عشقِ توست و این عشق، از ذهن و وجودم پاک نخواهد شد.

نکته ادبی: استفاده از ایهام در واژه «سر»؛ یک‌بار به معنای عضو بدن (جان و حیات) و بارِ دیگر به معنای قصد، نیت و اندیشه به کار رفته است.

دلم به کوی تو رفت و مقیم شد آنجا وزان مقام به جایی دگر نخواهد شد

قلبِ من به محله و جایگاهِ تو راه یافت و در آنجا اقامت گزید؛ به یقین از آن مقامِ معنوی به جایِ دیگری رخت نخواهد بست.

نکته ادبی: «کوی» در اینجا نمادی برای ساحتِ حضورِ معشوق است و «مقیم» به معنای ساکن و ماندگار است.

سرم برفت به سودای وصل، می دانم که این معامله با او به سر نخواهد شد

می‌دانم که در راهِ رسیدن به تو، جانم را فدا کردم، اما این معامله‌یِ عشق، پایانی ندارد و هرگز به سرانجامِ نهایی نمی‌رسد و همواره جاری است.

نکته ادبی: «سودا» به معنای عشق و معامله است و «به سر آمدن» کنایه از تمام شدن و به پایان رسیدن است.

چنان ز چشم تو در خواب مستیم که مرا ز خواب خوش به قیامت خبر نخواهد شد

چنان از تماشایِ چشمانِ تو در خوابِ مستیِ عشق غرق شده‌ام که حتی هنگامی که رستاخیزِ قیامت فرا برسد، از آن آگاه نخواهم شد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در وصفِ عمقِ غرق‌شدگی در جذبه‌یِ عشق که منجر به بی‌خبری از عالمِ هستی شده است.

به نوک غمزه چون نیشتر بخواهی ریخت هزار خون که سر نیش تر نخواهد شد

تو با نوکِ ناز و غمزه، مانندِ یک نیشتر، خون‌های بسیاری می‌ریزی، اما سرِ آن نیشتر (چشمانِ تو) هرگز از این خون‌ها آلوده و مرطوب نخواهد شد.

نکته ادبی: استفاده از «نیشتر» به عنوانِ استعاره برای تیرگی و تیزی نگاه معشوق؛ تضادِ ظریف میانِ خون‌ریزیِ عاشق و پاکیزگیِ چشمانِ معشوق.

خدنگ غمزه ات از جان اگر چه می گذرد ولیکن از دل سلمان بدر نخواهد شد

اگرچه تیرِ نگاهِ دلفریبِ تو از جانم عبور می‌کند و آن را می‌درد، اما از قلبِ «سلمان» بیرون نخواهد رفت و در آنجا ماندگار خواهد بود.

نکته ادبی: «خدنگ» به معنای تیرِ شکار است و در اینجا استعاره از غمزه و نگاهِ نافذ معشوق است که در قلبِ شاعر نشسته است.

آرایه‌های ادبی

ایهام سر

اشاره به دو معنای سر (عضو بدن) و سر (قصد و اندیشه) که بر غنای معنایی بیت افزوده است.

تشبیه نوک غمزه چون نیشتر

تشبیه غمزه و نگاهِ معشوق به نیشتر (ابزار جراحی)، برای نشان دادن اثرِ جراحت‌گونه و نافذِ آن.

اغراق ز خواب خوش به قیامت خبر نخواهد شد

بزرگ‌نماییِ عمقِ مستیِ عشق تا حدی که حتی روز قیامت نیز عاشق را بیدار نمی‌کند.

استعاره خدنگ غمزه

نگاهِ معشوق به تیرِ شکار (خدنگ) تشبیه شده است که قلبِ عاشق را هدف قرار داده است.