دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۱۳۷

سلمان ساوجی
آخرت روزی ز سلمان یاد می بایست کرد خاطر غمگین او را شاد می بایست کرد
عهدها کردی که آخر هیچ بنیادی نداشت روز اول کار بر بنیاد می بایست کرد
داد من یک روز می بایست دادن بعد از آن هرچه می شایست از بیداد، می بایست کرد
اشک من از مردم چشمم بزاد آخر تو را رحمتی بر اشک مردم زاد می بایست کرد
ای دل ای دل گفتمت: گر وصل یارت آرزوست جان فدا کن، هر چه بادا باد می بایست کرد
صحبتش چون آینه، گر روبرو می خواستی پشت بر زر روی بر پولاد می بایست کرد
گر تو شاهی جهان در روز و شب می خواستی بندگی حضرت دلشاد می بایست کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، فضای سرشار از گلایه و دریغِ شاعری است که در بندِ وعده‌های توخالی و بی‌سرانجامِ یار گرفتار شده است. شاعر با زبانی حاکی از افسوس، خواننده را به تأمل در گذر عمر و ضرورتِ پایبندی به اصولِ اخلاقی و وفاداری در عشق دعوت می‌کند و یادآور می‌شود که هر کنشی در این جهان، بازتابی دارد و فرصت‌ها نباید به سادگی از دست بروند.

درونمایه اصلی اثر، تقابل میانِ کوتاهی‌های یار و ضرورت‌های اجتناب‌ناپذیرِ عشق و وفاداری است. شاعر با تکیه بر مفهوم «می‌بایست کرد»، بر مسئولیت‌پذیری در روابط انسانی و عاطفی تأکید دارد و فضای شعر را از یک گله‌گزاری ساده به یک پند اخلاقی و عرفانی در بابِ لزومِ فداکاری و صداقت در مسیرِ رسیدن به مقصود ارتقا می‌دهد.

معنای روان

آخرت روزی ز سلمان یاد می بایست کرد خاطر غمگین او را شاد می بایست کرد

سرانجام روزی فرا می‌رسید که باید از «سلمان» یاد می‌کردی و دلِ غمگین او را با مهربانی شاد می‌ساختی.

نکته ادبی: «سلمان» تخلص شاعر است و «یاد می‌بایست کرد» کنایه از توجه و تفقد است که در اینجا به معنایِ ضرورتِ عاطفی به کار رفته است.

عهدها کردی که آخر هیچ بنیادی نداشت روز اول کار بر بنیاد می بایست کرد

عهد و پیمان‌هایی که بستی، هیچ پایه و اساسِ محکمی نداشت؛ شایسته بود که از همان روزِ نخست، کار را بر پایه‌ای استوار و درست بنا می‌کردی.

نکته ادبی: «بنیاد» در هر دو مصراع تکرار شده است؛ در مصراع دوم اشاره به استحکام و منطقِ آغازینِ یک رابطه دارد.

داد من یک روز می بایست دادن بعد از آن هرچه می شایست از بیداد، می بایست کرد

روزی فرا خواهد رسید که باید بابتِ ستم‌هایی که بر من روا داشتی، پاسخگو باشی؛ پیش از آنکه کار به آنجا بکشد، می‌بایست از ظلم و بیداد دست می‌کشیدی.

نکته ادبی: عبارت «دادِ من دادن» در اینجا به معنای ستاندنِ حق و عدالت‌خواهی است.

اشک من از مردم چشمم بزاد آخر تو را رحمتی بر اشک مردم زاد می بایست کرد

اشک‌های من در نهایت از مردمک چشمانم متولد شدند؛ ای کاش به این اشک‌ها که از وجودِ من زاییده شده‌اند، رحمی نشان می‌دادی.

نکته ادبی: ایهام زیبایی در عبارت «مردم چشم» و «مردم زاد» وجود دارد که به معنای مردمک چشم و فرزندِ انسان است.

ای دل ای دل گفتمت: گر وصل یارت آرزوست جان فدا کن، هر چه بادا باد می بایست کرد

ای دل، به تو گفتم: اگر آرزوی وصالِ یار را در سر داری، باید جانت را در این راه فدا کنی و تسلیمِ هر پیشامد و سرنوشتی باشی.

نکته ادبی: «هر چه بادا باد» اصطلاحی برای نشان دادنِ تسلیم و پذیرشِ تقدیرِ محتوم است.

صحبتش چون آینه، گر روبرو می خواستی پشت بر زر روی بر پولاد می بایست کرد

از آنجا که همنشینی با یار همچون آینه است (شفاف و صریح)، اگر خواهان دیدنِ چهره‌ی او در آن بودی، می‌بایست با تکیه بر پولاد و سختیِ راه، خود را آماده می‌کردی.

نکته ادبی: اشاره به آینه‌های قدیم که پشت آن‌ها را برای بازتابِ بهتر، با لایه‌ای از فلز (آهن یا پولاد) می‌پوشاندند.

گر تو شاهی جهان در روز و شب می خواستی بندگی حضرت دلشاد می بایست کرد

اگر می‌خواستی در تمامِ شب و روز، پادشاهی کنی و بر عالم مسلط باشی، باید بندگیِ کسی را می‌کردی که دلِ شاد و وجودی مایه سرور دارد.

نکته ادبی: «حضرت دلشاد» کنایه از معشوق یا پیرِ طریقت است که شادی‌بخشِ دل‌هاست.

آرایه‌های ادبی

ایهام مردم چشم / مردم زاد

اشاره به مردمک چشم و همزمان معنای فرزند انسان که اشک از آن زاده شده است.

تشبیه صحبتش چون آینه

تشبیه همنشینی با معشوق به آینه برای نشان دادن شفافیت و بازتابِ احوال.

تلمیح فنی پشت بر زر روی بر پولاد

اشاره به فنِ آینه‌سازی قدیم که پشتِ آینه را با فلز می‌پوشاندند تا تصویر شفاف شود.

ردیف می بایست کرد

تکرارِ این عبارت در پایان تمام ابیات، حسرت و ضرورتِ اقداماتِ انجام‌نشده را تقویت کرده است.