دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۱۵۶

سلمان ساوجی
مستور در ایام تو معذور نباشد هر چند که این ممکن و مقدور نباشد
ماقوت رفتار نداریم، اگر یار نزدیک تر آید، قدمی دور نباشد
مست می او گرد که مرد ره او را اول صفت آنست که مستور نباشد
بی سر و قدت کار طرب راست نگردد بی شمع رخت عیش مرا نور نباشد
با چشم تو خواهم غم دل گفت ولیکن وقتی بتوان گفت که مخمور نباشد
ما جنت و فردوس ندانیم ولیکن دانیم که در جنت ازین حور نباشد
از بوی سر زلف خودم صبر مفرمای کین تاب و توان در من رنجور نباشد
هرکس که به کفر سر زلف تو بمیرد در کیش من آنست که مغفور نباشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سروده‌ای است در ستایش جمال و کمال محبوب که با زبانی عاشقانه و توام با عجز و نیاز سروده شده است. شاعر در این ابیات، ضمن توصیف زیبایی‌های ظاهری معشوق (همچون قد، چهره، چشم و زلف)، حال و هوای عاشقی را به تصویر می‌کشد که در برابر شکوه محبوب، اختیار از کف داده و از هرگونه شکیبایی ناتوان است.

فضای شعر آکنده از نوعی تسلیم عاشقانه است؛ عشقی که فراتر از مفاهیم دینی و بهشتی رفته و محبوب را چنان بی‌همتا می‌داند که حتی بهشت نیز در برابر او رنگ می‌بازد. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیم عرفانی و عاشقانه، مرز میان کفر و ایمان را در گروِ نگاه و گیسوی معشوق می‌داند.

معنای روان

مستور در ایام تو معذور نباشد هر چند که این ممکن و مقدور نباشد

پنهان‌کاری در زمانه‌ی حضور تو دیگر معنایی ندارد و حتی اگر کسی بخواهد چنین کند، هرگز ممکن و شدنی نیست، زیرا عظمت حضور تو همه چیز را آشکار می‌کند.

نکته ادبی: مستور به معنای پوشیده است؛ در اینجا تضاد میان مستور و معذور فضای کلام را می‌سازد.

ماقوت رفتار نداریم، اگر یار نزدیک تر آید، قدمی دور نباشد

من توان و رمق حرکت به سوی تو را ندارم، اما اگر تو خودت به من نزدیک شوی، دیگر فاصله‌ای باقی نمی‌ماند و وصال حاصل می‌شود.

نکته ادبی: ماقوت ترکیبی از «ما» (نفی) و «قوت» است؛ یعنی بی‌توانی و ضعف.

مست می او گرد که مرد ره او را اول صفت آنست که مستور نباشد

کسی که می‌خواهد هم‌سفر و همراهِ طریق عشق باشد، باید از شراب عشق سرمست باشد، اما نخستین شرط این همراهی این است که صادق باشد و خود را پنهان نکند.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ سالکانِ راستین که باید در عین مستی، صاف و صادق باشند.

بی سر و قدت کار طرب راست نگردد بی شمع رخت عیش مرا نور نباشد

بدون قامت بلند تو، بساط شادی من سامان نمی‌گیرد؛ همان‌گونه که بدون نور چهره تو، هیچ روشنایی در زندگی من وجود ندارد.

نکته ادبی: استعاره از شمع برای چهره معشوق که روشنگر تاریکی‌های زندگی است.

با چشم تو خواهم غم دل گفت ولیکن وقتی بتوان گفت که مخمور نباشد

می‌خواهم غم دل را به چشمانت بگویم، اما این کار تنها زمانی ممکن است که چشمان تو خمار نباشد و هوشیار باشی تا درد مرا بشنوی.

نکته ادبی: مخمور به معنای کسی است که از شراب یا مستی عشق خمار است.

ما جنت و فردوس ندانیم ولیکن دانیم که در جنت ازین حور نباشد

من از تعاریف بهشت بی‌خبرم، اما به یقین می‌دانم که در بهشت چنین موجود زیبا و بی‌مانندی که تو هستی، وجود ندارد.

نکته ادبی: تلمیح به حور که نماد زیبایی در بهشت است.

از بوی سر زلف خودم صبر مفرمای کین تاب و توان در من رنجور نباشد

وقتی عطر گیسوی تو به مشامم می‌رسد، از من مخواه که صبر پیشه کنم، زیرا منِِ رنجور و ضعیف، توان چنین شکیبایی را ندارم.

نکته ادبی: صبر مفرمای به معنای دستور به شکیبایی دادن است.

هرکس که به کفر سر زلف تو بمیرد در کیش من آنست که مغفور نباشد

هرکس که با دلبستگی به زیباییِ کفرآمیز گیسوی تو از دنیا برود، در آیین و مرام من، گناهش بخشودنی نیست و او را در زمره مؤمنان نمی‌بینم.

نکته ادبی: کفر در اصطلاح شاعرانه به معنای زیبایی خیره‌کننده‌ای است که انسان را از عقاید رسمی دور می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع رخت

چهره معشوق به شمع تشبیه شده که روشنایی‌بخش است.

تضاد (طباق) کفر سر زلف

آمیختن مفاهیم دینی (کفر) با مفاهیم عاشقانه (زلف) برای نشان دادن شدت تأثیر زیبایی.

اغراق در جنت ازین حور نباشد

زیبایی معشوق را برتر از حوریان بهشتی دانستن که نوعی غلو در ستایش است.