دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۱۴۶

سلمان ساوجی
گر وقت سحر، بادی از کوی تو برخیزد هر جا که دلی باشد در دامنش آویزد
آن شعله که دل سوزد، از مهر تو افروزد وان باد که جان بخشد، از زلف تو برخیزد
هر دل که برد چشمت، در دست غم اندازد هر می که دهد لعلت، با خون دل آمیزد
کو طاقت آن جان را، کز وصل تو بکشیبد؟ کو قوت آن دل را کز جور تو بگریزد؟
دل می طلبی جانا، آن زلف بر افشان تا دل بر سر جان بارد، جان بر سر جان ریزد
تیغ غم عشقت را ازجان سپری کردم هر کش سپری باشد، از تیغ بنگریزد
حاشا که بود گردی، بر دل ز تو سلمان را! گر عشق تو خاکش را، صدبار فرو ریزد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل نمونه‌ای درخشان از بیان سوز و گداز عاشقانه است که در آن شاعر، معشوق را کانونِ تمامی تحولاتِ روحی خود می‌داند. فضا آکنده از تسلیم و رضایتِ عاشقانه است؛ جایی که دردِ عشق نه تنها رنج نیست، بلکه مایه‌ی حیات و کمالِ جانِ عاشق محسوب می‌شود.

شاعر در این سروده، میانِ مفهومِ 'وصال' و 'بلا' پیوندی ناگسستنی برقرار می‌کند. در دیدگاه او، زیباییِ معشوق همان‌قدر که فریبنده و حیات‌بخش است، ویرانگر نیز هست و عاشق با آغوش باز، این ویرانی را به بهای چشیدنِ لذتِ عشق می‌پذیرد.

معنای روان

گر وقت سحر، بادی از کوی تو برخیزد هر جا که دلی باشد در دامنش آویزد

اگر هنگام سحر، نسیمی از کوچه‌ی تو بوزد، هر دلی که در مسیرش باشد، مجذوب تو شده و به دامنِ عشقِ تو می‌آویزد و گرفتار می‌شود.

نکته ادبی: کوی در متون کلاسیک به معنای محله و مکان حضور یار است و نسیمِ کوی، کنایه از پیام یا عطر یار است.

آن شعله که دل سوزد، از مهر تو افروزد وان باد که جان بخشد، از زلف تو برخیزد

آن شعله‌ای که در دل زبانه می‌کشد و آن را می‌سوزاند، برخاسته از محبتِ توست و آن نسیمِ روح‌بخشی که به جانِ خسته‌ی ما حیات می‌دهد، از عطرِ زلفِ تو برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تضاد میان سوزاندن (شعله) و حیات‌بخشی (باد) نشان‌دهنده‌ی دوگانه بودنِ تجربه‌ی عشق است.

هر دل که برد چشمت، در دست غم اندازد هر می که دهد لعلت، با خون دل آمیزد

چشمانِ تو هر دلی را که برباید، آن را در بندِ غم گرفتار می‌کند؛ و هر شرابی (شهدِ لعلِ لبانت) که به عاشق می‌بخشی، با خونِ دلِ او آمیخته است.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب‌های سرخ و فریبای معشوق است.

کو طاقت آن جان را، کز وصل تو بکشیبد؟ کو قوت آن دل را کز جور تو بگریزد؟

چه کسی توان و طاقتِ آن دارد که در برابرِ شکوهِ وصلِ تو شکیبایی کند؟ و چه کسی آنقدر قدرت دارد که از ستم و جورِ تو بگریزد و راهی برای فرار بیابد؟

نکته ادبی: واژه بشکیبد (با فرضِ تصحیحِ بکشیبد) به معنای تاب آوردن و صبر کردن است که در ادبیات کهن بسیار رایج است.

دل می طلبی جانا، آن زلف بر افشان تا دل بر سر جان بارد، جان بر سر جان ریزد

ای معشوق، اگر طالبِ دلِ منی، زلفت را رها کن (نقاب از چهره بیفکن) تا دل‌ها و جان‌ها را در پیشگاهِ تو نثار کنم و عاشقانه فدای تو شوم.

نکته ادبی: بر سرِ جان باریدن و ریختن، کنایه‌ای از ایثارِ کامل و جان‌سپاری در راهِ معشوق است.

تیغ غم عشقت را ازجان سپری کردم هر کش سپری باشد، از تیغ بنگریزد

من جانِ خویش را در برابرِ شمشیرِ غمِ عشقِ تو همچون سپری قرار دادم؛ چرا که هر کس به چنین سپری مجهز باشد، از زخمِ شمشیرِ آن هراسی ندارد.

نکته ادبی: سپری کردم فعل مرکب به معنای سپر قرار دادن است.

حاشا که بود گردی، بر دل ز تو سلمان را! گر عشق تو خاکش را، صدبار فرو ریزد

هرگز گمان مبر که ذره‌ای رنجش یا شکایت از تو در دلِ 'سلمان' جای گیرد، حتی اگر عشقِ تو، وجود و هستی‌اش را صدها بار در هم بکوبد و به خاک تبدیل کند.

نکته ادبی: سلمان تخلص شاعر است که در اینجا برای تأکید بر تسلیمِ مطلقِ خود در برابر معشوق به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره لعل

تشبیه لب‌های معشوق به سنگ قیمتی لعل به دلیل سرخی و درخشش.

تضاد شعله و نسیم

قرار دادن نمادِ سوزندگیِ آتش در کنار نمادِ حیات‌بخشیِ باد برای توصیفِ حالاتِ متناقضِ عاشق.

کنایه جان بر سر جان ریزد

کنایه از بذلِ جان و ایثارِ کامل و عاشقانه.

تشخیص بادی از کوی تو برخیزد

جان‌بخشی به باد و دادنِ ویژگیِ پیام‌آوری و تأثیرگذاری به آن.