دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۱۴۵

سلمان ساوجی
دل برد دلبر و در دام بلاش اندازد دل ما برد، ندانم به کجاش اندازد
هرکجا مرغ دلی بال گشاید، فی الحال به کمان مهره ابرو ز هواش اندازد
خوش کمندی است سر زلف شکن بر شکنش وه چه خوش باشد اگر بخت بماش اندازد!
چشم فتان تو هر جا که بلا انگیزد ای بسا سر که در آن عرصه بلاش اندازد
عاقل آن است که در پای تو اندازد سر پیشتر زانک فراق تو زپاش اندازد
بوی گیسوی تو هر جا که جگر سوخته ایست در پی قافله باد صباش اندازد
هر که را درد بینداخت، دوا چاره برد که برد چاره سلمان که دواش اندازد؟

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

درونمایه اصلی این غزل، تصویرسازی از قدرتِ شکارگریِ عشق است. شاعر در این ابیات، محبوب را صیادی ماهر می‌داند که با ابزارهای مختلفِ زیبایی، دل‌های عاشقان را اسیرِ دامِ بلا می‌کند و این اسارت را نه از سرِ اجبار، بلکه از سرِ اختیار و رندی می‌پذیرد.

فضایِ حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از تسلیم و حیرت است؛ گویی عاشق در برابرِ دلبری‌های معشوق، جز پذیرشِ این گرفتاریِ شیرین راهی ندارد و سرانجامِ این عشق را نوعی قربانی شدنِ عاشقانه می‌بیند.

معنای روان

دل برد دلبر و در دام بلاش اندازد دل ما برد، ندانم به کجاش اندازد

محبوب، دل را ربود و آن را در بندِ بلای خود اسیر کرد. دلِ من رفت و نمی‌دانم اکنون آن را به چه سرنوشتی دچار می‌کند.

نکته ادبی: بلاش ترکیبی از بلا و ضمیرِ متصل به معنای بلایِ اوست که به زیبایی در پایان بیت اول به کار رفته است.

هرکجا مرغ دلی بال گشاید، فی الحال به کمان مهره ابرو ز هواش اندازد

هرگاه دلِ عاشقی به هوای آزادی و عشق پرواز کند، آن محبوبِ صیاد، بی‌درنگ با کمانِ ابروانش آن را از آسمانِ آرزوها شکار می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از دل به مرغِ پران و ابرو به کمان که در ادبیاتِ کلاسیک برای نمایشِ قهر و شکارگری محبوب مرسوم است.

خوش کمندی است سر زلف شکن بر شکنش وه چه خوش باشد اگر بخت بماش اندازد!

پیچ و خمِ گیسوی تو کمندِ بسیار زیبایی است؛ چه خوشبختی خواهد بود اگر بخت و اقبال، ما را نیز در بندِ آن گرفتار کند.

نکته ادبی: شکن بر شکن کنایه از پیچ‌درپیچ بودنِ موی است که به مانندِ طنابِ شکارچیان عمل می‌کند.

چشم فتان تو هر جا که بلا انگیزد ای بسا سر که در آن عرصه بلاش اندازد

چشمِ فتنه‌انگیزِ تو هر جا که موجی از بلا و آشوب به پا می‌کند، سرهای بسیاری را در آن میدان، به نابودی می‌کشاند.

نکته ادبی: فتان صفتِ مبالغه‌آمیز برای چشم است که بیانگرِ قدرتِ ویرانگرِ زیبایی است.

عاقل آن است که در پای تو اندازد سر پیشتر زانک فراق تو زپاش اندازد

عاقل کسی است که پیش از آنکه دوری و هجرانِ تو او را از پای درآورد و خوار کند، خودش با اشتیاق جان و سرش را فدایِ تو کند.

نکته ادبی: تضادِ ظریفی میانِ افتادنِ سر در پای دوست (از روی عشق) و از پای افتادن (بر اثرِ ناتوانی در هجران) وجود دارد.

بوی گیسوی تو هر جا که جگر سوخته ایست در پی قافله باد صباش اندازد

عطرِ گیسوانت هر کجا که عاشقِ دل‌سوخته‌ای باشد، او را چنان بی‌قرار می‌کند که همچون بادِ صبا، او را به دنبالِ قافله‌ی تو می‌کشاند.

نکته ادبی: بادِ صبا در ادبیاتِ کهن به عنوانِ پیام‌رسانِ میانِ عاشق و معشوق شناخته می‌شود.

هر که را درد بینداخت، دوا چاره برد که برد چاره سلمان که دواش اندازد؟

برای هر دردی درمانی وجود دارد، اما دردِ عشقِ من چنان است که کسی نمی‌تواند چاره‌اش کند؛ چه کسی است که بتواند نسخه‌ای برای بهبودِ سلمان بپیچد؟

نکته ادبی: سلمان تخلصِ شاعر است که در بیتِ پایانی به سنتِ غزل‌سراییِ کلاسیک ذکر شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کمان ابرو

تشبیه ابرو به کمانِ شکارچی برای توصیفِ قدرتِ نفوذِ چشم و نگاه محبوب.

استعاره کمند زلف

تشبیه پیچ و تابِ گیسو به ریسمانِ شکارچی که عاشق را در بندِ خود می‌کشد.

کنایه از پای درآوردن

کنایه از ناتوان و درمانده کردنِ عاشق بر اثرِ هجران.

مراعات نظیر درد و دوا

به کار بردنِ کلماتِ مرتبط با علمِ طب برای توصیفِ وضعیتِ عاشقی.