دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۱۴۰

سلمان ساوجی
ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آورد ناتوان دردسری بر سر بیمار آورد
چشم مخمور تو را یک نظر از گوشه خویش مست و سودا زده ام بر در خمار آورد
عقل را بوی سر زلف تو از کار ببرد عشق را شور می لعل تو در کار آورد
صفت صورت روی تو به چین می کردند صورت چین ز حسد روی به دیوار آورد
منکر باده پرستان لب لعلت چو بدید هم به کفر خود و ایمان من اقرار آورد
خار سودای تو در دل به هوای گل وصل بنشاندیم و همه خون جگر بار آورد
با رخ و زلف تو گفتم که به روز آرم شب عاقبت هجر تو روزم به شب تار آورد
گوییا دود کدامین دل آشفته مرا به کمند سر زلف تو گرفتار آورد؟
رخ ز دیدار تو یک ذره نتابد سلمان که مرا مهر تو چون ذره پدیدار آورد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگر عجز و ناتوانی عاشق در برابر زیباییِ افسونگر و قدرتِ بی‌بدیلِ معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از مضامینِ کلاسیکِ عاشقانه، شرح می‌دهد که چگونه عقل و اختیار از کف عاشق ربوده می‌شود و او در کشاکشِ هجران و امید به وصال، به درجه‌ای از تسلیم می‌رسد که هستیِ او تنها در پرتوِ حضورِ معشوق معنا می‌یابد.

فضای حاکم بر ابیات، آمیزه‌ای از شیدایی، حسرت و اعتراف به شکست است. در این میان، تصویرسازی‌های شاعر از چشم، لب و زلفِ یار، ابزاری است برای بیانِ دگرگونی‌های درونیِ عاشق و تاثیرِ سحرآمیزِ عشق که فراتر از منطقِ عقل، فرد را به وادیِ جنون و بی‌خویشتنی می‌کشاند.

معنای روان

ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آورد ناتوان دردسری بر سر بیمار آورد

در برابر نگاهِ تو ناتوان و بی‌دفاع هستم، اگرچه آن نگاهِ تو وعده‌ی امان و محافظت می‌دهد؛ اما همین ناتوانی، دردسر و رنجِ بیشتری برای من که عاشقِ بیمار و دل‌خسته هستم، به بار می‌آورد.

نکته ادبی: واژه 'زنهار' در اینجا به معنای امان دادن و پناه بخشیدن است که کنایه از وعده‌های فریبنده و ظاهریِ معشوق دارد.

چشم مخمور تو را یک نظر از گوشه خویش مست و سودا زده ام بر در خمار آورد

یک نگاهِ گذرا از گوشه‌ی چشم‌های خمار و خواب‌آلودِ تو، مرا که گرفتارِ شورِ عشق بودم، به درِ میکده و فضای مستی کشاند.

نکته ادبی: مخمور در اینجا صفتی است برای چشم که نشان‌دهنده گیجی، خستگی و گیراییِ آن است و تضادِ زیبایی با حالِ مستی ایجاد کرده است.

عقل را بوی سر زلف تو از کار ببرد عشق را شور می لعل تو در کار آورد

عطرِ خوشِ گیسوی تو، عقل و اندیشه‌ی مرا از کار انداخت و پریشان کرد، در حالی که شور و حرارتِ لب‌های سرخِ تو، عشق را به تکاپو و انجامِ کار وا داشت.

نکته ادبی: تقابل میان 'عقل' که با بوی زلف زایل می‌شود و 'عشق' که با لبِ یار جان می‌گیرد، نشان‌دهنده غلبه‌ی احساس بر منطق است.

صفت صورت روی تو به چین می کردند صورت چین ز حسد روی به دیوار آورد

نقاشانِ چیره‌دستِ چین سعی کردند زیباییِ چهره‌ی تو را ترسیم کنند، اما در نهایت، صورتِ زیبای چین از شدتِ حسادت و شرمساری در برابر زیباییِ تو، روی به دیوار کرد و از ادامه بازماند.

نکته ادبی: چین هم به معنای کشور چین (مشهور به نقاشان زبردست) و هم استعاره‌ای برای زیباییِ کامل است؛ کنایه 'روی به دیوار آوردن' نشانه شرمساری و اقرار به شکست است.

منکر باده پرستان لب لعلت چو بدید هم به کفر خود و ایمان من اقرار آورد

فردِ زاهدی که مخالفِ می‌گساران بود، وقتی لب‌های سرخِ تو را دید، هم به کفرِ خود (و دیدنِ زیباییِ دنیوی) و هم به درستیِ راه و ایمانِ من اعتراف کرد.

نکته ادبی: کفر در اینجا به معنای دلبستگی به زیباییِ مادی است که در برابر ایمانِ دینی قرار گرفته و معشوق را برتر از هر دو قرار می‌دهد.

خار سودای تو در دل به هوای گل وصل بنشاندیم و همه خون جگر بار آورد

خارِ اشتیاقِ رسیدن به تو را به امیدِ چیدنِ گلِ وصل در دلم کاشتم، اما این نهال تنها ثمره‌اش خونِ دل خوردن و رنجِ بی‌پایان بود.

نکته ادبی: مراعات نظیر میان خار، گل و خونِ دل، تصویرِ پارادوکسیکالِ رسیدن به گلِ وصل از طریقِ تحملِ خارِ رنج است.

با رخ و زلف تو گفتم که به روز آرم شب عاقبت هجر تو روزم به شب تار آورد

با خودم گفتم که با امید به رخ و زلفِ تو، شبِ هجران را به صبح می‌رسانم، اما سرانجام، دوریِ تو باعث شد که روزِ روشنِ من به شبی سیاه و تاریک تبدیل شود.

نکته ادبی: شاعر از ترکیبِ 'به روز آوردنِ شب' (صبر تا صبح) به 'روز به شب آوردن' (سیاهی و تیرگیِ روزگار) رسیده است که نشان‌دهنده ناامیدی است.

گوییا دود کدامین دل آشفته مرا به کمند سر زلف تو گرفتار آورد؟

نمی‌دانم دودِ آهِ کدامین دلِ آشفته و دردمندی، مرا به دامِ گیسوی پرپیچ‌ و خمِ تو گرفتار کرد؟

نکته ادبی: دودِ دل، استعاره از آهِ سوزان است که به صورتِ غبار یا دودی برمی‌خیزد و مسیرِ عاشق را به سمتِ تقدیر می‌کشاند.

رخ ز دیدار تو یک ذره نتابد سلمان که مرا مهر تو چون ذره پدیدار آورد

ای سلمان، من هرگز از دیدارِ تو رو برنمی‌گردانم، چرا که عشقِ تو مرا همچون ذره‌ای ناچیز در پرتوِ خورشید، آشکار و دیدنی کرد.

نکته ادبی: تخلص شاعر 'سلمان' است. تشبیه به 'ذره' در برابر خورشید (نمادِ معشوق)، نشان‌دهنده عظمتِ معشوق و وابستگیِ وجودیِ عاشق به اوست.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) روز و شب

استفاده از تضاد برای بیان شدتِ رنج و ناامیدی در بیت هفتم.

تشبیه مرا چون ذره پدیدار آورد

تشبیه عاشق به ذره‌ای غبار در نور خورشید برای نشان دادن ناچیزی در برابر عظمتِ معشوق.

کنایه روی به دیوار آورد

کنایه از شرمساری، شکست و اعتراف به عجز.

ایهام چین

اشاره همزمان به کشورِ چین (به عنوان مهدِ نقاشی) و زیبایی و ظرافتِ ترسیمی.

مراعات نظیر خار، گل، خون جگر

پیوندِ واژگانِ باغبان‌گونه برای به تصویر کشیدنِ رنجِ عشق.